حالا
در دنیای این روزهای ما، واژگانی هست که بیش از آنکه ابزار سخن باشند، آینه جاناند؛ کلماتی که نهتنها معنا، بلکه منش میسازند؛ نهفقط جمله، که نگاه میآفرینند. در برخی فرهنگها واژهای هست که از بازار و اداره تا خانه و کاشانه، از مناسبات فردی تا تصمیمات جمعی، چون نخ تسبیحی نامرئی بر گفتار و کردار کشیده شده است.
در دنیای این روزهای ما، واژگانی هست که بیش از آنکه ابزار سخن باشند، آینه جاناند؛ کلماتی که نهتنها معنا، بلکه منش میسازند؛ نهفقط جمله، که نگاه میآفرینند. در برخی فرهنگها واژهای هست که از بازار و اداره تا خانه و کاشانه، از مناسبات فردی تا تصمیمات جمعی، چون نخ تسبیحی نامرئی بر گفتار و کردار کشیده شده است.
«حالا» یعنی امروز نه، فردا؛ اکنون نه، بعدا. یعنی تصمیم را به تعویق سپردن و تکلیف را به آینده حوالهکردن. «حالا ببینیم چه میشود»، «تا بعد»، «چرا عجله داری؟»، «از این ستون به آن ستون فرج است»؛ اینها تنها تعارفات زبانی نیستند، بلکه ترجمان رفتاری نوعی نسبت با زماناند؛ نسبتی که در آن فردا عزیزتر از امروز است و امکان، محترمتر از اقدام. گویی در ذهن بسیاری، زمان نه رودخانهای روان، بلکه برکهای راکد است؛ میتوان کنار آن نشست، میتوان به آن نگریست، میتوان امید داشت که خود، راهی به دریا بیابد. از همین رو است که بسیاری کارها نه به بنبست میرسند و نه به سرانجام؛ در میانه راهی بیپایان معلق میمانند، در تعلیقی مزمن که نه مرگ است و نه زندگی.
مردمانی که بیش از آنکه اهل تصمیم باشند، اهل تعویقاند؛ به جای گامبرداشتن، چشم به آینده میدوزند؛ به جای اقدام، به فردای مبهم دل میسپارند. و در این میان، فرصتها همچون ابرهای بهاری میآیند و میروند، بیآنکه دستها به باران برسد. این خصلت یکسره از تنبلی یا بیمسئولیتی برنخاسته است؛ تاریخ سنواتی، ایام متمادی بیثباتی و تجربههای مکرر شکست برنامهریزی، مح تاطبودن در برابر آینده را آموزگار ما کرده است. «حالا» در این معنا، نه صرفا یک واژه، که سپری روانی در برابر ناامنیهای مزمن است. اما آنچه روزگاری ابزار بقا بود، امروز گاه به مانع پیشرفت بدل شده است.
جهان جدید بر مدار سرعت میگردد؛ فرصتها عمر کوتاه دارند و رقابت مجال درنگ نمیدهد. تأخیر دیگر فضیلت نیست؛ هزینه است. هر تصمیمی که امروز گرفته نشود، فردا شاید موضوعیت خود را از دست بدهد؛ هر پروژهای که به «بعدا» حواله شود، شاید هرگز به «اکنون» نرسد. در بسیاری از روشها و منشها، زمان سرمایه است؛ در برخی فرهنگها هنوز زمان، ذخیرهای بیپایان تصور میشود. گویی همیشه فرصتی دیگر خواهد آمد و دری دیگر گشوده خواهد شد. حال آنکه تاریخ، دفتر فرصتهای ازدسترفته است؛ فرصتهایی که نه با دشمنی دیگران، که با تعلل خود از کف رفتهاند.
شاید وقت آن رسیده باشد که بار دیگر به واژگان روزمره گوش بسپاریم. هر بار که میگوییم «حالا»، بیآنکه بدانیم، قطعهای کوچک از مسئولیت را به آینده تبعید میکنیم. هر بار که میگوییم «عجله نکن»، اندکی از اراده جمعی برای حرکت فرسوده میشود. توسعه، پیش از آنکه پروژهای اقتصادی باشد، اصلاح رابطه ما با زمان است. روزی که «حالا» جای خود را به «اکنون» بدهد؛ روزی که «ببینیم چه میشود» به «ببینیم چه میتوان کرد» بدل شود؛ روزی که تعویق جای خود را به تحقق بسپارد، آن روز میتوان گفت از فرهنگ تأخیر، به فرهنگ تدبیر گام نهادهایم.
و چه خوش گفت حافظ:
«صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب کن
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش میطلبی ترک خواب کن»
مسئله ما کمبود رؤیا نیست؛ فراوانی فرداست. هیچ ملتی با زندگی در فردا، امروز خود را نساخته است.