بهمناسبت انتشار «تاریخ انقلاب فرانسه» اثر ژول میشله
باز-زیستنِ تاریخ
اهمیتِ انقلاب فرانسه تا حدی است که همچنان میتواند محلِ مناقشه و نقد و تحلیل در هرگونه تحول و دگرگونی ساختاریِ مشابه قرار بگیرد. ازهمینروست شاید که مارکس در «خانواده مقدس» اعلام میکند «تاریخ انقلاب فرانسه که از سال ۱۷۸۹ آغاز شد، در ۱۸۳۰ به پایان نمیرسد».
به گزارش گروه رسانهای شرق،
اهمیتِ انقلاب فرانسه تا حدی است که همچنان میتواند محلِ مناقشه و نقد و تحلیل در هرگونه تحول و دگرگونی ساختاریِ مشابه قرار بگیرد. ازهمینروست شاید که مارکس در «خانواده مقدس» اعلام میکند «تاریخ انقلاب فرانسه که از سال ۱۷۸۹ آغاز شد، در ۱۸۳۰ به پایان نمیرسد». مارکس با این گزاره، مفهومِ «انقلاب مداوم» را صورتبندی میکند: «انقلابی که نهفقط در ۱۷۹۹ پایان نیافت بلکه تا انقلاب ژوئیه ۱۸۳۰، و سپس انقلاب ۱۸۴۸ و کمون پاریس ۱۸۷۱ ادامه یافت»1.
و چهبسا تعارضات و بحرانهایی را عیان کرد که در هر عصری میتوان سراغ گرفت و ازاینرو این تجربه در وضعیتهای کنونی نیز به کار میآید.
اما این تعبیر که انقلاب فرانسه بهعنوانِ «عظیمالجثهترین انقلابی که تاریخ تاکنون شناخته است»2، تنها یک انقلاب بورژوایی است؛ منتقدانی دارد که ازقضا ژول میشله، از مورخانِ مطرح تاریخ انقلاب فرانسه، یکی از این چهرههاست. میشله که تاریخنگاری او را در نسبت با نوعی رمانتیسم قرائت میکنند، خود در بخشی از اثر مفصل خود، «تاریخ انقلاب فرانسه» -که اخیرا در چهار جلد از سوی انتشارات نیلوفر منتشر شده است- رویکرد متفاوت خود را چنین وصف میکند: «تا اینجا، تمام تاریخ انقلاب منحصرا پادشاهی و برای کسانی نظیر لوئی شانزدهم یا ربسپیر بوده است. ولی این اولین تاریخ جمهوریخواهانه است که تمام بتها و ربالنوعها را درهم میشکند و از صفحه نخست تا پایانش فقط یک قهرمان دارد: مردم».
دانیل گیران نیز در اثر مهمِ خود درباره تاریخ انقلاب فرانسه3، مینویسد این انقلاب صرفاً یک انقلاب بورژوایی نبود؛ بلکه این انقلاب بهطور مستقیم با مبارزات و مسائل روزگار ما پیوند دارد، زیرا با وجود اینکه انقلاب فرانسه انقلابی بورژوایی بود، نخستین تلاش ستمدیدگان برای رهایی از تمامِ اشکال ستم نیز بوده است. درواقع ایندست مورخان، انقلاب فرانسه را آغاز روندی برای مبارزه طبقاتی میان طبقۀ بورژوا و طبقۀ کارگر میخوانند؛ مردمانی که میشله، مورخ فرانسوی قرن نوزدهم، آنان را بهحق، «بازوهای برهنه» مینامد؛ مردمی که بهطرزی فعالانه در نخستین انقلاب مدرن شرکت داشتند. چنانکه ژرار والتر در مقدمۀ کتاب «تاریخ انقلاب فرانسه» مینویسد، قبل از میشله، صرفنظر از آثار بیشماری که توسط معاصرین و متأخرین در دورۀ انقلاب نوشته شد، تنها دو مورخ، تیر و مینیه، اقدام به مطالعهای روشمند از انقلاب فرانسه کردند که آنان نیز مانند دیگران این انقلاب را سطحی و بورژوایی تلقی کرده و جنبۀ اقتصادی و اجتماعی آن را نادیده گرفتند. اما از نظر والتر میشله نتیجه را طور دیگری نشان میدهد و «بار مسئولیتها را جابهجا و آن را به دوش مردم منتقل میکند و تا حدی خود را مجاز به این کار میبیند که عناصری که در اختیار داشت این اجازه را به وی میدادند». ژرار والتر تأکید میکند که این مستندات البته چندان زیاد نبودند، اما این امر مانعِ تحلیل میشله و جانبداری او از نقشِ مؤثر و تعیینکنندۀ مردم در روند انقلاب فرانسه نمیشود. از دیدِ والتر، رویکرد میشله نوعی پیشگوییکردنِ روندی بود که دانش معاصر، پس از یک قرن پژوهش انتقادی به آن رسید و آن به مفهوم دقیق کلمه «معجزه میشله» بود؛ مردی که بهتعبیر والتر، با نیمقرن فاصله از واقعه کبیر انقلاب فرانسه برمیخیزد و تاریخ آن را مینویسد. «از آنجا که میشله در روزهای فروپاشی رژیم متولد شد، روح و پیکرۀ انقلاب به او تعلق دارد. چنان باید زیست و حق آن را ادا کرد که گویی در سال 1793 زندگی میکرد و مینوشت، نه در سال 1850». ازاینروست که والتر، اثر میشله را «شاهد روانشناختیِ معاصر» میخواند، چهآنکه «روح انقلابی نویسنده» در این اثر با چنان شفافیتی ظاهر میشود که «نظیر آن را در جای دیگری نمیتوان یافت». بهتعبیر والتر، این روح در وجود میشله از طریق آنچه «روایت شفاهی» نامیده میشود، سخن میگوید و «از طریق شاهدان عینی با وی همصحبت میگردد». میشله بی هیچ تردید و تزلزلی از نقش و عاملیتِ «مردم» در انقلاب فرانسه سخن میگوید و معتقد است آنچه از پسِ سالیانی مطالعۀ اسناد و مستندات و روایتهای انقلاب، «باید به همگان گفت» و ازقضا برخلافِ نظر منتقدانش، «اثبات آن نیز بسیار ساده است»؛ این است که «کوشندگان دوران انسانی و خیرخواهانۀ انقلاب ما (انقلاب فرانسه) همانا خود مردم هستند، تمامیِ خلق، و همه مردم. ولی دوران خشونتها، دوران نبردهای خونین، بهعنوان کوشنده فقط تعداد قلیلی از افراد را در اختیار دارد». میشله حتی برای اثبات مدعای خود به مردم عادی استناد میکند؛ یکی از مردمان اهل سنت-آنتوان، که در یک جمله تمامِ حقیقت را گفته بود: «دهم اوت، همۀ ما بودیم ولی دوم سپتامبر هیچیک از ما نبود». دهم اوتِ 1792، روزی است که بساط هزارسالۀ سلطنت در فرانسه برچیده شد و دوم سپتامبر نیز به کشتارهایی اشاره دارد که طی انقلاب فرانسه از دوم تا هفتم سپتامبر 1792 در پاریس اتفاق افتاد. میشله قاطعانه معتقد است که آنچه تاریخ از تاریکی بیرون میآورد این است که «ملت عموما از رهبرانشان بسیار ارزشمندتر ظاهر شدند... و بهترینها در لایههای پایینی و در اعماق گمنامی به سر میبرند». مشاهداتِ میشله بر این واقعیت صحه میگذارد که کوشندۀ اصلی ملت است و «در لحظات سرنوشتساز، خلقْ رهبران پرمدعا را به حال خودش واگذاشت و آنچه را که میبایست انجام میداد، انجام داد». از نظر میشله، بالاترین و والاترین قدرتِ اخلاقی، قدرتِ مردم است؛ «روایت مردمی یا آگاهی که ملتی از گذشتۀ خود دارد».
روایتِ میشله از انقلاب فرانسه اگرچه بهقولِ ادموند ویلسون در «بهسوی ایستگاه فنلاند»4، از بسیاری از جنبهها به رماننویسی مانند بالزاک میماند تا به مورخی متعارف، اما این نوع روایت درواقع ماحصلِ غرقگی او در تاریخ است و چنانکه پروست از زبان میشله مینویسد: «این نیاز به زندگیکردن تاریخ همواره نقطه قوت من و، در عین حال، نقطه ضعف من بود. در اوج حکومت لوئی پانزدهم، زمانی که استبداد به نظر میرسد همه آزادیها را در فرانسه کشته است، دو سال آزگار سردردهای عجیبی هر روز مرا به این فکر میانداخت که تاریخم را متوقف کنم». البته همانطورکه ویلسون اشاره میکند این شوخیِ پروست بینسبت با روایتهای خودِ میشله در نامههایی نیست که در دوران نگارشِ تاریخ انقلاب فرانسه نوشته بود: «من اینجا از پسِ کار بینهایت دشوار باززیستن، بازآفریدن، و تحمل انقلاب برآمدهام. سپتامبر را، با همه وحشت مرگ، تازه پشت سر گذاشتهام. در اَبِیی قتلعام شدهام، و حالا در راه دادگاه انقلابم، یعنی گیوتین». ویلسون معتقد است میشله در تاریخش، با دو مسئله عمده سروکار داشت: «کار آمیزش مطالب ناهمگون و نمایش روابط متقابل انواع مختلف فعالیت انسان. مسئله دیگر، بازیابی شکل و رنگ تاریخ بهگونهای که باید به چشم زندگان در آن تاریخ آمده باشد. یک وجه مهم این فرایند عبارت بود از رابطۀ فرد با تودۀ مردم». همان مردمی که میشله در روایت تاریخیِ خود نقشِ آنها را برجسته و سرنوشتساز میداند.
با این اوصاف، در اینکه انقلاب فرانسه انقلابی بورژوایی بود تردیدی راه ندارد؛ اما بهتعبیر میشل لووی، مارکس با تحلیل طبقاتیِ این انقلاب و شناختِ منطق درونیِ رویدادهای منتهی به آن، بر تأثیر منافع طبقاتی تأکید میکند: نگاهی انتقادی و افشاگرانه که پشت میدان نبرد و زبان شورانگیز سخنرانیها، پیروزی منافع یک طبقه را آشکار میسازد: منافع بورژوازی. چنانکه مارکس نیز در «خانواده مقدس» تأکید میکند، از پسِ جزئیات و روایات و اپیزودهای پرشمارِ انقلاب فرانسه میتوان درک کرد که «این منافع آنچنان نیرومند بود که بر قلم مارا، گیوتین ترور، شمشیر ناپلئون، و صلیب و خون آبی بوربونها پیروز شد».
در واقع بهتعبیر لووی، پیروزی این طبقه بهمعنای ظهور تمدنی نو، روابط تولید تازه و ارزشهای جدید بود که البته تنها اقتصادی نبودند، بلکه جنبۀ اجتماعی و فرهنگی نیز داشتند. مارکس اما در روایت این تفوق دقتِ خاصی دارد و نشان میدهد که اگرچه در ۱۷۸۹ بورژوازی پیروز شد؛ این پیروزی در آن زمان به معنای برتریِ نظم اجتماعی جدیدی بود که همانا پیروزی بورژوازی بر مالکیت فئودالی بود و نیز برتریِ روشنگری بر خرافه و حقوق مدنی بر امتیازات قرونوسطایی. طبعا ایندست تحلیلها از انقلاب فرانسه که با اذعان بر ماهیتِ بورژوایی آن، در جستوجوی تفسیری فراتر از اینهاست، هدفی سیاسی را دنبال میکند که از تبعات آن بهقولِ میشل لووی «افسونزدایی از انقلاب فرانسه» است که در تفسیر مارکس، به ضرورت انقلاب اجتماعی میرسد؛ همان دگرگونیای که مارکس معتقد است به «رهایی انسانی» و نهفقط رهایی سیاسی منتهی خواهد شد.
میشله نیز نوعی اعتقاد به رهایی انسان از قید هرگونه قدرت و اقتدار فردی داشت که عاقبتی جز گیوتین و اعدام نداشته است؛ ازاینرو تاریخی نوشت که به باور خودش، برای بار نخست، تاریخ انقلاب را از قید اقتدار فردی رهانید تا به صاحبان اصلیِ آن یعنی ملت برگرداند. دست آخر، میشله تاریخش را با روایتی عجیب در گورستانِ موسو تمام میکند که از آنِ رُبسپیر، سنژوست، کامی دِمولن، آناکارسیس کلوتس و لاووآزیه است، تا تذکاری باشد برای آیندگان. «این قطعه زمین پوشیده از درختان نورس، گوشهای مجزا از باغ سبزی قدیمی وابسته به حوزۀ موسو است. این بوستان، سابقا متعلق به دوک اورلئان بوده، آراسته به سبک انگلیسی پایان قرن هجدهم، با تزئینات سادۀ معماریهای خوشنما، مثل ویرانههای تصنعی واقعی به نظر میرسیده، در کل زیبا ولی بسیار حزنانگیز است. آخرین گردشگاه ماری آنتوانت بود (بیستم ژوئن) و نقل است که رُبسپیر در تیرهوتارترین ایام زندگانیاش، با حالتی اغلب ناآرام و متشنج در همین باغ گردش میکرد. از آن پس، در آنجا جشن برپا کردند. در ژوئن 1848، موسو مرکز آتلیههای ملی بود که انحلالش میتوانست پاریس را به خاک و خون بکشد. باغچۀ سبزیکاری در سال 1784 به تملک مقاطعهکاری کل مالیات درآمد؛ بهعنوان زمینی که برای باروی جدید شهر لازم بود. در فوریه 93 جزء شهر شد و چند وقتی قبرستان مشترک برای چهار بخش بود. وقتی بهعنوان قبرستان نیز تخریب و هموار شد، آن را به فروش گذاشتند. مارکی دالیگر، یکی از بزرگترین ثروتمندان فرانسه که به احتمال زیاد از همۀ اینها بیخبر بود، آن را خرید و نصفش را به اجاره داد تا سالن رقص بسازند. مابقی زمین که نزدیک به باروی شهر بود، به باغچههای کوچک سنگی تقسیم شد که پاریسیها قصد دارند در آنجا گل پرورش دهند». اینجاست که میشله با تاریخ رودررو میشود و با احضار مردگان، از تاریخ بازخواست میکند: «به این زمین نگریستم و از او حساب خواستم... سه نسل در سه مرحله در اینجا به خاک سپرده شدهاند: کمون پاریس که ظرف یک سال، این شهر را بازآفرید؛ شومِت که صدای کمون بود؛ و آناکارسیس کلوتس که بانی آن بود. قتلعام دانتونیستها، صدای رسای فرانسه، صدای انسانیت... مشتی از این خاک را برداشتم، آن را سرد و خاموش و بیاعتنا یافتم». با این وصف، میشله به این خاموشی و سردی تن نمیدهد و در آخرین جملاتش، از مردمِ بینامونشانی سخن میگوید که زندگیِ قهرمانانۀ آنان در قبالِ زندگیای که تاریخ به آنان مدیون است، در این کتاب حفظ شده است. افرادی مانند «ژوزف موریِ» شجاع که بیش از هر کس دیگری نانت و شاید فرانسه را نجات داد؛ حلبیساز نانت در اکتبر 1792 فرماندۀ گردان سوم لوآر سفلی شد و پس از اینکه نبردی او را غرق در شکوه و افتخار کرد، به ضربِ خنجری کشته شد. موری که تا پیش از این در قبر ناشناسی خفته بود، بهتعبیر میشله در این کتاب بنای یادبودی هرچند ناچیز به دست آورد که در خاطرۀ قدرشناس میهن تا ابد او را نجات خواهد داد.
1. «مارکس و انقلاب کبیر فرانسه»، علی رها، «نقد اقتصاد سیاسی»
2. «ایدئولوژی آلمانی» مارکس
3. «مبارزه طبقاتی در نخستین جمهوری فرانسه: بورژوازی و بازوهای برهنه» ۱۷۹۵-۱۷۹۳، دانیل گیران.
4. «بهسوی ایستگاه فنلاند: جستاری در نگارش و کنش تاریخ»، ادموند ویلسون، ترجمۀ حسن افشار، نشر ماهی