چرا انسانها شورش میکنند؟
این مقاله نگاهی است تئوریک و فشرده به ریشهها و عوامل مؤثر بر شورشهای اجتماعی در عصر حاضر.
علیرضا خانی - دکترای جامعهشناسی از دانشگاه تهران
این مقاله نگاهی است تئوریک و فشرده به ریشهها و عوامل مؤثر بر شورشهای اجتماعی در عصر حاضر.
1
مفاهیم «نارضایتی»، «اعتراض»، «اجتماع» (crowd) «آشوب»، «شورش» و «انقلاب» به طور کامل در حوزه ادبیات علوم اجتماعی جای دارند. مفاهیم فوق قسمی از واکنشهای جمعی است که در نسبت بین شهروندان -بهمثابه سلولهای متصل و مفهومیافته جامعه- و نظام حکمرانی معنا مییابد.
بنابراین با گذشت قریب به دو قرن از انباشت دانش تئوریک جامعهشناسی، اکنون میتوان با اتکا به مکتب جامعهشناسی تضاد و با استفاده از انبوه دانش علمی تئوریک و تجربههای گرانسنگ عملی، به ارزیابی فرایند تولید و بازتولید نارضایتی و اعتراض در جامعه امروز نشست.
اعتراض، فی حد ذاته ابزاری عریان و افشاگر و شیوهای عملی برای رستن از شکلی از بند و قسمی از بندگی است. بر این بنیان، اعتراض به نبود فضای باز سیاسی عملا اعتراض به نبود «آزادی» است و اعتراض به نبود معیشت نیز اعتراض به اسارت آدمها در دامگه معیشت روزمره است. به تعبیر شایستهتر، آن کسی که برای نان اعتراض میکند، طغیانش بر این گزاره است که من بهعنوان بشر که باید از کرامت و منزلت ذاتی برخوردار باشم، چرا باید از بامداد تا شامگاه اسیر نان باشم. بههمینروی، آن کسی که به شیوه انتخابات اعتراض میکند، بر این میشورد که چرا در این بند گرفتار شده که از میان گزینههایی که به طرز رقتانگیزی محدود و مستأصلاند، بهناچار از میان بد و بدتر دست به انتخاب بزند. آن کسی که بر رانت و رابطه و فساد میشورد، دریافته که اسیر بازیهای اقتصادی و سیاسی مشتی رانتخوار فاسد شده یا در بازوهای سهمناک الیگارشهای مسلط گرفتار شده است. بر همین قیاس اساسا هر اعتراضی، فریاد در برابر شکلی از اسارت و نبود قسمی از آزادی است.
پیشتر که برویم، خواهیم گفت که هر شکلی از اعتراض، در یک مسیر خطی، علیالاطلاق به اعتراض سیاسی منتج میشود و حاکمیت مستقر را نشانه میرود.
نوع واکنش انسانها در برابر تنگناها و فشارها، بسیار پیچیده است و قابل پیشبینی دقیق نیست. به عبارتی، کنشهای اعتراضی تحت تأثیر عوامل متعدد فرهنگی، قومی، سیاسی، اقتصادی و حتی خردهفرهنگهای کمتر شناختهشده است. عوامل زمان و مکان نیز به طور قطع بر کیفیت و اندازه کنشهای اعتراضی مؤثر است. جنس کنشهای اعتراضی نیز دامنه وسیعی از کنشهای سخت و خشن تا کنشهای نرم و سفید را در بر میگیرد. برای درک بهتر این مفهوم یک اتفاق واقعی را بهعنوان یک مثال عینی شرح میدهیم:
***
حدود صد سال پیش در سال 1924 میلادی مدیران کارخانه «هاثورن» (Hawthorne) زیرمجموعه کمپانی وسترن الکتریک (Western Electric) برای افزایش تولید خود دست به دامن تیمی از پژوهشگران دانشگاه هاروارد شدند.
شرکت «هاثورن» در ایالت ایلینوی آمریکا مستقر بود و رله تلفن تولید میکرد؛ خط تولید آن متشکل از کارگران و تکنیسینهای زن بود.
تیم تحقیق براساس فرضیاتی، عوامل مؤثر بر رضایتمندی کارگران را که تغییر آنها میتواند به رضایت پرسنل و افزایش بهرهوری و نهایتا افزایش تولید منجر شود، فهرست کرد.
در آن زمان ساعت کاری کارخانهها 12 ساعت در روز بود. این ساعت کاری زیاد منجر به خستگی و فرسودگی میشد. تیم تحقیق به مدیر خط تولید دستور داد نیمساعت از ساعت کاری بکاهد. نتیجه موفقیتآمیز بود. با اینکه نیمساعت از فعالیت تولیدی کم شده بود، حجم تولید افزایش یافت. فرضیه اول درست از کار درآمد.
در گام بعدی تیم تحقیق باز هم دستور داد دو وقت استراحت در ساعت کاری اختصاص یابد. نتیجه شگفتانگیز بود. حجم تولید باز هم افزایش یافت.
کار همینجا متوقف نشد و دستور داده شد در حین هر دو وقت استراحت به پرسنل خوراکی بدهند. باز هم حجم تولید افزایش یافت.
در ادامه این آزمونهای هیجانانگیز، اعضای تیم تحقیق حین قدمزدن در سالن کارخانه متوجه شدند که نور کم است. مقرر شد چراغهای بیشتری نصب کنند. باز هم تولید بیشتر شد.
مقرر شد برای بهترشدن جریان هوا پنجرههایی برای سالن در نظر گرفته شود. تولید بالا رفت. همچنین محققان دیدند صندلیهای کارگران و تکنیسینها فلزی است و نشستن طولانی روی آنها رنجآور است. صندلیها را چرمی کردند و این بار نیز تولید بیشتر شد. بعد از این افزایشهای موفقیتآمیز دستور داده شد اضافه حقوقی متناسب با افزایش به پرسنل پرداخت کنند. تولید باز هم بیشتر شد.
تیم محقق خوشحال شدند که عوامل مؤثر بر رضایتمندی پرسنل و افزایش تولید را یافتهاند.
مدیران هاثورن تئوری انسان اقتصادی (Economic human) فردریک تیلور را پذیرفته بودند. انسان اقتصادی یعنی نوع بشر، ذاتا موجودی است که به محرکهای اقتصادی واکنش مثبت نشان میدهد و امتیازات اقتصادی انگیزهاش را بالا میبرد.
اکنون وقت آن بود که محققان یافتههای خود را به آزمایش بگذارند. برای این کار باید مشوقها را حذف میکردند و میزان کاهش تولید را میسنجیدند.
ابتدا آن نیمساعت ارفاقی را حذف کردند و ساعت کاری دوباره 12 ساعت شد. این اتفاق افتاد و نتیجهای عجیب به دست آمد. این بار نیز حجم تولید افزایش یافت! آزمونکنندگان متعجب از این رخداد دستور دادند هر دو وقت تنفس بهعلاوه تغذیه رایگان را حذف کنند. باز هم تولید افزایش یافت! تحیر محققان و مدیران هاثورن آنگاه بیشتر شد که با حذف نور اضافه، پنجرههای اضافه و تبدیل مجدد صندلیهای چرمی به فلزی و حتی با قطع اضافه حقوق نیز هر بار تولید بیشتر شد!
پژوهشگران هاثورن برای بررسی چرایی این نتایج شگفتانگیز از التون مایو، روانشناس استرالیاییتبار دانشگاه هاروارد، کمک خواستند تا به آنها در تحلیل نتایج حیرتآور این آزمایشها یاری برساند.
مایو تحقیقات دامنهداری دراینباره انجام داد. با کارگران و تکنیسینها به گفتوگو نشست و نهایتا به نتیجه شگفتی رسید. نوعی سازمان اجتماعی در میان پرسنل کارخانه به وجود آمده بود. کارگران عملا در برابر حضور پرتعداد پژوهشگران و ناظران موضع گرفته بودند. کارگران از اینکه با مشوقهای مادی میخواهند در آنها انگیزه ایجاد کنند، و موجودات حقیری پنداشته میشوند که مدیران کرامت و عزت نفسشان را مخدوش کردهاند، ناراحت بودند و عملا میخواستند ثابت کنند افزایش تولید و کاهش تولید عملی خودآگاهانه است که ما دربارهاش تصمیم میگیریم، نه شما. افزایش تولید در برابر حذف امتیازات، درواقع نوعی طغیان و ابراز اعتراض به آزمایشگرانی بود که بر کارگران گرفتار، حکمرانی میکردند. آنها احساس میکردند از فقر آنها سوءاستفاده شده و مورد تحقیر و توهین قرار گرفتهاند.
این یافتهها آشکار کرد که کارکنان تنها یک «عامل» ساده در تولید -بهمثابه ماشین- نیستند، بلکه انسانهایی هوشمند هستند که تعریف خودشان را از پدیدهها دارند و برای دفاع از تمایلاتشان از مکانیسمهایی که از طرف خودشان طراحی شده، استفاده میکنند.
این اتفاق در ادبیات علوم اجتماعی «اثر هاثورن» (Hawthorne Effect) نام گرفت. اثر هاثورن درواقع نوعی واکنش است که به واسطه آن کسانی که مورد تحقیق قرار گرفتهاند، به خاطر اینکه میدانند بر روی آنها مطالعاتی در حال انجام است، عملکرد خود را تغییر میدهند که این تغییر میتواند تنزل یا بهبود عملکرد باشد.
بحران معیشت و تنگنا در زیست و پیشه مردم و ضربههای سهمناک ناشی از سقوط بیتوقف ارزش پول ملی و لامحاله کاهش قدرت خرید مردم و پیشبینیناپذیر شدن روندهای اقتصادی، موجی از نارضایتی ایجاد کرد که از روز هفتم دی ماه 1404 بروز خیابانی یافت. موجی که از بخشی از بازار تهران آغاز شد و به دیگر اصناف و گروههای اجتماعی انتشار یافت.
محرک و پیشران آغازین این اعتراضات، به تباهی راندن مفهوم زندگی تحت تأثیر گسترش و تعمیق فقر بود. درست سه روز بعد از شروع و گسترش اعتراضات، دولت اعلام کرد که به هر شهروند ماهانه یک میلیون تومان یارانه پرداخت میکند. این یک خطای مخوف بود که لامحاله باعث تشدید اعتراضات میشد و شد. مردم، علیالعموم این تصمیم را نه محصول یک فرایند منطقی و کارشناسی، نه حتی کنشی عاطفی در برابر زایلشدن معیشت و تباهشدن زیست طبیعی مردمان، بلکه حاصل جبری شرایط غیرطبیعی و بحرانی تحلیل کردند که دولت را مستأصل و مجبور کرده است به شهروندان باج یا رشوه دهد. رفتار شهروندان آبدانانی در امحای اقلام یارانهای ازجمله برنج و سردادن همزمان شعارهایی با این مضمون که ما فقیر هستیم اما گدا نیستیم، گواه این سخن است. تشدید اعتراضات در روزهای بعد آشکارا نشان داد وعدهها و تمهیدات دولت برای شهروندان، «اثر هاثورن» به وجود آورد و نتیجهای معکوس میل دولت داد.
2
تد رابرت گر (Ted Robert Gurr) نظریهپردار برجسته جامعهشناسی سیاسی قرن بیستم، بنیان نارضایتی را احساس «محرومیت نسبی» میداند. براساس تئوری رابرت گر، بهویژه در جوامعی که میزان شایستگی افراد برای بهرهمندی از ارزشهای مادی، مبنای دقیق و تعریف مرزبندیشدهای ندارد، همه طبقات یا دهکها در برابر طبقه یا دهک مافوق خود احساس محرومیت میکنند. درک معنای محرومیت نسبی مستلزم شناخت مفاهیم «انتظارات ارزشی» و «قابلیتهای ارزشی» در منظومه مفهومی رابرت گر است. انتظارات ارزشی در حقیقت همان چیزی است که یک شهروند انتظار دستیابی به آن را دارد و به تعبیری آنها را حق خود میداند. نظیر برخورداری از معیشت مطلوب، محیط زندگی مناسب، بهداشت و درمان مؤثر، درآمد کافی، تفریحات و تحصیلات مناسب و کرامت انسانی و هر آنچه برای برخورداری از رفاه و بهرهمندی از آسایش و منزلت اجتماعی لازم است. درواقع یک شهروند با توجه به «زیستجهان» خود حدی از برخورداری از مواهب زندگی را حق خود میداند.
«قابلیتهای ارزشی» درواقع آن چیزهایی است که با لحاظ مجموعه محدودیتهای برخاسته از جامعه و نظام سیاسی-اجتماعی، عملا قابلیت به دست آوردن دارد. شکاف بین این دو همان محرومیت نسبی است.
با توجه به اینکه میزان محرومیت نسبی از تفاضل دو متغیر «انتظارات ارزشی» و «قابلیتهای ارزشی» به دست میآید، رابرت گر سه وضعیت را که سبب افزایش میزان محرومیت نسبی میشود، به عنوان الگوهای محرومیت نسبی مطرح میکند؛ محرومیت ناشی از نزول قابلیتها، محرومیت ناشی از افزایش انتظارات و محرومیت صعودی.
الف. محرومیت نزول قابلیتها
محرومیت نزول قابلیتها زمانی اتفاق میافتد که انتظارات ارزشی ثابت باشد ولی قابلیتهای ارزشی به علل مختلف کاهش یابند. این امر به افزایش فاصله آن دو منجر میشود و احساس محرومیت نسبی را در جامعه یا در گروه خاصی افزایش میدهد. بهطور کلی مردم با از دست دادن آنچه زمانی داشتند -یا مأیوسشدن از به دست آوردن آنچه فکر میکردند میتوانند داشته باشند- خشمگین میشوند و با یادآوری وضعیت خود در گذشته، احساس محرومیت نسبی میکنند.
محرومیت نزول قابلیتها در حوزه ارزشهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی میتواند به علل مختلف اتفاق بیفتد. در حوزه اقتصادی، این محرومیت میتواند به علت کاهش تولید کالاهای مادی، رکود اقتصادی، افزایش نابرابریهای اقتصادی، تغییر وضعیت اقتصادی گروه خاص، کاهش فرصتهای اقتصادی و... رخ دهد. آنگاه این عوامل در ذهنیت افراد یا در تغییر ذهنیت افراد که به علل آگاهیهای واقعی یا حتی کاذب کسب شده است، منعکس میشود. این وضعیت شباهت زیادی به نظریه سرکوب غرایز سوروکین یا نظریه مارکس دارد. همین وضعیت درباره ارزشهای سیاسی میتواند به علت زیر سلطه خارجی رفتن، کاهش آزادیهای سیاسی، ممنوعشدن فعالیت و حتی تأسیس تشکلهای سیاسی یا فعالیتهای سیاسی و انعکاس آن در ذهنیت افراد اتفاق بیفتد. چنین وضعی میتواند در ارزشهای اجتماعی نیز به علت افول موقعیت اجتماعی یک گروه یا تغییرات فرهنگی در جامعه رخ دهد.
ب. محرومیت افزایش انتظارات
این نوع محرومیت وقتی اتفاق میافتد که قابلیتهای ارزشی در جامعه یا یک گروه ثابت باشد، اما انتظارات ارزشی افزایش یابد. این شکاف بین انتظارات ارزشی و قابلیتهای ارزشی، به احساس محرومیت و نارضایتی در جامعه دامن میزند. در این صورت، نارضایتی انسانها به این دلیل است که خود را فاقد ابزارهای لازم برای نیل به خواستهها و انتظارات جدید میبینند.
محرومیت افزایش انتظارات هم در حوزههای ارزشهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی به علل مختلف میتواند اتفاق بیفتد. افزایش انتظارات ارزشی در این زمینهها ممکن است به علت افزایش تقاضای بیشتر برای ارزشهایی باشد که در جامعه موجود است، اما بنا بر تصور اعضای گروه، سهم عادلانهای به آنها نمیرسیده است. مثلا وقتی قشر زنان در یک جامعه بر اثر بالارفتن آگاهی یا تغییر دیدگاه مربوط به جایگاه زنان، سهم خود را از ارزشهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی کمتر از آنچه مستحق آن هستند بیابند (مانند سهمشان در اقتصاد، مصادر و مناصب اجرائی و مدیریتی، شمار نمایندگان زن پارلمان و شوراها)، این احساس محرومیت جان میگیرد. همچنین ممکن است این تقاضای جدید مربوط به ارزشهایی باشد که در جامعه پیش از این وجود نداشته است؛ مانند تقاضای مشارکت سیاسی و آزادی بیان در جامعه اقتدارگرا. ممکن است این وضعیت برای گروههای نوپدید در جامعه ایجاد شود که سهم آنان از انواع ارزشهای اجتماعی تعریف و مشخص نشده باشد؛ مانند گروههای جدیدی که بر اثر نوسازی در جامعه پدید میآیند. همینطور انتظارات افراد یک جامعه وقتی میتواند افزایش یابد که با نوع زندگی و ارزشهای جدید در گروهها یا جوامع دیگر آشنا شوند؛ مانند روستاییانی که بر اثر نفوذ وسایل ارتباط جمعی در روستاها، با زندگی شهری و امکانات آن آشنا میشوند و وضع خود را در قیاس با آنها رقتبار و تحملناپذیر ارزیابی میکنند. ایجاد انتظارات بالای ارزشی بهطور کاذب و با مقایسههای نادرست از سوی مخالفان یک نظام نیز یک روش معمول برای افزایش محرومیت نسبی و ایجاد شرایط مناسب برای خشونتهای سیاسی است. بهطور کلی عوامل مختلفی میتواند انتظارات ارزشی جامعه یا گروه خاصی را افزایش دهد و سبب فاصلهگرفتن آنها از قابلیتهای ارزشی موجود شود و به محرومیت نسبی جامعه یا گروه بینجامد.
ج. محرومیت صعودی
این نوع محرومیت درواقع الگوی تعمیمیافته دیویس است که علاوه بر ارزشهای اقتصادی، درباره ارزشهای سیاسی و اجتماعی نیز صدق میکند. این وضعیت وقتی اتفاق میافتد که «بهبود طولانیمدت و کموبیش پیوسته وضعیت ارزشی مردم»، انتظاراتی را درباره استمرار این بهبود پدید میآورد. اگر تواناییهای ارزشی پس از دورهای از بهبود ثابت بماند یا کاهش یابد، محرومیت نسبی صعودی یا پیشرونده پدیدار میشود.
چنین وضعیتی در جوامعی رخ میدهد که در حال دگرگونی و توسعه هستند و در آنها همزمان و به مدت طولانی انتظارات ارزشی و قابلیتهای ارزشی جامعه رشد میکند، ولی در مقطع خاصی انعطافناپذیری یا اشباع ساختارهای جامعه اجازه رشد بیشتر قابلیتهای ارزشی را نمیدهد. به نظر رابرت گر، محرومیت نسبی صعودی موضوع مشترک بسیاری از نظریههای قدیمی و برخی از نظریههای جدید است که پتانسیل انقلابی را ناشی از دگرگونیهای کلی اجتماعی میدانند. الگوهای سهگانه یادشده نشان میدهند از نظر رابرت گر، میزان محرومیت نسبی یا فاصله بین انتظارات و قابلیتهای ارزشی، به شکلها و علتهای متعدد افزایش مییابد و همین موضوع سبب به وجود آمدن پتانسیل خشونت سیاسی یا بهطور مشخصتر شرایط انقلابی میشود. از نظر رابرت گر، وقتی انتظارات متراکم و امیدها تباه میشوند، شورش رخ خواهد داد.
دقت در ساختار سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جامعه ایران و سازوکارهای حاکم بر آن بهصورت آشکار نشان میدهد همه صور احساس محرومیت نسبی در جامعه ایران به تمامی حضور فراگیر دارد.
3
براساس نظریه بنیادین رابرت گر، در اثر ارزشمند «چرا انسانها شورش میکنند؟» که یکی از معتبرترین تئوریهای جامعهشناسی انقلاب است، اساسا «محرومیت نسبی» عامل زایش نارضایتی است و هر نوع نارضایتی در یک روند خطی منجر به نارضایتی سیاسی میشود. تصور کنید کارمندی که بر اثر تورم فزاینده از تأمین امکانات اولیه زندگی بازمیماند، ابتدابهساکن ممکن است این امر را ناشی از شرایط اقتصادی فرض کند که توسط بازار بر او تحمیل شده است، اما در پی آن انتظار دارد دولت -یا حاکمیت- با دخالت در بازار جلوی ناترازی هزینه و درآمد او را بگیرد و آنگاه که دولت از این کار امتناع ورزد یا یارای آنجام آن را نداشته باشد، آن کارمند عامل وضع موجود را دولت میداند و نارضایتی خود را متوجه دولت میکند.
کسی که یکی از نزدیکانش بر اثر نقص فنی خودرو یا ایمننبودن جاده در تصادف کشته میشود، شاید ابتدا شرکت خودروساز یا پیمانکار جاده را عامل مصیبت خود بداند، اما اندکی بعد بیکفایتی دولت در نظارت بر خودروساز و جادهساز را عامل اصلی میداند. یا زنی که اختلاف خانوادگی منجر به تألمات روحیاش شده، آنگاه که در مراجعه به دادگاه خواهان طلاق میشود و قاضی چنین حقی را به بهانه ماده یا تبصرهای از او سلب میکند، چون قانونگذار و قاضی متعلق به نهاد حاکمیت هستند، او حاکمیت را عامل ناکامی خود میداند.
به عبارتی چون حاکمیت مسئول وضع و تنظیم تقریبا همه سازوکارهای حاکم بر جامعه است، شهروندان نوعا ناکامیهای فردی و اجتماعی را ناشی از ناکارآمدی یا فساد حاکم بر دولت میدانند. این نگرش بهویژه درباره دولتهایی که از ساختار اقتدارگرا برخوردارند و سرپنجههای دولت را علاوه بر امور عمومی حتی در امور خصوصی شهروندان مانند روابط اجتماعی، ازدواج و طلاق و فرزندآوری میتوان آشکارا دید، بسیار پررنگتر و برجستهتر است. به عبارتی، هر قدر دولتها در امور بیشتری حضور داشته و در همه امور علیالاطلاق دخالت کنند، در شرایط دشوار و بحرانی، میزان قصور و گناهشان نزد شهروندان بیشتر است. سیر حضور و دخالت سیریناپذیر دولتها در همه امور اجتماعی، اعتقادی، ایدئولوژیک، فکری، فرهنگی و حوزههای خصوصی افراد در دهههای گذشته باعث شده حاکمیت اینک بهگونهای گریزناپذیر مسئول همه چالشهای جامعه باشد. این اتفاق طی روندی پیوسته و صعودی رخ داده و اینک بهرغم بروز و ظهور نشانههای آشکار شکست آن، تداوم و تشدیدش را بهویژه در حوزههای فردی و خصوصی میتوان دید. زمانی دولتها تا پشت بام خانهها حضور مییافتند و بر آنتنهای ماهواره شهروندان حکم میراندند و اینک بهگونهای عریان تا خصوصیترین پستوهای شهروندان نفوذ کرده و بر کیفیت و کمیت بارداری و شمار فرزندان خانوادهها اعمال نظر میکنند. چنانکه به نظر میرسد دولت -حاکمیت- این شیوه حکمرانی را به عنوان یک راهبرد تغییرناپذیر و بدون بازگشت برگزیده که به همین سبب پیامدها و عکسالعملهای آن هم بیبازگشت خواهد بود.
آخرین مقالات منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.