پایان یک دوگانه؛ سیاست ایران حول چه محوری بازآرایی میشود؟
در سه دهه گذشته، فهم سیاست ایران بدون ارجاع به دوگانه اصلاحطلبی و اصولگرایی تقریبا ناممکن بود. انتخابات، رقابتهای سیاسی، ائتلافها، رسانهها و حتی بسیاری از منازعات فکری در چارچوب این دوگانه تعریف میشدند. اما تحولات سالهای اخیر نشان میدهد که این تقسیمبندی، دستکم بهتنهایی، دیگر توان توضیح واقعیت پیچیده سیاست ایران را ندارد.
در سه دهه گذشته، فهم سیاست ایران بدون ارجاع به دوگانه اصلاحطلبی و اصولگرایی تقریبا ناممکن بود. انتخابات، رقابتهای سیاسی، ائتلافها، رسانهها و حتی بسیاری از منازعات فکری در چارچوب این دوگانه تعریف میشدند. اما تحولات سالهای اخیر نشان میدهد که این تقسیمبندی، دستکم بهتنهایی، دیگر توان توضیح واقعیت پیچیده سیاست ایران را ندارد.
امروز در میان اصولگرایان نیز طیفهای متنوعی وجود دارند؛ از کسانی که بر حفظ وضع موجود تأکید میکنند تا آنان که خواهان اصلاحات جدی در شیوه حکمرانی هستند. در سوی دیگر، اصلاحطلبان نیز از یک طیف یکدست فاصله گرفتهاند؛ از اصلاحطلبان درونساختاری تا کسانی که از تغییرات بنیادین در برخی ترتیبات حقوقی و سیاسی سخن میگویند. در چنین شرایطی، پرسش اصلی دیگر این نیست که کدام جریان، اصلاحطلب یا اصولگرا، دست بالا را خواهد داشت؛ بلکه پرسش مهمتر آن است که شکاف بنیادینی که سیاست ایران در دهه آینده حول آن سازمان خواهد یافت چیست؟
این پرسش را نمیتوان صرفا با تحلیل رفتار احزاب یا نخبگان پاسخ داد. برای یافتن پاسخ باید به سراغ نظریههای معاصر علوم سیاسی رفت؛ جایی که اندیشمندان بزرگ کوشیدهاند توضیح دهند جوامع چگونه وارد دورانهای جدید سیاسی میشوند و شکافهای مسلط آنها چگونه تغییر میکند.
نخستین راهنما در این مسیر، نظریه مشهور شکافهای اجتماعی است که توسط سیمور مارتین لیپست و اشتاین روکان مطرح شد. از نگاه آنان، احزاب و جریانهای سیاسی در خلأ به وجود نمیآیند، بلکه بازتاب شکافهای عمیق اجتماعی هستند. در اروپا، شکاف میان کارگران و سرمایهداران، میان مرکز و پیرامون، یا میان نیروهای مذهبی و سکولار، احزاب مدرن را شکل داد. به بیان دیگر، سیاست روی سطح جامعه حرکت میکند و ریشههای آن در اعماق تحولات اجتماعی قرار دارد.
اگر این چارچوب را بر ایران امروز منطبق کنیم، نتیجه مهمی به دست میآید. شاید اصلاحطلبی و اصولگرایی بیش از آنکه شکافهای اصلی جامعه باشند، بازتاب شکافهایی بودند که در دهههای گذشته اهمیت بیشتری داشتند. اکنون اما جامعه ایران با مجموعهای از مسائل جدید روبهروست؛ از تغییرات نسلی تا تحولات سبک زندگی، گسترش فناوریهای ارتباطی، مطالبات اقتصادی، مسئله کارآمدی دولت و پیچیدهترشدن روابط میان دولت و جامعه. بنابراین طبیعی است که شکافهای سیاسی نیز در حال دگرگونی باشند.
از زاویهای دیگر، نظریه رونالد اینگلهارت درباره تحول ارزشها نیز میتواند به فهم وضعیت ایران کمک کند. اینگلهارت معتقد بود با توسعه اجتماعی و گسترش آموزش، اولویتهای شهروندان تغییر میکند. در جوامع جدید، مطالبات صرفاً حول مسائل اقتصادی یا ایدئولوژیک شکل نمیگیرد، بلکه موضوعاتی چون کیفیت حکمرانی، مشارکت، حق انتخاب، شفافیت و پاسخگویی اهمیت بیشتری پیدا میکند.
اگر این تحلیل را بپذیریم، شاید شکاف اصلی آینده ایران نه میان دو قرائت سیاسی سنتی، بلکه میان دو نگاه به حکمرانی باشد؛ یک نگاه که بر حفظ ترتیبات موجود و مدیریت تدریجی مسائل تأکید میکند و نگاهی دیگر که خواهان اصلاحات گستردهتر در سازوکارهای تصمیمگیری و اداره کشور است. در چنین شرایطی، افراد و گروههایی از هر دو اردوگاه سنتی ممکن است در یک سوی این شکاف جدید قرار بگیرند.
اما شاید مهمترین چارچوب برای فهم آینده سیاست ایران را بتوان در آثار فرانسیس فوکویاما جستوجو کرد. فوکویاما برخلاف تصویری که گاه از او ارائه میشود، در سالهای اخیر بیش از آنکه درباره دموکراسی سخن بگوید، بر مسئله «ظرفیت دولت» و «کیفیت حکمرانی» تمرکز کرده است. از نگاه او، پرسش اساسی بسیاری از جوامع امروز نه صرفا این است که چه کسی حکومت میکند، بلکه این است که حکومت تا چه اندازه قادر است مسائل جامعه را حل کند.
اگر این معیار را مبنا قرار دهیم، به نظر میرسد بخش بزرگی از مباحث سیاسی ایران نیز به تدریج حول همین محور در حال بازآرایی است. بسیاری از اختلافات سیاسی امروز، در نهایت به موضوع کارآمدی بازمیگردد؛ از اقتصاد و سیاست خارجی تا نظام اداری، نظام تصمیمگیری و نحوه مواجهه با بحرانها. در چنین وضعیتی، شکاف میان «کارآمدی و اصلاح حکمرانی» از یک سو و «تداوم رویههای موجود» از سوی دیگر، میتواند به تدریج جایگزین دوگانه سنتی اصلاحطلبی و اصولگرایی شود.
این تحول البته به معنای حذف کامل هویتهای سیاسی موجود نیست. همانگونه که در بسیاری از کشورها احزاب تاریخی همچنان باقی ماندهاند، در ایران نیز عناوین اصلاحطلب و اصولگرا احتمالا برای سالها به حیات خود ادامه خواهند داد. اما مسئله این است که این عناوین دیگر لزوماً بیانگر مهمترین خط تقسیم سیاسی نخواهند بود.
ساموئل هانتینگتون نیز از زاویهای دیگر میتواند به این بحث کمک کند. او در کتاب «نظم سیاسی در جوامع دستخوش دگرگونی» استدلال میکند که مسئله اصلی جوامع در حال تحول، ایجاد توازن میان مشارکت اجتماعی و ظرفیت نهادهای سیاسی است. هنگامی که مطالبات اجتماعی افزایش مییابد اما نهادها توان پاسخگویی ندارند، شکافهای جدیدی شکل میگیرد.
از این منظر نیز میتوان سیاست ایران را بازخوانی کرد. جامعه ایران امروز نسبت به چند دهه قبل از سطح بالاتری از آگاهی، ارتباطات و مطالبات برخوردار است. در مقابل، نهادهای حکمرانی نیز با مجموعهای از چالشهای پیچیده مواجهاند. بنابراین یکی از محتملترین شکافهای آینده، شکاف میان طرفداران بازتعریف سازوکارهای حکمرانی برای پاسخگویی به مطالبات جدید و طرفداران حفظ ترتیبات کنونی خواهد بود.
با این حال، شاید عمیقترین بینش را در این زمینه بتوان از نظریه ارنستو لاکلائو به دست آورد. لاکلائو معتقد بود سیاست زمانی وارد مرحلهای جدید میشود که یک مرز سیاسی تازه شکل بگیرد. تا زمانی که این مرز جدید به وجود نیاید، نیروهای سیاسی همچنان در قالبهای قدیمی سخن خواهند گفت، حتی اگر واقعیت اجتماعی تغییر کرده باشد.
به نظر میرسد سیاست ایران دقیقا در چنین وضعیتی قرار گرفته است. بسیاری از نیروهای سیاسی هنوز با واژگان اصلاحطلبی و اصولگرایی سخن میگویند، اما بخش مهمی از جامعه و حتی بخشی از نخبگان سیاسی در حال طرحکردن پرسشهایی هستند که در این چارچوب قدیمی بهسختی قابل پاسخ است. به همین دلیل، آنچه امروز مشاهده میکنیم نه پایان کامل اصلاحطلبی و اصولگرایی، بلکه فرسایش تدریجی توان توضیحدهندگی آنهاست.
در این میان، یک نکته اهمیت ویژهای دارد. شکافهای سیاسی جدید معمولا زمانی تثبیت میشوند که بتوانند هم مسائل واقعی جامعه را توضیح دهند و هم به رقابت سیاسی معنا ببخشند. اگر شکاف اصلی آینده ایران حول مسئله حکمرانی شکل بگیرد، آنگاه رقابت سیاسی نیز به جای تمرکز بر هویتهای تاریخی، بر سر کیفیت اداره کشور، شیوه تصمیمگیری، میزان انعطافپذیری نهادها و چگونگی پاسخگویی به مطالبات اجتماعی سازمان خواهد یافت.
از این منظر، شاید مهمترین پرسش سیاست ایران در دهه آینده این نباشد که اصلاحطلبان چه خواهند کرد یا اصولگرایان چه سرنوشتی خواهند داشت. پرسش اصلی این است که آیا نیروهای سیاسی قادر خواهند بود شکاف جدید جامعه را تشخیص دهند و خود را با آن منطبق کنند یا نه.
به همین دلیل، آینده سیاست ایران را نمیتوان صرفاً در قالب پیروزی این جناح یا آن جناح توضیح داد. آنچه اهمیت دارد، ظهور یا عدم ظهور یک محور جدید رقابت سیاسی است؛ محوری که بتواند مطالبات پراکنده جامعه را به زبان سیاست ترجمه کند. اگر چنین محوری شکل بگیرد، احتمالا شاهد بازآرایی گسترده نیروهای سیاسی خواهیم بود؛ بازآراییای که در آن برخی اصلاحطلبان و اصولگرایان در یک سو قرار خواهند گرفت و برخی دیگر در سوی مقابل.
در نهایت، شاید بتوان گفت که سیاست ایران در آستانه گذار از یک دوران تاریخی قرار دارد. دورانی که در آن پرسش محوری «اصلاحطلب یا اصولگرا؟» بود، بهتدریج جای خود را به پرسشی بنیادیتر میدهد: «چه نوع حکمرانیای قادر است ایران آینده را اداره کند؟» اگر این تشخیص درست باشد، شکاف بنیادین دهه آینده نه میان اصلاحطلبی و اصولگرایی، بلکه میان طرفداران بازآرایی و اصلاح حکمرانی و مدافعان تداوم الگوهای موجود شکل خواهد گرفت. و این شاید مهمترین تحول سیاسی پیشروی ایران باشد.