|

سنگ‌های‌مان را بغلتانیم...

ما در دوره‌ای زندگی می‌کنیم که در بسیاری از معادلات کلان اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و... بیشتر تماشاگریم تا بازیگر. در عرصه جهانی، بودن یا نبودن‌مان گویی اثر تعیین‌کننده‌ای بر روندها ندارد و حتی روی سرنوشت شخصی‌مان! در چنین فضایی، پرسشی تکرارشونده ذهن بسیاری را درگیر کرده است: در شرایط ناپایدار و پیش‌بینی‌ناپذیر امروز، چگونه می‌توان امیدوار بود و امیدوارانه زیست؟ معمولا گفته می‌شود «امید» به زندگی معنا می‌دهد

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

علی مرسلی-دندان‌پزشک:  ما در دوره‌ای زندگی می‌کنیم که در بسیاری از معادلات کلان اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و... بیشتر تماشاگریم تا بازیگر. در عرصه جهانی، بودن یا نبودن‌مان گویی اثر تعیین‌کننده‌ای بر روندها ندارد و حتی روی سرنوشت شخصی‌مان! در چنین فضایی، پرسشی تکرارشونده ذهن بسیاری را درگیر کرده است: در شرایط ناپایدار و پیش‌بینی‌ناپذیر امروز، چگونه می‌توان امیدوار بود و امیدوارانه زیست؟ معمولا گفته می‌شود «امید» به زندگی معنا می‌دهد؛ امید شادی و انگیزه می‌آفریند و ما را برای رسیدن به خواسته‌های‌مان به مبارزه وا‌می‌دارد. اما آیا امید همه‌ چیز است؟ آیا بدون امید نمی‌توان زندگی کرد؟ آیا اگر چشم‌اندازی روشن پیش‌رو نباشد، محکوم به فرسایش روانی و فروپاشی درونی هستیم؟ در اسطوره‌های یونان، Sisyphus (سیزیف) پادشاهی زیرک و داناست که زیرکی‌اش به مجازاتی ابدی می‌انجامد. او محکوم می‌شود تخته‌سنگی عظیم را تا قله کوهی بغلتاند؛ هر بار که به قله نزدیک می‌شود، سنگ فرو‌می‌افتد و او ناچار است همه‌ چیز را از نو آغاز کند. چرخه‌ای بی‌پایان، بی‌ثمر و ظاهرا تحقیرآمیز.

اما آلبر کامو (نویسنده) پرسشی متفاوت طرح می‌کند: آیا سیزیف در این وضعیت غمگین است یا شاد؟

در تفسیر کامو، سیزیف الزاما غمگین نیست؛ زیرا دیگر منتظر معجزه نیست. انتظارِ بی‌پاسخ یکی از سرچشمه‌های اصلی رنج ماست. آنچه ما را می‌فرساید، اغلب نه خودِ وضعیت، بلکه شکاف میان انتظار و واقعیت است. سیزیف امیدی به تغییر سرنوشت ندارد؛ اما همین حذفِ انتظار، او را از احساس دائمیِ قربانی‌بودن رها می‌کند. وقتی وضعیت را به‌مثابه یک «وضعیت» می‌پذیرد، مجازات از تحقیر صرف به میدان کنش تبدیل می‌شود. شباهت نسل ما با این خوانش از سیزیف در همین‌جاست. بسیاری از شرایطی که در آن زندگی می‌کنیم، نه انتخاب ما بوده‌اند و نه ابزار مؤثری برای تغییر فوری آنها در اختیار داریم. نه ما این وضعیت را برگزیده‌ایم و نه احتمالا می‌توانیم آن را دگرگون کنیم. اما این ناتوانی در سطح کلان، به معنای انفعال مطلق در سطح فردی نیست. سیزیف سنگ خود را می‌غلتاند. همان‌گونه که منِ درمانگر، روزنامه‌نگار، کارمند، کارگر یا لوله‌کش کار خود را انجام می‌دهم. ممکن است کار من شاید به «تغییر بزرگ» نینجامد، اما کنش است، نه تسلیم. وقتی انتظار دگرگونی‌های عظیم را کنار می‌گذارم، فاصله میان آرزو و واقعیت کمتر من را می‌فرساید. اگر توان اثرگذاری بر قدرت‌های بیرونی را ندارم، هنوز می‌توانم در قلمرو درونی‌ام آزاد بمانم و این آزادی، هرچند محدود، نوعی کرامت به همراه دارد. در این معنا، می‌توان سنگ را غلتاند؛ نه با خوش‌بینی ساده‌لوحانه و نه با توهم نجات قریب‌الوقوع، بلکه با آگاهی از محدودیت‌ها و انتخابِ ادامه‌دادن. بی‌امیدیِ مطلق فلج‌کننده است، اما رها‌کردن امیدهای بزرگ و دست‌نیافتنی، گاه می‌تواند ما را از فرسایش دائمی نجات دهد. با این حال، تفاوت مهمی میان ما و سیزیف وجود دارد: ما در هادس زندگی نمی‌کنیم و به مجازاتی ابدی محکوم نشده‌ایم. تاریخ عرصه محتومیت نیست، حتی اگر امروز امکان نقش‌آفرینی‌مان اندک باشد. آنچه اکنون تغییرناپذیر می‌نماید، لزوما همیشگی نیست. شاید کافی باشد موقتا مانند سیزیف بیندیشیم -کار خود را انجام دهیم، بدون آنکه اسیر انتظارهای فلج‌کننده باشیم- تا دوام بیاوریم.

شاید مسئله اصلی این نباشد که «امید داشته باشیم یا نه»، بلکه این باشد که چگونه زندگی کنیم، وقتی امیدهای بزرگ رنگ باخته‌اند. در چنین وضعیتی، انجام مسئولیت‌های روزمره، حفظ کرامت فردی و انتخابِ آگاهانه ادامه‌دادن، خود می‌تواند معنایی موقت اما کافی بیافریند. فعلا شاید لازم باشد سنگ‌های خود را بغلتانیم؛ نه از سر توهم، نه با انتظار معجزه، بلکه با این آگاهی که حتی در محدودترین شرایط نیز می‌توان تصمیم گرفت چگونه بایستیم، چگونه ادامه دهیم و چرا سنگ‌های‌مان را بغلتانیم.

 

آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.