|

از زمان غارنشینی تا دنیای ‌مدرن

هومان صدری . نقاش

از زمان غارنشینی تا دنیای ‌مدرن امروز هنر همواره به عنوان یکی از همراهان اصلی زندگی انسان با وی بوده است. هنر محصول ذهن خلاق انسان است، نوعی راه‌کار برای جبران ناتوانی‌ها، کمبودهاست و روشی شاعرانه برای نمایش درون سخت‌گیر و خشک یا درون بازیگوش و منعطف هنرمند است- در سخت‌ترین شرایط هنر به داد انسان می‌رسد. اما امروز شاهد آن هستیم که هر چه دنیا در تکنولوژی و سرمایه‌داری غرق می‌شود از هنر دورتر می‌شود هنر امروز توسط انسان‌های زیادی به دست فراموشی سپرده شده است و شکل جدیدی از آن به عنوان دست‌آویز آدم‌های خودنما به خورد قشر خاص و محدودی از افراد داده می‌شود.
گستردگی دنیای هنر و گوناگونی در تعریف مفهوم هنر برای افرادی تبدیل به فرصت سودجویی و تولید کالایی هنر شده است، کالاهایی فراوان و ارزان به اسم هنر در بازارهای امروز تولید می‌شوند، کالاهایی که هیچ ارزش زیبایی‌شناختی ندارند؛ در تجارت مصرف‌گرای بازارِآزادی با الفاظ پیچیده و ناآشنا به مردم و بخصوص به مردمی که با هنر بیگانه هستند فروخته می‌شوند. البته در این که چه چیزی هنر است و چه چیزی هنر نیست نظرات متفاوتی داده شده است اما به سادگی می‌توان فهمید که به عنوان مثال تولید انبوه نقاشی و دیوارنگاری‌های پروپاگاندایی هنر نیست، گویا بازار باید زنده بماند و هنر دست‌آویز دهان‌پرکن و متاعی پرزرق‌وبرق برای مشتری‌ست. این روندِ آشفته آسیب‌های جدی به جامعه زده است؛ انسان‌ها در برخورد با هنرهای والا و بخصوص هنرهای تجسمی احساس بیگانگی، ترس و نادانی می‌کنند؛ هنرمند این اثرهنری‌اش را از دل دردها، نیازها، لبخندها و اشک‌های مردمی درآورده است که قادر نیستند با آن ارتباط برقرار کنند و درک این واقعیت برای من سخت است. هنری که با جامعه در ارتباط نباشد، یعنی در برقراری ارتباط با مخاطب ناکام باشد به تدریج ایستا، تهی و بی‌مفهوم می‌شود، تبدیل به کالایی می‌شود که اگر شانس بیاورد با رنگ فرش و مبلمان کسی جور دربیاید و به فروش برود. امروز آدمهایی در فضاهای هنری جمع می‌شوند که به دنبال تعریف‌، تمجید و دیده شدن هستند و گویا جز خودشان مسئله‌ای در ذهن ندارند.
از طرفی تولیدکنندگان هنر از ترس شکست و برای پوشاندن کاستی‌ها و از دست ندادن جایگاهشان در اجتماع هنری، راه را بر هنرمندان دیگر می‌بندند شاید تا حدی ناخواسته باشد اما اگر هنرمند جوانی بخواهد یک اثر هنری عرضه کند با موانعی روبه‌رو می‌شود که توسط هنرمندانی ایجاد شده که در موضع قدرت قرار دارند، یعنی حمایت نمی‌کنند و هنرمندان جوان هم در این شرایط در تلاش هستند نگرش خودشان را مستقل از زدوبندها حفظ کنند و زنده نگهش دارند و این باعث فرسایش روح هنرمند می‌شود. مشخصاً کار کردن در چنین فضایی برای هنرمندان تازه‌کار بسیار سخت است چراکه غالب نمایشگاه‌ها در انحصار همان گروه‌های صاحب قدرت است.
افرادی که مفیدترین تعامل هنری‌شان با دیگران در گالری‌های باشکوه دیدن مسابقۀ فوتبال است.
من یک نقاش جوان هستم که بر سنت هنرمندان بزرگی مثل بهمن محصص، اردشیر محصص، احمد شاملو، نیما یوشیج و خیلی‌های دیگر ایستاده‌ام، وجود این هنرمندان بزرگ برای ما قوت قلب است، الگوست و تجربه کردن و ماندن و ادامه دادن در چنین فضای هنری محدودی نیاز به قوت قلب‌هایی چون این افراد دارد، چه بسا شرایطی که این هنرمندان تجربه کردند بسیار سخت‌تر و محدودتر از شرایط ما بوده است و همین بودنشان در تاریخ معاصر برای طاقت آوردن و پیش رفتن بسیار کمک کننده است. من در یازده سالگی با کشیدن کاریکاتور وارد دنیای هنر شدم، آن زمان برای یافتن سوژۀ کارهایم به مردم عادی در کوچه و خیابان نگاه می‌کردم و برای آدم‌هایی که نمی‌شناختم داستان‌پردازی می‌کردم و این کار برایم بسیار دل‌چسب و جذاب بود. بعد برای یادگیری کاریکاتور چهره در کلاس‌های استاد ظریف شرکت کردم، اما در دانشگاه رشتۀ هنر را اتخاب نکردم چون نگران آیندۀ شغلی‌ام بودم، در رشته مکانیک بیوسیستم مشغول تحصیل شدم، و در همین زمان شروع به کشیدن نقاشی کردم، دنیای نقاشی برای من بسیار شگفت‌انگیز و محرک بود و بعد فهمیدم نقاشی زبان جدیدِ من است، نقاشی یک زبان همگانی و قدرتمند است که همیشه می‌تواند حرف تازه‌ای به جهان بزند.
اما چه حرفی؟ سؤال سختی است. برای یافتن پاسخش به میان مردم رفتم دنبال قصه‌ها و داستان‌های آدمها بودم به نظرم همۀ آدم‌ها می‌توانند یک تابلوی نقاشی باشند یک پرتره و فیگور منحصربه‌فرد باشند با داستان منحصربه‌فردشان و شروع کردم به نقاشی کردنِ آدمها. به کارگرانی که در کارخانه‌ها با ماشین‌های جدید مشغول کار هستند نگاه می‌کردم و می‌کشیدمشان همانطوری که میدیدمشان، بسیار پیچیده و پر رمز و راز.
چند سال پیش برای اینکه بتوانم کارهایم را در نمایشگاه‌های شیراز به نمایش بگذارم گالری‌دارها استقبال چندانی نمی‌کردند مدت‌ها منتظر می‌ماندم و مرتب با آنها چانه می‌زدم تا فرصت نمایش نقاشی‌هایم به مردم را پیدا کنم، تا به حال پنج نمایشگاه برگزار کرده‌ام و در چند جشنواره هنری شرکت کرده‌ام و حالا کارم با گالری‌دارها آسان‌تر شده است و از کارهایم استقبال بیشتری می‌کنند اما مطمئن نیستم که این وضع پاسخگو باشد و یا حتی ثباتی داشته باشد، وقتی مردم روبه‌روی کارهای من می‌ایستند دوست دارم به جای اینکه مظلومانه و آرام بگویند «ما از هنر چیزی نمی‌فهمیم» جرئت نگاه کردن، سؤال پرسیدن، نظر دادن و حتی دخالت کردن‌-بهتر است اسمش را بگذاریم مشارکت کردن- در آثارم را پیدا کنند و این امر زمانی میسر می‌شود که فاصله‌های میان هنرمندان با خودشان و با مردم کمتر بشود، تعامل داشته باشند و از دانسته‌ها و نادانسته‌های هم وحشت نداشته باشند.

از زمان غارنشینی تا دنیای ‌مدرن امروز هنر همواره به عنوان یکی از همراهان اصلی زندگی انسان با وی بوده است. هنر محصول ذهن خلاق انسان است، نوعی راه‌کار برای جبران ناتوانی‌ها، کمبودهاست و روشی شاعرانه برای نمایش درون سخت‌گیر و خشک یا درون بازیگوش و منعطف هنرمند است- در سخت‌ترین شرایط هنر به داد انسان می‌رسد. اما امروز شاهد آن هستیم که هر چه دنیا در تکنولوژی و سرمایه‌داری غرق می‌شود از هنر دورتر می‌شود هنر امروز توسط انسان‌های زیادی به دست فراموشی سپرده شده است و شکل جدیدی از آن به عنوان دست‌آویز آدم‌های خودنما به خورد قشر خاص و محدودی از افراد داده می‌شود.
گستردگی دنیای هنر و گوناگونی در تعریف مفهوم هنر برای افرادی تبدیل به فرصت سودجویی و تولید کالایی هنر شده است، کالاهایی فراوان و ارزان به اسم هنر در بازارهای امروز تولید می‌شوند، کالاهایی که هیچ ارزش زیبایی‌شناختی ندارند؛ در تجارت مصرف‌گرای بازارِآزادی با الفاظ پیچیده و ناآشنا به مردم و بخصوص به مردمی که با هنر بیگانه هستند فروخته می‌شوند. البته در این که چه چیزی هنر است و چه چیزی هنر نیست نظرات متفاوتی داده شده است اما به سادگی می‌توان فهمید که به عنوان مثال تولید انبوه نقاشی و دیوارنگاری‌های پروپاگاندایی هنر نیست، گویا بازار باید زنده بماند و هنر دست‌آویز دهان‌پرکن و متاعی پرزرق‌وبرق برای مشتری‌ست. این روندِ آشفته آسیب‌های جدی به جامعه زده است؛ انسان‌ها در برخورد با هنرهای والا و بخصوص هنرهای تجسمی احساس بیگانگی، ترس و نادانی می‌کنند؛ هنرمند این اثرهنری‌اش را از دل دردها، نیازها، لبخندها و اشک‌های مردمی درآورده است که قادر نیستند با آن ارتباط برقرار کنند و درک این واقعیت برای من سخت است. هنری که با جامعه در ارتباط نباشد، یعنی در برقراری ارتباط با مخاطب ناکام باشد به تدریج ایستا، تهی و بی‌مفهوم می‌شود، تبدیل به کالایی می‌شود که اگر شانس بیاورد با رنگ فرش و مبلمان کسی جور دربیاید و به فروش برود. امروز آدمهایی در فضاهای هنری جمع می‌شوند که به دنبال تعریف‌، تمجید و دیده شدن هستند و گویا جز خودشان مسئله‌ای در ذهن ندارند.
از طرفی تولیدکنندگان هنر از ترس شکست و برای پوشاندن کاستی‌ها و از دست ندادن جایگاهشان در اجتماع هنری، راه را بر هنرمندان دیگر می‌بندند شاید تا حدی ناخواسته باشد اما اگر هنرمند جوانی بخواهد یک اثر هنری عرضه کند با موانعی روبه‌رو می‌شود که توسط هنرمندانی ایجاد شده که در موضع قدرت قرار دارند، یعنی حمایت نمی‌کنند و هنرمندان جوان هم در این شرایط در تلاش هستند نگرش خودشان را مستقل از زدوبندها حفظ کنند و زنده نگهش دارند و این باعث فرسایش روح هنرمند می‌شود. مشخصاً کار کردن در چنین فضایی برای هنرمندان تازه‌کار بسیار سخت است چراکه غالب نمایشگاه‌ها در انحصار همان گروه‌های صاحب قدرت است.
افرادی که مفیدترین تعامل هنری‌شان با دیگران در گالری‌های باشکوه دیدن مسابقۀ فوتبال است.
من یک نقاش جوان هستم که بر سنت هنرمندان بزرگی مثل بهمن محصص، اردشیر محصص، احمد شاملو، نیما یوشیج و خیلی‌های دیگر ایستاده‌ام، وجود این هنرمندان بزرگ برای ما قوت قلب است، الگوست و تجربه کردن و ماندن و ادامه دادن در چنین فضای هنری محدودی نیاز به قوت قلب‌هایی چون این افراد دارد، چه بسا شرایطی که این هنرمندان تجربه کردند بسیار سخت‌تر و محدودتر از شرایط ما بوده است و همین بودنشان در تاریخ معاصر برای طاقت آوردن و پیش رفتن بسیار کمک کننده است. من در یازده سالگی با کشیدن کاریکاتور وارد دنیای هنر شدم، آن زمان برای یافتن سوژۀ کارهایم به مردم عادی در کوچه و خیابان نگاه می‌کردم و برای آدم‌هایی که نمی‌شناختم داستان‌پردازی می‌کردم و این کار برایم بسیار دل‌چسب و جذاب بود. بعد برای یادگیری کاریکاتور چهره در کلاس‌های استاد ظریف شرکت کردم، اما در دانشگاه رشتۀ هنر را اتخاب نکردم چون نگران آیندۀ شغلی‌ام بودم، در رشته مکانیک بیوسیستم مشغول تحصیل شدم، و در همین زمان شروع به کشیدن نقاشی کردم، دنیای نقاشی برای من بسیار شگفت‌انگیز و محرک بود و بعد فهمیدم نقاشی زبان جدیدِ من است، نقاشی یک زبان همگانی و قدرتمند است که همیشه می‌تواند حرف تازه‌ای به جهان بزند.
اما چه حرفی؟ سؤال سختی است. برای یافتن پاسخش به میان مردم رفتم دنبال قصه‌ها و داستان‌های آدمها بودم به نظرم همۀ آدم‌ها می‌توانند یک تابلوی نقاشی باشند یک پرتره و فیگور منحصربه‌فرد باشند با داستان منحصربه‌فردشان و شروع کردم به نقاشی کردنِ آدمها. به کارگرانی که در کارخانه‌ها با ماشین‌های جدید مشغول کار هستند نگاه می‌کردم و می‌کشیدمشان همانطوری که میدیدمشان، بسیار پیچیده و پر رمز و راز.
چند سال پیش برای اینکه بتوانم کارهایم را در نمایشگاه‌های شیراز به نمایش بگذارم گالری‌دارها استقبال چندانی نمی‌کردند مدت‌ها منتظر می‌ماندم و مرتب با آنها چانه می‌زدم تا فرصت نمایش نقاشی‌هایم به مردم را پیدا کنم، تا به حال پنج نمایشگاه برگزار کرده‌ام و در چند جشنواره هنری شرکت کرده‌ام و حالا کارم با گالری‌دارها آسان‌تر شده است و از کارهایم استقبال بیشتری می‌کنند اما مطمئن نیستم که این وضع پاسخگو باشد و یا حتی ثباتی داشته باشد، وقتی مردم روبه‌روی کارهای من می‌ایستند دوست دارم به جای اینکه مظلومانه و آرام بگویند «ما از هنر چیزی نمی‌فهمیم» جرئت نگاه کردن، سؤال پرسیدن، نظر دادن و حتی دخالت کردن‌-بهتر است اسمش را بگذاریم مشارکت کردن- در آثارم را پیدا کنند و این امر زمانی میسر می‌شود که فاصله‌های میان هنرمندان با خودشان و با مردم کمتر بشود، تعامل داشته باشند و از دانسته‌ها و نادانسته‌های هم وحشت نداشته باشند.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.