وقتی زمان سلاح میشود
چرا قدرتهای بزرگ در جنگهای نامتقارن گرفتار فرسایش میشوند؟
در آوریل ۱۹۷۵، آخرین هلیکوپترهای آمریکایی از پشتبام سفارت ایالات متحده در سایگون بلند شدند. چهار دهه بعد، صحنهای مشابه در کابل تکرار شد: خروج شتابزده نیروهای خارجی در حالی که بازیگرانی بهمراتب ضعیفتر از نظر نظامی کنترل کشور را به دست گرفته بودند. این دو لحظه تاریخی در زمینههای متفاوت شکل گرفتند، اما یک نتیجه مشترک داشتند: هیچکدام حاصل شکست نظامی کلاسیک نبودند؛ بلکه فروپاشی تدریجی اراده سیاسی باعث عقبنشینی شد.
سعید خادمی*
در آوریل ۱۹۷۵، آخرین هلیکوپترهای آمریکایی از پشتبام سفارت ایالات متحده در سایگون بلند شدند. چهار دهه بعد، صحنهای مشابه در کابل تکرار شد: خروج شتابزده نیروهای خارجی در حالی که بازیگرانی بهمراتب ضعیفتر از نظر نظامی کنترل کشور را به دست گرفته بودند. این دو لحظه تاریخی در زمینههای متفاوت شکل گرفتند، اما یک نتیجه مشترک داشتند: هیچکدام حاصل شکست نظامی کلاسیک نبودند؛ بلکه فروپاشی تدریجی اراده سیاسی باعث عقبنشینی شد.
همین الگو در افغانستان دوران شوروی در سال ۱۹۸۹، عراق پس از ۲۰۰۳ و لبنان ۲۰۰۶ نیز تکرار شد. قدرتهای بزرگ معمولاً جنگها را با اطمینان از برتری فناورانه آغاز میکنند، اما پایان آنها را زمان رقم میزند و زمانی که طولانی شود، مشروعیت سیاسی تحلیل میرود و نقطه گریزناپذیر خروج فرا میرسد. این یادداشت با تکیه بر مدل سهگانه فناوری، زمان و مشروعیت، سازوکار این فرسایش تدریجی را توضیح میدهد.
فناوری: مزیتی قاطع که بهسرعت مستهلک میشود
برتری فناورانه نخستین برگ برنده قدرتهای بزرگ است. سامانههای شناسایی ماهوارهای، برتری هوایی، سلاحهای دقیق، شبکههای لجستیکی سنگین و فرماندهی پیچیده، ساختارهای نظامی کلاسیک را در مدت کوتاهی در هم میشکنند. همین اتفاق در افغانستان سال ۲۰۰۱ با سقوط سریع طالبان، در عراق سال ۲۰۰۳ با سرنگونی سههفتهای رژیم صدام و در افغانستان سال ۱۹۷۹ با پیشروی برقآسای ارتش شوروی رخ داد.
اما هر سه نمونه نشان دادند که فناوری تنها مرحله آغازین موفقیت است. هنگامی که جنگ از قالب نبردهای متعارف خارج و وارد مرحله مقابله با شبکههای پراکنده میشود، برتری فناورانه نهتنها کارایی خود را از دست میدهد، بلکه گاهی به یک «تله اقتصادی» تبدیل میشود. در نبردهای نامتقارن نوین، پارادوکس عجیبی حاکم است: بازیگر با امکانات کمتر میتواند با یک پهپاد چند هزار دلاری، موشکهای رهگیر چند میلیون دلاری دشمن را درگیر و ذخایر استراتژیک او را تخلیه کند. این عدم تناسب در هزینهها، فناوری پیشرفته را از یک مزیت مطلق به یک بار سنگین مالی و عملیاتی تبدیل میکند. فناوری شکاف قدرت ایجاد میکند، اما شکاف اراده را پُر نمیکند؛ و درست از همینجا، زمان به سلاح طرف مقابل تبدیل میشود.
زمان: ابزار اصلی فرسایش در دست بازیگر با امکانات کمتر
در جنگهای متعارف، سرعت عامل اصلی پیروزی است، اما در جنگهای نامتقارن، منطق برعکس عمل میکند: هرچه جنگ طولانیتر شود، احتمال موفقیت بازیگر با امکانات کمتر افزایش مییابد. اندرو مک در مقالهی کلاسیک خود در سال ۱۹۷۵ استدلال کرد که قدرتهای بزرگ در جنگهایی شکست میخورند که برایشان حیاتی نیست، در حالی که برای طرف مقابل مسئله بقاست.
در ویتنام، ایالات متحده با بیش از پنجاهوهشت هزار کشته و صدها میلیارد دلار هزینه مواجه شد، اما چون منافع حیاتی در خطر نبود، فشار اجتماعی و سیاسی بهتدریج اراده ادامه جنگ را تحلیل برد. در نبرد افغانستان و شوروی نیز همین منطق حاکم بود: ارتش سرخ غالباً در نبردهای میدانی پیروز میشد، اما مجاهدین با طولانی کردن جنگ، هزینههای اقتصادی و سیاسی را برای مسکو غیرقابل تحمل کردند. نه شکست نظامی، بلکه فرسایش تدریجی منابع و مشروعیت، کرملین را به خروج واداشت. زمانی که ایالات متحده خود وارد افغانستان شد، همان چرخه دوباره تکرار شد: پیروزیهای تاکتیکی فراوان نتوانست شورش پراکنده را خاموش کند و جنگی که قرار بود کوتاه باشد، بیست سال به طول انجامید.
مشروعیت: میدان نهایی تعیین سرنوشت
وقتی جنگ طولانی میشود، عامل سوم وارد صحنه میشود: مشروعیت سیاسی. این مفهوم ترکیبی از حمایت افکار عمومی، ثبات داخلی، توجیه اخلاقی و پذیرش بینالمللی است. قدرتهای بزرگ برای حفظ حضور نظامی در جنگهای فرسایشی نیازمند این چهار پایهاند؛ اما هرچه تلفات انسانی، فشار اقتصادی و پرسشهای اخلاقی بیشتر شود، این پایهها یکی پس از دیگری فرو میریزند.
در ویتنام، بحران مشروعیت در داخل ایالات متحده بهمراتب مخربتر از شکستهای میدانی بود. در اتحاد جماهیر شوروی، فشار اقتصادی و نارضایتی اجتماعی ادامه جنگ را ناممکن کرد. در افغانستانِ پس از ۲۰۰۱ نیز پس از دو دهه حضور و هزینهای چند تریلیون دلاری، اجماع سیاسی در واشنگتن این بود که ادامه جنگ از نظر اخلاقی و استراتژیک غیرقابل دفاع است. در چنین وضعیتی، حتی موفقیتهای نظامی موضعی نیز نمیتوانند تصمیم سیاسی برای خروج را معکوس کنند. در واقع، مشروعیت همان حلقهای است که زمان را به پایانبندی جنگ پیوند میدهد: زمانی که مشروعیت فرو میپاشد، فناوری و قدرت نظامی بهتنهایی بیاثر میشوند.
الگوی سهگانه و نارسا شدن قدرت برتر
با کنار هم قرار دادن این سه عامل، چرخهای آشکار شکل میگیرد. فناوری مزیت اولیه ای ایجاد میکند که در کوتاهمدت تعیینکننده است؛ زمان این مزیت را از درون فرسایش میدهد و سقوط مشروعیت نقطه گسست سیاسی را رقم میزند. قدرتهای بزرگ معمولاً در مرحله نخست قوی هستند، در مرحله دوم در باتلاق میافتند و در مرحله سوم، علیرغم برتری نظامی، شکست سیاسی را میپذیرند. در مقابل، بازیگران نامتقارن از همان آغاز برای مراحل دوم و سوم طراحی شدهاند؛ جنگ را نه برای پیروزی سریع، بلکه برای بقا و فرسایش تنظیم میکنند.
پیامدهای راهبردی برای قدرتهای بزرگ
این الگو نتایجی روشنگرانه برای سیاستگذاری دارد. قدرتهای بزرگ اگر بخواهند از چرخه فرسایش نامتقارن رها شوند، باید پیش از هر مداله نظامی، اهداف سیاسی محدود و زمانمند تعیین کنند و هزینههای طولانیمدت را بسنجند. پیروزی نظامی بدون استراتژی بازسازی مشروعیت داخلی بیارزش است. راهبرد مؤثر در عصر نامتقارن، نه اتکای صرف به فناوری، بلکه مدیریت هوشمندانه هزینهها و تلفیق قدرت نظامی با سیاست و جامعه است.
جنگهای نامتقارن برتری نظامی را از بین نمیبرند، اما آن را ناکافی میسازند. قدرتهای بزرگ بهواسطه توان فناوری خود میتوانند جنگ را سریع آغاز کنند، اما بهواسطه محدودیتهای سیاسی، تحمل جنگهای طولانی برایشان دشوارتر است. در نهایت، این نبردها نه در میدان فیزیکی، بلکه در میدان زمان و مشروعیت تعیین تکلیف میشوند. قدرتهای بزرگ جنگ را با فناوری آغاز میکنند، اما سرنوشتشان را «زمان» تعیین میکند.
* مشاور رئیس سازمان بهزیستی کشور و راهبر روابط عمومی و امور بینالملل