چرا حرفهایهای بورس تهران هم بازنده شدند؟
وقتی تخصص در برابر سیاستگذاری زانو میزند
سؤال ساده است: مشکل از تحلیلگرهاست یا خود بازار؟ اگر قرار بود پاسخ را فقط در مهارت و تخصص جستوجو کنیم، اتفاقات چند سال اخیر بورس تهران قابل توضیح نبود. واقعیت این است که بخش درخورتوجهی از فعالان حرفهای -از تحلیلگران باسابقه گرفته تا مدیران سبد- نهتنها سودی کسب نکردهاند، بلکه در بسیاری از موارد از بازارهای موازی هم عقب ماندهاند. اینجا دیگر نمیشود همه چیز را به «اشتباه تحلیل» تقلیل داد.
علی اسکندری*
سؤال ساده است: مشکل از تحلیلگرهاست یا خود بازار؟ اگر قرار بود پاسخ را فقط در مهارت و تخصص جستوجو کنیم، اتفاقات چند سال اخیر بورس تهران قابل توضیح نبود. واقعیت این است که بخش درخورتوجهی از فعالان حرفهای -از تحلیلگران باسابقه گرفته تا مدیران سبد- نهتنها سودی کسب نکردهاند، بلکه در بسیاری از موارد از بازارهای موازی هم عقب ماندهاند. اینجا دیگر نمیشود همه چیز را به «اشتباه تحلیل» تقلیل داد. در سالهای اخیر بارها دیده شده که تحلیلگری سهمی را از نظر بنیادی ارزنده تشخیص داده، اما ماهها در صف فروش قفل شده است. یا برعکس، سهمی بدون پشتوانه تحلیلی، صرفا با موج نقدینگی رشد کرده و هرکسی که بیرون مانده، متضرر شده است. این تناقضها اتفاقی نیست؛ نشانه یک مشکل عمیقتر است: بازاری که بیش از آنکه از منطق اقتصادی پیروی کند، به تصمیمات مقطعی و پیشبینیناپذیر وابسته است.
واقعیت تلخ این است که در بورس تهران، تحلیلگر بیش از آنکه صورتهای مالی را بخواند، باید ذهن سیاستگذار را حدس بزند. تغییرات ناگهانی در نرخ بهره، سیاستهای ارزی یا قیمتگذاری دستوری، میتواند تمام مفروضات یک تحلیل را در عرض چند روز بیاعتبار کند. در چنین فضایی، تخصص نهتنها مزیت قطعی نیست، بلکه گاهی تبدیل به نقطه ضعف میشود؛ چون تحلیلگر به چارچوبهایی پایبند است که بازار عملا به آنها وفادار نیست.
از سوی دیگر، مداخلات مستقیم در سازوکار بازار، عملا بازی را برای حرفهایها سختتر کرده است. ابزارهایی مانند دامنه نوسان و حجم مبنا قرار بود از هیجان جلوگیری کنند، اما در عمل به ایجاد صفهای طولانی و قفلشدن نقدشوندگی انجامیدهاند. نتیجه روشن است: وقتی امکان خروج بهموقع از یک موقعیت وجود ندارد، حتی بهترین تصمیمها هم میتوانند به زیان ختم شوند. مسئله فقط محدود به ساختار معاملات نیست. تغییرات خلقالساعه در مقررات -از تصمیمات مالیاتی گرفته تا محدودیتهای معاملاتی- فضایی ایجاد کرده که در آن هیچ افق قابل اتکایی برای برنامهریزی وجود ندارد. بسیاری از فعالان بازار روایت مشابهی دارند: تحلیلی که براساس یک مجموعه فرض منطقی شکل گرفته، ناگهان با یک تصمیم بیرونی بیمعنا شده است.
دراینمیان نباید نقش رفتارهای هیجانی را هم نادیده گرفت. اما نکته مهم اینجاست: این هیجان صرفا محصول رفتار سرمایهگذاران خرد نیست؛ بلکه تا حد زیادی نتیجه همین ساختار معیوب است. بازاری که پیشبینیپذیر نیست، به طور طبیعی بازیگرانش را به سمت تصمیمهای کوتاهمدت و واکنشی سوق میدهد. حتی حرفهایها هم در برابر چنین فشاری همیشه مقاوم نمیمانند. از زاویهای دیگر، ماجرا حتی نگرانکنندهتر میشود. در دورهای که بورس با رکود و نوسان دستوپنجه نرم میکرد، بازارهایی مانند ارز و طلا بازدهیهای درخورتوجهی ثبت کردند. این یعنی بسیاری از فعالان حرفهای، حتی اگر زیان مستقیم نکرده باشند، عملا بازندهاند؛ چون فرصتهای بهتر را از دست دادهاند. برای کسی که مسئول مدیریت سرمایه است، این «عقبماندن» تفاوت چندانی با زیان واقعی ندارد. محدودیت ابزارهای مالی هم مزید بر علت شده است. در بازاری که امکان استفاده مؤثر از ابزارهای پوشش ریسک وجود ندارد، حرفهایها عملا به یک سناریو محدود میشوند: صعود بازار. اما بازار همیشه صعودی نیست. در نبود ابزارهای کارآمد برای مدیریت ریسک، هر دوره نزولی میتواند دستاوردهای قبلی را از بین ببرد. در نهایت، مسئلهای که کمتر درباره آن صریح صحبت میشود، نابرابری در دسترسی به اطلاعات و تضاد منافع است. وقتی برخی بازیگران به اطلاعات یا موقعیتهایی دسترسی دارند که دیگران ندارند، رقابت معنای خود را از دست میدهد. در چنین شرایطی، تحلیلگر مستقل -حتی اگر دقیق هم باشد- همیشه یک قدم عقبتر است.
جمعبندی شاید خوشایند نباشد، اما روشن است: مشکل اصلی در بورس تهران، ضعف تحلیلگران نیست؛ ساختار بازاری است که قواعدش ناپایدار، تصمیماتش پیشبینیناپذیر و ابزارهایش محدود است. در چنین بازاری، تخصص نه تضمینکننده موفقیت است و نه حتی سپری در برابر زیان. اینجا بیش از هر چیز این سؤال مطرح است که آیا اساسا میتوان در زمینی بازی کرد که قواعد آن هر لحظه تغییر میکند؟
* مدیرعامل و عضو هیئتمدیره شرکت سرمایهگذاری بازآفرین ابهر نیکو،
دکترای مدیریت کسبوکار و دانشجوی دکترای اقتصاد