شکلهای زندگی: نومحافظهکاری از منظر لیبرال
چرا محافظهکار نیستم؟
«محافظهکاری» از نام نشریهای گرفته شد که شاتو بریان که خود از محافظهکاران بنام فرانسه بود، در سال 1818 منتشر کرد. نام این نشریه le conservateur بود که به صورت هفتگی منتشر میشد.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
نادر شهریوری (صدقی): «محافظهکاری» از نام نشریهای گرفته شد که شاتو بریان که خود از محافظهکاران بنام فرانسه بود، در سال 1818 منتشر کرد. نام این نشریه le conservateur بود که به صورت هفتگی منتشر میشد. نام conservateur نام بامسمایی است، زیرا این کلمه در فرانسه به معنای ملایمت، میانهروی و بیشتر به معنای نگهداری* است و این با معنای سیاسی محافظهکاری یعنی گروهی تخصصی یا جریاناتی که نگهدار یا مدافع وضع موجود بودند، جور درمیآید. با این حال، conservateur یا محافظهکاری در فرانسه بعد از شاتو بریان نام هیچ حزب سیاسی نشد، اما ایده محافظهکاری به اشکال مختلف بهعنوان ایدهای قوی و ریشهدار به حیات اجتماعی-سیاسی خود ادامه داد. این ایده بهخصوص در کوران انقلاب فرانسه و بعد از آن و البته در تقابل با آن، نضج و انسجام بیشتری به خود گرفت و در سایر کشورها بسته به مقتضیات سیاسی آن کشور، ایدهپردازی شد و به صورت نیروی سیاسی معین با مانیفستی مشخص به حیات خود ادامه داد. در میان کشورهای همجوار با فرانسه، انگلستان بیشتر از سایر کشورها مستعد دریافت محافظهکاری بود؛ چراکه محافظهکاری در انگلستان سنتی کهن بود که قدمتی طولانی داشت، تا به آن اندازه که حتی پرحرارتترین و ناامیدترین نفرتها نیز نتوانسته بود این سنت را در آن کشور از پای درآورد. به همین خاطر انگلستان به هیچ رو ترسی از ورود ایدههای نو به داخل کشور خود نداشت که حتی با نوعی اعتمادبهنفس که متکی به سنتهایش بود، پذیرای آنها میشد تا به تدریج آن ایدههای نو و آوانگارد در شنهای نرم، نیمهسخت و نیمهسست انگلستان خسته و فرسوده شده، هضم سنتهای آن کشور گردند.
محافظهکاری در عرصه سیاست تا قبل از انقلاب فرانسه، ایدهای از پیش پذیرفتهشده و معمول بود؛ گویا محافظهکاری پذیرفته بود که همه چیز همانطوری است که باید باشد و نیازی به تغییر و حتی اصلاح نیز وجود ندارد و اساسا ایده محافظهکاری از یک منظر بر این اصل پیشینی استوار بود که قوانین وضع نمیشوند،** بلکه کشف میشوند و کشف آنها نه با دخالت عمومی یا خواست مردمی، بلکه مبتنی بر سازوکارهایی است که پیشاپیش وجود داشته یا درواقع از قبل تجربه شده است. بدینسان محافظهکاری بنا بر غریزه که از «امری طبیعی» سرچشمه میگرفت از هرگونه تغییرات ناگهانی و رادیکال که ممکن بود پیامدهای منفی پیشبینینشدهای داشته باشد، دوری میکرد و به عقل سیاسی خود که آن را بهطور طبیعی تجربه کرده بود، اعتماد داشت. شاید تنها بعد از انقلاب فرانسه بود که محافظهکاری با شوکی مواجه گردید که قبلا آن را تجربه نکرده بود. تا قبل از این، محافظهکاری راحتتر بود که بگوید با چه چیز مخالف است، اما به تدریج دریافته بود که این کافی نیست و علتش هم تحرک شتابان اجتماعی، تأثیر صنعتیشدن و سرمایهداری در زندگی روزمره، پیشرفت تکنولوژیکی، لیبرالیشدن دولت و اقتصاد و سکولاریزاسیون اندیشه و زندگی عمومی بود. در این صورت صرفا اکتفاکردن بر تجربهها و غریزه که از امری طبیعی سرچشمه میگرفت، کفایت نمیکرد. علاوه بر اینها محافظهکاری مانند هر ایده دیگری مثل لیبرالیسم یا سوسیالیسم به گرایشهای مختلفی تقسیم میشود که هرکدام از این گرایشها بنا بر مقتضیات جامعه و شرایط داخلی و خارجی، به ناگزیر سیاستهای معینی را البته در همان چارچوب در پیش میگیرند. ازجمله این محافظهکاری میتوان از محافظهکاری ماقبل انقلاب، محافظهکاری رمانتیک و یا محافظهکاری مرسوم به «رستوراسیون» نام میبرد که میکوشد با حفظ موجود، برنامهای برای بازگشت به گذشته و اعاده ارزشهایی که به آن باور دارد، در پیش گیرد و همینطور گرایش متأخرتر محافظهکاری که از آن به نومحافظهکاری نام میبرند. نومحافظهکاری از این دست را میتوان در کوران جنگ جهانی اول مشاهده کرد. در آلمان سالهای 1918 تا 1933 موجی از «بازگشت به خویش» در واکنش به ایدئولوژیهای سیاسی شکل گرفت که بیش از هر چیز بازگشت به جهان پیش از سرمایهداری را طلب میکرد. برای این نوع محافظهکاری دنیای پیش از سرمایهداری همان فضای آشنا و نزدیک به خانه بود که تنها کافی بود دوباره بازسازی شود. این نومحافظهکاری میتواند خود را در قالب ناسیونال سوسیالیسم مطرح کند، چنانکه نومحافظهگرایی -راست افراطی- منجر به قدرتگرفتن هیتلر در 1933 گردید. اگرچه میان محافظهکاری و فاشیسم تفاوتهای اساسی وجود دارد، مرزهای مشترکی نیز بهخصوص میان محافظهکاری رمانتیک و نومحافظهکاری با راست افراطی وجود دارد، زیرا آنچه در این قبیل محافظهکاریها وجود داشت توهم بازگشت به گذشته پرشکوه، نوعی برتری تمدنی و نژادی بود که اقتدارگرایی حاکم میتواند آن را چنان بال و پر دهد که خود را ابرقدرت و بالاتر از سایر کشورها قلمداد کند که تشدید آن به افراطیتر نوع سیاست راستگرا منتهی میشود. این نوع محافظهکاری فاصله خود را با بسیاری از ایدههای موجود در جهان بیشتر میکند.
محافظهکاری همچون سایر ایدهها مورد نقد نیروهای سیاسی قرار میگیرد. این تنها طیف وسیع و تنوعیافته چپگرایی نیست که محافظهکاری را بنا بر سنت تاریخی خود نقد میکند، بلکه گاه لیبرالها نیز محافظهکاری را خطری جدی قلمداد کرده و به نقد آن میپردازند. در میان نقدهای لیبرالیسم نقدهای فریدریش فون هایک*** از اهمیت ویژهای برخوردار است. اهمیت هایک بیشتر به جایگاه او بهعنوان یکی از برجستهترین لیبرالها برمیگردد، بهویژه آنکه وی در دهه 1970 همراهی با سیاستمداران را آغاز کرد و ایدههای او در دهههای آخر قرن بیستم، راهنمای عمل محافظهکارانی همچون تاچر قرار گرفت. با این حال، هایک در مطلبی با عنوان «چرا محافظهکار نیستم؟» به نقد سیاسی محافظهکاری میپردازد؛ نقدهای هایک از آن منظر قابل تأمل است که از منظر یک لیبرال بنبستهای محافظهکاری را آشکار میکند. او اگرچه بر این باور است که میتوان از برخی ایدههای محافظهکاری سود برد، اما در عین حال بر این باور خود نیز تأکید میکند که مابین وضعیت لیبرالی و محافظهکاری شکافهای گستردهای وجود دارد. به نظر هایک نومحافظهکاری با نوعی بدبینی نسبت به «تغییر» میکوشد تنها قدرت خود را تثبیت کند. به بیان دیگر نومحافظهکاری -و بهطور کلی سایر محافظهکاران- آمادگی بیشتری دارند تا به قدرت اعتماد کنند. از این نظر آنان با نظرات و ایدههای مبتنی بر ایدههای انتزاعی مخالفاند و آن ایدهها را در اصل مخالف با امور تجربهشدهای میدانند که از قبل وجود داشته و گویا وجود خواهد داشت. به نظر هایک مسئله اساسی محافظهکاری آن است که بیواسطه شیفته قدرت است و از امتیازات دفاع میکند، ناسیونالیست است و مهمتر از همه از نظر هایک «نمیتواند در راستایی که حرکت میکند، جانشینی ارائه دهد. ممکن است در برابر تمایلات جاری برای کندکردن تحولات نامطلوب مقاومت کند، اما چون راستای دیگری را نشان نمیدهد، نمیتواند از تداوم آنها جلوگیری کند. به همین دلیل، سرنوشت ناگزیر محافظهکاری این بوده است که در طول راهی که خود انتخاب نکرده است افتان و خیزان برود».1 ایدههای هایک از آن جهت میتواند اهمیت پیدا کند که گاه ایدههای محافظهکارانه و لیبرالی چنان به هم نزدیک میشوند که نمیشود آنها را از هم متمایز کرد، اما نقد هایک که بهنوعی میتوان آن را مرزبندی با محافظهکاری دانست، به ناگزیر بر «تغییر» شتابان تحولات جامعه صحه میگذارد.
محافظهکاری افراطی بسته به تغییرات درونی جامعه یا گاه بر اثر خلأ ناشی از قدرت میکوشد قدرت خود را در جنگهای سرد و جنگهای گرم اعمال کند؛ آنچه در این نوع از محافظهکاری پدرسالارانه مشهود است، «شخصیکردن» قدرت همراه با تعصبات و شیوع دشمنی است که موجب وضعی بیشتر روانشناسی میشود تا وضعی سیاسی.
* کلمه «کنسرو» که معمولا به مواد غذایی گفته میشود که در ظروف آهنی دربسته نگهداری میشود تا از عوامل بیرونی محفوظ نگه داشته شوند، از فعل فرانسوی conserver به معنای نگهداری یا حفظکردن گرفته شده است.
** در انگلستان، کشوری با ریشههای قوی محافظهکاری، قانون اساسی مدون وجود ندارد و بهجای آن از قوانین پارلمانی و رویه قضائی و سنتها و عرفهای موجود استفاده میشود.
*** فریدریش فون هایک (1899-1992) همراه با رابرت نوزیک و جان رالز، سه اندیشمند برجسته لیبرال است که تأثیرات لیبرالی زیادی در جامعه و سیاست گذاشت. هایک در 1974 موفق به دریافت نوبل اقتصاد شد.
1. مقاله «چرا محافظهکار نیستم؟» از کتاب «بنیاد آزادی» نوشته هایک، به نقل از نوشته آندرو گامبل، ترجمه عبدالرحمن عالم.