پرگار و دَوَران
در دنیای این روزهای ما، زمانه دیگر بر مداری آرام نمیگردد؛ گاه شتاب میگیرد و گاه درنگ میکند، گاه امید را نزدیک نشان میدهد و گاه فاصلهها را دورتر. آدمی در میانه این چرخش بیقرار، همچون پرگاری است که یک سرش بر نقطهای ثابت مانده و سر دیگرش در دایره وقایع مشغول میگردد؛ بیآنکه بداند این دوران، او را به کدام سمت خواهد برد.
در دنیای این روزهای ما، زمانه دیگر بر مداری آرام نمیگردد؛ گاه شتاب میگیرد و گاه درنگ میکند، گاه امید را نزدیک نشان میدهد و گاه فاصلهها را دورتر. آدمی در میانه این چرخش بیقرار، همچون پرگاری است که یک سرش بر نقطهای ثابت مانده و سر دیگرش در دایره وقایع مشغول میگردد؛ بیآنکه بداند این دوران، او را به کدام سمت خواهد برد.
دل نیز آرام نمیگیرد؛ «دل چو پرگار به هر سو دورانی میکرد». و زمانه، هر روز شعاعی تازه پیش پای انسان میگذارد؛ شعاعی از بودن، از امید، از تردید و از ماندن.
کسبوکار امروز، دیگر بر زمین ثبات بنا نشده است؛ بیشتر به راهرفتن بر سطحی لغزان میماند که هر لحظه شکل عوض میکند. بازارها پیش از آنکه شناخته شوند، تغییر میکنند؛ قیمتها هنوز در ذهن ننشسته، دگرگون میشوند؛ و گاه هنوز قراردادی امضا نشده، که هزینهای تازه از راه میرسد و همه محاسبات را از نو مینویسد. صنعتگران، دیگر تنها با دشواری تولید و رقابت روبهرو نیستند؛ فرسودگی ناشی از ابهام نیز بر دوش آنها سنگینی میکند. تصمیمی که امروز منطقی به نظر میرسد، ممکن است فردا در موجی تازه از تغییر، معنای دیگری پیدا کند. ازهمینرو است که بسیاری، نه از کمی تلاش، بلکه از زیادی تعلیق خستهاند؛ از اینکه آینده، هر روز اندکی صعبالوصول میشود. در چنین فضایی، دوامآوردن خود نوعی مهارت است. آن که میماند، لزوما نیرومندترین نیست؛ گاه کسی است که بهتر خمشدن را آموخته و میداند چگونه بدون آنکه بشکند، از میان تلاطم عبور کند. پرگار اگر نقطه اتکا نداشته باشد، دایرهای کامل نمیآفریند؛ و انسان نیز در هیاهوی این دوران، نیازمند مرکزی برای ایستادن است؛ مرکزی از اعتماد، امید و معنایی که او را از پراکندگی حفظ کند. بدون آن، حرکت هست، اما مسیر نیست؛ تلاش هست، اما آرامش نه.
با این همه، هنوز چیزی خاموش نشده است. بازار، هرچند خسته از تلاطم، هنوز نفس میکشد؛ کارخانه، هرچند زیر بار هزینه و ابهام، هنوز روشن است؛ و انسان، هرچند دلآزرده از این شرایط سخت، هنوز صبح را آغاز میکند و چراغ کار را خاموش نمیگذارد. شاید معنای زمانه ما همین باشد؛ آموختن ادامهدادن در میانه بیقراریها. اینکه انسان، در دل چرخشهای پیدرپی روزگار، بتواند تعادل خویش را حفظ کند و اجازه ندهد تردید، ریشه امید را بخشکاند. و شاید توکل و امید، نه در پایان تلاطم، بلکه در همین ادامهدادن نهفته باشد؛ در اینکه پس از هر دوران سخت، هنوز بتوان دایرهای تازه ترسیم کرد؛ دایرهای روشنتر، آرامتر و نزدیکتر به فردایی که هرچند دور، هنوز ممکن است.
با مهر در اردیبهشت