گنجینهای به نام حافظه شهری
وقتی از «گنجینه مدیریت شهری» حرف میزنیم، معمولا اولین تصویری که به ذهن میآید، پروژههای بزرگ شهری است؛ پلها، تونلها، بزرگراهها، ساختمانها و سازههایی که در سطح شهر دیده میشوند و سالها باقی میمانند. طبیعی هم هست؛ بخش زیادی از تصویر عمومی مدیریت شهری، همین چیزهایی است که مردم هر روز میبینند.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
ناصر امانی - عضو شورای اسلامی شهر تهران: وقتی از «گنجینه مدیریت شهری» حرف میزنیم، معمولا اولین تصویری که به ذهن میآید، پروژههای بزرگ شهری است؛ پلها، تونلها، بزرگراهها، ساختمانها و سازههایی که در سطح شهر دیده میشوند و سالها باقی میمانند. طبیعی هم هست؛ بخش زیادی از تصویر عمومی مدیریت شهری، همین چیزهایی است که مردم هر روز میبینند. پروژه افتتاح میشود، روبان بریده میشود، عکسش منتشر میشود و به بخشی از حافظه بصری شهر تبدیل میشود. اما اگر بخواهیم کمی عمیقتر و صادقانهتر به تهران نگاه کنیم، باید بپذیریم که این شهر را فقط سازهها زنده نگه نداشتهاند. تهران را چیزی بسیار ناپیداتر سر پا نگه داشته است: «حافظه». تهران فقط یک شهر بزرگ نیست؛ شهری است که هر روز با بحران زندگی میکند؛ از آلودگی هوا تا ترافیک، از فرسودگی بافتها تا کمبود منابع مالی، از تعارض منافع تا توقعات بیپایان اجتماعی. شهری که هر تصمیم اجرائی در آن، زیر فشار چند برابر هر شهر دیگری گرفته میشود. در چنین شهری، آنچه امکان ادارهاش را تا امروز فراهم کرده، فقط بودجه و پروژه نبوده، بلکه انباشت تجربههای انسانی و نهادی بوده است که طی دههها، در لایههای مختلف مدیریت شهری شکل گرفته است. به نظر من، بزرگترین دارایی مدیریت شهری، نه ساختمانها و نه پروژهها، بلکه «حافظه نهادی شهر» است. این حافظه، فقط گزارشها و اسناد نیست؛ بخش بزرگی از آن، در ذهن آدمهایی است که سالها با شهر زندگی کردهاند؛ آدمهایی که بحران دیدهاند، اشتباه کردهاند، هزینه دادهاند، یاد گرفتهاند و راهحل پیدا کردهاند. آییننامهها همه چیز را نمینویسند. واقعیت شهر، خیلی پیچیدهتر از آن است که فقط داخل دستورالعملها جا شود. گاهی یک کارشناس قدیمی منطقه، بدون اینکه در هیچ مدلی نوشته شده باشد، میداند اگر یک پیادهرو این خیابان نیممتر باریکتر شود، ستون یک محله شلوغ از کار میافتد. گاهی یک نیروی خدمات شهری میداند با اولین باران شدید، آب دقیقا از کدام کوچه بالا میزند و کدام درخت چند سال دیگر خطرساز میشود. گاهی یک مدیر باسابقه میداند کدام تصمیم در یک دوره، با چه مقاومتهای پنهانی روبهرو خواهد شد. چیزهایی که شاید هیچوقت در سامانهها ثبت نشوند، اما در لحظه تصمیمگیری، تفاوت شکست و موفقیت را رقم میزنند. اینها فقط «تجربه فردی» نیستند، بلکه بخشی از حافظه شهر هستند. تهران، مثل یک انسان زنده، در طول زمان حافظه جمع کرده است. حافظهای که از دل تجربههای موفق و ناموفق، از دل بحرانها، خطاها، اصلاحها و آزمون و خطاها ساخته شده است. اما همانطور که حافظه یک انسان ممکن است آسیب ببیند، حافظه شهر هم ممکن است فرسوده یا پاک شود. و به نظر من، یکی از بحرانهای پنهان مدیریت شهری در ایران، دقیقا همین «فراموشی نهادی» است. ما معمولا درباره فرسودگی کالبدی شهر حرف میزنیم، اما کمتر درباره فرسودگی حافظه شهر حرف میزنیم. درحالیکه گاهی این دومی خطرناکتر است؛ چون ساختمان و زیرساخت را میشود دوباره ساخت، اما بازسازی عقلانیت اجرائی، تجربه انباشته و اعتماد نهادی، بسیار سختتر است.
واقعیت این است که در مدیریت شهری ایران، حافظه گاهی فقط به مرور زمان از بین نمیرود؛ فعالانه پاک میشود. هر تغییر مدیریتی، گاهی شبیه یک «ریاستارت نهادی» عمل میکند. تیم جدید میآید، نگاه قبلی کنار گذاشته میشود، پروژههای قبلی بیارزش تلقی میشوند، آدمهای باتجربه حذف یا منزوی میشوند و شهر دوباره مجبور میشود از نقطه صفر شروع کند؛ انگار هیچ تجربهای قبل از این وجود نداشته است. شاید تهران بیش از آنکه از کمبود پروژه آسیب دیده باشد، از همین فراموشی مداوم خودش آسیب دیده است. ما بارها در شهر دیدهایم که پروژهای ساخته میشود، اما تجربهای که پشت آن بوده، منتقل نمیشود. ساختمان میماند، اما دانشی که آن را ساخته، آرامآرام از بین میرود. درحالیکه ارزش واقعی مدیریت شهری فقط در «آنچه ساخته شده» نیست، بلکه در «آنچه یاد گرفته شده» است. تفاوت شهرهایی که فقط «ساخته» میشوند، با شهرهایی که واقعا «اداره» میشوند، دقیقا همینجاست. بعضی شهرها بودجه دارند، پروژه دارند، سازه دارند، اما حافظه ندارند. نتیجه چیست؟ اشتباهات تکرار میشود، مسیرهای یادگیری قطع میشود، هزینههای پنهان دوباره پرداخت میشود و هر نسل مدیریتی دوباره همان راهی را میرود که نسل قبل رفته بود. هر نسل مدیریتی که تجربه نسل قبل را نادیده بگیرد، درواقع شهر را دوباره از صفر شروع میکند. به همین دلیل پروژههایی مثل «گنجینه بلدیه» فقط ثبت خاطره نیستند، بلکه تلاشی برای حفاظت از حافظه شهر هستند؛ یعنی ثبت تجربه نسلی که تهران را زندگی کردهاند؛ نسلی که تهران دهههای ۶۰، ۷۰، ۸۰ و ۹۰ را دیده، رشد شتابزده شهر را مدیریت کرده، بحران آب و آلودگی را لمس کرده، با کمبود منابع و فشارهای اجتماعی مواجه بوده و بخشی از عقل اجرائی این شهر را ساخته است. ما معمولا فکر میکنیم میراث مدیریت شهری، همان چیزی است که در سطح شهر دیده میشود، اما شاید بخش مهمتر میراث شهری، چیزهایی باشد که دیده نمیشوند: تجربه، قضاوت، شناخت محلات، فهم روابط انسانی، اخلاق حرفهای و دانشی که در ذهن آدمها انباشته شده است. شهرها فقط با پروژه زنده نمیمانند؛ شهرها با حافظه زنده میمانند. شاید مهمترین وظیفه مدیریت شهری، فقط ساختن شهر نباشد، بلکه حفظ حافظه شهر باشد؛ چون شهری که حافظهاش مدام پاک شود، حتی بهترین سازهها هم نمیتوانند نجاتش دهند.