از کارآموز دیروز تا جنگافروز امروز
نوبت قبل در این مجال، اشارههایی به پیشینه حضور ترامپ در سینما و نسبتهایی که میتوان بین این سابقه و شخصیت او در جنگ علیه ایران جستوجو کرد، شد. اکنون در این نوبت، به فیلمی که درباره دوران جوانی ترامپ ساخته شده میپردازیم تا ببینیم شمایلش در این اثر چه نسبتی با شمایل کنونی او درباره جنگ ۴۰روزه دارد.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
مهرزاد دانش : نوبت قبل در این مجال، اشارههایی به پیشینه حضور ترامپ در سینما و نسبتهایی که میتوان بین این سابقه و شخصیت او در جنگ علیه ایران جستوجو کرد، شد. اکنون در این نوبت، به فیلمی که درباره دوران جوانی ترامپ ساخته شده میپردازیم تا ببینیم شمایلش در این اثر چه نسبتی با شمایل کنونی او درباره جنگ ۴۰روزه دارد.
دو سال قبل فیلمی به نام «کارآموز» (The Apprentice) به کارگردانی علی عباسی، فیلمساز ایرانی-دانمارکی، در جشنواره فیلم کن به نمایش درآمد که داستانش درباره زندگی ترامپ در دهههای ۷۰ و ۸۰ میلادی در نیویورک است. عباسی بیشتر با فیلم «عنکبوت مقدس» شناخته شده است؛ فیلمی درباره قاتل معروف زنجیرهای که در مشهد زنان خیابانی را میکشت و سرانجام طی محاکمهای جنجالی، حکم اعدامش صادر شد. دو سال بعد از این، عباسی در فیلم «کارآموز» سراغ یک شخصیت معروف جهانی رفت: ترامپ. نام فیلم هم اشاره به برنامهای تلویزیونی با همین عنوان دارد که از سال ۲۰۰۴ از شبکه NBC پخش شد. در این برنامه، گروهی از تحصیلکردگان برای بهدستآوردن شغلی با حقوق بالا در سازمان ترامپ، با هم رقابت میکردند. این برنامه، سکوی پرتابی برای ترامپ شد که تصویر او را از یک تاجر تحت فشار دهه ۹۰ به نماد قاطعیت و موفقیت قرن بیستویکم بازسازی کرد. در هر قسمت از برنامه، شرکتکنندگان وظایفی مانند فروش محصولات، مدیریت رستوران یا طراحی کارزار تبلیغاتی را برعهده میگرفتند. در انتهای هر قسمت، ترامپ با لحنی تند عملکرد تیم بازنده را نقد میکرد. جمله «تو اخراجی!» که ترامپ در پایان هر قسمت به تیم بازنده میگفت، به یکی از مشهورترین تکیهکلامهای تاریخ تلویزیون تبدیل شد؛ جملهای که او بعدها کوشید به عنوان علامت تجاریاش به مثابه نمادی از قدرت مطلق و تصمیمگیری قاطعش ثبت کند. به فیلم علی عباسی درباره ترامپ برگردیم. این فیلم بر سالهای شکلگیری شخصیت ترامپ در دهههای ۷۰ و ۸۰ میلادی در نیویورک تمرکز دارد؛ دورانی که او سعی داشت از زیر سایه پدر خارج شود و امپراتوری املاک خود را بنا کند. هسته مرکزی فیلم، درباره رابطه پیچیده ترامپ جوان (با بازی سباستین استن) با وکیل بدنام و پرنفوذ آن زمان، روی کوهن (با بازی جرمی استرانگ) است. کوهن سه اصل طلایی را به ترامپ میآموزد که بعدها به استراتژی همیشگی او تبدیل شد: «۱. همیشه حمله کن، ۲. هیچچیز را نپذیر و همهچیز را انکار کن، ۳. همیشه ادعای پیروزی کن، حتی اگر شکست خوردی».
این فیلم به دلیل لحن تندش علیه شخصیت ترامپ با واکنش شدید تیم حقوقی او مواجه شد. آنها کوشیدند جلوی اکران فیلم را در آمریکا بگیرند که البته نتوانستند (به عنوان یک مزاح میتوان گفت چهبسا خصومت ترامپ با ایران و دانمارک (بر سر گرینلند) ریشه در این فیلم داشته باشد که محصول دانمارک است و کارگردانش فردی ایرانی).
نگاه عباسی در این فیلم بر روانشناسی قدرت و نحوه شکلگیری شخصیت ترامپ از طریق سه رابطه کلیدی با آدمهای نزدیکش یعنی پدر، وکیل و همسر متمرکز است. وکیل او، کوهن، در این فیلم تداعیکننده یک مفیستوفلس (شیطان) است که با ترامپ جوان، پیمانی نانوشته میبندد و به او میآموزد چگونه برای پیروزی تجاری بر رقیب، قانون را دور بزند، بیرحم باشد و اخلاقیات را کنار بگذارد. در ابتدا، ترامپ با تحسین و ترس توأمان به کوهن نگاه میکند، اما دیری نمیپاید که شاگرد از استاد پیشی میگیرد و او را مثل یک دستمال آلوده کنار میگذارد. در رابطه با پدر، ترامپ را در گریز از سایه سنگین و تحقیرهای پدرش میبینیم. پدر ترامپ برای برادر بزرگتر او اعتبار بیشتر قائل بود و دونالد را فرزندی لوس و ضعیف میدید. از این رو در فیلم، پروژههای تجاری ترامپ به عنوان تلاشی برای اثبات خودش به پدری سختگیر انگاشته شده است. حتی وقتی ترامپ به اوج ثروت میرسد، باز هم در درونش همان پسرک محتاج به تأیید پدر باقی مانده، هرچند در ظاهر نسبت به زوال عقل پدرش در سالهای پیری بیتفاوت است.
در رابطه با همسر (ایوانا ترامپ)، با سیر نزولیِ تکاندهندهای در روایت فیلم مواجهیم؛ از عشق و اشتیاق به سردی و خیانت. در ابتدا ترامپ شیفته هوش، جاهطلبی و ظاهر ایوانا میشود و هر دو شبیه یک تیم قدرتطلب میخواهند نیویورک را فتح کنند. اما به محض اینکه ایوانا شروع به ابراز هویت مستقل میکند یا در کارهای تجاری صاحبنظر میشود، ترامپ احساس خطر میکند و به تحقیر و طرد او میپردازد.
بدینترتیب، روایت فیلم چنان مینمایاند که ترامپ بیرحمی را از کوهن، جاهطلبی را از پدرش و ابزاریدیدن انسانها را در رابطه با ایوانا تمرین میکند و به کمال میرساند. حال اگر فیلم کارآموز را به عنوان یک پیشدرآمد برای وضعیت فعلی بینگاریم، نسبت میان تصویر ترامپ در فیلم و رفتارهای امروز او را میتوان در چند لایه مرور کرد: نخست، اصل حمله به طرف مقابل بدون درنظرگیری ملاحظات قانونی و اخلاقی است. در فیلم میبینیم روی کوهن به ترامپ میآموزد: «حمله کن، حمله کن، حمله کن». رفتار تهاجمی ترامپ، از جمله تجاوز به ایران یا ربودن رئیسجمهور ونزوئلا، نسخه کلانمقیاس و ژئوپلیتیک همان درسی است که در جوانی آموخت. در منطق فیلم، ترامپ یاد میگیرد قانون و حاکمیت ملی دیگران فقط موانعی هستند که باید با قلدری از پیشرو برداشت. دوم، ذهنیت بنگاه املاکی است. به عنوان مثال، اشتیاق ترامپ برای تصرف یا خرید گرینلند، انگار ریشه در همان وسواسی دارد که در فیلم نسبت به هتل کومودور نشان میدهد. برای او، جهان نه مجموعهای از فرهنگها و انسانها، بلکه نقشهای از املاک و مستغلات است. از نگاه ترامپ فیلم، هرچیزی که روی زمین است باید برچسب قیمت داشته باشد یا با زور تصاحب شود؛ چه یک بلوک در منهتن باشد، چه بزرگترین جزیره جهان و چه تنگه هرمز. سوم، اصل فروپاشی تقدس و اتحاد است که در ماجراهایی مانند بیادبی ترامپ به پاپ یا تحقیر متحدان اروپاییاش دیده میشود. در فیلم، ترامپ به تدریج تمام مراجع اقتدار، حتی پدرش و مربیاش را زیر پا میگذارد. اینکه او طی هفتههای گذشته به پاپ جسارت یا متحدان سنتی اروپایی را تحقیر کرد، در واقع همان الگوی پدرکشی نمادین فیلم را تکرار کرده است. او در فیلم میآموزد برای نفر اول بودن، نباید به هیچ نهاد اخلاقی (کلیسای کاتولیک) یا سیاسی (اتحادیه اروپا) متعهد باشد و خودشیفتگیای هم که در انتهای فیلم ابراز میشود (من تنها معیار حقیقت هستم) از همین اصل نشئت میگیرد.
نکته چهارم نیز استراتژی انکار و ادعای پیروزی است. ترامپ حتی در میانه تنشهای عظیم جهانی و نظامی، همچنان از قوانین کوهن پیروی میکند که میگفت هرگز شکست را نپذیر. این گندهگوییها در برابر اروپا و جهان، ابزاری است تا بر بحرانهای داخلی یا پیامدهای مخرب جنگ سرپوش بگذارد. فیلم به ما یادآوری میکند او هرگز بابت خونهای ریختهشده یا آشوب جهانی عذرخواهی نخواهد کرد، چون در جهانبینی او، عذرخواهی یعنی ضعف و ضعف یعنی مرگ.
فیلم «کارآموز» گویای آن است که رفتارهای امروز ترامپ (از حمله به ایران تا تقابل با رهبران جهان) جنون آنی نیست، بلکه یک برنامهریزی شخصیتی عمیق است که از دههها پیش شکل گرفته. کارآموز دیروز، حالا به ویرانگر و جنگافروز امروز تبدیل شده که جهان را مانند یک میز قمار یا یک پروژه ساختمانی میبیند که اگر مطابق میلش پیش نرود، حاضر است کل ساختمان را به آتش بکشد. او برخلاف شخصیت اصلی «عنکبوت مقدس»، فیلم قبلی عباسی، بیش از آنکه متعصبی متوهم باشد، اختاپوسی جاهطلب است که زنجیره جنایتهایش را بر دنیا گره زده است.