تعادل
دنیای این روزهای ما بر خطی باریک پیش میرود؛ نه آنقدر آرام که بتوان به آن تکیه کرد و نه آنقدر آشفته که بتوان از آن دل کند. دنیایی که بیش از حرکت، در تلاش نگهداشتن خویش فرسوده میشود و تعادل در آن دیگر نه یک وضعیت پایدار، که نامی است بر تلاشی بیوقفه برای ادامه.
دنیای این روزهای ما بر خطی باریک پیش میرود؛ نه آنقدر آرام که بتوان به آن تکیه کرد و نه آنقدر آشفته که بتوان از آن دل کند. دنیایی که بیش از حرکت، در تلاش نگهداشتن خویش فرسوده میشود و تعادل در آن دیگر نه یک وضعیت پایدار، که نامی است بر تلاشی بیوقفه برای ادامه. این معنا را میتوان در چهره زمانه دید؛ آنجا که جوانی، قله رؤیا را دورتر از مرزها جستوجو میکند و امید، چمدان به دست، در ایستگاه تردید، چشم به راه فردایی میماند که دیر میرسد. آنجا که پدر، دخل و خرج را با آه جمع میزند و مادر، لبخندش را قسطی خرج میکند تا خانه، همچنان خانه بماند. اینها روایتهای پراکنده نیستند؛ نشانههای نظمی ناپایدارند که بر لبه استمرار ایستاده است.
در چنین وضعی، زندگی بیش از آنکه پیش برود، خود را نگه میدارد. اقتصاد خانواده، آینه روشن این وضعیت است: درآمدی که به دشواری حاصل میشود، هزینهای که بیوقفه میتراشد و نسبتی شکننده که با اندک اختلال، از تعادل خارج میشود. در این میان، انتخابها دیگر از جنس خواستن نیستند، از جنس ناگزیرند؛ خریدها به تعویق میافتند، خواستهها کوچک میشوند و امید، نه زیسته، که حسابشده مصرف میشود.
از همینجاست که تعادل، معنای پیشین خود را از دست میدهد. دیگر نه آرامش است و نه ثبات، بلکه فرایندی است فرساینده، تلاشی روزانه برای نگهداشتن آنچه هنوز باقی مانده است. انرژی بیشتر صرف میشود و بازدهی کمتر به دست میآید؛ آدمها بیشتر میسنجند و کمتر خطر میکنند، نه از سر وفور عقلانیت، بلکه از دل احتیاطی برخاسته از عدم قطعیت.
در دنیای این روزهای ما، تعادل دیگر به معنای رسیدن نیست؛ هنر نرسیدن و همچنان ادامهدادن است. ایستادنی آرام بر مرزی ناپیدا، با کوششی پیوسته برای آنکه هیچچیز فرو نریزد. و شاید معنای زمانه ما در همین خلاصه شود: توان دوامآوردن و ادامهدادن... .
و شاید زمانه ما را به هنر ادامهدادن عادت داده!