|

نگاهی به رمان «آن‌قدر سرد که برف ببارد»، اثر جسیکا اَو

به خاطر سپردن خاطرات

آیا خاطره‌ها را می‌شود حقیقتاً به خاطر آورد؟ آیا خاطرات در حکم ابژه‌هایی مدفون زیر برف به سردی نگرویده‌اند؟ آیا رنگ نباخته و سفیدی یکدستی از آنها باقی نمانده است؟ یا شاید خاطرات به‌مثابه‌ لایه‌های برف ناشی از بارش مکرر روی هم نشسته است، همان‌که راوی به نحوی دیگر توصیف می‌کند: «احساس می‌کردم این داستان‌ها بارها و بارها تعریف شده و سینه‌به‌سینه بین اعضای خانواده چرخیده و هر بار موقع گفته‌شدن تعدیل و تلطیف شده».

به خاطر سپردن خاطرات

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

شیما شرافتی:  «هر آن چیز فراموش‌نشدنی‌ست که به‌یاد‌نیامدنی‌ست».

- جورجو آگامبن

آیا خاطره‌ها را می‌شود حقیقتاً به خاطر آورد؟ آیا خاطرات در حکم ابژه‌هایی مدفون زیر برف به سردی نگرویده‌اند؟ آیا رنگ نباخته و سفیدی یکدستی از آنها باقی نمانده است؟ یا شاید خاطرات به‌مثابه‌ لایه‌های برف ناشی از بارش مکرر روی هم نشسته است، همان‌که راوی به نحوی دیگر توصیف می‌کند: «احساس می‌کردم این داستان‌ها بارها و بارها تعریف شده و سینه‌به‌سینه بین اعضای خانواده چرخیده و هر بار موقع گفته‌شدن تعدیل و تلطیف شده». چه تجربه‌ای از زمانِ حال ذهن را به گذشته سوق می‌دهد؟ قیاس، فقدان، پرسش، تکرار، ملال...؟ در «آن‌قدر سرد که برف ببارد» راوی به بهانه‌ صَرف وقت و چه‌بسا نزدیک‌شدن به مادر، سفری دونفره به شرق آسیا را ترتیب داده است. خاستگاه مادر گرچه به همان جغرافیا بازمی‌گردد، اما به دلیلی که به آن اشاره نمی‌شود، به‌جای چین، موطنِ مادر، ژاپن را برای این سفر برگزیده است. ژاپن به‌لحاظ کالبدی و مکانی خصلت‌هایی دارد که در راستای درون‌مایه‌ داستان است، ازجمله ساختار فضایی و معماری داخلی بناهای مسکونی: «از هر اتاقی می‌توانستی شمایلی کلی از اتاق دیگر را ببینی، انگار نقاشی‌ای که در آن سوژه نگاه‌ش به آینه دوخته و به چیزی خارج از دیدرس نگاه می‌کند». از این نقطه نظر، این رمان به‌نوعی یادآور خودزندگی‌نامۀ «مادرم می‌خندد» است. هر دو، حول سپری‌کردنِ اوقات دختری با مادرش پیش می‌رود. دختری که در میان‌سالی خود، به‌بهانه‌ در کنار مادر بودن، درصدد بازیابی خاطرات خود بر‌می‌آید. خاطراتی همان‌قدر خارج از روابط خانوادگی و شخصی، که خانوادگی و معطوف به دوران کودکی و نوجوانی. گاهی حتی کفه به‌ سمت یادآوری خاطرات شخصی فرد، خاطراتی نزدیک‌تر از حیث زمانی سنگینی می‌کند. به رابطه با همسر، یا دوران دانشجویی سوق می‌یابد. و در هر دو کتاب، حرفه راوی نویسندگی‌ است. در این سفر طبیعتا برخلاف دوران کودکی، دختر است که دائم نگران و مراقب مادر است. اما به‌رغم این توجه دائمی، هیچ ردی از تغییر شکل رابطه‌ این دو خصوصاً نزدیک‌شدن‌شان به یکدیگر، بیان آنچه میان‌شان در این سال‌ها ناگفته مانده، برطرف‌کردن دلخوری‌های احتمالی و شناخت عمیق‌تر رخ نمی‌دهد. «سردیسی از یک دوست که خوب از آب درنمی‌آمد و تلاش برای ساختنش چند سالی زمان برده بود و یک مجسمه آبستره برنزی از یک زن که در‌عین‌حال هم سبک به نظر می‌رسید، هم سنگین». شاید هیچ توصیفی نزدیک‌تر از این چند خط از رمان بیانگر تلاش ناموفق فرزند در به‌دست‌آوردنِ تصویری روشن از مادر نباشد. آبستره‌ای که سبکی‌اش برخاسته از نزدیکی خونی دو شخصیت و همسفر شدن‌شان است، و سنگینی‌اش حکایت از آن دارد که از ابهام و فاصله‌ ذاتی‌اش برای فرزند در این سال‌ها چیزی کم نشده است. همان‌طور که در ادامه‌ سطر پیشین و این بار شاید در موضعی مشابه به موقعیت دختر می‌آید: «انگار که سعی داشت با حداقل تلاش خاطره‌ای را به یاد بیاورد. سایه‌ای روی چشم‌ها افتاده بود که معلوم نبود بازند یا بسته». در نهایت و در صفحات پایانی داستان، با ناکام‌ماندن راوی از نزدیک‌شدن به مادر و بازیابی دقیق‌تر خاطرات، چرخشی در درون‌مایه اتفاق می‌افتد: «شاید خیلی هم خوب نباشد که بخواهیم همه‌چیز را بفهمیم، بلکه شاید فقط باید تماشا کنیم و به خاطر بسپریم». این‌گونه است که به خاطر آوردن با به خاطر سپردن جایگزین می‌شود. از این پس شاید بتوان خاطره‌ها را حقیقتاً  به خاطر آورد.

 

آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.