|

چرا هنوز باید از موزه، شهر و فرهنگ سخن گفت؟

موزه در روزگار آوار

به باور من و بنا بر چند تجربه، از‌جمله قرنطینه نوروزی کرونا، در جنگی که در میانه بودن و نبودنش قرار داریم، از معدود دفعاتی بود که تهران بعد از سال‌ها صدای خودش را شنید.

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

وحید قاسمی-مدیر موزه خیابان ولیعصر:  به باور من و بنا بر چند تجربه، از‌جمله قرنطینه نوروزی کرونا، در جنگی که در میانه بودن و نبودنش قرار داریم، از معدود دفعاتی بود که تهران بعد از سال‌ها صدای خودش را شنید.

نه صدای انفجار را؛ آن صداها زودتر از آنکه فهمیده شوند به خبر تبدیل می‌شوند. منظورم صدای دیگری است. صدای مکث‌کردن شهر، صدای خیابان‌هایی که انگار برای لحظه‌ای از شتاب همیشگی افتاده بودند. صدای آدم‌هایی که بیشتر به آسمان نگاه می‌کردند. صدای سکوتی که سال‌ها زیر ویزویز دائمی زندگی پنهان مانده بود. حتی ولیعصر هم جور دیگری دیده ‌شد؛ خیابان هنوز همان خیابان بود، همان چنارها، همان مغازه‌ها، همان دست‌فروش‌ها، اما چیزی در ادراک آدم‌ها تغییر کرده بود. انگار بحران، لایه‌ای از عادت را کنار زده بود و شهر دوباره خودش را نشان می‌داد. شاید کار بحران همین باشد؛ مرئی‌کردن چیزهایی که آن‌قدر تکرار شده‌اند که دیگر دیده نمی‌شوند.

از روزهای آغاز همان جنگ ۱۲روزه، مدام چیزی را از خودم می‌پرسم. من زندگی‌ام با فرهنگ گره خورده است؛ نه از سر عادت، بلکه از روی انتخاب. اما واقعا فرهنگ به چه کار می‌آید؟ موزه به چه کار می‌آید؟ شهری که درباره‌اش حرف می‌زنیم، وقتی آدم‌ها زیر فشار اقتصاد، اضطراب، فرسودگی و بی‌ثباتی زندگی می‌کنند، دقیقا چه مسئله‌ای را حل می‌کند؟

این پرسش را نمی‌شود با چند جمله امیدوارکننده، با کلی‌گویی‌های بی‌خاصیت یا با ژست‌های روشنفکرانه رفع ‌و رجوع کرد. طبیعی است که در زمانه بحران، حرف‌زدن از فرهنگ و موزه برای بسیاری شبیه نوعی بی‌دردی به نظر برسد؛ انگار کسی وسط آوار، از زیبایی نور عصرگاهی حرف بزند.

اما شاید مسئله دقیقا همین‌جا باشد؛ در خود جایگاه فرهنگ. شاید ما -چه اهالی فرهنگ، چه مدیران فرهنگی و چه مخاطبان فرهنگ- سال‌ها معنا و کاربرد و راهبرد فرهنگ را آن‌قدر بد و ناکارآمد توضیح داده‌ایم که امروز ناچاریم دوباره از ابتدایی‌ترین نقطه شروع کنیم. اگر فرهنگ فقط مجموعه‌ای از محصولات هنری، مناسبت‌های رسمی یا ویترینی برای نمایش هویت باشد، طبعا در روزگار بحران چیز زائدی به نظر می‌رسد. اما فرهنگ در معنای عمیق‌تر، نوعی خرد برای اهلی‌کردن زندگی است؛ نوعی بلدی زیستن. دانشی انباشته که به انسان کمک می‌کند چگونه در جهان دوام بیاورد بی‌آنکه فقط زنده بماند.

جنگ، دست‌کم برای من، از این جهت هولناک بود که نشان داد چقدر از این بلدی زندگی فاصله گرفته‌ایم. انگار زندگی، پیش چشم ما، به چیزی صرفا قابل ‌تحمل تقلیل پیدا کرده بود. آدم‌ها کار می‌کنند، می‌دوند، خرید می‌کنند، خسته می‌شوند و می‌خوابند، اما آرام‌آرام توان توجه‌کردن را از دست می‌دهند. جهان به چیزی برای عبور تبدیل می‌شود. انگار نتیجه فقط فقر اقتصادی یا فروپاشی اجتماعی نیست که بر جامعه مترتب شده، نوعی فرسودگی ادراکی است و شاید از همین‌جا بتوان به مسئله‌ای رسید که به نظرم بخش مهمی از بحران امروز ماست: بحران ادراک. نه به این معنا که مردم نمی‌فهمند یا نمی‌دانند؛ مسئله عمیق‌تر و روزمره‌تر از این حرف‌هاست. مسئله این است که انسان فرسوده، کم‌کم توان دیدن را از دست می‌دهد. چیزها فقط وقتی دیده می‌شوند که از دست بروند. امنیت پیاده‌روی، صدای عادی زندگی، روشن‌بودن کافه‌ها، امکان پرسه‌زدن، سایه درختان یا حتی ریتم معمول خیابان، تا وقتی هستند، بدیهی‌اند، بحران که از راه می‌رسد، ناگهان آشکار می‌شود که همین امور ظاهرا ساده، بخشی از زیرساخت روانی زندگی بوده‌اند و توجه به همین غیاب و غیبت ادراک است که فکر می‌کنم مسئله فرهنگ، در بنیادی‌ترین معنایش، مسئله توجه است. اینکه انسان هنوز بتواند جهانش را ببیند؛ بتواند نسبت خود را با محیط، با دیگری و با زندگی از دست ندهد. همین مسئله بود که دوباره من را به تجربه موزه بازگرداند. سال‌ها پیش، وقتی برای نخستین‌ بار چند موزه کلاسیک را در اصفهان تجربه کردم، برایم فضاهایی باشکوه و درعین‌حال دور بودند. اشیا را می‌دیدم، اما نسبت‌شان را با زندگی نمی‌فهمیدم. انگار بقایای زمان ازدست‌رفته بودند؛ چیزهایی که زمانی مهم بوده‌اند اما اکنون فقط باید نگهداری شوند.

بعدها آرام‌آرام فهمیدم مسئله دقیقا همین «دورشدگی» است. ما تاریخ را به‌عنوان سرگذشته گذشته می‌فهمیم، چون هنوز آن را به‌مثابه تجربه متراکم زیستن درک نکرده‌ایم. درحالی‌که تاریخ، اگر واقعا تاریخ باشد، فقط متعلق به گذشته نیست. تاریخ زمانی زنده است که بتواند در اکنون فعال شود.

شاید به همین دلیل است که فکر می‌کنم معاصریت، نه در بریدن از تاریخ، بلکه دقیقا در امکان فعال‌شدن تاریخ در اکنون آغاز می‌شود. اگر یک اثر تاریخی فقط چیزی متعلق به گذشته باشد، دیگر نسبتی با زندگی امروز ندارد. تبدیل می‌شود به شیء؛ چیزی برای نگهداری، دسته‌بندی یا در نهایت‌ تحسین‌کردن. اما وقتی بتواند دوباره وارد نسبت با زندگی شود، دیگر فقط متعلق به گذشته نیست؛ وارد اکنون شده است و این «وارد اکنون‌ شدن» خودبه‌خود رخ نمی‌دهد، نیازمند امکانی برای فهم و ادراک است و اینجاست که مسئله موزه برای من از نگهداری اشیا‌ به مسئله ادراک تبدیل می‌شود. در بسیاری از موزه‌ها اسباب آب هست، اما خبری از تشنگی نیست، فرش هست، اما نشستن غایب است، پنجره هست، اما نسبتی با نور ندارد، معماری هست، اما خبری از کیفیت‌های زندگی در آن نیست. شیء باقی مانده، اما جهان شیء حذف شده است. البته سال‌هاست در ادبیات موزه‌داری گفته می‌شود که موزه دیگر انبار شیء نیست و انصافا تغییرات مهمی هم رخ داده، اما حقیقت این است که بخش بزرگی از نظام فرهنگی ما هنوز در عمل، فرهنگ را به ابژه تقلیل می‌دهد؛ چیزی برای نگهداری، نمایش و مصرف. درحالی‌که مسئله اصلی، نه خود اثر، بلکه نسبتی است که اثر درونش معنا پیدا می‌کرد.

من عامدانه می‌گویم «اثر» نه «شیء» زیرا شیء، چیزی جداشده از جهان است، اما اثر هنوز حامل نسبت است، هنوز ردی از زندگی در آن باقی مانده است. مثلا فرش؛ فرش فقط یک سطح تزئینی نیست. فرش، نوعی معماری زندگی است، شیوه‌ای برای سازمان‌دادن رابطه بدن با زمین؛ برای جمع‌شدن، گفت‌وگو، خوابیدن، میهمان‌پذیرفتن و ساختن نوعی باهم‌بودن. حتی نقش‌هایش فقط نقش نیستند؛ حافظه اقلیم، فصل، طبیعت و جهان‌بینی‌اند. رنگ، نور، فاصله نشستن، نسبتش با دیوار، با پنجره، با حیاط یا با بخاری، همگی بخشی از کیفیتی از زیستن بوده‌اند. وقتی فرش را از این جهان جدا می‌کنیم، چیزی از حقیقت آن باقی نمی‌ماند جز یک سطح زیبا. مسئله فقط فرش نیست، معماری نیز چنین است. معماری پیش از آنکه ساختن بنا باشد، ساختن نسبت انسان با زندگی است. هر جامعه‌ای پیش از آنکه خودش را در کتاب‌ها توضیح دهد، در فضاهایش آشکار می‌‌کند؛ در کیفیت نور، در امکان مکث‌کردن، در نسبت میان خلوت و جمع، در نحوه ورود به خانه، در فاصله بدن‌ها، در ریتم حرکت در شهر و... . برای من نقش قصه و روایت از اینجا آغاز می‌شود؛ جایی که فرش‌بودگی، معماری‌بودگی و فرهنگ‌بودگی دارای اهمیت می‌شوند، نه قصه به معنایی که امروز همه‌جا مصرف می‌شود، نه استوری‌تلینگ بازاری و نه قصه‌گویی تزئینی. روایت، در معنایی که برای من اهمیت دارد، امکان درک اثر و جهان اثر و قدرت بازی‌وارسازی در زندگی روزمره اکنون.

روایت چیزی نیست که بعدا به اثر اضافه شود تا آن را جذاب‌تر کند. روایت، همان چیزی است که اثر را دوباره وارد نسبت با زندگی می‌کند. اثر بدون روایت، به ابژه تبدیل می‌شود.

قصه است که اجازه می‌دهد فرش فقط فرش نباشد، بلکه دوباره به کیفیتی از نشستن، گردهم‌آمدن و زیستن تبدیل شود. قصه است که اجازه می‌دهد معماری فقط تصویر نباشد، بلکه تجربه‌ای از بودن و لمس و مواجهه با زندگی را ممکن کند و به همین دلیل است که نقش موزه در درام زندگی همین اسباب امکان مواجهه و لمس و درک است و به تعبیری معنای موزه دستگاه تربیت ادراک است.

موزه فقط چیزی را نمایش نمی‌دهد؛ به ما یاد می‌دهد چگونه ببینیم، به چه چیز توجه کنیم، چه چیزی را ارزشمند بدانیم و چه چیزی را از حافظه حذف کنیم. حتی نور، سکوت، فاصله بدن با اثر، مسیر حرکت و متن کنار آثار، همگی بخشی از نوعی سازمان ادراک‌اند. هیچ موزه‌ای خنثی نیست؛ از آنجا که در نظام ادراک هر موزه‌ای بر نوعی تصور از انسان، حافظه، زمان و جهان بنا شده است. با همین نگاه پرسش موزه ولیعصر برای من جدی می‌شود. چرا خیابانی که هنوز زنده است باید موزه داشته باشد؟ مگر نه اینکه مردم هنوز در آن راه می‌روند، خرید می‌کنند، منتظر تاکسی می‌مانند و زیر چنارهایش پرسه می‌زنند؟

شاید پاسخ دقیقا در همین «هنوز» باشد.

بحران واقعی زمانی آغاز می‌شود که چیزی هنوز وجود دارد، اما دیگر دیده نمی‌شود. زندگی روزمره، وقتی به عادت تقلیل پیدا می‌کند، قدرت عجیبی در نامرئی‌کردن جهان دارد. آدم‌ها هر روز از ولیعصر عبور می‌کنند، بی‌آنکه خود خیابان را ببینند. چنارها دیده نمی‌شوند، چون همیشه بوده‌اند. شیب آرام خیابان حس نمی‌شود، چون بدن به آن عادت کرده است. صدای دست‌فروش‌ها شنیده نمی‌شود، چون بخشی از صدای دائمی زندگی شده‌اند. تا بحران از راه برسد.

بحران ناگهان امر بدیهی را آشکار می‌کند و شاید دقیقا همین‌جا ضرورت موزه آغاز می‌شود؛ نه برای آنکه گذشته را نگهداری کند، بلکه برای آنکه اکنون را از نامرئی‌شدن نجات دهد.

برای همین فکر می‌کنم مسئله موزه خیابان ولیعصر، مسئله نمایش اسناد و عکس‌ها نیست. مسئله اصلی، بازگرداندن امکان توجه به شهر است؛ بازگرداندن امکان دیدن. اینکه آدم دوباره بفهمد نیمکت فقط وسیله‌ای برای نشستن نیست، بلکه بخشی از امکان مکث در شهر است. اینکه صدای دست‌فروش فقط یک صدای مزاحم نیست، بلکه بخشی از ریتم زندگی و اقتصاد خیابان است. اینکه چنار فقط درخت نیست، بلکه بخشی از کیفیت زیستن در تهران است و اینکه پرسه‌زدن در ولیعصر، فقط حرکت‌کردن نیست، نوعی تجربه ادراک شهر است.

اگر این نسبت‌ها دیده نشوند، شهر آرام‌آرام به زیرساخت تقلیل پیدا می‌کند؛ به چیزی برای مصرف روزمره. و شهری که فقط مصرف شود، دیر یا زود علیه آدم‌هایش عمل می‌کند؛ حتی اگر ساختمان‌هایش هنوز پابرجا باشند.

این حرف از سر بی‌دردی نیست. همان‌طور که پارک، تورم را حل نمی‌کند، موزه هم قرار نیست بحران معیشت را درمان کند. اما جامعه‌ای که تمام فضاهای معنادار عمومی‌اش را از دست بدهد، خشن‌تر، فرسوده‌تر و بی‌اعتمادتر می‌شود.

شاید بخش بزرگی از بحران امروز جامعه ایرانی در همین موضوع توجه باشد؛ اینکه آدم‌ها دیگر نه به خودشان توجه دارند، نه به دیگری و نه به محیطی که در آن زندگی می‌کنند. وقتی چیزی واقعا دیده نشود، تخریب آسان‌تر می‌شود، خشونت عادی‌تر می‌شود و ابتذال شکل طبیعی زندگی پیدا می‌کند.

و اینجاست که شاید مهم‌ترین وظیفه موزه در این زمانه، حفاظت از آثار نباشد؛ ایجاد امکان و توان دیدن، حفاظت از دیدن باشد؛ اینکه اجازه ندهد انسان فقط به ماشین دوام‌آوردن تبدیل شود. برای همین فکر می‌کنم موزه آینده، اگر بخواهد معنایی داشته باشد، بیش از آنکه انبار حافظه باشد، باید آزمایشگاه ادراک باشد؛ جایی برای بازآموزی توان دیدن.

جایی که انسان دوباره یاد بگیرد جهان فقط چیزی برای مصرف‌کردن نیست و شاید به همین دلیل است که شهر فقط زمانی نابود نمی‌شود که ساختمان‌هایش فرو بریزد، گاهی شهر زمانی می‌میرد که دیگر کسی نتواند آن را ببیند.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.