چشمانداز نفت، بازار ارز و معادلات جنگ
در تحلیل منازعات ژئوپلیتیکی، ارزیابی رویدادها به صورت منفرد غالبا منجر به خطاهای تحلیلی میشود. آنچه اهمیت دارد، بررسی همزمان مجموعهای از دادهها، تحرکات سیاسی، سیگنالهای اقتصادی، عملیاتهای رسانهای و تغییرات میدانی است که در کنار یکدیگر میتوانند نشانههای یک تغییر فاز راهبردی باشند.
در تحلیل منازعات ژئوپلیتیکی، ارزیابی رویدادها به صورت منفرد غالبا منجر به خطاهای تحلیلی میشود. آنچه اهمیت دارد، بررسی همزمان مجموعهای از دادهها، تحرکات سیاسی، سیگنالهای اقتصادی، عملیاتهای رسانهای و تغییرات میدانی است که در کنار یکدیگر میتوانند نشانههای یک تغییر فاز راهبردی باشند.
در بسیاری از بحرانهای بینالمللی، پیش از آغاز مرحله دوم درگیری، نشانههایی در حوزههای انرژی، حملونقل، بازارهای مالی، جنگ روانی و آرایش دیپلماتیک قابل مشاهده است؛ نشانههایی که هر یک بهتنهایی شاید قطعی نباشند، اما در کنار هم تصویری معنادار از جهت حرکت بازیگران اصلی ترسیم میکنند. در هفتههای اخیر نیز مجموعهای از تحولات اقتصادی، امنیتی و رسانهای در حال شکلگیری است که برخی تحلیلگران آن را نه رخدادهای مستقل، بلکه اجزای یک پازل بزرگتر ارزیابی میکنند؛ پازلی که هدف آن میتواند آمادهسازی فضای سیاسی، اقتصادی و روانی برای ورود به مرحلهای جدید از تقابل منطقهای باشد. موضوع اول، به گزارش کپلر برمیگردد.
تحلیل عمیقتر
یکسری سیگنالها در حال مخابرهشدن هستند که همگی حکایت از آن دارند که مقدمات جدی برای فصل دوم جنگ در حال شکلگیری است؛ اما برخلاف تصور عمومی، کانون اصلی این مرحله جدید احتمالا نه میدان نظامی، بلکه میدان اقتصاد و روان جامعه خواهد بود. نخستین نشانه به گزارش منتشرشده درباره وضعیت صادرات نفت ایران بازمیگردد. فارغ از اینکه صحت کامل دادههای ارائهشده توسط کپلر محل بحث باشد، اهمیت این گزارش در خود ارقام نیست، بلکه در پیام روانی نهفته در آن است. بازارها پیش از آنکه به واقعیتها واکنش نشان دهند، به انتظارات واکنش نشان میدهند. برابر ادعای کپلر، فقط ۱۵ میلیون بشکه نفت خارج از محاصره برای ایران باقی مانده که بتواند آن را به فروش برساند و بعد از آن، درآمد کشور از محل فروش نفت کاهش شدیدی پیدا خواهد کرد. وقتی این گزاره در فضای رسانهای مطرح میشود که فقط حجم محدودی از نفت ایران برای فروش باقی مانده و درآمدهای ارزی کشور در هفتههای آینده با کاهش مواجه خواهد شد، اثر اولیه آن نه بر درآمد نفتی، بلکه بر انتظارات فعالان اقتصادی، نرخ ارز و رفتار سرمایهگذاران ظاهر میشود. در واقع اگر هدف صرفا تحلیل وضعیت صادرات نفت بود، انتشار چنین گزارشهایی اهمیت محدودی داشت؛ اما زمانی که این دادهها با همزمانی افزایش تنشهای امنیتی، عملیاتهای رسانهای و تشدید فشارهای سیاسی همراه میشوند، میتوانند بخشی از یک عملیات شناختی بزرگتر باشند؛ عملیاتی که هدف آن تغییر انتظارات اقتصادی و ایجاد احساس نااطمینانی در بازار است. موضوع دوم، حادثه هواپیمای فلایدوبی است که هفته جاری با ابهامات بسیاری اتفاق افتاد و به نظر میرسید یک پروژه از پیش طراحیشده باشد. تلاش شد این حادثه را به ایران نسبت دهند و چه گزینهای مناسبتر از پروازی که یک سر آن امارات و سر دیگر آن اسرائیل باشد؟
اما بُعد دیگر این سناریو، خود اسرائیل است. با توجه به اینکه ظرف هفته گذشته مشروعیت اقدامات رژیم منحوس صهیونیستی بالاخص در افکار عمومی غرب بهشدت کاهش یافته، از سخنرانی نتانیاهو در سازمان ملل که شاهد بودیم بسیاری از حاضران جلسه را ترک کردند تا احکام اخیر بازداشت و محدودیتهایی که حتی از سوی دادگاههای کشورهای اروپایی علیه نتانیاهو صادر شده است، در این بین اهمیت حادثه فلایدوبی صرفنظر از صحت گمانهزنیهای مطرحشده، در بستر سیاسی آن نهفته است. در جنگهای مدرن، بسیاری از اقدامات نظامی بدون ایجاد مشروعیت رسانهای و پیوست افکار عمومی فاقد کارایی هستند.
به همین دلیل در آستانه هر مرحله از تشدید درگیریها، معمولا تلاش میشود یک روایت امنیتی شکل بگیرد که اقدامات بعدی را در قالب «پاسخ» و نه «تهاجم» بازتعریف کند. از دیگر سو، انتقادات گسترده رسانهها، افزایش اعتراضات عمومی، شکاف در میان متحدان غربی اسرائیل و رشد فشارهای حقوقی علیه مقامات این رژیم نشان میدهد ادامه مسیر گذشته بدون تولید یک شوک امنیتی جدید دشوار خواهد بود. بنابراین طبیعی است رژیم فاسق به یک «هفت اکتبر» جدید برای توجیه جنایات بعدی خود نیاز دارد. وجود یک حادثه بینالمللی با قابلیت انتساب به ایران میتواند ابزار مناسبی برای بازسازی مشروعیت اقدامات بعدی باشد. اگرچه تقریبا اغلب تحلیلگران مستقل این حوادث را بخشی از سناریوهای شناختهشده موساد تفسیر میکنند، گره اصلی این جنگ برای آمریکا و اسرائیل در جای دیگری قرار دارد. گره مرکزی این تقابل نه در آسمان ایران و نه در آبهای خلیج فارس، بلکه در اقتصاد داخلی ایران تعریف شده است. تجربه سالهای گذشته نشان داده فشار خارجی زمانی بیشترین اثربخشی را دارد که بتواند به نارضایتی اقتصادی داخلی تبدیل شود. به همین دلیل هدف راهبردی آمریکا و اسرائیل احتمالا خلق یک زنجیره بههمپیوسته از فشارهای اقتصادی است؛ زنجیرهای که از محدودسازی درآمدهای ارزی آغاز میشود، به بیثباتی بازار ارز میرسد، سپس بازار کالا را تحت تأثیر قرار میدهد و در نهایت به نارضایتی اجتماعی منجر میشود و با ایجاد التهابات معیشتی و فضای درگیریهای داخلی کشور، سناریویی که انتظار میرفت در اسفندماه پارسال فعال شود، مجددا فعال شود. در چنین سناریویی، افزایش نرخ دلار صرفا یک متغیر اقتصادی نیست، بلکه یک ابزار جنگی محسوب میشود. هر جهش ارزی باعث اختلال در نظام قیمتگذاری، توقف فروش، احتکار احتیاطی، کاهش نقدشوندگی بازار و افزایش نااطمینانی میشود. در این شرایط حتی بدون کمبود واقعی کالا نیز امکان ایجاد احساس کمبود در جامعه وجود دارد. یکی از اهداف کلیدی چنین راهبردی، شکستن پیوند میان عرضه و تقاضاست. زمانی که فروشندگان به دلیل نوسان شدید ارز از فروش خودداری کنند و واردکنندگان نسبت به جایگزینی کالا اطمینان نداشته باشند، بازار به سمت قفلشدگی حرکت میکند؛ وضعیتی که آثار روانی آن به مراتب فراتر از آثار واقعی اقتصادی خواهد بود. از همین منظر میتوان برخی تحرکات دیپلماتیک اخیر را نیز تحلیل کرد. اگرچه در ظاهر منازعه بر سر مذاکره، آتشبس یا تردد دریایی است، در لایه عمیقتر، هر طرف تلاش میکند این پیام را منتقل کند که دست برتر را در اختیار دارد.
دقیقا به همین دلیل ترامپ علیرغم تمایل ایران به مذاکره در نیویورک، پیشنهاد بازگشایی تنگه هرمز را رد و سعی کرد اینطور نشان دهد دست بالاتر را دارد. در صورتی که او پیش از این با موضوع مذاکرات بازی میکرد تا قیمت نفت را پایین بکشد، اما بعد از آنکه جیپی مورگان گزارش داد ۹۸ درصد عرضه نفت خلیج فارس به وضعیت پیش از جنگ بازگشته است و در گزارش کپلر هم تصریح شد تا اواسط اکتبر، یعنی حدود دو هفته دیگر، درآمد نفتی ایران به نقطه پایان خواهد رسید و در نتیجه این مؤلفهها فشار صعودی بر نرخ دلار در تهران بیش از پیش خواهد شد، ترامپ تصمیم گرفت روی اتفاقات کف بازار در تهران حساب باز کند. دقیقا به همین دلیل در جنگهای فرسایشی، تصویر قدرت گاهی از خود قدرت مهمتر میشود. هر سیگنالی که ضعف اقتصادی یا محدودیت منابع یک طرف را القا کند، میتواند بخشی از نبرد ادراکی بزرگتر باشد. در نتیجه، آنچه امروز مشاهده میشود، بیش از آنکه نشانه آغاز قریبالوقوع یک رویارویی صرفا نظامی باشد، میتواند مقدمه یک عملیات ترکیبی چندلایه باشد؛ عملیاتی که همزمان از ابزارهای رسانهای، اقتصادی، روانی و امنیتی استفاده میکند. در چنین شرایطی مهمترین وظیفه سیاستگذار نه صرفا مدیریت میدان، بلکه مدیریت انتظارات است؛ زیرا در جنگهای نوین، کشورها زمانی آسیب میبینند که روایت دشمن را بپذیرند؛ نه صرفا زمانی که با محدودیتهای واقعی مواجه شوند. بر همین اساس، تثبیت بازار ارز، حفظ جریان عرضه کالاهای اساسی، ارسال سیگنال فراوانی به بازار، مقابله با شایعات اقتصادی و جلوگیری از گسترش انتظارات تورمی، شاید مهمتر از بسیاری از اقدامات دیگر باشد؛ زیرا اگر هدف اصلی ایجاد التهاب اقتصادی و اجتماعی باشد، خنثیسازی این جنگ روانی میتواند بخشی از راهبرد طرف مقابل را پیش از تحقق، بیاثر کند و ضرورت دارد تمام ارکان دولت با اشراف کامل به قدمهای بعدی واشینگتن و تلآویو روی مقاومسازی نقاط حساس متمرکز شود.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.