|

جنگ و اخلاق جنگ در شاهنامه‌ فردوسی

درآمد. حماسه‌ای در افق خِرد و داد و آشتی بیست‌و‌پنجم اردیبهشت‌‌ روز نکوداشت یاد بزرگ‌شاعر یگانه‌ای است که روحی جاودانه در کالبد زیست ایرانی دمید‌ و زبان پارسی را تا همیشه تاریخ، زبان خردورزی و دادوری و آشتی‌خواهی کرد.

موسی  اکرمی  -  استاد  فلسفه

 

 

درآمد. حماسه‌ای در افق خِرد و داد و آشتی

بیست‌و‌پنجم اردیبهشت‌‌ روز نکوداشت یاد بزرگ‌شاعر یگانه‌ای است که روحی جاودانه در کالبد زیست ایرانی دمید‌ و زبان پارسی را تا همیشه تاریخ، زبان خردورزی و دادوری و آشتی‌خواهی کرد. فردوسی نه‌تنها بزرگ‌ترین حماسه‌سرا، بلکه حکیمی بود که در پوشش داستان‌های جنگی و سخن‌گفتن از دلاوری‌های پهلوانان، «چگونه زیستن» فردی و جمعی را در شاهکار خویش متجلی کرد. ازاین‌رو، پرسش از «جنگ» و «آشتی» و پرسش از «نسبت اخلاق و قدرت» در شاهنامه، نه پرسش‌هایی حاشیه‌ای بلکه از بن‌مایه‌ها‌ی اصلی این اثر سترگ‌ هستند. در روزگاری که جنگ‌ها اخلاق را به حاشیه می‌رانند، بازخوانی اندیشه فردوسی درباره جنگ و صلح ضروری است. این مقاله کوتاه نشان می‌دهد که فردوسی نه جنگ‌ستیز محض است و نه جنگ‌آور بی‌قید، بلکه نظریه‌پرداز «جنگ مشروط به خرد و داد» و «صلح برآمده از دادوری» است. با تکیه بر داستان‌هایی همچون نبرد رستم و افراسیاب، تراژدی سیاوش، نبرد رستم و سهراب، داستان بیژن و منیژه و نبرد کیخسرو با افراسیاب، فلسفه فردوسی درباره جنگ و صلح در پنج محور به‌ کوتاهی بازخوانی می‌شود.

یکم. خردورزی: بنیاد اخلاق جنگ

فردوسی کتاب را با نام خداوندی می‌گشاید که با دارندگی‌ یا دهندگی «جان و خرد» در برترین جایگاهی است که اندیشه آدمی را توان دریافت است: «به نام خداوند جان و خرد‌/ کزین برتر اندیشه بر نگذرد». این آغاز نشان می‌دهد که هر داوری درباره پهلوانی و جنگ نیز باید در ترازوی خرد سنجیده شود. از توانایی‌های خرد، توانایی بازشناسی «داد» از «ستم» و راستی از دروغ است. پهلوان بی‌خرد به بیراهه می‌رود؛ چنان که کیکاووس با بی‌خردی، لشکر ایران را به کام دیوان می‌فرستد. در داستان بیژن و منیژه، بیژن با نادیده‌گرفتن هشدارهای رستم، گرفتار نیرنگ افراسیاب می‌شود و جنگی تازه شعله‌ور می‌شود. از نگاه فردوسی، هیچ جنگی بدون پشتوانه خرد، اعتبار اخلاقی ندارد. جنگ دادورانه، جنگی است که از روی هوس یا کین نباشد، بلکه با تدبیر خردمندانه و برای راندن ستم آغاز شود.

دوم. گونه‌شناسی جنگ در شاهنامه

فردوسی چند گونه جنگ را از هم بازشناسی می‌کند:

الف) جنگ تدافعی و دادخواهانه: آزمندی افراسیاب برای تصرف ایران، نمونه‌ای از تجاوز ناروا را پدید می‌آورد. در برابر این، رستم و کیخسرو برای بازپس‌گیری ایران و خون‌خواهی سیاوش، به دادخواهی برمی‌خیزند. جنگ در اینجا ابزاری برای راندن ستم و بازگشت دادوری است و از نظر اخلاقی 

توجیه می‌شود.

ب) جنگ‌های خودخواهانه: تراژدی رستم و سهراب، فاجعه جنگ برآمده از نادانی و سوءتفاهم را نشان می‌دهد. رستم بی‌آنکه بداند با فرزند خود روبه‌رو است یا در شرایطی که نمی‌تواند از راه رفته بازگردد، فرزند دلبند را می‌کشد و سپس در سوگ او دردناک‌ترین ناله‌ها را سر می‌دهد. فردوسی پیامدهای نبود شناخت و خرد در میدان نبرد را نشان می‌دهد. نبرد رستم و اسفندیار نیز از همین‌گونه است؛ این نبرد نه از سر ضرورت اخلاقی، بلکه در نتیجه فرمان‌پذیری کورکورانه و گرفتاری در چرخه تعارض شکل می‌گیرد. در این نبرد، برنده و بازنده هر دو بازنده‌اند؛ زیرا نتیجه چیزی جز مرگ، اندوه و تباهی نیست. فردوسی نشان می‌دهد که هر جنگی جز بر پایه خردورزی و دادگری مشروع نیست؛ و اگر جنگ به کشتار و ویرانی بینجامد، پوچ و نامشروع است.

سوم. آیین پهلوانی و هنجارهای اخلاقی در میدان نبرد

فردوسی برای میدان رزم، هنجارهایی پیش می‌نهد که با اصول اخلاق جنگ در سنت‌های حقوقی و انسانی هم‌افقی دارد:

الف) نهی از نیرنگ: پهلوانی با نیرنگ و کمین ناجوانمردانه سازگار نیست. فردوسی نیرنگ را از خصال نکوهیده دشمنان می‌داند و راست‌کرداری را می‌ستاید.

ب) حرمت اسیران و شکست‌خوردگان: پهلوان آرمانی پس از چیرگی، امکان امان‌دهی یا مصالحه را در نظر می‌گیرد. شکست‌دادن دشمن مجوز خوارشماری یا نابودی کامل او نیست. پ) پرهیز از آسیب به بی‌گناهان: در شاهنامه میان رزمنده و مردم بی‌دفاع تمایز آشکار وجود دارد. رنج زنان، کودکان و مردم گرفتار در آتش جنگ، جلوه‌ای تراژیک دارد. فردوسی با تصاویر ویرانی و سوگ بازماندگان، هشدار می‌دهد که جنگ بی‌مهار زندگی بی‌گناهان را درهم می‌شکند.

ت) احترام به دشمن خردمند: فردوسی از شخصیت‌هایی همچون پیران ویسه با احترام یاد می‌کند، کسانی که با جای‌گرفتن در جبهه دشمن، از خرد و منش انسانی برخوردارند. دشمن الزاما فاقد کرامت نیست. پهلوانی، بر تشخیص مرز میان ستیزگری سیاسی و حرمت انسانی استوار است. بدین‌سان، شاهنامه میدان نبرد را بی‌ آیین برآمده از خرد نمی‌بیند، بلکه آن را در چارچوب آیین پهلوانی و اخلاق مسئولانه درمی‌یابد.

چهارم. نقش پیمان‌شکنی در برافروختن جنگ

یکی از درس‌های ماندگار شاهنامه این است که پیمان‌شکنی، آتش جنگ را شعله‌ورتر و بی‌رحم‌تر می‌کند. شکستن پیمان، نشانه گستاخی اخلاقی است. افراسیاب بارها راه آرامش را با نقض صلح بسته و فردوسی این خصلت را نکوهش می‌کند. در برابر، پهلوانان راستین وفاداری به عهد را معیار انسان درست‌کردار می‌دانند. پیمان‌شکنی تنها خطای فردی نیست، بلکه جنگ را بی‌بازگشت می‌کند. برای نمونه، رفتار پیمان‌شکنانه گشتاسپ با رستم، جنگ را به نبردی نهایی تبدیل می‌کند. از نگاه فردوسی، کسی که با نیرنگ به جنگ آید، پلیدتر از کسی است که آشکارا بجنگد. هر نبردی که بر پایه پیمان‌شکنی بنا شود، از آغاز نامشروع است و بذر بی‌اعتباری و خشونت می‌پراکند.

پنجم. صلح پایدار: آرمانی برآمده از دادورزی

در شاهنامه، صلح هنگامی ارزش می‌یابد که از دل دادورزی برآمده باشد؛ زیرا از نگاه فردوسی، آرامشی که بر پایه ستم، ترس یا باج‌دهی به دشمن شکل بگیرد، صلح راستین نیست. او صلحی را می‌ستاید که در آن‌ کرامت انسان و حرمت کشور حفظ شود و فرمان نهایی را دادورزی، به‌جای شمشیر، در دست گیرد. از همین رو، هرجا که صلح از دادورزی جدا شود، به سازشی ناپایدار بدل می‌شود. این پیوند میان صلح و داد در روایت پایان جنگ‌های ایران و توران آشکار است. در سرانجام کار کیخسرو، جنگ نه با نابودی کامل دشمن، بلکه با مهار او و بازگشتش به مرزهای خود فرومی‌نشیند. اهمیت این پایان در آن است که فردوسی در فرجام صلح را تنها خاموشی نبرد نمی‌داند، بلکه آن را نظمی می‌بیند که پس از برقراری داد پدید می‌آید. با این همه، فردوسی هرگز از دشواری رسیدن به چنین صلحی غافل نیست. او می‌داند که جنگ، حتی هنگامی که به آهنگ دفاع از حق آغاز شود، ویرانگر است و نباید به آرمان نهایی بدل شود. از این‌رو، در منطق شاهنامه، جنگ تنها هنگامی پذیرفتنی است که زمینه‌ساز استقرار داد باشد‌ و دادورزی نیز زمانی کامل می‌شود که به صلحی شرافتمندانه، برآمده از دادورزی و پایدار بینجامد تا آبادسازی کشور ممکن شود.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.