پرومته مدرن
«من نامرئی هستم، فقط نامرئی»؛ این جمله را گریفین، شخصیت اصلی رمان «مرد نامرئی» میگوید و این درواقع فریادی است برآمده از عمق تنهایی و ناامیدی. رمان «مرد نامرئی» داستانی علمی تخیلی از هربرت جرج ولز، نویسنده شهیر انگلیسی است که در سال ۱۸۹۷ منتشر شد.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
شرق: «من نامرئی هستم، فقط نامرئی»؛ این جمله را گریفین، شخصیت اصلی رمان «مرد نامرئی» میگوید و این درواقع فریادی است برآمده از عمق تنهایی و ناامیدی. رمان «مرد نامرئی» داستانی علمی تخیلی از هربرت جرج ولز، نویسنده شهیر انگلیسی است که در سال ۱۸۹۷ منتشر شد. این رمان که با زیرعنوان یک داستان عجیب و غریب نیز شناخته میشود، یکی از برجستهترین آثار در ژانر علمی تخیلی به شمار میرود و تا امروز اقتباسهای مختلفی از آن صورت گرفته است. «مرد نامرئی» اثری مربوط به اواخر عصر ویکتوریاست و در آن وحشت گوتیک با اضطرابهای عقلانی جهان مدرن پیوند خورده است. این نهفقط داستانی هیجانانگیز درباره کشف نامرئیشدن، بلکه کنکاشی پیرامون مسئله هویت، قدرت، اخلاق و پیامدهای جاهطلبی افسارگسیخته علمی نیز هست. بهظاهر داستان روایت زندگی گریفین، دانشمندی نابغه اما بیملاحظه است که راهی برای نامرئیکردن خود مییابد. اما در لایههای زیرین، ولز پرسشهایی بنیادین مطرح میکند: آیا علم بدون مسئولیت اخلاقی میتواند به رهایی انسان بینجامد؟ آیا حذف نظارت اجتماعی، به فروپاشی اخلاقی منجر نمیشود؟ یکی از مهمترین ویژگیهای رمان، مهارت ولز در خلق لحن روایی است. داستان با فضایی شبهکمدی آغاز میشود: ورود غریبهای باندپیچیشده به مهمانخانهای در روستای ایپینگ در غرب ساسکس. اما به تدریج، این فضای طنزآلود جای خود را به وحشتی عمیق و فلسفی میدهد. این تغییر لحن تصادفی نیست. ولز با انتخاب یک دهکده کوچک انگلیسی بهعنوان خُردجهان اجتماعی، تضاد میان امر عادی و امر هیولایی، جمعی و بیگانه را برجسته میکند. گریفین در وضعیت نامرئیبودن خود، همزمان قدرتی ماورایی مییابد و در انزوایی مطلق گرفتار میشود؛ رها از قیود اجتماعی، اما تهی از هر پیوند انسانی. «مرد نامرئی» را میتوان تمثیلی از غرور علمی دانست. گریفین تجسم پرومته مدرن است؛ شخصیتی که میکوشد از رهگذر دانش بر محدودیتهای انسانی غلبه کند. گریفین شخصیتی تراژیک و پیچیده دارد. او دانشمندی نابغه اما بیپروا و خودخواه است. ولز نشان میدهد که چگونه قدرت مطلق یعنی نامرئیبودن او، به تدریج ذهنش را فاسد میکند. گرچه او قربانی شرایط و انزوای اجتماعی است، اما تبدیل به یک قاتل و جنایتکار بیرحم میشود. یکی دیگر از لایههای مهم رمان، مسئله هویت است. نامرئیبودن صرفا حذف جسم از دیدرس نیست، بلکه حذف «وجود اجتماعی» است. انسان در نگاه و شناسایی دیگران معنا مییابد. گریفین با حذف این بازشناسی، به تدریج به ورطه پارانویا و خشونت سقوط میکند. ولز به طرزی پیشگویانه اضطرابهای جهان مدرن را ترسیم میکند: جامعهای غیرشخصی که در آن محوشدن چهره انسانی، به محوشدن مسئولیت اخلاقی میانجامد. گریفین تصور میکند چون دیده نمیشود، پاسخگو هم نیست؛ و همین تصور، سقوط او را تسریع میکند. او قدرتی بدون نظارت دارد و این در نهایت منجر به فساد میشود. نثر و شیوه روایت ولز در «مرد نامرئی» قابل توجه است. داستان نثری روشن و دقیق دارد و ولز بهجای اغراقهای پرزرقوبرق، امر خارقالعاده را در بستری واقعگرایانه روایت میکند؛ همین رویکرد باعث افزایش باورپذیری اثر میشود. صحنههای تعقیب گریفین در خیابانها و فرجام تراژیک او همچنان از تأثیرگذارترین لحظات ادبیات قرن نوزدهم به شمار میروند.