خاطره ایران
چند روز پیش با بزرگواری حرف میزدیم. گفت برخی آدمها چنان در مدتی کوتاه تغییر کردهاند که انگار ساختمانی باشند که برایش تغییر کاربری گرفته باشی.
چند روز پیش با بزرگواری حرف میزدیم. گفت برخی آدمها چنان در مدتی کوتاه تغییر کردهاند که انگار ساختمانی باشند که برایش تغییر کاربری گرفته باشی.
من بسیاری را سراغ دارم که تا دیروز -اگر در دل هم هوادار جمهوری اسلامی نبودند که در ظاهر بودند- پروژهبگیران قهارِ نهادهای رسمی بودند و ناگهان تبدیل شدند به هواداران حمله نظامی برای رژیمچنج.
از آن طرف، بسیاری را سراغ دارم که بخشی از زندگیشان یا با محدودیتها یا در زندان گذشته و شنیدهام که برخیشان شبانه حتی در میدانها، پرچمبهدست حاضر میشوند. کسانی را میشناسم که اگر همین امروز پایشان را درون مرز ایران بگذارند، احتمالا بازداشت میشوند، اما سفت و سخت علیه حمله نظامی، حتی به قصد براندازی و تغییر سیستمی که احساس میکنند از آن آزار دیدهاند، موضع میگیرند. و بسیاریشان که درون ایران زندگی میکنند، احتمالا همین امروز استعلامشان نه برای مدیریت، بلکه برای استخدام ساده در ادارات، تدریس در دانشگاه و مدرسه، گرفتن مجوز یک نهاد فرهنگی و نشریه و بسیاری از فرصتهایی که باید حق همگانی باشد، منفی خواهد بود. از این جنس، زن و شوهری را میشناسم که سالهاست تقریبا از زندگی عادی و شغل مورد علاقهشان به همین دلایل محروم هستند.
معمولا اینجور چرخشها را در چارچوبهای منفعتطلبی و ترس از پیامدهای اتفاقی که در راه است، تفسیر میکنند. بر این اساس، افراد الزاما نه به دلیل گرایش فکری و سیاسی، بلکه به دلیل محاسبات سیاسی و اقتصادی و هزینههای قابل پیشبینی، جایگاهشان را تعیین میکنند و ممکن است دچار خطای محاسباتی هم بشوند.
تردیدی ندارم برخی چرخشها بنا بر مصلحت، منفعت و محاسبه و هزینه و فایده و حتی ناکارآمدی دولت یا تصور کارآمدی از اپوزیسیون است؛ اما برای بسیاری، به نظرم باید در کنار دلایل و عوامل آشکار، در جستوجوی دلایل و عوامل عمیقتری بود.
آن لحظهای که آن فرد یا افراد محروم از حقوق تصمیم میگیرند کنار کسانی بایستند که تاکنون همدلی با آنان نداشتند، لحظه خاصی است. آن وابسته حکومت هم که تصمیم میگیرد کنار حملهکنندگان به کشورش قرار بگیرد یا آن را علنی کند، لحظه خاصی را تجربه میکند.
به نظرم یکی از زیرساختهای فرهنگی که در کنار عوامل دیگر در ناخودآگاه جمعی ما عمل میکند، «خاطره ایران» است.
درباره گروه دوم اینقدر میفهمم که میزان نفرتشان یا تصوری که از ناکارآمدی و ادامه وضع موجود دارند، در این تصمیم (دعوت از بیگانه برای حمله به ایران) بیتأثیر نیست، اما در تجربهشان تأملی نکردهام و نمیخواهم درباره چیزی که درک کاملی از آن ندارم، قضاوتی کنم و حرفی بزنم. اما فکر میکنم گروه اول، استمرار تاریخی تجربهای است که اسمش را میگذارم «خاطره ایران»؛ سازوکاری که ناخودآگاه عمل میکند و یکی از دلایل پایداری ایران در قرون است. خاطره ایران، حتی وقتی ایران به اشغال بیگانگان درآمده یا تکهتکه شده بود و هر تکهاش به نام سلسلهای از حاکمان خوانده میشد، کار میکرد و ایده ایرانِ یکپارچه را در آیینهای شادی و سوگواری، نشانگان طبیعی، شعر شاعران و داستانهای داستانسرایان و نقالیهای کوچه و بازار و گفتوگوهای درون و بیرون دربار بازآفرینی میکرد و در پارههایی از تاریخ ایران، حتی بیگانگان حاکم را در هیئت ایرانی، به پشتیبانان این ایده تبدیل میکرد.
برخی از کارشناسان و تحصیلکردگان، وقتی از «خاطره ایران» سخن گفته میشود، آن را به ناسیونالیسم با خوانش اروپایی تقلیل میدهند و گمان میکنند تا پیش از آن، بشر تصوری از چنین اشتراکاتی نداشت. انگار که چیزها وقتی به مفهوم درآمدهاند، وجودشان شکل گرفته است. کوهها، درختان، دریاها و جانداران پیش از اینکه انسانها وجود داشته باشند یا آنقدر تکامل پیدا کنند که توان نامگذاری بیابند، وجود داشتهاند. مردمی دلبسته به آب و خاکی با ویژگیهای مشترک نیز پیش از اینکه در اروپا اجتماعات مردم را با ویژگی یا ویژگیهای گوناگون به عنوان ملت تعریف کنند، وجود داشتهاند.
آنچه «خاطره ایران» را با انواع ناسیونالیسمها با خوانش اروپایی یا با ایرانشهریگری دگرستیز متفاوت میکند، در این است که هیچ تقدسی در آن نیست که نقدناپذیرش کند و از همان آغاز، متکثر است.
«خاطره ایران» برای هرکس در چیزی جلوه میکند. در وجود بسیاری لحظهای فوران و کار میکند که از دست رفتنش نگرانشان میکند و آدمها را به کارهایی وامیدارد که خودشان هم تعجب میکنند.