وقتی بدن به یاد میآورد
ترومای جمعی و بازنویسی عصبی جامعه ایرانی
امروز بخش بزرگی از جامعه ایران در وضعیتی زندگی میکند که از نظر روانی، به طور محسوسی غیرعادی است. بسیاری از افراد به صورت روزمره و در بسیاری از موارد به صورت انتخابی و آگاهانه در معرض حجم بالایی از تصاویر، ویدئوها و روایتهای خشونتآمیز قرار دارند.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
فرهاد نوائی
امروز بخش بزرگی از جامعه ایران در وضعیتی زندگی میکند که از نظر روانی، به طور محسوسی غیرعادی است. بسیاری از افراد به صورت روزمره و در بسیاری از موارد به صورت انتخابی و آگاهانه در معرض حجم بالایی از تصاویر، ویدئوها و روایتهای خشونتآمیز قرار دارند.
این مواجهه به بخشی از زیست روزمره ایرانیان تبدیل شده است. فرد صبح با این تصاویر بیدار میشود، در طول روز بارها با آنها روبهرو میشود، شب با همان محتوا به خواب میرود و فردا این چرخه تکرار میشود. این وضعیت را میتوان نوعی «غوطهوری مزمن در بحران» دانست. در چنین فضایی، واکنشهای هیجانی شدیدی شکل میگیرد: گریه، خشم، درماندگی، احساس بیعدالتی، نفرت و همزمان نوعی خستگی عمیق روانی. بسیاری از افراد گزارش میکنند که با وجود آزاردهندهبودن این تصاویر، نمیتوانند از دیدن آنها دست بکشند. مغز، هم میل به دانستن دارد و هم از دانستن آسیب میبیند. این تناقض، فرد را در چرخهای فرساینده نگه میدارد: دیدن، رنجکشیدن، خشمگینشدن، احساس ناتوانی و دوباره دیدن.
از منظر روانشناسی، این وضعیت شبیه قرارگرفتن طولانیمدت در «محیط تهدید ادراکی» است. یعنی فرد لزوما خود در معرض خشونت مستقیم نیست، اما سیستم عصبی او دائما پیام خطر دریافت میکند. تصاویر، صداها و روایتها برای مغز تفاوت چندانی با تجربه مستقیم ندارند. آمیگدالا آنها را بهعنوان نشانههای تهدید پردازش میکند و محور استرس را فعال نگه میدارد. در نتیجه، بدن وارد وضعیت آمادهباش پایدار میشود. در چنین شرایطی، میتوان از امکان شکلگیری «ترومای جمعی» سخن گفت؛ وضعیتی که در آن یک جامعه به طور گسترده و مکرر در معرض ناامنی، بیقدرتی، خشونت و فقدان پیشبینیپذیری قرار میگیرد، بدون آنکه سازوکارهای مؤثر برای پردازش، سوگواری و ترمیم در دسترس باشد. در این وضعیت، مسئله فقط شدت رویدادها نیست، بلکه تداوم، ابهام و انسداد پاسخ اجتماعی است. وقتی مردم احساس میکنند کنش مؤثر ممکن نیست، صدایشان شنیده نمیشود و آینده نامطمئن است، سیستم عصبی وارد وضعیت دفاعی مزمن میشود.
یکی از بنیادیترین نکاتی که ون درکولک در کتاب «بدن فراموش نمیکند» بر آن تأکید میکند، این است که تروما لزوما بهصورت خاطره روایی و آگاهانه در ذهن ذخیره نمیشود. در بسیاری از موارد، آنچه باقی میماند نه «یادآوری ذهنی»، بلکه الگوی بدنیِ واکنش است. فرد ممکن است جزئیات رویداد را بهخاطر نیاورد، نتواند درباره آن حرف بزند، یا حتی تصور کند که فراموش کرده است، زیرا در لحظه تروما، نیمکره راست مغز که مسئول پردازشهای هیجانی و حسی است فعال میشود، درحالیکه نیمکره چپ که با زبان، تحلیل و روایت منطقی مرتبط است، تا حد زیادی خاموش میشود؛ بااینحال، بدن همچنان آن تجربه را در سطح واکنشهای عصبی و فیزیولوژیک حفظ میکند. در سطح عصبی، هنگام وقوع رویدادهای شدید تهدیدکننده، قشر پیشپیشانی که مسئول تحلیل، معنابخشی و روایت است، تضعیف و مغز وارد حالت بقا میشود. در این وضعیت، تجربه بهجای آنکه در حافظه معنایی و روایی ذخیره شود، در شبکههای حسی–حرکتی و هیجانی ثبت میشود: در آمیگدالا، ساقه مغز، عضلات، الگوی تنفس و سیستم عصبی خودمختار. به همین دلیل است که سالها بعد، بدون آگاهی روشن از علت، فرد با دیدن یک تصویر، شنیدن یک صدا، یا تجربه یک حس بدنی خاص، دچار اضطراب، تپش قلب یا انجماد میشود. ون درکولک بارها نشان میدهد که بسیاری از بیمارانش میگویند: «چیزی یادم نمیآید، اما بدنم واکنش شدید نشان میدهد» این جمله، خلاصه مفهوم «حافظه بدنی» است. بدن خاطره را نه بهصورت داستان، بلکه بهصورت الگوی واکنش ذخیره میکند. برای مثال، قربانی تجاوز ممکن است جزئیات حادثه را بهطور مبهم بهخاطر داشته باشد، اما هنگام لمسشدن دچار تهوع، لرزش یا وحشت شود. این واکنش، محصول حافظه زیستی است، نه یادآوری شناختی. در سطح جمعی نیز همین منطق عمل میکند. یک جامعه ممکن است پس از مدتی کمتر درباره رویدادهای خشونتآمیز سخن بگوید، رسانهها سکوت کنند، یا زندگی ظاهرا به روال عادی بازگردد. اما بدنهای اجتماعی همچنان واکنش نشان میدهند: اضطراب جمعی، حساسیت شدید به اخبار، خشم ناگهانی، بیخوابی گسترده و فرسودگی روانی. این نشانهها بیانگر حافظه بدنیِ حلنشدهاند. یکی از پیامدهای مهم این وضعیت، اختلال در حافظه هیجانی است. در تروما، تجربیات بهصورت قطعات جداگانه ذخیره میشوند: یک تصویر، یک صدا، یک چهره، یک ویدئوی خاص. این قطعات بدون روایت منسجم باقی میمانند و با کوچکترین محرک دوباره فعال میشوند. به همین دلیل است که بسیاری از افراد با دیدن یک خبر یا تصویر، ناگهان دچار موج شدید هیجان میشوند، حتی اگر از نظر منطقی بدانند که در آن لحظه خطری وجود ندارد. در سطح بدنی، این وضعیت با فعالسازی مزمن سیستم استرس همراه است. سطح کورتیزول بالا میماند، ضربان قلب ناپایدار میشود، خواب مختل میشود و بدن بهسختی به حالت آرامش بازمیگردد. سردرد، دردهای عضلانی، مشکلات گوارشی، خستگی مزمن و بیخوابی در این چارچوب قابل فهماند؛ نه بهعنوان نشانههای صرفا روانی، بلکه بهعنوان پیامدهای یک سیستم عصبی فرسوده. همزمان، بخشی از جامعه وارد حالت بیحسی هیجانی میشود. همانگونه که در قربانیان تجاوز مشاهده میشود، وقتی شدت رنج از ظرفیت پردازش عبور میکند، مغز برای بقا احساس را موقتا خاموش میکند. فرد کمتر گریه میکند، کمتر واکنش نشان میدهد و گاهی خود را بهخاطر این بیحسی سرزنش میکند. اما این وضعیت بیتفاوتی اخلاقی نیست؛ یک مکانیسم دفاعی زیستی است. پیامد دیگر، فرسایش اعتماد و پیوند اجتماعی است. در فضای تروماتیک، مغز بیشتر به تهدید حساس میشود تا به همدلی. سوءظن افزایش مییابد، گفتوگو دشوارتر میشود و روابط شکنندهتر میشوند. جامعهای که سیستم عصبی آن در وضعیت بقا باقی مانده است، بهسختی میتواند وارد وضعیت همکاری، مدارا و ثبات ارتباطی شود. از منظر ون درکولک، خطر بزرگ آن است که این وضعیت به «نرمالسازی وضعیت بحرانی» تبدیل شود. مردم به اضطراب، خشم و خستگی مزمن عادت میکنند و بحران به پسزمینه زندگی بدل میشود. در این نقطه، تروما از یک رویداد تاریخی به یک ساختار روانی-زیستی تبدیل میشود. حافظه جمعی مملو از تصاویر زخمی میشود و بدنها یاد میگیرند که همواره آماده باشند. در نهایت، میتوان گفت وقتی یک جامعه برای مدت طولانی در معرض خشونت و ناامنی قرار میگیرد، زخمها فقط در حافظه تاریخی باقی نمیمانند؛ بلکه در سیستم عصبی افراد حک میشوند. حتی اگر روایتها کمرنگ شوند، حتی اگر اخبار کاهش یابد و حتی اگر سکوت غالب شود، تروما از بین نمیرود؛ بلکه به سطح بدن عقبنشینی میکند: در ضربان قلب، خواب، رابطهها، واکنشها و سبک زندگی.
بدنها چیزی را حمل میکنند که زبان بهسختی قادر به بیان آن است و تا زمانی که این حافظه بدنی بازتنظیم نشود، گذشته واقعا پایان نمییابد.
آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.