|

تا جست‌وجوی ایمان تنها فضیلت ما باشد

«قدرت و افتخار» نوشته گراهام گرین با ترجمه احمد شاملو، به مناسبت صدمین سال تولد این شاعر مطرح در انتشارات نگاه منتشر شد.

تا جست‌وجوی ایمان تنها فضیلت ما باشد

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

شرق: «قدرت و افتخار» نوشته گراهام گرین با ترجمه احمد شاملو، به مناسبت صدمین سال تولد این شاعر مطرح در انتشارات نگاه منتشر شد. در معرفی کتاب آمده است که در ایالتی در مکزیک دهه سی، جایی که خدا غیرقانونی اعلام شده و کلیساها به ویرانه بدل شده‌اند، آخرین کشیش باقی‌مانده در حال فرار است. اما او قهرمانی که انتظارش را دارید نیست؛ او مردی دائم‌الخمر، گناهکار و پدر فرزندی نامشروع است که از سایه خود نیز می‌هراسد. ستوانی جوان و انقلابی در تعقیب او است. این تعقیب و گریز نفس‌گیر در میان جنگل‌های مرطوب و روستاهای طاعون‌زده، صرفا شکاری پلیسی نیست؛ بلکه نبردی است اگزیستانسیال میان دو نوع ایمان: ایمان خشک و بی‌رحم یک ایدئالیست‌ و ایمان لرزان و آلوده یک گناهکار. گراهام گرین در «قدرت و افتخار» که بسیاری آن را قله آفرینش ادبی او می‌دانند، شجاعانه به قلب پارادوکس ایمان می‌زند. این رمان، روایتی است تکان‌دهنده از ترس، خیانت و شهادتی ناخواسته؛ داستانی که ثابت می‌کند حتی در عمیق‌ترین تاریکی‌ها و در اوج سقوط اخلاقی، بارقه‌ای از «جلال» می‌تواند آدمی را احاطه کند. این رمان از مهم‌ترین آثار گراهام گرین است که جان آپدایک، نویسنده شهیر آمریکایی آن را «شاهکار گراهام گرین» می‌خواند و معتقد است نیروی محرکه و شکوه این اثر از اراده‌ای ناشی از همدردی و آرمان گرین نشئت گرفته است. خود گراهام گرین نیز «قدرت و افتخار» را در کنار «کنسول افتخاری» دو اثر محبوب خود معرفی کرده و اقرار می‌کند که در میان قهرمانان داستان‌هایش به شخصیت کشیش «قدرت و افتخار» شباهت بیشتری دارد. در بخش نخست رمان با عنوان «بندر» می‌خوانید: «آقای تنچ زیر آفتاب کورکننده مکزیکی از خانه درآمد و برای تحویل‌گرفتن مخزن گاز اِتِرش رو غبار سفید به راه افتاد. چند کچل‌کرکسِ گرسنه‌نما از بالای بام به سگ‌محلی نگاهش کردند: آخر هنوز به لاشه مبدل نشده بود! چنان لجش درآمد که به قیمت شکستن ناخن‌هایش تکه کلوخی از زمین کند و با حرکتی کاهلانه به طرف آنها انداخت. یکی‌شان بال‌کوبان رو شهر پر کشید، از میدانچه و مجسمه نیم‌تنه رئیس‌جمهوری قبلی و ژنرال سابق و آدمیزاد اسبق گذشت و از بالای دو تا دکه آب‌معدنی‌فروشی راست به طرف شط و دریا رفت. البته آنجاها چیزی گیر پرنده نمی‌آمد: در سواحل آن دست، کوسه‌ها خودشان به کار لاشه‌ها می‌رسیدند. آقای تنچ از میدانچه گذشت. به مرد تفنگ به دستی که تنگ دیوار تو لکه کوچک سایه نشسته بود با بوئنوس دیاسِ کوتاهی سلام کرد. اما این‌جا مثل انگلستان نبود: طرف جوابی بِش نداد، همین‌قدر زُل زد و با نگاهی بدخواهانه بهش خیره ماند. جوری که انگار هیچ‌وقت خدا با این اجنبی سروکاری نداشته و پنداری بابایی که دندان‌های نیشش را روکش طلا کرده اصلا آقای تنچ نبوده. آقای تنچ عرق‌ریزان راهش را ادامه داد. از کلیسای سابق که حالا جُل و پلاس خزانه‌داری را توش پهن کرده بودند گذشت رفت طرف بندرگاه. وسط راه ناگهان از خودش پرسید از خانه آمده بود بیرون چه کار کند؟ یک شیشه آب‌معدنی بیندازد بالا؟... نه، نیامده بود آب‌معدنی بخرد. «آخ، آره: مخزنِ گاز اِتر... . کشتی رسیده بود... کشتی ژنرال ئوبره‌گُن به اسکله بسته شده بود و داشتند ازش آبجو خالی می‌کردند. جخ دویست، سیصد صندوقش کنار بارانداز رو هم چیده شده بود. آقای تنچ به سایه اداره گمرک پناه برد و از خودش پرسید: این‌جا چه کار داشتم؟ -گرما حافظه‌اش را از کار انداخته بود».

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.