|

چگونه می‌توان ایرانی بود؟

در سال ۱۷۲۱، مونتسکیو کتابی نوشت به نام نامه‌های ایرانی. او خود را پشت دو شخصیت خیالی ایرانی پنهان کرد که به پاریس سفر کرده‌اند و از بیرون به جامعه فرانسه می‌نگرند.

منصور صدری منش -  دانش‌آموخته فلسفه و حقوق از دانشگاه اتاوا

 

 در سال ۱۷۲۱، مونتسکیو کتابی نوشت به نام نامه‌های ایرانی. او خود را پشت دو شخصیت خیالی ایرانی پنهان کرد که به پاریس سفر کرده‌اند و از بیرون به جامعه فرانسه می‌نگرند. یکی از پرسش‌های مشهور کتاب چنین است: «چگونه می‌توان ایرانی بود؟». در ظاهر، این پرسش طنزآمیز است. مردی با لباس و آداب متفاوت برای فرانسویان عجیب می‌نماید. اما در عمق، پرسش وارونه است: چگونه می‌توان فرانسوی بود، در نظمی که استبداد و نابرابری در آن عادی شده است؟

ایران برای مونتسکیو یک واقعیت تاریخی نبود، بلکه یک آینه بود. او از «دیگری» استفاده کرد تا جامعه خود را نقد کند. اهمیت کار او در این بود که 68 سال پیش از انقلاب فرانسه این پرسش را طرح کرد. انقلاب ۱۷۸۹ ناگهان رخ نداد؛ پیش‌از‌آن ذهن باید از عادت بیرون کشیده می‌شد و امکان دیدن نظم موجود از فاصله‌ای انتقادی فراهم می‌شد. پرسش، پیش از انقلاب آمد.

جالب آنکه در همان سال ۱۷۸۹ که انقلاب فرانسه آغاز شد، عباس‌میرزا در ایران متولد شد؛ تقارنی نمادین. در اروپا، نظم کهن فرو‌می‌ریخت و مفاهیمی مانند قانون اساسی و حاکمیت ملت وارد عرصه سیاست عملی می‌شد. در ایران، ولیعهدی به دنیا آمد که چند دهه بعد با شکست‌های سنگین از روسیه روبه‌رو و با پرسشی بنیادین مواجه شد.

پرسشی که به عباس‌میرزا نسبت داده می‌شود، از سر اضطرار بود. ایران در معرض تهدید جدی قرار داشت و مسئله، بقا و توازن قدرت بود. در اروپا، اندیشه درباره محدود‌کردن قدرت پیش از انقلاب انباشته‌ شده بود. در ایران، مواجهه با مدرنیته از میدان جنگ آغاز شد. تفاوت در موقعیت تاریخی بود: آنجا پرسش درباره نظم سیاسی پیش از بحران نظامی شکل گرفت؛ اینجا بحران نظامی محرک پرسش شد.

مواجهه عباس‌میرزا صرفا واکنشی فردی به شکست‌های نظامی نبود، بلکه آغاز یک روند تاریخی بود. برای نخستین‌بار در سطح قدرت سیاسی ایران، این آگاهی شکل گرفت که فاصله‌ای ساختاری با اروپا وجود دارد. اعزام دانشجو، تأسیس مدرسه نظامی و تلاش برای اصلاح اداری، نشانه‌های این چرخش بودند. اما این آغاز، الگویی را نیز تثبیت کرد: مواجهه با مدرنیته از مسیر شوک بیرونی و احساس عقب‌ماندگی، نه هم‌زمان با تحول تدریجی قواعد سیاسی. انتقال ابزار و دانش آغاز شد، اما دگرگونی پایدار در قواعد حکمرانی و سازوکارهای پاسخ‌گویی به همان میزان پیش نرفت. مسئله فقط ابزار نبود؛ مسئله قواعد بازی بود. این الگو بعدها در اشکال مختلف تکرار شد؛ اصلاحات از بالا، بدون تثبیت کامل سازوکارهای مشارکت پایدار.

از آن زمان تا امروز، ما بارها خواسته‌ایم پیش برویم، اصلاح کنیم، تغییر دهیم. اما تغییر در جامعه‌ای پیچیده، فقط با اراده سیاسی یا شعار اخلاقی رخ نمی‌دهد و نیازمند نهاد، آموزش، اعتماد عمومی و استمرار است. گاه تصور کرده‌ایم تغییر چهره‌ها کافی است، در‌حالی‌که قواعد بازی دست‌نخورده مانده‌اند. گاه با واژه‌هایی بزرگ سخن گفته‌ایم، بی‌آنکه الزامات نهادی و تاریخی آنها را به‌ طور کامل بپذیریم.

یکی از عوامل مهم تداوم این چرخه را باید در بازتولید تمرکز قدرت جست‌وجو کرد. در تاریخ معاصر ایران، هرگاه شبکه‌هایی از مشارکت اجتماعی یا سازمان‌یابی مستقل شکل گرفته‌اند، به‌‌جای آنکه به نهادهای پایدار تبدیل شوند، یا در ساختار قدرت جذب یا محدود و مهار شده‌اند. در نتیجه، امکان انباشت تجربه نهادی و انتقال تدریجی قدرت اجتماعی به عرصه عمومی مختل شده است. تمرکز قدرت نه‌فقط در سطح اشخاص، بلکه در سطح قواعد بازی، بارها بازتولید شده است.

در امتداد همین الگو، مسئله‌ای عمیق‌تر نیز شکل گرفته است: فرسایش اعتماد اجتماعی. وقتی قواعد پایدار نیست، وقتی نهادها یا جذب قدرت می‌شوند یا مهار، و وقتی تجربه‌های مشارکت به نتایج ماندگار نمی‌انجامد، جامعه درباره امکان تغییر نهادی بی‌اعتماد می‌شود. بی‌اعتمادی صرفا احساسی فردی نیست، بلکه وضعیتی ساختاری است. در چنین شرایطی، کنش جمعی دشوار می‌شود و هر حرکت تازه‌ای ناچار است از نقطه‌ای تقریبا صفر آغاز شود. توسعه پایدار بدون حداقلی از اعتماد متقابل میان جامعه و ساختار قدرت شکل نمی‌گیرد. اما شاید بخشی از تداوم این وضعیت به گرایش ما به ساده‌سازی بازگردد. واقعیت اجتماعی پیچیده است؛ تاریخ انباشته از تناقض است؛ و توسعه فرایندی تدریجی و نهادساز است. مواجهه با این پیچیدگی دشوار است و دوگانه‌ها پناهگاهی ذهنی فراهم می‌کنند: آزادی یا اقتدار، سنت یا تجدد، غرب یا خویشتن، توسعه یا عدالت. این صورت‌بندی‌های قطبی بخشی از حقیقت را نشان می‌دهند، اما پیچیدگی را به تقابل‌های ساده تقلیل می‌دهند. انتخاب میان دو قطب آسان‌تر از ساختن نظمی است که عناصر متعارض را در کنار هم بنشاند. گاه ما به‌جای ماندن در دشواری مسئله، به قطعیت یکی از قطب‌ها پناه برده‌ایم.

این تجربه نه صرفا شکست بوده و نه صرفا پیشرفت، بلکه انباشت پیچیدگی بوده است. توسعه داشته‌ایم، اما ناپایدار؛ مشارکت دیده‌ایم، اما گسسته؛ ساختار ساخته‌ایم، اما شکننده. ایرانی‌بودن دیگر تعریف ساده‌ای نیست، بلکه میدان بحثی باز است.

شاید مسئله عمیق‌تر این باشد که هنوز در کیفیت پرسش به توافق نرسیده‌ایم. گاه «ایرانی‌بودن» را جوهری ثابت دانسته‌ایم، گاه مانعی در برابر پیشرفت و گاه کوشیده‌ایم آن را با الگوهای بیرونی بازتعریف کنیم. حال آنکه هویت نه ذات از پیش‌ موجود، بلکه حاصل فرایندهای تاریخی و نهادی است. آنچه ما را ایرانی می‌کند، نه صرفا گذشته‌ای مشترک، بلکه قواعدی است که برای زیستن مشترک می‌سازیم. اگر قواعد پایدار نباشند، هویت نیز ناپایدار می‌شود. ایرانی‌بودن در این معنا، نه صرفا احساس، بلکه ساختار است. پرسش «چگونه می‌توان ایرانی بود؟» به این بازمی‌گردد که چگونه می‌توان نظمی ساخت که در آن تنوع، آزادی و ثبات هم‌زمان ممکن باشد.

شاید پاسخ نهایی روشن نباشد.

اما همین ماندن در پرسش، خود نشانه بلوغ است.

ایرانی‌بودن شاید نام یک ذات ثابت نباشد، بلکه نام مسئولیتی باشد برای ساختن شرایطی که در آن بتوان بی‌هراس و با‌ ثبات، ایرانی ماند. ‌

 

آخرین مقالات منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.