اروپا در آینه تاریخ
ژوزف فونتانا در کتاب «اروپا در آینه»، اروپا را زیر و رو میکند و نشان میدهد که اروپا دارای هویت متمایز و رفیعی نبود که تصور میکرد؛ نویسنده حتی فراتر میرود و معتقد است استمرار این توهم که در تاریخ استاندارد اروپا حفظ شده، پیامدهای گستردهای برای نحوه درک جوامع اروپایی از حال و گذشتهشان دارد. این کتاب روایت پذیرفتهشده از تاریخ اروپا را دگرگون میکند.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
شرق: ژوزف فونتانا در کتاب «اروپا در آینه»، اروپا را زیر و رو میکند و نشان میدهد که اروپا دارای هویت متمایز و رفیعی نبود که تصور میکرد؛ نویسنده حتی فراتر میرود و معتقد است استمرار این توهم که در تاریخ استاندارد اروپا حفظ شده، پیامدهای گستردهای برای نحوه درک جوامع اروپایی از حال و گذشتهشان دارد. این کتاب روایت پذیرفتهشده از تاریخ اروپا را دگرگون میکند. از بحثهای مربوط به هجوم گوتها، هونها و وندالها و سقوط امپراتوری روم تا دیگر رخدادها و مسائل تاریخ اروپا، فونتانا پذیرش سنتی ایدههایی همچون میراث کلاسیک، مسیحیت قرون وسطی، اصلاحات و ضداصلاحات، حکومت مطلقه و ایده پیشرفت را مورد بازنگری قرار میدهد و همزمان به موجودیت و اعتبارِ دگراندیشی، شورشگری و تنوع توجه نشان میدهد، اموری که آنها را وجوه مشخصه اروپا میداند. از دیدگاه فونتانا مردمان اروپا، از زمان یونانیان باستان، ضمن مقایسه جامعه و فرهنگ و سنن خود با همسایگانشان و دیگر جوامع دوردست، با نوعی حس برتری خود را تعریف کردهاند. با این حال، اروپا در واقع اصلا دارای هویت متمایز نبود. در مقدمه کتاب با عنوان «آینه بربریت» این پرسش مطرح میشود که «اروپا چه زمانی زاده شد؟» پرسشی مبهم که همزمان ممکن است توجهش به نخستین روزهای اسکان بشر بر پهنه جغرافیایی سرزمینی که اکنون اروپا مینامیم، یا به ظهور فرهنگهای مختلف، یا به ظهور آگاهی جمعیای باشد که در نهایت نام کنونی را به این مکان، مردمانی که در آن میزیند و فرهنگ آنها بخشیده است. این سرزمین یعنی گوشهای از صفحه عظیمی که آسیا بخش بزرگی از آن را تشکیل میدهد، خود نمیتواند عنصری شاخص باشد، چون هرگز مرزهای طبیعی روشنی نداشته است. یونانیان، همچون مصریان یا مردمان بینالنهرین، زمین را جزیرهای بزرگ میدانستند که اطرافش را رود اقیانوس فراگرفته که پیرامون جهان میخروشند. این نقشی است که هفایستوس (خدای آتش و فلزکاری) بر سپر آشیل نهاد و نخستین نقشههای مدور جهان آن را دوباره به تصویر درآوردند. از نظر فونتانا، نخستین ساکنان اروپا هیچ ویژگی خاص یا برجستهای نداشتند. نخستین انسانها از آفریقا مرحله به مرحله به این منطقه مهاجرت کردهاند. آخرین موج مهاجرت که تنها موجی است که بازماندگانی را در این منطقه برجای گذاشته، انسانهای هوشمندی بودند که حدود 30 تا 40 هزار سال پیش در این منطقه میزیستهاند، نخستین اروپاییانی که میتوانیم آنها را به لحاظ زیستشناسی اجداد خود بدانیم تقریبا تازه رسیدهاند. فونتانا در پیگیری ردِ اروپاییها به دموکراسی آتنی میرسد که از نظر او اتفاقا هرگز مدعی مساواتگرایی نبود و درواقع «سولون میخواست همچون قبل، همه مناصب حکومتی را به اغنیا بسپارد». و چیزی جز حداقل قدرت موردنیاز را به مردم ندهد. «دموکراسیای که آتنیها در تحقق آن کوشیدند، تقریبا مساوی بود با امتیاز گروهی کوچک که شاید یکدهم مردمان آتن هم نبودند و از تمامی حقوق سیاسی برخوردار بودند تا در شورای خود درباره مسائل حکومتی به بحث بنشینند و حکام را به حکم قرعه برگزینند تا هریک بتوانند در زمان مناسب سهمی از قدرت داشته باشند. فونتانا نشان میدهد مفاهیمی مانند آزادی و دموکراسی نزد یونانیان با آنچه ما امروز درک میکنیم تفاوت داشت. حتی همین برنامه دموکراتیک محدود یونانیها نیز هنگامی که مشکلات اقتصادی سده چهارم یونان را به بحرانی کشاند که خطر تقابل اجتماعی جدی را بههمراه داشت، نیروی خود را از دست داد و یونانیان دچار تفرقه شدند.
آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.