|

استرس مزمن و استقبال از جنگ

‌هشت سال از ۴۷ سال عمر جمهوری اسلامی در جنگ با عراق گذشته است، یعنی یک‌ششم که در تناسب عمر درازی است. حکومت‌ها بعد از جنگ، تنها از زاویه حماسه به آن می‌پردازند، اما رنج و مصیبت جنگ از اذهان مردم با نمایش‌های حماسی پاک نمی‌شود. با این حال در این روزها که بحث حمله آمریکا به ایران داغ است، بخشی از مردم به صراحت از جنگ استقبال می‌کنند!

‌هشت سال از ۴۷ سال عمر جمهوری اسلامی در جنگ با عراق گذشته است، یعنی یک‌ششم که در تناسب عمر درازی است. حکومت‌ها بعد از جنگ، تنها از زاویه حماسه به آن می‌پردازند، اما رنج و مصیبت جنگ از اذهان مردم با نمایش‌های حماسی پاک نمی‌شود. با این حال در این روزها که بحث حمله آمریکا به ایران داغ است، بخشی از مردم به صراحت از جنگ استقبال می‌کنند!

این یادداشت، چرایی این موضوع را از منظر نوروساینس و روان‌شناسی بررسی می‌کند. برای ساده‌کردن موضوع علمی نوروساینس به «دانیل گلمن» که از متخصصان قابل فهم کردن علوم پیچیده است، رجوع می‌کنیم. اصطلاح «ربایش آمیگدال»  (Amygdala Hijack) که توسط او ابداع شده، در توصیف موقعیت‌هایی به کار می‌رود که فرد در اثر یک تهدید ناگهانی یا هیجان شدید، واکنشی سریع و تکانشی نشان می‌دهد‌ (این اصطلاح یک استعاره آموزشی است، اما بر پایه یافته‌های واقعی نوروساینس شکل گرفته است). در شرایط عادی، اطلاعات حسی پس از ورود به مغز، علاوه بر پردازش اولیه، به قشر پیش‌پیشانی 

(Prefrontal Cortex) نیز می‌رسند. این ناحیه مسئول کارکردهای اجرائی مانند تصمیم‌گیری منطقی، مهار تکانه‌ها و حل مسئله است. اما زمانی که محرکی به‌عنوان تهدید فوری ارزیابی شود، آمیگدال که در پردازش اهمیت هیجانی محرک‌ها و واکنش به تهدید نقش دارد، به‌سرعت فعال می‌شود. 

در این وضعیت، سیستم استرس بدن (از جمله ترشح آدرنالین و کورتیزول) شروع به کار می‌کند و این امر می‌تواند کارکردهای اجرائی قشر پیش‌پیشانی را موقتا تضعیف کند. در نتیجه، فرد احتمال بیشتری دارد که به جای تحلیل منطقی و ارزیابی دقیق موقعیت، واکنشی سریع، دفاعی یا تکانشی نشان دهد. به بیان دقیق‌تر، «ربایش آمیگدال» توصیفی استعاری از حالتی است که در آن فعال‌سازی شدید سیستم هیجانی، کنترل شناختی را کاهش و احتمال واکنش‌های غریزی را افزایش می‌دهد.

جامعه تحت فشار مزمن: یک مدل روان‌شناسی اجتماعی

این حقیقت علمی را می‌توانیم در یک مقیاس بزرگ‌تر بررسی کنیم. وقتی یک جامعه برای مدت طولانی در شرایط فشار، نااطمینانی و تهدید ادراک‌شده زندگی می‌کند، استرس مزمن به یک متغیر ساختاری تبدیل می‌شود. در سطح فردی می‌دانیم که استرس مزمن ظرفیت‌های شناختی را تضعیف می‌کند؛ انعطاف‌پذیری ذهنی کاهش می‌یابد، تحمل ابهام کمتر می‌شود و تنظیم هیجانی دشوارتر می‌شود. اگر تعداد زیادی از افراد یک جامعه در چنین وضعیتی باشند، الگوهای مشابهی در سطح جمعی نیز می‌تواند ظاهر شود. یکی از پیامدهای محتمل، ساده‌انگاری مسائل پیچیده است. موضوعات چندلایه به روایت‌های خطی و تقلیل‌گرایانه فروکاسته می‌شوند. دوگانه‌سازی «ما-آنها» افزایش می‌یابد، زیرا ذهن تحت فشار تمایل دارد جهان را به دسته‌های روشن و قابل پیش‌بینی تقسیم کند. در چنین شرایطی، روایت‌های قطعی، مطلق و اقتدارگرایانه جذاب‌تر می‌شوند؛ نه لزوما به دلیل پذیرش آگاهانه، بلکه به این دلیل که قطعیت، اضطراب را موقتا کاهش می‌دهد. در سطح هویت اجتماعی نیز تغییراتی رخ می‌دهد.

هویت‌های گروهی سخت‌تر و بسته‌تر می‌شوند، مرزهای درون‌گروه و برون‌گروه پررنگ‌تر می‌شود و تحمل نقد داخلی کاهش می‌یابد، زیرا نقد می‌تواند به‌عنوان تضعیف انسجام در شرایط تهدید تعبیر شود. این واکنش‌ها الزاما محصول تصمیم آگاهانه نیستند؛ بیشتر شبیه نوعی تنظیم بقامحور جمعی‌ است، تلاشی ناخودآگاه برای حفظ ثبات روانی در محیطی ناامن. اگر این مدل را به جامعه‌ای که مدت‌ها تحت فشار مزمن بوده تعمیم دهیم (صرفا به‌صورت تحلیلی) ممکن است با پدیده‌هایی مانند فرسایش اعتماد (Trust Erosion) مواجه شویم. اعتماد بین افراد و نیز اعتماد به نهادها، کاهش می‌یابد. افراد آمادگی بیشتری برای واکنش‌های هیجانی سریع پیدا می‌کنند، زیرا حساسیت به تهدید بالا رفته است. شایعه و اخبار تهدیدآمیز سریع‌تر منتشر می‌شود، چون ذهن جمعی نسبت به خطر بالقوه گوش‌به‌زنگ‌تر است.

در چنین بستری، چرخه‌های خشم جمعی و فرسودگی اجتماعی نیز می‌تواند شکل بگیرد: دوره‌هایی از انفجار هیجانی، سپس خستگی، بی‌حسی یا انفعال. این نوسان میان واکنش شدید و خستگی، خود می‌تواند بخشی از سازوکار تطبیقی در شرایط استرس طولانی‌مدت باشد. فرهنگ، تاریخ، سرمایه اجتماعی، شبکه‌های حمایتی و سطح آموزش جوامع می‌توانند این روندها را تعدیل یا حتی معکوس کنند. اما از منظر روان‌شناسی اجتماعی، استرس مزمن سیاسی می‌تواند الگوهایی ایجاد کند که در آن حساسیت به تهدید افزایش یافته، پیچیدگی کمتر تحمل می‌شود و تنظیم هیجانی جمعی دشوارتر می‌شود. جوامع مانند سیستم‌های عصبی‌اند؛ اگر مدت طولانی در وضعیت هشدار بمانند، فرسوده می‌شوند و تکانه‌های هیجانی آنها رو به فزونی می‌رود. جامعه برای فرار از بار شدید اضطراب به کوتاه‌ترین راه‌ها چنگ می‌زند، به‌خصوص که اگر پیش‌تر راه‌های منطقی و مدنی را آزمایش کرده باشد. سیر تحول سیاسی و اجتماعی ایران در یک دهه گذشته، نمونه‌ای عیان و حتی جذاب برای بررسی علمی دراین‌باره است.

مردم، دانشجویان و نخبگان بارها نسبت به تصمیمات دولت‌ها اعتراض داشته‌ و هشدار داده‌اند، اما همگی با نه قاطع مواجه شده‌اند. طبق طبیعت انسان، هر گاه شرایط بقا سخت شود، مردم به تکاپویی فراتر از اعتراض کلامی می‌افتند. خشم کوچه واکنش طبیعی انسان به شرایطی است که زندگی و بقای آنها را به خطر می‌اندازد. در این شرایط استرس‌زا، انتظار سکوت و همراهی مردم برای حفظ شرایط موجود، انتظاری غیر منطقی است. اصولا فیزیولوژی انسان طوری تکامل یافته که در شرایط بحرانی به نزدیک‌ترین راه‌حل برای فرار از منشأ استرس‌زا، چنگ بزند، بی‌آنکه بتواند منطقا عواقب بعدی این راه‌حل را ارزیابی کند. از این رو، از نظر نویسنده استقبال و استمداد از جنگ علیه کشور هرچند بسیار تأسف‌بار و غم‌انگیز است، اما طبق سرشت انسان، طبیعی به نظر می‌رسد. اما پرسش سخت اینجاست: آیا دوباره تعادل به چنین جامعه‌ای بازمی‌گردد؟

 

آخرین مقالات منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.