دوگانههای تصمیمگیری
استراتژی آمریکا در فرسودهسازی ایران و خطاهای شناختی ناشی از جنگ
در شرایط کنونی، دو دیدگاه متضاد در میان کارگزاران حکومتی، تحلیلگران و بخشی از افکار عمومی ایران درباره آینده تنگه هرمز و ضرورت یا دستکم امکانپذیری مذاکره با آمریکا شکل گرفته است. گروه اول بر این باورند که آمریکا بههیچعنوان قادر نیست تنگه هرمز را به طور پایدار بازپس گیرد و مانع صادرات نفت ایران شود.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
دوگانه استراتژیک در ایران: تنگه هرمز و امکانپذیری مذاکره
در شرایط کنونی، دو دیدگاه متضاد در میان کارگزاران حکومتی، تحلیلگران و بخشی از افکار عمومی ایران درباره آینده تنگه هرمز و ضرورت یا دستکم امکانپذیری مذاکره با آمریکا شکل گرفته است. گروه اول بر این باورند که آمریکا بههیچعنوان قادر نیست تنگه هرمز را به طور پایدار بازپس گیرد و مانع صادرات نفت ایران شود. این گروه استدلال میکنند تواناییهای نظامی نامتقارن ایران ازجمله مینگذاری، شناورهای تندرو و موشکهای ضدکشتی، هرگونه تلاش آمریکا برای تأمین امنیت کامل تردد نفتکشها را با هزینهای غیرقابل قبول روبهرو میکند. بنابراین آنها مذاکره با آمریکا را با توجه به پیشینه دورههای قبلی، بهویژه در دوره ترامپ، بیهوده و نشانه ضعف یا دستکم ارسال سیگنال ضعف میدانند و بر ادامه مقاومت نظامی اقتصادی تأکید دارند. در مقابل، گروه دوم معتقدند آمریکا با بهرهگیری از توان نظامی برتر خود (ازجمله ناوگان نیروی دریایی، نیروی هوایی و فناوریهای شناسایی) میتواند تنگه را دستکم به طور موقت بازگشایی کند. افزون بر این، کشورهای عربی همسایه که از جنگ اخیر بهشدت آسیب دیدهاند، به فکر مسیرهای جایگزین برای انتقال نفت خود خواهند بود؛ مسیرهایی مانند خطوط لوله از امارات به دریای عمان، افزایش ظرفیت عبور از بابالمندب، یا توسعه کریدورهای زمینی. در چنین سناریویی، صادرات نفت ایران بهشدت کاهش مییابد، هزینههای بیمه نفتکشهای ایرانی دهها برابر میشود و مشتریان داوطلب به سراغ تأمینکنندگان دیگر میروند. از نگاه این گروه، مذاکره برای جلوگیری از انزوای اقتصادی و کاهش فشار بر معیشت مردم کاملا ضروری است. آنچه این دوگانه را پیچیده میکند، این است که هیچکدام از این دو گزاره به طور مطلق نادرست نیستند. نقطه افتراق اصلی در «ارزیابی از قابلیت تحمل هزینه» و «افق زمانی پیشبینی» نهفته است. گروه اول ظرفیتهای نظامی نامتقارن و تجربه گذشته ایران در مقابله با فشارهای خارجی را دستاویز خود قرار میدهد. گروه دوم بر هزینههای پنهان اقتصادی، دیپلماتیک و روانی تأکید میکند که از مسیرهایی غیر از بستهشدن کامل تنگه به کشور تحمیل میشود. این شکاف شناختی، خود یکی از مهمترین عواملی است که تاکنون از شکلگیری یک اراده ملی واحد برای مذاکره یا مقاومت جلوگیری کرده و تیم مذاکرهکننده ایرانی را در اسلامآباد با دشواری مضاعفی روبهرو ساخته است.
استراتژی ترامپ: «خستگی سازه» در سیاست؛ فراتر از جنگ فرسایشی سنتی
ترامپ به دنبال «شگرد خستهکردن ایران» است. در ادبیات کلاسیک علوم سیاسی و مطالعات راهبردی، این روش با عناوینی مانند «استراتژی فرسایش» (Attrition Strategy) یا «جنگ فرسایشی اقتصادی» (Economic War of Attrition) شناخته میشود. با این حال تمثیل، «خستگی سازه» (Structural Fatigue) در مهندسی، بسیار دقیقتر و عمیقتر از آن واژههای رایج است. برای درک این تشبیه باید اندکی وارد مفاهیم مهندسی مواد شد. در مهندسی، «خستگی» پدیدهای است که بر اثر اعمال تنشهای تکراری -حتی اگر هر بار میزان تنش زیر حد تسلیم نهایی مادّه باشد- ایجاد میشود. این تنشهای مکرر باعث پیدایش ترکهای ریز در ساختار مادّه میشود؛ ترکهایی که بهتدریج رشد میکنند و سرانجام در لحظهای پیشبینیناپذیر، شکست ناگهانی و کامل رخ میدهد. ترامپ و تیم راهبردی او -آگاهانه یا ناآگاهانه- همین منطق را به عرصه سیاست کشاندهاند. پس از آنکه جنگ نظامی مستقیم نتوانست ایران را به زانو دربیاورد، آنها الگوی فشار را تغییر دادند و بهجای یک ضربه قاطع و کوتاه، مجموعهای از تنشهای تکراری و پیوسته را طراحی کردند. این تنشهای مکرر در چهار لایه مشاهده میشود: لایه نخست، جنگ نظامی 12روزه و بمباران زیرساختهای هستهای، صنعتی و نظامی ایران بود که اگرچه نتوانست حکومت را ساقط کند، اما هزینههای تعمیر و بازسازی بر کشور تحمیل کرد. لایه دوم، قطع کامل اینترنت و انزوای اطلاعاتی ایران برای بیش از 50 روز بود که نهتنها هماهنگی داخلی را مختل کرد، بلکه فشار روانی بر شهروندان و فعالان اقتصادی وارد ساخت. لایه سوم، محاصره دریایی و فشار بر صادرات نفت از طریق تهدید تنگه هرمز، افزایش حق بیمهها و اعمال تحریمهای جدید بر نفتکشهاست. لایه چهارم، تهدیدهای پیوسته و توییتهای ناگهانی ترامپ است که با هدف ایجاد نبود قطعیت دائمی و وادارکردن سیستم تصمیمگیری ایران به واکنشهای لحظهای و فرسایشزا طراحی شدهاند. نتیجه مورد انتظار آمریکا از این رویکرد، یک فروپاشی آنی و نمایشی نیست. آنچه آنها امید دارند، «شکست ناگهانی سیستم تصمیمگیری ایران بر اثر انباشت خستگی» است؛ درست مانند پلی که پس از سالها تردد سنگین، ناگهان و بدون هشدار قبلی فرو میریزد. ازاینرو، تیم ترامپ حوصله به خرج داده و عجلهای برای اعلام پیروزی ندارد؛ آنها با آگاهی از این استعاره مهندسی، بر این باورند که «تنش تکراری» نهایتا نتیجه خواهد داد، حتی اگر هر بار کوچک به نظر برسد.
جنگ و اختلال در تفکر منطقی: خطاهای شناختی سه طرف درگیر
نکته سوم و به گمان من عمیقترین بخش، به تأثیر جنگ بر کیفیت تصمیمگیریهای منطقی اشاره دارد. جنگ تفکر منطقی حکمرانیها را دچار اختلال میکند. تمام طرفهای درگیر دچار خطاهای شناختی و محاسباتی میشوند. این گزاره با یافتههای پژوهشهای میدانی در جنگهای طولانی و پسابلاهای طبیعی همخوانی کامل دارد. در شرایط تهدید حیاتی، مغز انسان بهجای تحلیل متوازن، به حالت بقا (Survival Mode) میرود که در آن سه مبحث شناختی سیستماتیک به وفور دیده میشود.
نخست، مبحث «قطبیشدن ادراکی» (Perceptual Polarization) است. در این حالت، طرف مقابل نه به عنوان یک بازیگر با منافع قابل معامله و مذاکره، بلکه به عنوان «شر مطلق» یا «دشمن فاقد هرگونه منطق» بازنمایی میشود. در جنگ کنونی، ایران، ترامپ و نتانیاهو را «دیوانگان غیرقابل اعتماد» میخواند و هر اقدامی را به حساب ذات شریر آنها میگذارد. در سوی مقابل، تیم ترامپ و بسیاری از رسانههای غربی، ایران را بهگونهای معرفی میکنند که هیچ گفتوگویی با آن ممکن نیست. این قطبیت، هر نوع مصالحه کوچک را غیرممکن میکند.
دوم، مبحث«کاهش افق زمانی» (Shortened Time Horizon) است. در جنگ، تصمیمگیرندگان بهجای طراحی چشماندازهای پنج یا 10ساله، عملا فقط چند روز یا چند هفته جلوتر را میبینند. واکنش به آخرین حمله، آخرین توییت، آخرین بیانیه تند، جایگزین تدوین راهبرد پایدار میشود. نمونه عینی آن را میتوان در نحوه واکنش بحق و بجای ایران به بمباران اولیه مشاهده کرد: پاسخ موشکی به اسرائیل و حمله به تأسیسات آمریکایی در عراق، با وجود اثربخشی تاکتیکی، هیچ تغییر راهبردی در موازنه قدرت ایجاد نکرد، اما افق زمانی تصمیمگیرندگان را به همان چند روز محدود نگه داشت.
سوم، مبحث «شکنندگی دشمن» (Illusion of Enemy Fragility) است. هر سه طرف درگیر به این باور دچار شدهاند که «یک فشار دیگر» -یک بمباران دیگر، یک تحریم دیگر، یک عملیات تلافیجویانه دیگر- برای فروپاشی طرف مقابل کافی است. ایران تصور میکند که فشار بر پایگاههای آمریکایی در منطقه، واشنگتن را وادار به عقبنشینی خواهد کرد. آمریکا گمان میکند محاصره اقتصادی و تهدیدهای پیوسته، حکومت ایران را در داخل ناپایدار میکند. اسرائیل نیز باور دارد بمباران هستهای یا ترور فرماندهان، مقاومت را ریشهکن میکند. تمام این باورها در گذشتههای نهچندان دور بارها آزموده شدهاند، اما جنگ، حافظه تاریخی را تضعیف میکند و ذهنیت «همین یکی مانده» را زنده نگه میدارد.
نتیجه نهایی این سه مبحث، تخریب کیفیت استدلال در همه طرفهای درگیر است. جنگ نهتنها زیرساختهای فیزیکی، بلکه «زیرساخت شناختی» تصمیمگیری را نیز فرسایش میدهد. بههمیندلیل هرگونه مذاکره مستقیم در شرایط جنگی یا بلافاصله پس از آن، با احتمال بالایی با شکست روبهرو میشود. وجود یک میانجی خارجی که خود دچار این خطاها نشده باشد (مانند پاکستان در مذاکرات اسلامآباد) یا نقش افراد معتمد و خنثی که توانایی انتقال پیام بدون تحریف را داشته باشند، میتواند تا حدی این اختلال شناختی را جبران کند.
جان کلام
براساس سه لایه تحلیلی که تا اینجا مطرح شد -یعنی دوگانههای داخلی در ایران، استراتژی «خستگی سازه» از سوی آمریکا و خطاهای شناختی فراگیر در هر سه طرف- میتوان به جمعبندی زیر دست یافت:
از منظر اقتصادی راهبردی، مهمترین چالش پیشروی تهران، فقدان یک رویکرد ملی واحد است. تهران نیاز دارد با ابزارهای تحلیل هزینه-فایده، به این پرسش پاسخ دهد که «قابلیت تحمل هزینه» تا کجاست و نقطه بازگشت کدام است.
از منظر تاکتیکی آمریکایی، درک این واقعیت که ترامپ از «استراتژی خستگی سازه» استفاده میکند، به ایران امکان میدهد پاسخهای خود را هدفمندتر طراحی کند. بهجای واکنش شتابزده به هر توییت، بهتر است سناریوهای کاهش نوسانات روانی طراحی شود؛ بهجای تمرکز صرف بر مقابله نظامی در تنگه، میتوان بر افزایش تعاملات تجاری با چین و روسیه و تقویت کریدورهای شرق به غرب سرمایهگذاری کرد. «اقتصاد مقاومتی» اگر بهدرستی تعریف شود، دقیقا پاسخی است به «خستگی سازه»: یعنی کاهش وابستگی به نقاط فشار تکراری.
از منظر شناختی روانشناختی، مهمترین توصیه این است که هیچیک از طرفها نباید انتظار داشته باشد طرف مقابل در میانه جنگ «منطقی» رفتار کند. خطاهای قطبیشدن، کاهش افق زمانی و توهم شکنندگی دشمن، همگان را درگیر کرده است؛ بنابراین نقش واسطهای خنثی (میانجیان، دیپلماتهای باتجربه، حتی روشنفکران مستقل) برای بازگرداندن اطلاعات متوازن به چرخه تصمیمگیری حیاتی است. در غیاب چنین واسطهایی، تنها راه خروج از بنبست، «کاهش تدریجی شدت تنشها» است تا مغزها فرصت خروج از حالت بقا و بازگشت به تحلیل بلندمدت را پیدا کنند.
در نهایت، باید پذیرفت «خستگی سازه» یک فرایند تدریجی است، نه یک حادثه. بهترین پادزهر برای آن، ایجاد چشماندازی میانمدت (سه تا پنجساله) و کاهش واکنشهای آنی است. همانگونه که در مهندسی، بازرسی دورهای و توزیع یکنواخت بار از بروز خستگی زودهنگام جلوگیری میکند، در سیاست نیز بازنگری دورهای در مفروضات و توزیع فشار بر نقاط متعدد، میتواند مانع از شکست ناگهانی شود.