رؤیا حقیقت است
«بسیاری از زنان آنچه را که نمیخواهند به یاد آورند، فراموش میکنند و آنچه را که نمیخواهند فراموش کنند، به خاطر میسپارند. رؤیا حقیقت است. بدینسان تصمیم میگیرند و عمل میکنند». رمان «بازگشت» نوشته گلی ترقی با این نقلقول از زورا نیل هرستن رماننویس آمریکایی آغاز میشود. برای ماهسیما شخصیتِ اصلی «بازگشت» نیز رؤیا همان حقیقت است.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
شرق: «بسیاری از زنان آنچه را که نمیخواهند به یاد آورند، فراموش میکنند و آنچه را که نمیخواهند فراموش کنند، به خاطر میسپارند. رؤیا حقیقت است. بدینسان تصمیم میگیرند و عمل میکنند». رمان «بازگشت» نوشته گلی ترقی با این نقلقول از زورا نیل هرستن رماننویس آمریکایی آغاز میشود. برای ماهسیما شخصیتِ اصلی «بازگشت» نیز رؤیا همان حقیقت است. زنی که دوستانش او را «زن پراکنده» میخواندند چون هر تکه از وجودش به سوی کسی یا جایی میدوید: «به سوی پسرهایش در آمریکا، شوهرش در تهران، خواهرش در کانادا، برادرش در آلمان و دوستان نزدیکش پخشوپلا در اطراف و اکناف جهان». ماهسیما خودش را با نگاه این آدمها میشناخت و «حس میکرد بدون این دیگران کموکسر دارد، مثل نشانیِ خانهای که اسم کوچه و
کدپستیاش پاک شده باشد». ماهسیما از آخرین شخصیتهایی است که گلی ترقی خلق کرد تا دوگانه ماندن یا رفتن را تصویر کند. «ماهسیما اسم نمایشگاه عکسش را گذاشته آنها که میروند و آنها که برمیگردند. عکسهایش نیمی سیاهوسفید و نیمی رنگیست. دور زندگی دویده درهم. مثل زندگی خودش». ماهسیما آنقدر بین زندگیهای درهمرفته دوگانه مانده بود که حافظهاش دستکاری شده بود. «تیزهوشی و حافظه آنوقتهایش را نداشت. اسم آدمها، فیلمها، و عنوان کتابها از یادش میرفت. مطمئن بود این فراموشی زودرس، این حواسپرتی و سرگشتگی، بهخاطر زندگی در جاییست که جای واقعی او نیست. باید برمیگشت اما...». تمامِ داستان «بازگشت» در همین «اما» خلاصه میشود. هزار باید و نباید به این اما وابسته بود که بازگشت را دشوار مینمود؛ «اگر برمیگشت و میدید در شهر خودش هم غریبه است، اگر زبان دوستان قدیمیاش را نمیفهمید و میدید قبولش ندارند... اگر اگر اگر... ماهسیما جواب درستی برای این پرسشها نداشت. ایستاده بود سر دوراهی، دونیمه، دودل». سرتاسر رمان گلی ترقی، کوششی است برای یافتن جواب این پرسش: «بمانم یا برگردم؟» وضعیتی که ماهسیما شادان در آن گرفتار شده است. نویسنده همان ابتدای رمان با این پرسش تکلیف را معلوم میکند و خودش را نیز در این جستوجو شریک میداند: «این سؤالیست که ماهسیما شادان از خودش و از من میکند. هر روز. روزی ده بار. یقهام را چسبیده. مزاحم است. روی فکرهایم میدود. توی گوشم وِزوِز میکند. به جدار ذهنم آویزان میشود. ولکن نیست. او چه کسی است؟ از کدام دالان تاریک ذهنم بیرون پریده؟».اینجاست که ماهسیما، زنی پنجاهوپنج ساله، مقیم پاریس، سایه نویسنده میشود. «من مردد و آشفتهام... هرچه را نوشتهام خط میزنم. فکرهای پراکندهام را جمعوجور میکنم. به واقعیت میچسبم». ماهسیما میخواهد برگردد، پس به باور نویسنده بهتر است که برگردد. باید راهی تهرانش کند. اما سرنوشتش دست خودش است. «فکر میکند من از آیندهاش خبر دارم. از پایان کارش... نمیداند من هم مثل او، سرِ دوراهی ایستادهام و تکلیفم روشن نیست. نمیداند که بخشی از دنیای درونی من است. هر اتفاقی برای او بیفتد، برای من هم میافتد». پس نویسنده ماهسیما را راهی میکند: «ماهسیما را جلوتر از خودم میفرستم تا ببینم چه بر سرش میآید. راضیست یا از بازگشت پشیمان است؟ میماند در تهران یا برمیگردد به پاریس؟ راستش این ماهسیماست که سرنوشت من را تعیین میکند... من تماشاگرم. نگاه میکنم و مینویسم. و شمای خواننده هم کاری از دستتان ساخته نیست».