خارپشت، روباه و رؤیای توسعه ایران
یکی از مشهورترین تمثیلهای تاریخ اندیشه، حکایت خارپشت و روباه است: روباه چیزهای بسیاری میداند، اما خارپشت یک چیز بزرگ را میداند.
یکی از مشهورترین تمثیلهای تاریخ اندیشه، حکایت خارپشت و روباه است: روباه چیزهای بسیاری میداند، اما خارپشت یک چیز بزرگ را میداند.
جان لوئیس گدیس، مورخ برجسته آمریکایی، در کتاب معروف «درباره استراتژی بزرگ» این تمثیل را از سطح یک استعاره ادبی به سطح یک مسئله راهبردی ارتقا میدهد. از نظر او، خارپشت نماد ذهنیتی است که جهان را حول یک ایده بزرگ و مشخص سازمان میدهد و روباه نماد ذهنیتی است که پیچیدگیها، عدم قطعیتها و تعدد متغیرها را توأمان میبیند.
اما استراتژیست بزرگ نه صرفا خارپشت است و نه صرفا روباه؛ او باید بتواند «جهت خارپشت» را با «چشم و مغز روباه» ترکیب کند؛ یعنی هم بداند به کجا میخواهد برود و هم بپذیرد که مسیر رسیدن به آن مقصد در جهانی واقعی، پیچیدهتر و نامطمئنتر از آن است که در ذهن او طراحی شده است. این تمثیل برای شرایط ایران امروز صرفا یک داستان خواندنی و جذاب نیست؛ بلکه میتواند یکی از بهترین استعارهها برای توضیح شرایط غامض و پیچیدهای باشد که نظام حکمرانی در ایران در این روزها با آن مواجه است. ایران کشوری کمهدف، کمآرمان یا فاقد ایدههای بزرگ نیست. برعکس، در چند دهه گذشته انبوهی از چشماندازها، سیاستها، برنامهها و اسناد توسعه نوشته شده که در آنها از رشد اقتصادی هشتدرصدی، عدالت، صنعتیشدن، پیشرفت فناوری، قدرت منطقهای شدن، توسعه زیرساختها، رفع محرومیتها و ارتقای جایگاه ایران در اقتصاد جهانی سخن گفته شده؛ اما مشکل نه در فقدان آرمان، بلکه در فقدان نسبتی روشن میان «آرمانها» و «واقعیتها» است؛ میان آنچه میخواهیم و آنچه میتوانیم؛ میان قابلیتهای محدود کشور و فهرست تقریبا نامحدود و اولویتگذارینشدهای از اهداف. در کتاب معروف گدیس، داستان خشایارشاه در جنگ دوم با یونانیان (نبرد سالامیس) دقیقا از همین نقطهنظر اهمیت پیدا میکند.
شاه ایران با ارتشی عظیم و رؤیایی بزرگ از هلسپونت عبور میکند. در کنار وی آرتابانوس (عمو و مشاور وی) قرار دارد که به جای شکوه و عظمت ارتش ایران، فاصله، تدارکات، آب و غذا، جغرافیا، آبوهوا، مقاومت دشمن و ناشناختههای آینده را میبیند. مسئله شکست خشایارشاه در این نبرد، آن نبود که هدف را اشتباه انتخاب کرده بود؛ مسئله آن بود که نتوانست اندازه آرزوهایش را با اندازه قابلیتهایش تناسب دهد. او نگرش «خارپشتوار» داشت و از دیدن و تحلیل جهان پیچیده پیرامون خود و انواع و اقسام عدم قطعیتهای فراروی خود ناتوان بود؛ در حالی که آرتابانوس بارها تذکرات لازم را به شاه برای توجه به محدودیتها داد، ولی وی التفاتی نکرد. این شاید مهمترین درسی باشد که میتوان از کتاب جذاب گدیس برای مدیریت توسعه در ایران امروز فراگرفت: مدیریت توسعه هرچند با آرمانهای بزرگ آغاز میشود، اما الزاما با تحقق آرمانهای بزرگ به پایان نمیرسد. «آرمان» باید به تعدادی «انتخاب» ممکن تبدیل شود، انتخابها نیز به «اولویت» مقدور محدود شوند، اولویتها به «بسیج و تمرکز منابع» و بسیج منابع به «اجرا» معطوف شود. کشوری که بخواهد همهچیز را همزمان و با اهمیت یکسان دنبال کند و صدها اولویت داشته باشد، در عمل هیچ اولویتی ندارد. استراتژی دقیقا از جایی آغاز میشود که یک کشور تصمیم میگیرد چه چیزهایی برایش مهمتر است و چه چیزهایی، دستکم در یک مقطع زمانی، باید کنار گذاشته شود. اولی هوشمندی و ذکاوت و دومی جسارت و کفایت طلب میکند. اینجاست که مسئله «استراتژی بزرگ توسعه ملی» برای ایران اهمیت پیدا میکند. «برنامه» توسعه با «استراتژی» توسعه یکی نیست. «برنامه توسعه» معمولا دربرگیرنده مجموعهای از اهداف، احکام، پروژهها و منابع مورد نیاز است و خود را باید ذیل استراتژی تنظیم کند. اما «استراتژی توسعه» باید نسبت میان آرمان، هدف، قدرت، زمان، جغرافیا، منابع و محدودیتها را به درستی درک و صورتبندی کند و مسیر برنامه را روشن سازد. برنامه توسعه میگوید چه باید کرد، ولی استراتژی توسعه ابتدا میپرسد چرا باید آن کار را انجام داد، چه چیزی را نباید انجام داد و اگر واقعیت برخلاف پیشبینی ما حرکت کرد، چگونه باید مسیر را اصلاح کرد. به همین دلیل است که نمیتوان استراتژی توسعه را در قالب یک سند بالادستی مکتوب و مضبوط فروکاست؛ استراتژی توسعه چارچوبی عقلایی و تحلیلی برای به دست دادن «منطق مشترک» تصمیمگیری و سیاستگذاری توسعه در کشورهاست.
مسئله ایران امروز بیش از کمبود منابع، مسئله فقدان یک استراتژی معقول برای سازماندهی و بسیج منابع موجود و تبدیل آنها به ظرفیت ملی است. بیش از کمبود ظرفیت، مسئله اتصال ظرفیتهاست و بیش از فقدان پروژه، فقدان انتخاب میان سبد بزرگی از پروژههاست. اقتصاد ایران مجموعهای از قابلیتهای متنوع و پراکنده دارد: انرژی، معدن، کشاورزی، موقعیت ژئوپلیتیک، دسترسی به آبهای آزاد، بازار داخلی، سرمایه انسانی، شهرهای بزرگ، زیرساختهای صنعتی قابل توجه و امکان اتصال به بازارهای منطقهای. اما قابلیتها، تا زمانی که در یک زنجیره ارزش و حول یک مأموریت ملی سازمان پیدا نکند، الزاما به قدرت توسعهآفرین تبدیل نمیشود. اینجاست که ضرورت طرحریزی یک «استراتژی بزرگ» برای توسعه ایران بیش از پیش ضرورت مییابد. استراتژی بزرگ دقیقا باید این کار را انجام دهد: قابلیتهای پراکنده را به مزیتهای متمرکز و مزیتهای متمرکز را به قدرت ملی توسعهآفرین تبدیل کند.
اما در این میان، خطر دیگری نیز بنا بر آموزههای گدیس وجود دارد: اینکه از ترس خطای خارپشت، به روباه تبدیل شویم؛ یعنی آنقدر در پیچیدگی مسائل، بحرانهای روزمره و تغییرات محیطی غرق شویم که جهت اصلی توسعه را از دست بدهیم. روباه همهچیز را میبیند، اما اگر نداند به کجا میرود، دیدن همهچیز الزاما مزیت نیست. کشور نمیتواند هر روز با یک مسئله جدید، اولویت تازهای تعریف کند. توسعه به یک «ایده مرکزی و استراتژی بزرگ» نیاز دارد؛ اما این ایده باید با واقعیت سازگار، قابل سنجش و قابل اصلاح باشد. از این منظر، مسئله اصلی ایران انتخاب میان خارپشت و روباه نیست؛ مسئله، ترکیب آنهاست. ایران به «خارپشت» نیاز دارد تا یک جهت روشن و یک تصویر بزرگ از آینده داشته باشد و به «روباه» نیاز دارد تا محدودیتها، فرصتها، تهدیدها و تغییرات محیطی را ببیند. جهت باید پایدار باشد، اما مسیر باید انعطافپذیر بماند. هدف باید روشن باشد، اما ابزارها، مسیرها و تاکتیکها نباید مقدس پنداشته شود. اگر یک راهبرد، سیاست یا پروژه در رسیدن به هدف شکست خورد و بارها آزموده شد، نباید هدف را در زندان آنها حبس کرد، بلکه باید ابزار را اصلاح کرد.
شاید اکنون زمان آن رسیده باشد که از چرخه تکراری «برنامهنویسی توسعه» به مرحلهای متفاوت از «استراتژیسازی توسعه» عبور کنیم. ایران بیش از آنکه به یک برنامه دیگر با فهرستی طولانیتر از اهداف و احکام نیاز داشته باشد، به یک توافق ملی درباره چند انتخاب بزرگ نیاز دارد: ایران در اقتصاد منطقهای و جهانی چه نقشی میخواهد داشته باشد؟ موتورهای اصلی رشد کداماند؟ کدام مزیتهای سرزمینی باید به مزیت رقابتی تبدیل شوند؟ منابع محدود کشور باید روی چه مأموریتهایی متمرکز شوند؟ و مهمتر از همه، برای رسیدن به این اهداف از چه چیزهایی باید صرفنظر کرد؟
استراتژی بزرگ توسعه ملی قرار نیست آینده را پیشبینی یا حتی تضمین کند؛ قرار است ظرفیتهای کشور را برای مواجهه با آیندههای متفاوت افزایش دهد و آن را تابآورتر سازد. قرار نیست همه مسائل و مصائب ایران یکجا و یکشبه و در قالب یک برنامه حلوفصل شوند؛ بلکه باید میان مسائل و فرصتها اولویتگذاری کرد، ریشهها و شاخههای مسائل و نسبت و اثرگذاری متقابل آنها را شناخت و از دل این فهم جامع و همهجانبه، چارچوبی برای تعیین جهت، انتخاب اولویتها و بسیج ظرفیتهای توسعه ملی ایران به دست آورد. استراتژی بزرگ، نقشهای برای پیشبینی آینده نیست؛ معماریِ انتخابهای امروز برای ساختن ظرفیت مواجهه با آینده است.
ایران امروز شاید بیش از هر زمان دیگری به همین ترکیب نیاز دارد: آرمان بزرگ برای تعیین مقصد، واقعبینی روباهوار برای دیدن مسیر و انضباط استراتژیک برای انتخاب آنچه باید انجام شود و آنچه باید کنار گذاشته شود. اگر چنین نگاهی شکل بگیرد، توسعه دیگر مجموعهای از پروژههای پراکنده نخواهد بود؛ بلکه به یک کوشش بزرگ ملی تبدیل میشود؛ پروژهای که در آن همه بازیگران و کنشگران نقش و مأموریت خویش را به خوبی میدانند و بر آن اعتقاد و التزام دارند. شاید مسئله امروز ایران این نباشد که نمیداند چه میخواهد؛ مسئله این است که هنوز بهروشنی تصمیم نگرفته است برای رسیدن به آنچه میخواهد، از چه چیزهایی باید صرفنظر کند. استراتژی بزرگ توسعه ملی یعنی تبدیل آرمانهای بزرگ ایران به چند انتخاب بزرگ و تبدیل آن انتخابها به قدرتی که بتواند آینده را بسازد، نه اینکه فقط «سراب آینده» را انتظار بکشد.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.