چرا بهرام بیضایی مهم است؟
درگذشت بهرام بیضایی در سالروز تولدش موجی از اندوه و حسرت به راه انداخت؛ شاید پس از مرگ محمدرضا شجریان، این بزرگترین سوگواری جمعی ما در سالهای اخیر بوده است. سوگواری برای کسی که از مرزبندیهای معمول فراتر ایستاده بود؛ و آنقدر بزرگ بود که برای بزرگداشتنش لازم نیست در منظومۀ فکری ما جایی داشته باشد، بلکه این ما هستیم که باید نسبت خودمان را با او و با کارهایش تعریف کنیم. دقیقا همینجاست که پرسشِ «چرا بیضایی مهم است؟»
به گزارش گروه رسانهای شرق،
کسان صفری: درگذشت بهرام بیضایی در سالروز تولدش موجی از اندوه و حسرت به راه انداخت؛ شاید پس از مرگ محمدرضا شجریان، این بزرگترین سوگواری جمعی ما در سالهای اخیر بوده است. سوگواری برای کسی که از مرزبندیهای معمول فراتر ایستاده بود؛ و آنقدر بزرگ بود که برای بزرگداشتنش لازم نیست در منظومۀ فکری ما جایی داشته باشد، بلکه این ما هستیم که باید نسبت خودمان را با او و با کارهایش تعریف کنیم. دقیقا همینجاست که پرسشِ «چرا بیضایی مهم است؟» به میان میآید. شاید لازم باشد هرکدام از ما از خود بپرسیم: ما سوگوار کدام بیضایی هستیم؟ بیضاییِ نویسنده؛ بیضاییِ نمایشنامهنویس؛ بیضاییِ کارگردان؛ بیضاییِ پژوهشگر؛ بیضاییِ روشنفکر و تسلیمناپذیر؟ یا مجموعهای از همۀ اینها؟ شاید هر کدام از ما باید کمی تأمل کنیم و پاسخ خودمان را بیابیم تا اجزای این پیکرۀ بزرگ فرهنگی تا حدی صورتبندی شود. در اینکه بهرام بیضایی تأثیری یگانه بر فرهنگ معاصر ما گذاشته تردیدی نیست؛ اما بازخوانی امروزِ آثار او، بیش از هر چیز، نسبت ما را با خودمان و با مسیری که او در فرهنگ پیموده است روشن میکند. چنانکه خود بیضایی در سخنرانیاش در شبهای گوته ما را به بازخوانی تاریخ فرامیخواند و به بازتعریف نسبتمان با گذشته دعوت میکند، شاید اکنون زمان آن باشد که نسبت خود را با این چهرۀ تاریخی از نو تعریف کنیم.
بیضایی و مسئلۀ زبان
اهمیت بهرام بیضایی شاید بیش از هر چیز در رویکرد او به «زبان» باشد؛ نهفقط زبان فارسی -که بیشک تأثیری عمیق و ماندگار در پژوهش و تولید ادبی و نمایشی آن داشت- بلکه زبان بهمثابه مفهوم؛ ابزار ارتباط، هویت، و امکان فهم جهان. برای توضیح این مسئله، میتوان به یکی از درخشانترین صحنههای فیلم «باشو، غریبه کوچک» رجوع کرد؛ صحنه آشنایی نایی و باشو. باشو، کودک جنگزدۀ جنوبی، سر از شالیزارهای شمال درآورده است؛ غریبهای ترسان که با تکهنانی از دست نایی، آرامآرام اهلی میشود. لحظهای میرسد که در حیاط خانه، برای نخستین بار احساس امنیت میکند و با بدنکوبه صدایی بین آواز و تقلید صدای قطار تولید میکند. نایی با داس به سوی او میآید، حرکتی که کموبیش تهدیدآمیز و نمایشی به نظر میرسد، ولی درواقع راهی برای ارتباط یافته است. در اینجا، بیضایی آگاهانه از زبان بهعنوان میانجی فاصله میگیرد. نایی میکوشد با شمردهگویی و تأکید بر واژهها ارتباط برقرار کند، درست مانند هر زبانوری که با فردی با زبان بیگانه روبهرو شده است. اما این تلاش بیثمر است؛ چراکه واژهها، حتی اگر آهسته و واضح ادا شوند، برای کسی که آن زبان را نمیداند، معنا نمیآفرینند. در نتیجه، میانجی تغییر میکند و شیء جای زبان را میگیرد. نایی داس را نشان میدهد؛ ابزاری آشنا برای باشو. ارتباط نه از مسیر واژه، بلکه از مسیر تجربۀ مشترک شکل میگیرد. بیضایی در این صحنه نشان میدهد که فهم میتواند علاوه بر زبانی، زیستنی هم باشد. اما او به این سطح بسنده نمیکند؛ در همان سکانس، با اشارههایی به «گوجهفرنگی» یا «پیت نفت»، لایهای تاریخی و اجتماعی میسازد: رَد نفوذ روس و انگلیس، شکافهای جغرافیایی زبان، و حضور نفت بهعنوان نیرویی تعیینکننده در مناسبات اجتماعی. و سرانجام، لحظۀ واقعی ارتباط در «نام» رخ میدهد؛ آنجا که نایی نام خود را میگوید و باشو نام خود را.
زبانِ برساختۀ بیضایی
سویۀ دیگر کار بیضایی با زبان را در نمایشنامهها و فیلمنامههایی چون «آرش» و «مرگ یزدگرد» میتوان یافت. بیضایی دست به خلقِ زبانی میزند که نه بازسازی صرف زبان تاریخی است و نه تقلید زبان معاصر. این زبان، زبانی میانزمانی است؛ زبانی که از دل تاریخ میآید، اما برای مخاطب امروز شنیدنی و قابلفهم است. بیضایی بهجای آنکه زبان پهلوی یا فارسی کهن را بازسازی کند، منطق آن زبانها را بازآفرینی میکند. او بهدنبال بازسازی صدا نیست، بلکه در پی بازسازی امکان صداست. به همین دلیل، زبان آثار تاریخی او نه تصنعی است و نه امروزی؛ بلکه واجد نوعی باورپذیری تاریخی است. بیضایی با این کار، صدایی برای زمانهای خاموش میآفریند و شگفت آنکه این زبانِ برساخته، بعدها به الگو بدل شد. بسیاری از نویسندگان و نمایشنامهنویسان پس از او، آگاهانه یا ناآگاهانه، از همان منطق زبانی استفاده کردند؛ گویی بیضایی نهفقط متن، بلکه شیوۀ گفتن تاریخ را خلق کرده بود.
بیضایی و مسئلۀ زنان
اگر زبان و تاریخ دو محور اصلی جهان فکری بیضایی باشند، زن نقطۀ تلاقی این دو است. زن در آثار او نه شخصیت حاشیهای است، نه ابزار پیشبرد روایت، و نه ابژۀ نگاه مردانه؛ بلکه اغلب حامل آگاهی و نیروی پیشبرندۀ داستان است. در «باشو، غریبه کوچک»، نایی فقط مادر یا پناهدهنده نیست؛ او نماد نوعی عقل زیسته است؛ زنی که بدون شعار، بدون ایدئولوژی، و حتی بدون زبان مشترک، امکان همزیستی را میسازد. در جهانی که مردان یا در جنگاند یا غایب؛ این زن است که زندگی را حفظ میکند، زمین را شخم میزند و کودکِ «دیگری» را به رسمیت میشناسد. در «چریکه تارا»، زن در مرز اسطوره و واقعیت میایستد. تارا وارث شمشیری است که از جهانی مردانه و جنگی بهجا مانده، اما قرار نیست آن را به همان معنا ادامه دهد. بیضایی در اینجا اسطوره را بازنویسی میکند: قدرت از آنِ کسی است که بتواند آن را از خشونت جدا کند. و در «سگکشی»، زن به پیچیدهترین شکل ممکن ظاهر میشود. گلرخ کمالی نه قهرمان است و نه قربانی مطلق. او زنی است در دل شبکهای از فساد، دروغ و مناسبات اقتصادی بیمار؛ زنی که میکوشد حقیقت را بازسازی کند، اما هرچه پیش میرود، بیشتر درمییابد که حقیقت خود قربانی این ساختار است. زن در جهان بیضایی، نه نماد وطن است و نه مظهر رنج مردان. او سوژه است؛ با اراده، با تردید، با انتخاب. حتی شکستهایش نیز حاصل کنش است، نه انفعال. و شاید بتوان گفت همانگونه که بیضایی زبان را از نو ساخت، تصویر زن را نیز از نو نوشت؛ نه آنگونه که باید باشد، بلکه آنگونه که هست و میتواند باشد. در هر نقطه از آثار بیضایی که غوص کنیم، مرواریدی از این دست در اختیارمان قرار میگیرد. با این همه، این نوشته نمیتواند مدعیِ جامعبودن در همین اندک موارد هم باشد. هرکس اگر به سراغ کارنامۀ بیضایی برود، بیتردید وجوهی دیگر از جهان او را خواهد خواند. شاید همین امکانِ خوانشهای متکثر است که جایگاه بیضایی را چنین ماندگار میکند. پرداختن به نسبت بیضایی با جهان فکری خودمان، نهفقط راهی برای فهم او، بلکه راهی برای بازاندیشی در موقعیت فرهنگی خود ماست. و شاید هیچ دستاوردی برای خود بیضایی شیرینتر از این نباشد که ببیند تأثیر تلاشهایش، چه در امتداد و چه حتی در نقد، در آثار دیگران ادامه یافته است. بیضایی از آن فیگورهای تاریخی است که آیندگان بر شانههایش خواهند ایستاد تا زبان و فرهنگ فارسی را یک گام دیگر به پیش ببرد.
آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.