|

علی شریعتی و فلسفه

شادروان علی شریعتی وقتی از فلسفه سخن می‌گوید، در سنت رویکرد فرهنگ خراسان به فلسفه است. این تمایل هنگامی که سخن فلسفی می‌گوید به‌وضوح نمایان است.

حسن سیدعرب 

 

شادروان علی شریعتی وقتی از فلسفه سخن می‌گوید، در سنت رویکرد فرهنگ خراسان به فلسفه است. این تمایل هنگامی که سخن فلسفی می‌گوید به‌وضوح نمایان است. مورخان فلسفه به غلط فرهنگ خراسان را ضد فلسفه دانسته و مشهورترین نماینده آن را ابوحامد غزالی معرفی کرده‌اند، درحالی‌که نماینده تام اندیشه‌های ضدفلسفی ابن تیمیه است. غزالی و فرهنگ خراسان، خرده‌گیر فلسفه بوده‌اند و به آن انتقاد کرده‌اند ولی در میان نوشته‌های آنها آثار فلسفی نیز دیده می‌شود. از همه مهم‌تر نوشته‌های مربوط به منطق در آن بسیار مشهور و گسترده است و درست در نقطه مقابل مهم‌ترین نوشته ضد منطق نیز در آثار ابن تیمیه به چشم می‌خورد. شریعتی از فرهنگ خراسان کهن و امروزی به فلسفه می‌نگرد. او اگرچه افلاطونی فکر نکرده اما نوع سخن او سقراطی است. در نوشته‌های او متافیزیک به فضیلت و توانایی برای حضور در «اکنون» تبدیل شده است. این حضور، توأم با اخلاق و عرفان نیز هست. 

همان نمونه‌هایی که در سوانح فکری ابوحامد غزالی دیده می‌شود. اما پرسش اساسی این است که چرا او این منظر را انتخاب کرد؟ او نقاد فلسفه است اما معاند آن نیست. تفاوت او با همه مصلحان هم‌عصر خود در این نکته است. شریعتی آغاز رویکرد به معنایی از فلسفه است که راه برون‌شو از تنگنای «اکنون» را نشان می‌دهد. البته او فلسفه را کاربردی نکرد و آن را تا حد «وسیله» نزول نبخشید. کار مهم او این بود که قفل انحصار تفکر در متافیزیک را شکست و قلمرو آن را گسترش داد. برای ارزیابی کار او به فرصت نیاز است، زیرا حجاب معاصر بودن هنوز از میان نرفته اما همین قدر می‌توان گفت او برای طرح رویکرد خود به فلسفه فرصت چندانی نداشت. درنگ شریعتی در فلسفه نگاه او را شکسته جلوه داد، به‌گونه‌ای که مخالفان فلسفه بیش از دوستداران آن از اندیشه‌های او استفاده کردند. اینکه چرا فرصت چنین مهمی پیش نیامد علل و عوامل گوناگون دارد و شاید مهم‌ترین آن معنای انقلاب نزد او باشد که تشریح آن مجال دیگری می‌طلبد. به هر حال او را نباید ضد فلسفه دانست زیرا اگرچه رغبتی در نوشته‌های خود به فلسفه نشان نمی‌دهد اما از سر رضا از آن سخن می‌گوید. شریعتی به یک اصل مهم پی برده بود و آن به‌دست‌آوردن روح فلسفی، بدون سلوک عقلی است. اثبات این سخن به نوشته‌های کاملا شخصی و باطنی او باز می‌گردد. انتقادی از این حیث به او نیست اما اینکه می‌خواست در تعمیم این احساس و توفیق تلاش کند، می‌توان به او خرده گرفت. فلسفه عرصه‌ای نیست که بتوان آن را از میانه راه طی کرد و عبور از آن را هم به دیگران نشان داد و توصیه کرد. البته همان‌طورکه گفته شد او به توفیق معنویت باطنی خود موفق به این مهم شد اما نباید و نمی‌توان آن را به عنوان الگو طرح کرد. به همین سبب کسانی که گمان می‌کردند که می‌توان مانند شریعتی چنین راهی را طی کرد به دام ایدئولوژی نقابدار لیبرالیسم سیاسی و اقتصادی گرفتار شدند. شریعتی روح فلسفی خود را در ذیل خودآگاهی در عرصه‌های گوناگون اجتماعی و سیاسی و تاریخی طرح کرد. خودآگاهی در تمام نوشته‌های او همان فلسفه است. در این خودآگاهی، فضیلت و اراده و اختیار نهفته است. شریعتی با عصای فلسفه پیش آمد اما گاه آن را هم به فلسفه زد. البته نباید خشم قدیسانه او را جدی گرفت. فلسفه در نوشته‌های شریعتی دلالت بر گونه‌ای تعلیم می‌کند که ساختار متن آن به طور بارز متباین با متون اصیل فلسفی است. برشمردن نسبت میان شریعتی و فلسفه به فرایندی وسیع نیازمند است اما در این مختصر می‌توان گفت او شبیه غزالی است. شریعتی، روح مجسم غزالی است. مانند او بی آنکه بخواهد فلسفه را از اندیشه خارج کند مایل است از آن در ارتقای اندیشه و شخصیت خود و به عنوان منبع کمال برای امت خود بهره ببرد. اشتراک آن دو در نسبت با فلسفه بسیار است. اینکه در لحن و قول آنها و نیز در نوشته‌های به‌جای‌مانده از آنها فلسفه تبدیل به نظام کلامی و ایدئولوژی‌گونه شده تردیدی نیست. همچنین گمان می‌کردند که می‌توان توفیق کسب روح فلسفی را که توفیقی الهی است به دیگران تسری داد. فلسفه در طرز قلم و زبان شریعتی موجب شد برخی گمان کنند که می‌توان بدون آن قوام امور را ارزیابی کرد. اندیشه‌های او چندان در این گستره وسعت یافت که به‌راحتی نمی‌توان او را از جریان‌های ضد فلسفه معاصر جدا کرد، درحالی‌که تصور چنین اختلاطی جفای به اوست. شریعتی فلسفه را خادم جدل و خطابه نکرد، به‌گونه‌ای که امروزه مخالفان او می‌کنند. او تلاش کرد اثبات کند که فلسفه در قلمرو فرهنگ امروز مانند دیروز بشر اهمیت داشته و در هیاهوی انقلاب و آرامش و خلوت فیلسوفانه به کار می‌آید. شریعتی به این مهم دست یافته بود که نفی فلسفه، نفی هویت انسان است اما نتوانست این اندیشه خود را در عرصه جامعه به اثبات برساند یا دست‌کم آن را تفسیر کند. شریعتی هنگامی که قصد داشت میان اندیشه‌های خود و فلسفه توازن و نسبت برقرار کند به عرفان روی آورد. عرفان او فلسفه فعلیت‌یافته است، روحی است که در نیل به سعادت جمعی می‌کوشد اما چندان هم در این عرصه توفیق نیافت زیرا زمانه او چنین عهدی را برنمی‌تافت. در سخن و اندیشه شریعتی لایه‌های عمیقی از رویکرد به فلسفه نهفته که برای درک آن باید از نوشته‌های رسمی او پرهیز کرد و به آثاری روی آورد که مبین خلوت و تنهایی اوست. این سخن به آن معنا نیست که او فلسفه را با خود به انزوا برده بلکه به این معناست که حضور حقیقی و واقعی شریعتی در خلوت و تنهایی اوست و در آنجا نسبت وثیق با فلسفه دارد. اینکه گمان کرده‌اند او ضد فلسفه است، در واقع خلوت و جلوت او را خلط کرده‌اند، درحالی‌که سخن فراتر از این است زیرا شریعتی حتی در حضور اجتماعی خود التزام به اندیشه فلسفی دارد و نشانه آن، تأثیر عمیقی است که بر خودآگاهی جامعه نهاد. شریعتی، فیلسوف است اما منظومه متافیزیک او عرصه خودآگاهی انسان و جامعه است. در دهه‌های اخیر ظلم مضاعفی مبنی بر ضد فلسفه دانستن او شده است. زمینه و زمانه وی مجال طرح نگاه او به فلسفه را نداد. تفسیر اندیشه‌های شریعتی در قالب ایدئولوژی، از رویکردهای ناصواب به اوست که این رویکرد تاکنون غالب بوده است. قرائت فلسفی و کشف روح فلسفی او در آغاز راه است و نگاه دوباره را طلب می‌کند.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.