|

معادله قدرت پساآمریکا در منطقه

هیچ‌کدام از تحولات امروز غرب آسیا را نمی‌توان فهمید مگر با یک گزاره مرکزی؛ آمریکا برای تمرکز بر رقابت با چین ناچار است از وضعیت جنگی در منطقه فاصله بگیرد، اما این خروج را به‌گونه‌ای طراحی می‌کند که ایران حتی اگر وارد مسیر کاهش تنش شود، به‌عنوان قدرت پذیرفته‌شده در نظم جدید مطرح نشود.

هیچ‌کدام از تحولات امروز غرب آسیا را نمی‌توان فهمید مگر با یک گزاره مرکزی؛ آمریکا برای تمرکز بر رقابت با چین ناچار است از وضعیت جنگی در منطقه فاصله بگیرد، اما این خروج را به‌گونه‌ای طراحی می‌کند که ایران حتی اگر وارد مسیر کاهش تنش شود، به‌عنوان قدرت پذیرفته‌شده در نظم جدید مطرح نشود. تمام رفتارهای واشینگتن، از بازطراحی پیمان‌های امنیتی تا تشویق کشورهای عربی به پیوستن به پیمان ابراهیم، در خدمت همین هدف است؛ واگذاری مدیریت منطقه به یک قدرت همسو بدون آنکه ایران به‌عنوان پیروز صحنه معرفی شود.

این همان نقطه‌ای است که معادله آینده را تعیین می‌کند.

آمریکا از دوره اوباما تا امروز در اسناد امنیت ملی خود بارها تأکید کرده که باید از جنگ‌های فرسایشی غرب آسیا فاصله بگیرد و توان خود را بر مهار چین متمرکز کند. این یک تصمیم تاکتیکی نیست؛ یک روند ساختاری است. اما خروج آمریکا خلأ ایجاد می‌کند؛ خلأیی که یا باید با یک قدرت منطقه‌ای پر شود یا با یک سازوکار امنیتی جدید. و اینجاست که راهبرد «واگذاری مدیریت منطقه» شکل می‌گیرد. این واگذاری باید به بازیگری باشد که همسو با آمریکا باشد و نظم منطقه را به سمت چین و روسیه متمایل نکند. از نگاه واشینگتن، ایران حتی اگر وارد مسیر کاهش تنش شود، به دلیل پیوندهای ساختاری با شرق، نمی‌تواند چنین نقشی را ایفا کند. بنابراین ایالات متحده به دنبال یک قدرت جایگزین است که بتواند بدون هزینه مستقیم، نظم مطلوب آمریکا را حفظ کند. این قدرت جایگزین از نگاه واشینگتن، اسرائیل است. اسرائیل تنها بازیگری است که از نظر نظامی، اطلاعاتی و فناوری می‌تواند نقش ستون امنیتی منطقه را بر عهده بگیرد. اما اسرائیل یک قدرت «نظم‌ساز» نیست؛ یک قدرت «بازدارنده» است. این تفاوت مهم است.

اسرائیل می‌تواند تهدید را مهار کند، ولی نمی‌تواند نظم پایدار بسازد. با‌این‌حال، از نگاه آمریکا، اسرائیل بهترین گزینه موجود است. به همین دلیل است که پیمان ابراهیم نه یک توافق عادی، بلکه یک سازه امنیتی برای دوران پساآمریکا در منطقه است. ترامپ نیز از کشورهای عربی خواسته برای جلوگیری از آسیب‌پذیری زیرساخت‌هایشان، به این پیمان بپیوندند. این درخواست بخشی از راهبرد واگذاری قدرت است؛ اگر آمریکا از منطقه خارج شود، باید یک «قدرت همسو» را جایگزین کند تا نظم مطلوبش فرو نریزد. اما کشورهای عربی یک بلوک واحد نیستند و این شکاف‌ها برای ایران اهمیت راهبردی دارد. عربستان به‌ دنبال توازن است و نه سلطه اسرائیل، امارات به‌ دنبال فناوری و امنیت است، قطر به‌ دنبال نقش مستقل است و از هر سازوکار بیش ‌از حد سخت فاصله می‌گیرد، بحرین به‌ دلیل محدودیت‌های ساختاری ناچار به همسویی است، مصر به‌ دنبال ثبات اقتصادی است و نه تغییر موازنه منطقه‌ای. این تفاوت‌ها نشان می‌دهد که پذیرش اسرائیل از سوی آنها تاکتیکی است، نه راهبردی.

آنها پیمان ابراهیم را نه از سر اعتماد، بلکه از سر نیاز پذیرفته‌اند؛ زیرا می‌دانند در غیاب آمریکا به یک چتر امنیتی نیاز دارند. اما این چتر اگر بیش از حد اسرائیلی شود، خود به منبع بی‌ثباتی تبدیل خواهد شد. بنابراین کشورهای عربی در یک وضعیت دوگانه قرار دارند؛ نمی‌خواهند ایران پیروز معرفی شود، ولی نمی‌خواهند اسرائیل هم قدرت مسلط باشد. این شکاف‌ها فرصت راهبردی ایران است؛ فرصتی که می‌تواند به ابزار پذیرش تبدیل شود. در این میان، اسرائیل بیش از هر بازیگر دیگری از یک ایران قدرتمند پس از کاهش تنش هراس دارد؛ زیرا اسرائیل در تمام سال‌های گذشته توانسته بود با اتکا بر حضور آمریکا، خود را بازیگر برتر معرفی کند. اما اگر آمریکا عقب‌نشینی کند و ایران در مسیر کاهش تنش با واشینگتن قرار گیرد، اسرائیل نه‌تنها برتری راهبردی خود را از دست می‌دهد، بلکه با یک واقعیت جدید روبه‌رو می‌شود.

ایران دیگر دشمن تحت فشار نیست، بلکه بازیگری است که می‌تواند بدون هزینه مستقیم، نفوذ خود را تثبیت کند. به همین دلیل است که اسرائیل تلاش می‌کند هرگونه تفاهم ایران و آمریکا را به معنای «تهدید برای منطقه» بازنمایی کند و کشورهای عربی را به سمت یک چارچوب امنیتی جایگزین سوق دهد.اما ایران در این معادله فقط موضوع نیست؛ محور اجرائی و راهبردی است. ایران تنها بازیگری است که هم عمق راهبردی دارد، هم توان بازدارندگی و هم ظرفیت گفت‌وگو با همه طرف‌ها. ایران اگر بخواهد از تفاهم احتمالی با آمریکا بهره راهبردی ببرد، باید سه مسیر را هم‌زمان پیش ببرد:

نخست، کاهش تنش کنترل‌شده با واشینگتن برای کاستن از فشارهای ساختاری؛ دوم، گفت‌وگوی امنیتی-اقتصادی با کشورهای عربی برای افزایش پذیرش منطقه‌ای و سوم، حفظ استقلال راهبردی در برابر شرق تا تصویر ایران به‌عنوان «قدرت وابسته» تقویت نشود. ایران باید نشان دهد که کاهش تنش با آمریکا به معنای فاصله‌گرفتن از چین و روسیه نیست، در عین حال به معنای واگذاری نقش منطقه‌ای به هیچ قدرت دیگری نیز نخواهد بود. ایران باید از شکاف‌های میان کشورهای عربی استفاده کند؛ نه برای افزایش تنش، بلکه برای ایجاد پذیرش چندلایه. این همان نقطه‌ای است که می‌تواند ایران را از یک بازیگر صرف به یک بازیگر پذیرفته‌شده تبدیل کند.

در نهایت، آینده نظم منطقه‌ای به یک حکم راهبردی بستگی دارد؛ آمریکا می‌تواند منطقه را واگذار کند اما نمی‌تواند وزن واقعی ایران را حذف کند. واگذاری منطقه به اسرائیل می‌تواند موقتا توازن مطلوب واشینگتن را حفظ کند، اما شکاف عربی–اسرائیلی این طرح را ناپایدار می‌کند. اگر ایران بتواند از مسیر دیپلماسی، اقتصاد و مدیریت تنش، تصویر خود را بازسازی کند، حتی خروج آمریکا نیز نمی‌تواند مانع از افزایش وزن واقعی ایران شود. زیرا در نهایت، نظم منطقه‌ای نه با اراده یک قدرت خارجی، بلکه با توازن واقعی میان بازیگران شکل می‌گیرد و در این توازن، ایران حتی با وجود مخالفت‌ها وزنی دارد که نمی‌توان آن را نادیده گرفت.‌

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.