کابوسهای حافظه
«به اندازه هزار سال نوری از یکدیگر دور بودند، این دوری چیزی نبود که او خواسته باشد. طوفان سهمگینی وزیده بود و او را از جایی بیرون انداخته بود». این سطری آغازین از رمان «مرز بوی سیگار میدهد» نوشته آرش رضایی است که اخیرا توسط انتشارات نیلوفر منتشر شده است. از همین سطور ابتدایی رمان برمیآید که ما با داستانی میان بودن و نبودن روبهروییم و خیلی زود به میان حوادثی پرتاب میشویم که در مرز میان کابوس و واقعیت رخ میدهند. در پیشانی کتاب این بیت از حافظ آمده است: «از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی/ از ازل تا به ابد فرصت درویشان است».
به گزارش گروه رسانهای شرق،
شرق: «به اندازه هزار سال نوری از یکدیگر دور بودند، این دوری چیزی نبود که او خواسته باشد. طوفان سهمگینی وزیده بود و او را از جایی بیرون انداخته بود». این سطری آغازین از رمان «مرز بوی سیگار میدهد» نوشته آرش رضایی است که اخیرا توسط انتشارات نیلوفر منتشر شده است. از همین سطور ابتدایی رمان برمیآید که ما با داستانی میان بودن و نبودن روبهروییم و خیلی زود به میان حوادثی پرتاب میشویم که در مرز میان کابوس و واقعیت رخ میدهند. در پیشانی کتاب این بیت از حافظ آمده است: «از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی/ از ازل تا به ابد فرصت درویشان است».
«مرز بوی سیگار میدهد» داستانی است که در لبه واقعیت و خیال و کابوس حرکت میکند و در چنین بستری تصویری از فاجعه را پیش روی ما میگشاید. فاجعهای که نهفقط آدمهای داستان بلکه خود روایت را نیز بحرانی کرده است.
در یادداشت پشت جلد کتاب آمده است: «مرز بوی سیگار میدهد از همان جمله اول کل جهانش را عریان میکند: دنبال تعبیر خواب نباش، هر خوابی خودش را تعبیر میکند. اینجا خواب پیام نیست؛ خود فاجعه است که بیدعوت وارد زبان شده، در این رمان زبان روایت نمیکند؛ میسوزد. بدنیست زخمی و لرزان که حقیقت را نه بازمیگوید نه توضیح میدهد بلکه مثل کابوسی طولانی حملش میکند. رؤیا و دیگران صرفا شخصیت نیستند، درزهای زبانیاند، نقطههایی که واقعیت با چنان شدتی میکوبد که آگاهی فقط برای یک ثانیه پیدا میشود و بعد دوباره فرومیرود. زبان به مثابه موجودی زنده، مجروح و کمعمر، موجودی که هربار حقیقت لمسش میکند، فرومیپاشد و با بوی سوخته برمیگردد. در این جهان هر واژه زخم است، هر صحنه ثبت فاجعه و هر جمله مرزی باریک میان نیستی و پیدایش مرزی که خودش هم بوی سیگار میدهد. مرز بوی سیگار میدهد تاریخ نمیگوید؛ گذشته را مثل تودهای داغ از زیر خاکستر بیرون میکشد. بدن زنی که فروریخته، شهری که خاموش نمیشود و جهانی که مثل تانکر هنگ، از هزار ترک خون میدهد. این کتاب خوانده نمیشود؛ تو را میکشد وسط خواب خودش. اگر در تو چیزی نلرزد یعنی هنوز واردش نشدهای یعنی خواب هنوز تو را انتخاب نکرد.ه»
در بخشی از رمان میخوانیم: «تمرین تمام شده بود. همه بازیگرها رفته بودند. رؤیا در حال پاککردن گریمش بود. کار امروز طول کشیده بود. همه خسته بودند. دیرش شده بود. باید زودتر خودش را به خانه میرساند. کفشهای سرگرد خلبان را روی جاکفشی دم در بگذارد و تا ساعت یازده به چرتوپرتهایش گوش بدهد. از دست سرگرد خسته شده بود. هر روز تکرار و تکرار. شنیدن حرفهای دیروز و یک هفته پیش. سرگرد شش ماه است این حرفها را تکرار میکند. سالن تمرین را کمکم تعطیل میکردند. رؤیا در را پشت سرش بسته بود و آخرین قسمت گریمش را پاک میکرد. هوا یکدفعه سردتر شد». در رمان «مرز بوی سیگار میدهد»، با جهانی که میان بودن و نبودن در تلاطم است روبهروییم. در روایت این داستان بحرانهای شخصی با تکههایی از تاریخ معاصر درآمیختهاند و در این میان فاجعه در حافظه جا خوش کرده است.
آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.