درباره سریال «هیولای درون من»
روایتی روانشناختی و اخلاقی
اگر به دنبال مجموعهای تلویزیونی هستید که وسوسه انسانی، سوگ و نیاز را نه در سطح روایت، بلکه در لایههای روانشناختی و اخلاقی آن واکاوی کند، مینیسریال «هیولای درون من» (The Beast in me) گزینهای تأملبرانگیز است. این اثر بر این گزاره استوار است که «هر انسان، هیولایی درون خود دارد»؛ هیولایی که گاه برای شناخت خویش و گاه برای گریز از مواجهه با خود، به آن پناه میبریم.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
فرزانه متین: اگر به دنبال مجموعهای تلویزیونی هستید که وسوسه انسانی، سوگ و نیاز را نه در سطح روایت، بلکه در لایههای روانشناختی و اخلاقی آن واکاوی کند، مینیسریال «هیولای درون من» (The Beast in me) گزینهای تأملبرانگیز است. این اثر بر این گزاره استوار است که «هر انسان، هیولایی درون خود دارد»؛ هیولایی که گاه برای شناخت خویش و گاه برای گریز از مواجهه با خود، به آن پناه میبریم. این مینیسریال هشت اپیزودی محصول ۲۰۲۵ آمریکا که در نوامبر سال گذشته از نتفلیکس پخش شد، ساخته گیب راتر است. جهانی که راتر خلق میکند، نه به قصد سرگرمی، بلکه برای به چالش کشیدن ذهن مخاطب طراحی شده است. سریال با روایتی معمایی، دلهرهآور و غیرخطی، تماشاگر را به درون ساختارهای پیچیده روان انسان و مرزهای لغزان اخلاق میکشاند. حضور بازیگرانی مانند کلر دنیز و متیو رایس به این جهان سرد و متشنج، وزن و اعتبار بیشتری میدهد.
نقطه آغاز داستان از جایی شروع میشود که نایل جارویس، میلیاردر قدرتمند، به خانهای جنگلی به همراه همسر دومش نقل مکان میکنند. در همسایگی آنها، آگی ویکز زندگی میکند؛ نویسندهای گوشهنشین که پس از مرگ پسر هشتسالهاش، در سوگی حلنشده گرفتار مانده و نوشتن را تنها راه بقا میداند. از همینجا، سریال به جای روایت یک معمای صرف، به مطالعه سوگ بهمثابه نیرویی ویرانگر اما پیونددهنده وارد میشود.
نایل و آگی هیلی سریع با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند، پیشنهاد نایل به آگی برای نوشتن زندگینامهاش، بهظاهر یک قرارداد حرفهای است، اما در لایه زیرین، تلاشی است برای مشروعیتبخشی به خشونت و شر درونی او. نایل نوشتههای قبلی آگی را بیهوده و اما زندگینامهاش را مهم میپندارد؛ از اینرو خودشیفتگی نایل از همان اپیزودهای اولیه آشکار میشود. نزدیکی این دو شخصیت نه بر پایه همدلی، بلکه بر زمینه سوگ و خشم بازتعریفشده شکل میگیرد؛ دو احساسی که هر دو کاراکتر از مواجهه مستقیم با آنها گریزان هستند. این گریز، همان جایی است که «هیولا» متولد میشود.
جمله کلیدی آگی در پایان قسمت چهارم، بهروشنی منطق درونی سریال را عیان میکند: «ما به هیولایمان زنده و سالم نیاز داریم، چون بدون آن مجبوریم با خودمان روبهرو شویم». این جمله نه توجیه شر، بلکه افشای مکانیسم دفاعی انسان در برابر حقیقت خویش است.
از منظر ساختاری، سریال قهرمان ندارد اما با دو ضدقهرمان مواجه هستیم که از دو طبقه اجتماعی متفاوت میآیند که در یک نقطه به هم میرسند: ناتوانی در مواجهه با خود. سریال نشان میدهد که چگونه ثروت، قدرت و فروپاشی روانی میتوانند اخلاق را به مفهومی سیال و قابل مذاکره بدل کنند. «هیولای درون من» در امتداد سنت آثار روانشناختی، شر را نه استثنا، بلکه بخشی بالقوه از وضعیت انسانی معرفی میکند.
شخصیتپردازی کلر دنیز و متیو رایس، هسته اصلی روایت را شکل میدهد. آگی زنی است در تعلیق میان خشم و فروپاشی، اراده و انفعال بهخوبی از پس یک زن سوگوار و تشنه انتقام برنمیآید و نایل، با خشونتی کنترلشده و زیرپوستی، نمونهای از ضدقهرمانی است که شر را در قالب عقلانیت پنهان میکند. با این حال، شخصیتهای فرعی اغلب کارکردی تیپیک دارند و بیشتر در خدمت پیشبرد روایتاند تا تعمیق جهان داستان.
اتمسفر سرد سریال، بازتاب مستقیم وضعیت روانی شخصیتهاست. سرما در اینجا صرفا عنصری بصری نیست، بلکه ابزاری برای القای انجماد روانی و فروپاشی درونی است؛ تا جایی که برخی سکانسها بیش از آنکه دیده شوند، حس میشوند.
در نهایت، «هیولای درون من» بیش از آنکه درباره خشونت یا جنایت باشد، درباره انتخاب است؛ انتخاب میان مواجهه با حقیقت خویش یا پناهبردن به هیولایی که زندگی را تحملپذیرتر میکند. سریال مخاطب را نه به همدلی، بلکه به قضاوت فرامیخواند؛ قضاوتی که ناگزیر، به سوی خود تماشاگر بازمیگردد. آیا در درونمان، هیولا وجود دارد؟ اگر وجود دارد، چگونه میتوان آن را کنترل کرد؟ چگونه میتوان با آن مواجهه شد؟ و... .
آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.