کوباایزاسیون اپوزیسیون: تثبیت یک سیاست کمثمر
ایران در سالهای اخیر شاهد موجهای پیاپی اعتراض و نارضایتی اجتماعی بوده است؛ رخدادهایی که نشان میدهد جامعه ایران در وضعیت سکون نیست و مطالبات انباشتهشده، هرازگاهی به شکلی انفجاری بروز میکنند. این اعتراضها نه از یک مرکز واحد، بلکه از دل شکافهای اقتصادی، نسلی، فرهنگی و سیاسی سر برآوردهاند. همزمان با این تحولات داخلی، فشارهای خارجی، تنشهای منطقهای و تشدید محدودیتهای اقتصادی نیز بر فضای عمومی سایه افکندهاند. در چنین زمینهای، روندی در حال شکلگیری است که میتوان آن را «کوباایزاسیون اپوزیسیون» نامید.
منصور صدریمنش-دانشآموخته فلسفه و حقوق از دانشگاه اتاوا: ایران در سالهای اخیر شاهد موجهای پیاپی اعتراض و نارضایتی اجتماعی بوده است؛ رخدادهایی که نشان میدهد جامعه ایران در وضعیت سکون نیست و مطالبات انباشتهشده، هرازگاهی به شکلی انفجاری بروز میکنند. این اعتراضها نه از یک مرکز واحد، بلکه از دل شکافهای اقتصادی، نسلی، فرهنگی و سیاسی سر برآوردهاند. همزمان با این تحولات داخلی، فشارهای خارجی، تنشهای منطقهای و تشدید محدودیتهای اقتصادی نیز بر فضای عمومی سایه افکندهاند. در چنین زمینهای، روندی در حال شکلگیری است که میتوان آن را «کوباایزاسیون اپوزیسیون» نامید.
منظور از کوباایزاسیون، قیاس ساده ایران با کوبا نیست، بلکه اشاره به الگویی است که در آن سیاست بهتدریج از زمینه اجتماعی داخل جدا و به عرصه تبعید منتقل میشود. در این وضعیت، اپوزیسیون خارج از کشور بیش از آنکه بر سازمانیابی درونزا در جامعه داخل تکیه کند، در فضای سیاسی و رسانهای کشور میزبان تثبیت میشود. زبان، اولویتها و حتی تخیل سیاسی آن بیش از آنکه از تجربه زیسته جامعه داخل تغذیه کند، در بیرون شکل میگیرد. سیاست بهجای آنکه حاصل تعاملات اجتماعی و گفتوگوهای درونی باشد، به محصول شبکههای رسانهای، دیاسپورا و معادلات بینالمللی بدل میشود.
تجربه کوبا نمونهای هشداردهنده از چنین روندی است. پس از انقلاب کوبا، موجی از مهاجرت سیاسی به آمریکا شکل گرفت و نسلهای بعدی تبعیدیان در فلوریدا به نیرویی سازمانیافته و اثرگذار در سیاست آمریکا تبدیل شدند. این جریان طی دههها مواضع رادیکال خود را حفظ کرد و با هرگونه عادیسازی یا نرمش در برابر حکومت کوبا مخالفت کرد. حتی در دورههایی که امکان کاهش تنش فراهم شد، بخشهایی از این اپوزیسیون از مخالفان جدی آن بودند و از سختگیرانهترین سیاستها حمایت کردند. سیاست کوبایی در تبعید فعال و پرصدا باقی ماند، اما ساختار قدرت در داخل کوبا تغییر بنیادین نکرد. شکاف میان داخل و خارج تثبیت شد و سیاست تبعیدی به هویتی پایدار تبدیل شد.
اگر این تجربه را به عنوان یک هشدار ساختاری در نظر بگیریم، میتوان پرسید آیا در ایران نیز خطر انتقال تدریجی مرکز ثقل سیاست از داخل به بیرون وجود دارد؟ نشانههایی از چنین روندی دیده میشود. انسداد سیاسی داخلی، هزینهمندبودن کنشگری مستقل، مهاجرت گسترده نیروهای اجتماعی و گسترش رسانههای برونمرزی موجب شده بخشی از میدان سیاسی عمدتا در خارج شکل گیرد. در چنین فضایی، تمرکز رهبری در یک چهره خاص و ادعای آلترناتیوبودن، اگر با پیوند واقعی با جامعه داخل همراه نباشد، میتواند به تثبیت سیاست در تبعید بینجامد. مسئله در اینجا شخص یا جریان خاصی نیست، بلکه جابهجایی تدریجی سیاست از زمینه اجتماعی به فضای
برونمرزی است.
یکی از پیامدهای این روند، بحران نمایندگی است. نمایندگی زمانی معنا دارد که میان کنشگر سیاسی و جامعهای که از آن سخن میگوید، پیوندی زنده و دوطرفه برقرار باشد. اگر این پیوند تضعیف شود، سیاست به بازنمایی نمادین بدل میشود، نه بازتاب واقعی مطالبات اجتماعی. فاصله میان گفتار سیاسی و تجربه زیسته مردم افزایش مییابد و امکان شکلگیری تغییرات تدریجی و درونزا کاهش پیدا میکند.
در شرایطی که تنشها به سطحی بیسابقه رسیده و حتی سناریوهای درگیری نظامی مطرح میشود، در بخشی از اپوزیسیون خارج از کشور، اتکا به فشار حداکثری و حمایت بازیگران قدرتمند خارجی، از یک ابزار تاکتیکی به مؤلفهای پایدار در روایت سیاسی تبدیل شده است. در این روایت، تغییر نه از مسیر سازمانیابی اجتماعی در داخل، بلکه از مسیر تشدید تقابل و ورود بازیگران قدرتمند خارجی تصور میشود. وقتی چنین اتکایی عادی شود، سیاست کمکم از زمینه اجتماعی فاصله میگیرد و به تصمیمها و موازنههای بیرونی گره میخورد؛ بهگونهای که تحول سیاسی بیش از آنکه نتیجه کنش درونی جامعه دیده شود، به نتیجه تصمیمها و موازنههای بیرونی تقلیل مییابد. این همان نقطهای است که سیاست تبعیدی میتواند هویتی مستقل از جامعه داخل پیدا و تداوم خود را در استمرار فشار بیرونی تعریف کند.
وقتی منطق فشار بیرونی با منطق سختگیری داخلی همزمان عمل میکند، جامعه در میانه دو جریان قرار میگیرد: یکی به نام امنیت و بقا دامنه کنترل را گسترش میدهد و دیگری به نام تغییر، بر تشدید فشار بیرونی تأکید میکند. هر دو برای خود توجیه دارند و هر دو خود را ضروری میدانند، اما برایند آنها میتواند فشردهترشدن زندگی روزمره مردم باشد. در چنین وضعیتی، جامعه نه طراح اصلی این تقابل است و نه الزاما بهرهمند آن، بلکه بیش از همه حامل هزینههای آن میشود.
این همزمانی دو فشار بهجای آنکه الزاما به تحول سریع منجر شود، میتواند به فرسایش تدریجی اعتماد اجتماعی و افزایش فاصله میان سیاست و زندگی واقعی مردم بینجامد.
خطر کوباایزاسیون در آن است که میدان سیاست بهتدریج میان دو کانون نسبتا منفک تقسیم شود: دولتی مستقر در داخل که بر ابزارهای سخت تکیه دارد و اپوزیسیونی در خارج که اتکای فزایندهای به فشار بیرونی پیدا میکند. دراینمیان جامعه داخل ممکن است از مرکز گفتوگو کنار گذاشته شود؛ نه در روایت رسمی قدرت بازتاب کامل یابد و نه در سیاستِ شکلگرفته در تبعید بهدرستی فهم شود. نتیجه میتواند تداوم وضعیتی باشد که در آن سیاست پرصداست، اما تغییر به تعویق میافتد.
با این حال، کوباایزاسیون سرنوشت محتوم نیست. این تحلیل نه دفاع از وضع موجود است و نه نفی ضرورت اصلاح و تحول. هدف، توجهدادن به اهمیت بازسازی پیوند میان سیاست و جامعه است. عقل سلیم حکم میکند هیچ تغییر پایداری صرفا با فشار بیرونی شکل نمیگیرد و هیچ سیاستی بدون ریشهداشتن در واقعیتهای اجتماعی دوام نمیآورد. همانگونه که تکیه صرف بر ابزارهای سخت نمیتواند بحران مشروعیت را حل کند، اتکای افراطی به بیرون نیز جایگزین سازمانیابی درونزا نخواهد شد. هر مسیر معقولی برای آینده ایران ناگزیر از تقویت گفتوگوهای درونی، اعتماد اجتماعی و سازوکارهایی است که از دل جامعه برمیخیزند.
پرسش اساسی امروز این است که چگونه میتوان سیاست را دوباره در متن جامعه مستقر کرد؛ بهگونهای که نه به انکار مطالبات داخلی بینجامد و نه به وابستگی افراطی به بیرون. پاسخ به این پرسش بیش از هر چیز در بازگشت به عقلانیت اجتماعی و درک پیچیدگیهای جامعه ایران نهفته است.
آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.