|

صلح تاکتیکی، فشار راهبردی

‌در سیاست خارجی آمریکا، صلح لزوما پایان بحران نیست، گاهی ابزار تنظیم آن است. رفتار دولت ترامپ در دو میدان ایران و اوکراین، نشان می‌دهد واشینگتن بیش از آنکه به حل بحران فکر کند، نگران هم‌زمانی دو بحران غیرقابل مدیریت است.

‌در سیاست خارجی آمریکا، صلح لزوما پایان بحران نیست، گاهی ابزار تنظیم آن است. رفتار دولت ترامپ در دو میدان ایران و اوکراین، نشان می‌دهد واشینگتن بیش از آنکه به حل بحران فکر کند، نگران هم‌زمانی دو بحران غیرقابل مدیریت است.

از دل این وضعیت، یک الگو بیرون می‌آید؛ آرام‌سازی تاکتیکی یک جبهه برای حفظ فشار راهبردی بر جبهه دیگر که این الگو هرچند تنها متغیر تعیین‌کننده نیست، اما مؤلفه‌ای ساختاری و تکرارشونده در محاسبات ظرفیتی واشینگتن به شمار می‌رود. ایالات متحده با دو چالش بزرگ روبه‌رو است؛ مهار ایران در خاورمیانه و مهار روسیه در اوکراین که هر دو از نگاه واشینگتن، بخشی از یک مسئله واحد هستند؛ یعنی جلوگیری از قدرت‌گیری بازیگرانی که نظم موجود را به چالش می‌کشند. در عین حال، آمریکا ظرفیت سیاسی، نظامی و اقتصادی لازم برای مدیریت هم‌زمان دو بحران اوج‌گرفته را در اختیار ندارد.

به همین دلیل راهبرد آن نه بر پایان‌دادن به بحران، بلکه بر تنظیم سطح تنش استوار است. در این چارچوب آتش‌بس‌های کوتاه، کاهش تنش‌های مقطعی و پیام‌های غیرمستقیم، ابزارهای تاکتیکی هستند برای آزادکردن ظرفیت در یک میدان و انتقال فشار به میدان دیگر. برای نمونه در بهار ۲۰۲۴ که بسته‌های کمک‌ نظامی به کی‌یف در کنگره با مانع موقت روبه‌رو شد، هم‌زمان محافل دیپلماتیک غربی از کاهش تنش‌های پنهان با تهران سخن گفتند؛ هرچند این هم‌زمانی لزوما نشان نمی‌دهد یکی باعث دیگری شده باشد، اما الگوی رفتاری آشکاری را نشان می‌دهد که در ادوار پیشین نیز تکرار شده است. این الگو تصادفی نیست؛ بخشی از یک معماری فشار است که هدف آن جلوگیری از هم‌زمانی دو بحران فعال است. اوکراین برای ایران مسئله مستقیم نیست، اما برای آمریکا مسئله ظرفیت است. 

واشینگتن می‌داند مدیریت هم‌زمان بحران ایران و روسیه نیازمند توزیع دقیق منابع، توجه سیاسی و توان عملیاتی است. اگر جنگ اوکراین از سطح قابل مدیریت خارج شود، آمریکا ناچار است ظرفیت خود را به اروپا منتقل کند و فشار بر ایران کاهش می‌یابد. بنابراین، حفظ اوکراین در وضعیت کنترل‌شده، پیش‌شرط حفظ فشار بر ایران است. این رابطه نه سیاسی، بلکه ساختاری است؛ محدودیت ظرفیت آمریکا دو بحران را به یکدیگر گره می‌زند. در میدان اوکراین، آمریکا و ناتو درگیر یک جنگ نیابتی هستند که هدف آن جلوگیری از گسترش نفوذ روسیه و حفظ اعتبار بازدارندگی غرب است. این جنگ نباید به نقطه فروپاشی اوکراین برسد، اما نباید به سطح تنش غیرقابل پیش‌بینی با روسیه هم کشیده شود. به همین دلیل واشینگتن سطح تنش را در یک محدوده قابل کنترل نگه می‌دارد؛ محدوده‌ای که به دوره‌های آرامش تاکتیکی نیاز دارد، اما نه به دلیل صلح و دوستی، بلکه به دلیل این محاسبه که هرگونه خروج از این محدوده، مستلزم تخصیص مجدد منابع از سایر نقاط جهان است. در میدان ایران نیز منطق مشابه برقرار است. آمریکا می‌خواهد ایران را مهار کند، اما نه تا حدی که منطقه وارد یک جنگ گسترده شود. هرگونه جنگ تمام‌عیار با ایران، نه‌تنها فراتر از ظرفیت کنونی واشینگتن، بلکه مستلزم عقب‌نشینی راهبردی از اروپا یا شرق آسیا خواهد بود که خود قیمتی فراتر از منافع فوری دارد. در نتیجه، در این میدان هم هدف تنظیم تنش است، نه تشدید دائمی آن. این تنظیم گاهی به شکل آتش‌بس محدود، گاهی به شکل کاهش فشار نظامی و گاه به شکل پیام غیرمستقیم ظاهر می‌شود. در این میان، رفتار ترامپ یک لایه رفتاری به این معماری ساختاری اضافه می‌کند، اما نه به‌عنوان خالق آن، بلکه به‌عنوان کارگزار هوشمندی که این محدودیت را بهینه‌سازی می‌کند. ترامپ سیاست خارجی را از زاویه معامله می‌بیند. برای او، هر بحران یک اهرم است. آرام‌سازی یک بحران، یعنی آزادکردن ظرفیت برای فشار بر بحران دیگر. تشدید یک بحران یعنی بالابردن قیمت معامله در میدان دیگر و به همین دلیل، جابه‌جایی ریتم تنش میان ایران و اوکراین را می‌توان در چارچوب منطق چانه‌زنی ترامپ خواند، اما با این تفاوت که او سرعت و دامنه این جابه‌جایی را افزایش می‌دهد، بدون آنکه خود بنیان‌گذار آن الگو باشد. با‌این‌حال، این الگو به معنای کنترل کامل نیست و هزینه‌هایی نیز برای خود واشینگتن دارد، از‌جمله فرسایش اعتماد متحدان اروپایی که آرام‌سازی مقطعی ایران را با بی‌توجهی به نگرانی‌های اسرائیل قاطی می‌کنند و بازیگرانی مانند چین نیز به سرعت این نوسانات را می‌خوانند و برای خنثی‌سازی آن برنامه‌ریزی می‌کنند. افزون بر این آمریکا نه ایران را کاملا در اختیار دارد، نه روسیه را. آنچه انجام می‌دهد، تنظیم سطح تنش است، نه تعیین مسیر بحران. ایران و روسیه هر دو بازیگرانی مستقل و هزینه‌پذیر هستند. بنابراین واشینگتن می‌تواند سقف و کف تنش را تا حدی تنظیم کند، اما نمی‌تواند نتیجه نهایی را تعیین کند. در نهایت، صلح تاکتیکی در این تصویر نه نشانه ضعف است و نه نشانه تمایل واقعی به پایان بحران. این صلح بخشی از یک معماری فشار است که هدف آن جلوگیری از هم‌زمانی دو بحران غیرقابل مدیریت است. آمریکا می‌داند اگر هر دو میدان به نقطه اوج برسند، توان پاسخ‌گویی ندارد. به همین دلیل، آرام‌سازی یک جبهه به صورت آگاهانه به ابزار فشار در جبهه دیگر تبدیل می‌شود. تا زمانی که آمریکا نتواند یکی از دو بحران را به صورت پایدار ببندد، این الگو ادامه پیدا می‌کند. صلح تاکتیکی در یک میدان، ابزار فشار راهبردی در میدان دیگر باقی خواهد ماند. برای ایران و روسیه فهم این معماری، بخشی از فهم واقعی محدودیت و ظرفیت آمریکا و نیز آسیب‌پذیری‌های خود این الگو است، نه اغراق در قدرت آن و نه دست‌کم‌گرفتن آن.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.