بحران خاورمیانه و نقش آمریکا در بیثباتی آن
برای اکثر غربیها، اشاره به خاورمیانه تصاویری از بیابانهای شنی را تداعی میکند؛ زینتشده با افسانهها و اسطورههای رازآمیز، گنجهای پنهان و شعر و ادویه و صندوقهای پر نقش و نگار مملو از جواهرات. اما واقعیت میتواند بسیار متفاوت باشد. خاورمیانه به دلیل ذخایر انرژی فراوان و مهمی که دارد، همیشه مورد توجه اقتصادی و استراتژیک قدرتهای بزرگ بوده است.
صدرالدین شیرازی
برای اکثر غربیها، اشاره به خاورمیانه تصاویری از بیابانهای شنی را تداعی میکند؛ زینتشده با افسانهها و اسطورههای رازآمیز، گنجهای پنهان و شعر و ادویه و صندوقهای پر نقش و نگار مملو از جواهرات. اما واقعیت میتواند بسیار متفاوت باشد. خاورمیانه به دلیل ذخایر انرژی فراوان و مهمی که دارد، همیشه مورد توجه اقتصادی و استراتژیک قدرتهای بزرگ بوده است.
یکی از چالشهایی که ریشههای فرهنگی چندهزارساله دارد، وجود دینهای بزرگ، تنوع قومی، تفاوتهای زبانی و اختلافات نژادی است. غربیها در 300 سال گذشته با ارسال مستشرقان و سفرنامهنویسان پی بردند که میتوانند از این اختلاف به سود خود بهره ببرند و سیاست «تفرقه بینداز، حکومت کن» را در پیش گرفتند.
غالب جنگها و اختلافات درونزاد خاورمیانه، تابع تفاوتهای ذکرشده بالاست. جنگهای مذهبی و نیابتی بین سنیان داعشی و طالبان و شیعیان در سوریه رخ داد. درگیریهای قومی میان کردهای سوریه و ترکهای ترکیه. اختلافات بین اسلام ایرانی و صهیونیسم یهودی اسرائیل به بروز جنگ 12روزه منتهی شد. همه تنشها و منازعات برآمده از همین اختلافات بوده که آگاهانه و با برنامهریزی غرب بهویژه با محوریت آمریکا صورت گرفته است.
از سویی بیرون از این خطه پر بحران، نگاه غرب به اینجا براساس رقابت برای تأمین و امنیت انرژی خود بوده و حتی بازیگرانی از خاور دور نظیر چین را به میان بازی کشانده است. جنگهای دینی و قومی و عقیدتی دیرزمانی است که در اروپا و غرب پایان یافته و شاید آخرین نمود آن بحران بالکان بود که با صلح دیتون و تلاشهای دیپلماتیک ریچارد هالبروک خیلی زود به پایان رسید. جنگ اوکراین و روسیه نیز باتلاقی بود که پای روسها را در گل فرو برد تا آنها از دور رقابتها خارج کند.
نگاه درونمنطقهای خاورمیانه همچنان از ورای عینک عقیدتی و ذهنی است که به قول رابرت جرویس، نظریهپرداز روانشناسی، در روابط بینالملل درگیریهای جهانی عموما حاصل برداشتهای ذهنی و زبانی است. با سقوط شوروی و تکقطبیشدن جهان، نگاه تقابلی غرب معطوف به اسلام شد. دینی بزرگ در جهان که بخش اعظم خاورمیانه را در بر گرفته است. بسیاری از تحلیلگران سیاست خارجی ایالات متحده، اسلام را بهعنوان جانشین کمونیسم، تهدیدی برای ایالات متحده در دوران پس از جنگ سرد معرفی کردند؛ تا جایی که کنشگری اسلامی بهعنوان یکی از تهدیدهای اصلی برای منافع ایالات متحده در خاورمیانه و جاهای دیگر محسوب میشود. اگرچه برخی عوامل این مقایسه را مبهم میکنند.
اول از همه، جنگ سرد رویارویی بین دو مدل ایدئولوژیک بود. این جنگ دو کشور را در سطح جهانی بسیج کرد. ولی درباره اسلام، کشور خاصی وجود ندارد که مظهر تهدید اسلامی باشد. اگرچه ایران به نظر آمریکا بهعنوان یک رژیم خطرناک از این نوع در نظر گرفته میشود.
دوم اینکه از آنجا که اتحاد جماهیر شوروی یک قدرت هستهای بالفعل بود، تهدیدی بزرگ برای موجودیت ایالات متحده محسوب میشد، درحالیکه اسلام بههیچوجه چنین خطر بزرگی را نشان نمیدهد. تنها مورد مشخص آن ایران هستهای بود که در جنگ 12روزه به توان هستهای غیرنظامی ایران بنا بر اعتراف وزیر امور خارجهمان، عباس عراقچی، آسیب جدی وارد شد.
سوم اینکه جنگ سرد رویارویی بین دو دولت بود، درحالیکه اسلام میتواند همزمان یک دولت، یک حزب سیاسی یا از نگاه غربیها یک سازمان و... باشد.
برخلاف سیاست ظاهرا یکپارچه ایالات متحده در قبال فعالیتهای اسلامی، آمریکا همواره تظاهر کرده خطمشی رسمی خود را در قبال اسلام، خطمشی مدارا و احترام نشان دهد. این خطمشی به ترویج سنتهای معمول ایالات متحده ازجمله «دفاع از حقوق بشر»، «دموکراسی» و «آزادی بیان» میپردازد. ایالات متحده رسما در قبال مسائل داخلی کشورهای اسلامی موضعی بیطرفانه و ظاهری اتخاذ میکند، ولی در رفتار موضعی عملگرایانه و متناقض داشته است. از یک سو، پس از اسرائیل، مصر دومین دریافتکننده بزرگ کمکهای خارجی ایالات متحده است و عربستان سعودی، پاکستان و ترکیه متحدان نزدیک ایالات متحده هستند که حتی ترکیه عضو ناتو است. در طول جنگ بالکان نیز که ناشی از فروپاشی یوگسلاوی سابق بود، ایالات متحده در کنار مسلمانان بوسنی قرار گرفت؛ کسانی که بهعنوان قربانیان اصلی پاکسازی قومی و سایر وقایع کثیف آن جنگ شناخته میشدند. از سوی دیگر، سایر کشورهای اسلامی در فهرست کشورهایی هستند که «کشورهای شرور» نامیده میشدند؛ ایران، عراق و لیبی اغلب به همراه سودان و سوریه و چندین جنبش مانند حماس و جهاد اسلامی و حزبالله.
جورج بوش پسر، ایران اسلامی را محور شرارت میدانست. این کشورها تهدیدی برای ثبات منطقهای در خاورمیانه، منافع ایالات متحده و منافع متحدان ایالات متحده محسوب میشوند. از اینرو بود که کمکم لشکرکشی آمریکا در لوای کمک به اسرائیل در ربع قرن بیستویکم آغاز شد. ضربه به حماس، حمله به فلسطین و کشتار خونین غزه، تهدید و حمله به حزبالله لبنان و در آخر حمله به تأسیسات هستهای ایران نمودی از ورود به مرحلهای نوین در تقابل آمریکا و اسلام و بهویژه ایران در خاورمیانه بود. تهدیدی که با ورود ناوهای جنگی آمریکا به خلیج و استقرار نیروهای نظامی اروپا (یوروفایتر) تحت اتحاد فرانسه، انگلیس و آلمان ابعادی جدید به خود گرفته است. اعتقاد بر این است که رادیکالهای اسلامی ازجمله موانع اصلی برای تثبیت انرژی غرب و بهویژه آمریکا در رقابت با چین و همچنین به نتیجه رسیدن روند صلح در خاورمیانه هستند. سخنان بیل کلینتون را در سال 2001 بهعنوان سال گفتوگوی تمدنها از یاد نبریم: «آمریکا از برخورد تمدنها -نظریه ساموئل هانتینگتون- پرهیز میکند. ما به اسلام احترام میگذاریم... اما در خاورمیانه و سایر نقاط جهان، ایالات متحده شاهد رقابتی است؛ رقابتی بین نیروهایی که از تمدن فراتر میروند؛ رقابتی بین استبداد و آزادی، ترور و امنیت، تعصب و مدارا، انزوا و گشودگی. این همان مبارزه دیرینه بین ترس و امید است. این همان درگیری است که امروزه خاورمیانه را درگیر خود کرده است».
در این سخنان بهظاهر جذاب، ایالات متحده نماینده قطب مثبت و کنشگری اسلامی نماینده قطب منفی دوگانههای رئیسجمهور کلینتون است. از اینجا به بعد، تقابلی بین دو جهان شکل میگیرد که به وضوح بیان میکند نیروهای شر کجا و نیروهای خیر کجا ایستادهاند. چندی پس از همین سخنان بود که بوش پسر گفت: هرکسی که با ما نیست، علیه ماست.
تأکید کلینتون بر روی عبارت «درگیریای که خاورمیانه را در بر گرفته است»، سیاستی است که به عقیده ایالات متحده بهطور فعال در پی «مهار آن دسته از کشورها و سازمانهایی» است که افراطگرایی مذهبی را ترویج میکنند؛ و از جامعهای از کشورهای همفکر در خاورمیانه حمایت میکند که اهداف آمریکا را درباره بازارهای آزاد و گسترش دموکراتیک به اشتراک میگذارند. درواقع، خاورمیانه منطقه بزرگترین تقابل بین اسلام و غرب است. در این منطقه، اهداف ایالات متحده از طرف مقامات دولت کلینتون بهطور واضح تعریف شد. اهدافی که قبلا در اندیشههای هنری کیسینجر، کهنهاستراتژیست کاخ سفید، در کتاب «استراتژی آمریکا در قرن بیستویکم» ترسیم شده بود. براساساین، ایالات متحده هفت منفعت اصلی را در خاورمیانه نوین پیگیری میکند:
1. تأمین صلحی پایدار، امن و جامع بین اسرائیل -متحد و حافظ منافع آمریکا- در خاورمیانه و همسایگان عرب آن...
2. تثبیت (هدف 1) و تعهد عمیق به امنیت و رفاه اسرائیل از طرف کشورهای متخاصم
3. ایجاد چارچوبی برای امنیت در منطقه ذاتا بیثبات خلیج فارس به منظور تضمین دسترسی امن تجاری به ذخایر نفتی آن که آمریکا و قدرتهای بزرگ صنعتی به آن وابستهاند
4. بررسی گسترش سلاحهای کشتار جمعی (هستهای، شیمیایی) و سیستمهای لازم برای پرتاب آنها و جلوگیری از توسعه آنها
5. مبارزه با تروریسم در هر شکلی
6. تضمین دسترسی امن به منطقه برای تجارت و مهار منابع خاورمیانه برای آمریکا
7. ترویج سیستمهای سیاسی و اقتصادی بازتر و احترام به حقوق بشر و حاکمیت قانون.
با نگاهی به این اهداف هفتگانه و بررسی دقیق وقایع اخیر روشن میشود که چرا آمریکا از 11 سپتامبر به بعد پیگیر اهداف بلندمدت خود در این منطقه حساس است و چه آیندهای را برای آن در نظر دارد. در چنین بحبوحهای نمیتوان حتی اسرائیل را یک برنده نامید، بلکه تنها یک «ابزار» برای اهداف آمریکاست؛ زیرا از توان تمام طرفین درگیری ازجمله اسرائیل کاسته میشود و خاورمیانهای خالی از اقتدار درونی و ضعیف میماند که عرصه یکهتازی و غارت آمریکاست.
آخرین مقالات منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.