|

نخ‌های نامرئی اقتصاد

روایت‌هایی که ثروت می‌سازند

گاهی عوامل توسعه یا افول جوامع به چشم دیده نمی‌شوند. نه در نمودار رشد ثبت می‌شوند و نه در گزارش‌های رسمی؛ اما حضور دارند؛ آرام، پیوسته و تعیین‌کننده. در لایه‌های پنهان زندگی روزمره، چیزی جریان دارد که مسیر تصمیم‌ها، همکاری‌ها و حتی آینده یک کشور را شکل می‌دهد. صبح که از خواب برمی‌خیزیم، پیش از آنکه اخبار را مرور کنیم یا پیام‌های کاری خود را پاسخ دهیم، در حال زندگی‌کردن یک داستان هستیم.

لاله حلاج-پژوهشگر توسعه سرمایه اجتماعی در کسب‌وکار:  گاهی عوامل توسعه یا افول جوامع به چشم دیده نمی‌شوند. نه در نمودار رشد ثبت می‌شوند و نه در گزارش‌های رسمی؛ اما حضور دارند؛ آرام، پیوسته و تعیین‌کننده. در لایه‌های پنهان زندگی روزمره، چیزی جریان دارد که مسیر تصمیم‌ها، همکاری‌ها و حتی آینده یک کشور را شکل می‌دهد. صبح که از خواب برمی‌خیزیم، پیش از آنکه اخبار را مرور کنیم یا پیام‌های کاری خود را پاسخ دهیم، در حال زندگی‌کردن یک داستان هستیم. داستانی که قهرمان آن کسی نیست جز خودمان؛ با آرزوها، شکست‌ها، تردیدها، امیدها و تصمیم‌هایی که هر روز مسیر زندگی‌مان را تغییر می‌دهند. در ایستگاه مترو، در صف نانوایی، پشت میز یک استارتاپ کوچک یا در اتاق هیئت‌مدیره یک شرکت بزرگ، انسان‌هایی حضور دارند که هرکدام روایتی منحصربه‌فرد از زندگی و تلاش برای ساختن آینده دارند. ما اغلب افراد را با عنوان شغلی، میزان درآمد یا جایگاه اجتماعی‌شان می‌شناسیم؛ اما واقعیت این است که پشت هر چهره، داستانی نهفته است که نوع نگاه او به جهان و نحوه تعاملش با دیگران را شکل می‌دهد. شاید بتوان گفت «روایت»، قدیمی‌ترین فناوری اجتماعی بشر است. پیش از آنکه دانشگاه‌ها شکل بگیرند، رسانه‌ها متولد شوند یا دولت‌های مدرن ایجاد شوند، انسان‌ها دور آتش می‌نشستند و داستان تعریف می‌کردند. داستان‌ها صرفا برای سرگرمی نبودند؛ آنها ابزار انتقال دانش، ارزش‌ها، هویت جمعی و مهم‌تر از همه‌ اعتماد بودند. امروز ما در وضعیتی متناقض (Paradoxical) زندگی می‌کنیم. هیچ‌گاه در تاریخ بشر تا این اندازه به اطلاعات دسترسی نداشته‌ایم؛ با وجود این، بسیاری از جوامع با بحران اعتماد، احساس تنهایی، فرسایش سرمایه اجتماعی و کاهش مشارکت مدنی مواجه هستند. در بسیاری از کشورها، ازجمله ایران، شهروندان بیش از هر زمان دیگری به اطلاعات دسترسی دارند؛ اما این دسترسی الزاما به افزایش همدلی، همکاری یا احساس تعلق منجر نشده است. پرسش اساسی اینجاست: چرا وفور اطلاعات نتوانسته است کمبود اعتماد را جبران کند؟ شاید پاسخ را باید در تفاوت میان «اطلاعات» و «روایت» جست‌وجو کرد. از منظر علوم شناختی، مغز انسان برای پردازش روایت تکامل یافته است. پژوهش‌های عصب‌شناسی نشان می‌دهد هنگام شنیدن یک داستان، فقط مراکز زبانی مغز فعال نمی‌شوند، بلکه نواحی مرتبط با حافظه، هیجان، همدلی و درک اجتماعی نیز درگیر می‌شوند. به همین دلیل است که انسان‌ها معمولا یک روایت را بسیار بهتر از مجموعه‌ای از داده‌ها به خاطر می‌سپارند. جروم برونر، روان‌شناس حوزه شناختی، سال‌ها پیش استدلال کرد انسان‌ها جهان را نه از طریق داده‌های خام، بلکه با روایت معنا می‌کنند. ما در جهانی از واقعیت‌ها زندگی نمی‌کنیم؛ در جهانی از داستان‌ها زندگی می‌کنیم؛ داستان‌هایی که به وقایع معنا می‌بخشند و به ما کمک می‌کنند جایگاه خود را در جامعه تعریف کنیم. اما در عصر شبکه‌های اجتماعی، روایت‌های انسانی اغلب به نمایش‌های ویترینی تبدیل شده‌اند. قرار بود این پلتفرم‌ها انسان‌ها را به یکدیگر نزدیک‌تر کنند، ولی در بسیاری از موارد نسخه‌ای ویرایش‌شده از واقعیت را به نمایش می‌گذارند که در آن موفقیت‌ها دیده می‌شوند، اما شکست‌ها نه. مقصدها دیده می‌شوند، اما مسیرها نه. دستاوردها دیده می‌شوند، اما تردیدها، اشتباهات و فرایند یادگیری پنهان می‌مانند. نتیجه آن است که ما بیش از هر زمان دیگری درباره یکدیگر اطلاعات داریم، ولی کمتر از قبل همدیگر را درک می‌کنیم.

در چنین شرایطی، روایت اهمیتی فراتر از یک ابزار ارتباطی پیدا می‌کند. روایت‌ها همان نخ‌های نامرئی هستند که اعتماد را می‌سازند و اعتماد، زیربنای همکاری اقتصادی است. اعتماد معمولا با تبادل اطلاعات ساخته نمی‌شود، بلکه با تبادل تجربه شکل می‌گیرد. زمانی که فردی داستان مسیر زندگی خود، شکست‌ها، دغدغه‌ها یا آرزوهایش را با دیگران به اشتراک می‌گذارد، همدلی و ارتباط انسانی ایجاد می‌شود. به همین دلیل است که یک گفت‌وگوی صادقانه گاهی بیش از ده‌ها گزارش رسمی اعتماد می‌سازد. اقتصاددانان سال‌هاست اثبات کرده‌اند اعتماد فقط یک فضیلت اخلاقی نیست؛ یک دارایی اقتصادی است. رابرت پاتنام در کتاب مشهور «بولینگ به‌تنهایی» توضیح می‌دهد چگونه کاهش مشارکت اجتماعی و ارتباطات انسانی به فرسایش سرمایه اجتماعی منجر می‌شود. سرمایه اجتماعی مجموعه‌ای از اعتماد، هنجارها و شبکه‌های ارتباطی است که همکاری میان افراد را ممکن می‌‌کند. هرچه سرمایه اجتماعی بیشتر باشد، هزینه مبادلات کاهش می‌یابد، همکاری آسان‌تر می‌شود، نوآوری افزایش پیدا می‌کند و کسب‌وکارها سریع‌تر رشد می‌کنند. به بیان ساده، جوامعی که مردم در آن به یکدیگر اعتماد دارند، برای انجام یک فعالیت اقتصادی به قراردادهای پیچیده، نظارت‌های پرهزینه و کنترل‌های متعدد، نیاز کمتری دارند. از این منظر، اعتماد نه یک مفهوم انتزاعی، بلکه بخشی از زیرساخت اقتصادی یک کشور است. در سال‌های اخیر، این بحث در قالب مفهوم «اقتصاد تعلق» وارد ادبیات اقتصاد و مدیریت شده است. اقتصاد تعلق بر این ایده استوار است که انسان‌ها صرفا به دنبال درآمد، مصرف یا دسترسی به کالاها نیستند؛ آنها به دنبال عضویت در جوامعی هستند که به زندگی‌شان معنا می‌بخشند. مارتین سندبو در کتاب «اقتصاد تعلق» استدلال می‌کند بخش مهمی از نارضایتی‌های اجتماعی و اقتصادی معاصر ناشی از احساس  کنار گذاشته‌شدن است. افراد می‌خواهند احساس کنند بخشی از یک جامعه، هدف و آینده مشترک هستند. هنگامی که این احساس تعلق ضعیف می‌شود، حتی رشد اقتصادی نیز نمی‌تواند رضایت و امید اجتماعی را به‌طور کامل بازسازی کند.

این موضوع برای ایران امروز اهمیتی دوچندان دارد. ایران در سال‌های اخیر با مجموعه‌ای از چالش‌های اقتصادی، اجتماعی و جمعیتی روبه‌رو بوده است؛ از فشارهای معیشتی و مهاجرت نخبگان گرفته تا کاهش اعتماد عمومی، فرسایش امید اجتماعی و کاهش مشارکت در بسیاری از نهادهای مدنی. در چنین شرایطی، سیاست‌گذاری صرفا بر مبنای شاخص‌های مالی کافی نیست. اینجاست که اقتصاد فقط با سرمایه مالی رشد نمی‌کند و به سرمایه اجتماعی نیز نیاز دارد. اگر جوانان یک کشور احساس کنند در روایت آینده آن کشور جایی ندارند، اگر کارآفرینان احساس کنند دیده نمی‌شوند، اگر متخصصان احساس کنند به جامعه خود تعلق ندارند، بخش مهمی از سرمایه‌های توسعه‌ای از دست خواهد رفت. مهاجرت فقط جابه‌جایی نیروی انسانی نیست؛ جابه‌جایی حس تعلق است. به همین دلیل، اقتصاد تعلق را باید یکی از موضوعات راهبردی توسعه ایران در دهه آینده دانست. جاناتان هاسکل و استین وست‌لیک در کتاب «سرمایه‌داری بدون سرمایه» نشان می‌دهند چگونه سرمایه ناملموس به موتور اصلی ارزش‌آفرینی در اقتصاد مدرن تبدیل شده است. 

اما این سرمایه ناملموس چگونه ساخته می‌شود؟ پاسخ، دوباره به روایت بازمی‌گردد. برند‌های موفق جهان صرفا محصول نمی‌فروشند؛ آنها داستان می‌فروشند و به افراد کمک می‌کنند بخشی از یک روایت بزرگ‌تر شوند. کمپین مشهور  «Think Different» اپل نمونه‌ای کلاسیک از این داستان است. اپل درباره مشخصات فنی رایانه‌ها صحبت نمی‌کرد؛ درباره انسان‌هایی صحبت می‌کرد که جهان را تغییر می‌دهند. مشتریان اپل فقط یک محصول خریداری نمی‌کنند؛ آنها به روایتی درباره خلاقیت، نوآوری و متفاوت اندیشیدن می‌پیوندند. یا شرکت Airbnb را در نظر بگیرید. یکی از موفق‌ترین شعارهای این برند «Belong Anywhere» است؛ یعنی «در هر جایی احساس تعلق کن». این شرکت در واقع اتاق یا اقامتگاه نمی‌فروشد؛ تجربه تعلق را می‌فروشد. برند Patagonia نیز موفقیت خود را تا حد زیادی مدیون روایتی فراتر از پوشاک است. این برند توانسته جامعه‌ای از مشتریان حول دغدغه‌های محیط‌زیستی و مسئولیت اجتماعی شکل دهد. در اینجا نیز محصول مهم است، اما آنچه وفاداری می‌آفریند، روایت مشترک است. وجه مشترک این نمونه‌ها آن است که ارزش اقتصادی را از دل هویت، اجتماع و تعلق خلق کرده‌اند. همین منطق در مقیاس شهرها و کشورها نیز صدق می‌کند. شهرهای موفق جهان فقط با پروژه‌های عمرانی توسعه نیافته‌اند، بلکه از طریق ایجاد فضاهای عمومی، تقویت اجتماعات محلی، حمایت از فعالیت‌های فرهنگی و افزایش مشارکت شهروندان توانسته‌اند سرمایه اجتماعی تولید کنند. برای ایران نیز مسیر مشابهی قابل تصور است. نخست، سیاست‌گذاران باید سرمایه اجتماعی را ‌مانند سرمایه مالی به رسمیت بشناسند. آنچه اندازه‌گیری می‌شود، مدیریت می‌شود. همان‌طور که نرخ تورم، رشد اقتصادی و سرمایه‌گذاری رصد می‌شود، شاخص‌های اعتماد اجتماعی، مشارکت مدنی و حس تعلق نیز باید به‌طور مستمر پایش شوند. دوم، توسعه فضاهای گفت‌وگو و تعامل اجتماعی باید در اولویت قرار گیرد. جامعه‌ای که اعضای آن فرصت شنیدن و شنیده‌شدن نداشته باشند، به‌سختی می‌تواند اعتماد تولید کند. انجمن‌های حرفه‌ای، اجتماعات محلی، مراکز نوآوری، فضاهای کار اشتراکی و رویدادهای تخصصی صرفا محل تبادل دانش نیستند؛ کارخانه‌های تولید سرمایه اجتماعی هستند. سوم، باید از شکل‌گیری جوامع تخصصی و حرفه‌ای حمایت شود. تجربه بسیاری از کشورهای توسعه‌یافته نشان می‌دهد نوآوری اغلب در شبکه‌های انسانی متراکم شکل می‌گیرد. هرچه ارتباط میان دانشگاه، صنعت، کارآفرینان و جامعه مدنی بیشتر شود، ظرفیت خلق ارزش نیز افزایش می‌یابد. چهارم، سیاست‌های توسعه باید بر روایت آینده نیز متمرکز باشند. کشورها فقط با بودجه و برنامه اداره نمی‌شوند؛ مردم باید بتوانند خود را در داستان آینده کشور ببینند. توسعه زمانی پایدار خواهد بود که شهروندان احساس کنند بخشی از آن هستند. در نهایت، شاید مهم‌ترین دارایی قرن بیست‌ویکم نه نفت باشد، نه کارخانه و نه حتی فناوری، بلکه سرمایه ناملموسی باشد که از اعتماد، ارتباطات انسانی، هویت مشترک و حس تعلق شکل می‌گیرد. در عصر هوش مصنوعی، تولید اطلاعات هر روز آسان‌تر و ارزان‌تر می‌شود، اما معنا، اعتماد و تعلق همچنان کمیاب خواهند ماند. ماشین‌ها می‌توانند داده تولید کنند، اما نمی‌توانند تجربه زیسته خلق کنند، عضوی از یک جامعه باشند یا امید مشترک بسازند. به همین دلیل، مزیت رقابتی جوامع، سازمان‌ها و برندهای موفق آینده نه در تولید اطلاعات بیشتر، بلکه در توانایی خلق روایت‌هایی خواهد بود که انسان‌ها را به یکدیگر پیوند می‌دهند؛ روایت‌هایی که اعتماد می‌سازند، اعتمادهایی که شبکه می‌آفرینند، شبکه‌هایی که سرمایه اجتماعی تولید می‌کنند و سرمایه اجتماعی‌ای که در نهایت به خلق ارزش اقتصادی منجر می‌شود. این همان نخ نامرئی اقتصاد است؛ نخ ظریفی که شاید در آمارهای رسمی دیده نشود، اما سرنوشت توسعه جوامع را بیش از دیگر متغیرهای اقتصادی تحت تأثیر قرار می‌دهد.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.