|

2 روایت متفاوت از دل جام جهانی ۲۰۲۶ فوتبال

استعمار سیاهان در چمن فوتبال یا ترس ترامپ از «استعمار وارونه»؟

‌جام جهانی ۲۰۲۶ با تمام فراز و نشیب‌ها و لحظات تلخ و شیرینش به پایان رسید، اما چیزی که بیش از هر چیز دیگری در ذهن بینندگان حک شد، تصویری آشنا و در عین حال تأمل‌برانگیز بود: بازیکنان سیاهی که با پیراهن تیم‌های اروپایی به میدان می‌رفتند و چنان بازی می‌کردند که گویی یک تیم آفریقایی با پرچم کشورهای اروپایی در زمین فوتبال حاضر شده است.

مهدی سالاروند-جامعه‌شناس و پژوهشگر اجتماعی:  جام جهانی ۲۰۲۶ با تمام فراز و نشیب‌ها و لحظات تلخ و شیرینش به پایان رسید، اما چیزی که بیش از هر چیز دیگری در ذهن بینندگان حک شد، تصویری آشنا و در عین حال تأمل‌برانگیز بود: بازیکنان سیاهی که با پیراهن تیم‌های اروپایی به میدان می‌رفتند و چنان بازی می‌کردند که گویی یک تیم آفریقایی با پرچم کشورهای اروپایی در زمین فوتبال حاضر شده است. فرانسه، بلژیک، انگلیس، پرتغال و حتی سوئیس، با ترکیبی به میدان آمدند که اگر رنگ پیراهن‌ها را کنار می‌زدیم، به‌سختی می‌شد آنها را از تیم‌های ملی غنا، سنگال یا ساحل عاج متمایز کرد. این تصویر، نقطه آغاز یک پرسش بنیادین است؛ اینکه آیا استعمار اروپا که روزگاری با کشتی‌های برده‌داری از سواحل آفریقا بالا رفت، اکنون دامنش تا چمن فوتبال و استوک ورزشکاران نیز کشیده شده است؟

با رجوع به تاریخ و نظریه نظام جهانی والرشتاین، پاسخ مثبت است. در الگوی مرکز-پیرامون، کشورهای اروپایی (مرکز) همواره مواد خام را از آفریقا (پیرامون) استخراج کرده‌اند و پس از فراوری، با ارزش افزوده بالا به خود پیرامون فروخته‌اند. آنچه امروز در فوتبال رخ می‌دهد، بازتولید مدرن همین سازوکار است. آکادمی‌های استعدادیابی اروپایی، مثل کمپانی‌های استعماری قرن نوزدهم، در دل آفریقا به دنبال بهترین مواد خام انسانی می‌گردند، استعدادهای نوجوان را شناسایی کرده و به اروپا منتقل می‌‌کنند، پاسپورت و هویت اروپایی می‌بخشند‌ و سپس در ویترین جام جهانی به نمایش می‌گذارند. سایمون کوپر در کتاب «فوتبال علیه دشمن» این فرایند را «نئواستعماری» می‌خواند: اروپا بهترین استعدادهای آفریقا را می‌بلعد، درست همان‌گونه که قرن‌ها مواد خام این قاره را بلعیده است. این‌ یک واقعیت ساختاری است که در آن، شکاف مرکز-پیرامون از دل معادن و مزارع، به دل مستطیل سبز منتقل شده است.

با این حال، نباید از این نکته غافل شد که این رابطه، برخلاف استعمار کلاسیک، عنصری از انتخاب را نیز در خود دارد. یک فوتبالیست جوان اهل اتیوپی، غنا یا کامرون، اگر بین ماندن در کشور خود و بازی در لیگ فرانسه مخیر باشد، به احتمال بسیار زیاد دومی را برمی‌گزیند. دلیل این انتخاب روشن است؛ زیرساخت‌های حرفه‌ای، دستمزدهای بالاتر، شانس دیده‌شدن در سطح جهانی‌ و امکان رشد و شکوفایی استعداد، چیزهایی هستند که کشورهای مرکز فراهم کرده‌اند و کشورهای پیرامون اغلب از ارائه آن عاجز هستند. این همان پدیده‌ای است که در ادبیات توسعه «فرار مغزها» نامیده می‌شود و به فوتبال نیز تسری یافته است. غرب توانسته است با ایجاد بسترهای مناسب، خود را به مقصدی جذاب برای نخبگان ورزشی، علمی و اقتصادی تبدیل کند. این یک واقعیت است و نمی‌توان آن را نادیده گرفت یا صرفا به «سلطه» تقلیل داد. به بیان دیگر، مرکز صرفا با زور و استثمار نیست که استعدادها را جذب می‌کند؛ بلکه جذابیت‌هایی دارد که پیرامون فاقد آن است. بنابراین، نقد ساختار نابرابر نباید به معنای نفی عاملیت فردی بازیکنانی باشد که با آگاهی و اختیار، مسیر مهاجرت را انتخاب می‌کنند.

اما روی دیگر ماجرا را دونالد ترامپ در هنگام صدور سند راهبردی ۲۰۲۶ آمریکا روایت می‌کند. ترامپ بارها اعلام کرد مهاجرت از «تمامی کشورهای جهان سوم» را متوقف می‌کند و به صراحت گفته است‌ «اگر مردم کشورهای جهان سوم را وارد کنی، به‌سرعت خودت به یک کشور جهان سوم تبدیل می‌شوی». او حتی اروپا را به خاطر سیاست‌های مهاجرتی‌اش «در حال تبدیل‌شدن به یک کشور جهان سوم» خوانده است. او هشدار می‌دهد که مهاجرت از کشورهای پیرامون، اصالت نسلی و نژادی غرب را تحلیل می‌برد و به‌ زحمت می‌توان در آینده آمریکایی یا اروپایی «اصیل» یافت؛ ایده‌ای که می‌توان نامش را «استعمار وارونه» گذاشت.

اما در پایان کدام گزاره را باید پذیرفت؛ استعمار سیاهان در چمن فوتبال‌ یا ترس ترامپ از «استعمار وارونه»؟

واقعیت آن است که هیچ‌یک از این دو روایت، به‌‌تنهایی تمام واقعیت را در بر نمی‌گیرند. آنچه در چمن جام جهانی ۲۰۲۶ رخ داد، نه صرفا «استعمار» به معنای کلاسیک آن است‌ و نه «استعمار وارونه» به معنایی که ترامپ مدعی است.

ساختار نابرابر مرکز-پیرامون و سلطه جهانی هنوز پابرجاست و حتی در چمن فوتبال نیز بازتولید و نمایان می‌شود، اما این بازتولید صرفا از طریق سلطه و زور موجود در استعمار قدیم و کهنه نیست؛ بلکه از مسیر انتخاب‌های فردی مهاجران و فرصت‌های واقعی و جذابیت‌های آن سوی مرزها در کشورهای غربی می‌گذرد.

اما همین جریان، به مرور بافت قومی و فرهنگی مرکز را دگرگون می‌کند و بحران هویتی می‌آفریند.


غرب از یک سو نمی‌تواند شیر جذب سیاهان آفریقایی و مهاجران جهان‌سومی را ببندد؛ چرا‌که بدون آن تحلیل می‌رود و از رقابت باز‌می‌ماند. مثلا تیم ملی فوتبال فرانسه بدون وجود ستارگانی همچون عثمان دمبله، کیلیان امباپه، مایکل اولیسه و خیلی‌های دیگر نمی‌تواند در حد و اندازه مدعی اول قهرمانی جهان عرضه اندام کند. ‌از سوی دیگر، ترامپ و غربی‌ها از تغییر چهره هویتی و فرهنگی خود به وحشت می‌افتند؛ چرا‌که با وجود سیل خروشان سیاهان و جهان‌سومی‌ها به اروپا و آمریکا، سفید‌پوستان در حاشیه و تاریکی قرار می‌گیرند.

بنابراین، آنچه جریان دارد، بازتولید مدرن همان رابطه نابرابر تاریخی است؛ رابطه‌ای که در آن، مرکز همچنان پیرامون را می‌مکد، اما این بار‌ برای نخستین بار‌ از تبعات ناخواسته مکیدن خود یعنی «کم‌رنگ‌شدن هژمونی فرهنگی» به وحشت افتاده است.

این تناقض نیاز و وحشت، همان چیزی است که ترامپ آن را «استعمار وارونه» می‌نامد‌ و چمن فوتبال با زیبایی تمام این تناقض‌های نظام جهانی را بی‌پرده به نمایش می‌گذارد.

 

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.