دختر شهید مرتضی شریفنیا در گفتوگو با «شرق»
پدرم در«سهراه شهادت» ماند
الهام یوسفی
میگوید «از گروهانی ۷۰نفره بودند که در «سهراه مرگ» شلمچه، فقط سه، چهار نفرشان زنده ماندند و بیشترشان به شهادت رسیدند. پدر من بهترین مرگ را داشت؛ مرگی که آگاهانه بود. برای من نیز بسیار مهم است که او مجبور به رفتن نبود، آنهم در شرایطی که دو بچه کوچک داشت؛ اما باز هم رفتن را انتخاب کرد؛ چراکه شهادت را انتخاب کرده بود». آهی میکشد و بلافاصله ادامه میدهد: «پدرم را در آلبوم عکسهایش حس میکنم. با همان عکسها بزرگ شدم و زندگی کردم. بعد از چند سال پلاکش را همراه با تکههای استخوانی به ما تحویل دادند؛ مادرم پذیرفت و پیکر پدر تشییع شد». این جملات حس و حال دختر شهید مرتضی شریفنیا است که سالها در انتظار بازگشت پدر شهیدش داغ انتظار را با جان و دل لمس کرده است. او در گفتوگو با «شرق» از روزهای انتظار و حالوهوای خانوادههای شهدایی میگوید که پیکرشان پس از سه دهه هنوز شناسایی نشده است.
از پدرتان و زندگی شخصیاش برایمان بگویید.
پدرم سال 39 و در رامسر متولد شد. او فرزند سوم خانواده بود و دو خواهر و دو برادر داشت. پدرش آهنگر و مادرش خانهدار بود. پدرم در سن 21سالگی ازدواج کرد و حاصل این ازدواج دو فرزند - من و برادر کوچکم- شد. او پیش از جنگ معلم دبستان بود. جنگ که شد، داوطلبانه به جبهه رفت و در هفت یا هشت عملیات هم حضور داشت. در تاریخ 21 دی 1365 یعنی وقتی که 26 سال داشت، به شهادت رسید.
در هیچکدام از این عملیاتها صدمه ندیده بودند؟
در عملیات آزادسازی خرمشهر، از ناحیه پا تیر خورده بود که این مسئله باعث شد تا حدود یک ماه را در خانه باشد.
در یکی دیگر از عملیاتها نیز پدر دچار موج انفجار شد. مادر میگوید در آن دوره برای مدتی، پدر اصلا تحمل سروصدا را نداشت. او در آن زمان حدود یکی ماه بستری بود و اقوام و آشنایان به ملاقاتش میآمدند. وضعیت جسمانی پدر به شکلی نبود که در رختخواب دراز کشیده باشد، فقط تحمل شلوغی و سروصدا را نداشت. زمانی که آشنایان برای ملاقات او میآمدند، پدر بهسرعت دراز میکشید و وقتی مادر دلیل این کار را از او میپرسید، در جواب میگفت که آنها به یک امیدی به ملاقات من میآیند؛ پس اجازه بده تا من دراز بکشم که امیدشان ناامید نشود و نگویند او سالم است.
مادر با جبههرفتن پدر مشکلی نداشت؟
نه، اما یادم میآید گاهی به پدرم توصیه میکرد که به خاطر بچههایشان کمتر به جبهه برود. مادرم تعریف میکند که برای پدر در چند سال متوالی دفترچه ثبتنام کنکور گرفت و از او خواست ادامه تحصیل بدهد؛ اما پدر میگفت تا زمانی که جنگ تمام نشود، ادامه تحصیل نمیدهم. اولویت اصلی ما اتمام جنگ است.
مادرم با اینکه از جبههرفتن پدر خیلی راضی نبود؛ اما هر زمان که پدر به جبهه میرفت، برای او آش پشتپا میپخت. او دغدغه رفتن پدر را داشت؛ اما مانع او نمیشد. مادرم میگوید که پدرم همیشه به شوخی به او - مادرم- میگفته که آنقدر تو برای ما آش پشتپا میپزی که نمیگذاری به شهادت برسیم.
وقتی پدرتان به شهادت رسید، مادر چند سال داشتند؟
مادرم متولد سال 42 هستند. آن زمان ۲۳ سال داشت. او در آن زمان دو بچه دو و سهساله داشت که شرایط را برایش بسیار دشوار و سخت میکرد. مادرم زنی سرسخت است؛ بههمیندلیل نبود پدرم او را از پا در نیاورد. بعد از خبر شهادت پدر حدود یک سال افسرده شد. بعد از یک سال پس از شهادت پدر تصمیم گرفت که ادامه تحصیل بدهد و زندگی را بدون او بچرخاند و درحالحاضر دکترای جغرافیا دارد.
پدرتان در چه عملیاتی شهید شد؟
او در عملیات کربلای ۵ در شلمچه به شهادت رسید. در این عملیات افراد زیادی به شهادت رسیدند که خیلی از آنها تا چندین سال پیکرشان پیدا نمیشد و در خاک عراق میماند.
خبر شهادت چگونه به شما رسید؟
یک گروهان ۷۰نفره بودند که فقط سه، چهار نفر از آنها زنده مانده و اکثر آنها به شهادت میرسند. مکانی در شلمچه بود که به «سهراه مرگ» یا «سهراه شهادت» معروف بوده است. اگر کسی به آنجا میرفت، احتمال زندهبرگشتن او خیلی کم بود. گروهانی که پدر همراه آنها بود، از این مسیر عبور کردند و بههمینخاطر احتمال زندهبرگشتن آنها ضعیف بود. چون جسدی وجود نداشت، اطلاع از خبر شهادت پدر دقیق نبود؛ زیرا کسی نمیتوانست به طور قطع خبر شهادت پدر را بدهد؛ چراکه کسی ندیده بود و نشانه و شاهد عینی وجود نداشت که شهادت پدر را تأیید کند یا پلاک او را پیدا کنند. بههمینخاطر کسی نتوانست خبر شهادت پدر را به خانواده بدهد. بعد از چندین سال یک نفر آمد و تعریف کرد که دیده به شکم پدر تیر اصابت کرده و به شهادت رسیده است. تا چند سال کسی نمیدانست و خبر نداشت که داستان شهادت پدر به چه صورت بوده است؛ اما میدانستیم که به شهادت رسیده و اسیر نشده است؛ چراکه در سال ۶۷ بیشتر اسرا به ایران برگشتند؛ اما پدر من همراه آنها نبود.
پس چطور متوجه شهادت پدر شدید؟
زمانی که عملیات تمام شد، آنهایی که برنگشتند، قطعا یا شهید شده بودند یا اسیر. همرزم و دوستانشان با توجه به جایی که قرار داشتند، با قاطعیت میگفتند که بقیه به شهادت رسیدند. بعد از چندین سال که اسرا برگشتند، معلوم شد که واقعا این اتفاق افتاده؛ چراکه پدر من جزء آنها نبود. بعد از چندین سال پلاک پدر را همراه با تکههای استخوانی به ما تحویل دادند.
از حس و حال مادر، زمانی که خبر شهادت همسرشان را شنیدند، بگویید.
آخرینباری که پدر قرار بود به جبهه برود، شب قبلش مادر خوابی میبینند و در این خواب پدر را میبینند که یک سربند بسته و روی آن با خطی که از آن نور ساطع میشود، نوشته شده «شهید شد». بعد از این خواب بود که پدر رفت و هیچوقت بازنگشت.
وقتی پدر به شهادت رسیدند، شما چند سال داشتید؟
من سهسالونیم داشتم و برادرم دوساله بود. مادرم همیشه تعریف میکند که پدر خیلی فرد آرامی بود، برخلاف مادر که خیلی شلوغ و پرجنبوجوش است. او میگوید آخرین باری که پدر رفت و به شهادت رسید، زمان خداحافظی به شما نگاه نکرد، میگفت من اگر به اینها نگاه کنم، دیگر نمیتوانم به جبهه بروم.
چهسالی پلاک پدر به شما تحویل داده شد؟
سال 73 بود که پلاک پدر را برای ما آوردند. البته قبل از آن سه، چهار بار چند تکه استخوان میآوردند؛ میگفتند قبول کنید ولی مادر قبول نمیکرد، میگفت لااقل پلاک داشته باشید. سال 72 از سپاه زنگ زدند به ما و گفتند میخواهیم شهید شما را تشییع کنیم و با پدر شهید هم صحبت کردیم؛ همه راضی بودند؛ میخواهیم از شما نیز اجازه بگیریم. مادر گفت چه چیزی از او دارید که میخواهید تشییع کنید؛ در جواب گفتند هیچی؛ مادر در جواب گفت ما هیچی را تشییع نمیکنیم. مادرم میگفت من نمیتوانم هیچی را تشییع کنم. نمیتوانم دلم را پیش هیچی بگذارم. این موضوع دوباره در سال ۷۳ نیز اتفاق افتاد، آنها همراه پلاک چند تکه استخوان نیز آوردند و ما پذیرفتیم استخوانها حتما متعلق به پدر است چون اطراف پلاک پیدا شده بودند. مادر تعریف کردند «سه روز قبل از اینکه پلاکش را تحویل دهند، خواب دیدم که رئیس بنیاد شهید وقت آمد و زنگ خانه ما را زد. در را باز کردم در همین حین خاله من که خودش مادر شهید است، از زیر دست من وارد خانه شد. صحبتم که با رئیس بنیاد شهید تمام شد، یک لحظه برگشتم و دیدم که خاله من حدود هزار گلدان با گلهای لاله سرخ در داخل حیاط چیده است. من
گفتم این چه وضعی است این همه لاله آوردی، بعد خالهام یک گلدان متفاوت آورد و گذاشت روی پله و گفت بیا این هم تاج گل تو، ببر و در داخل خانه بگذار». صبح بیدار شدم، رفتم فرمانداری سر کار، آنجا جلسه داشتیم. فرماندار گفت قرار است سه هزار شهید را تشییع کنند؛ من آنجا متوجه موضوع شدم. وقتی برای تشییع همان گروه تماس گرفتند، مادر اینبار قبول کرد. آنها تعجب کردند، پرسیدند چطور راضی شدید، مادر گفت خبرش از قبل به ما رسید.
از پیداشدن پلاک پدر خوشحال شدید یا منتظر بازگشت او به خانه بودید؟
من آن زمان ۱۲ساله بودم و درک خاصی از این قضیه نداشتم. ولی مادر از اینکه هر بار یک مشت استخوان میآوردند و میگفتند این همسر شماست، اصلا راضی نبود اما در نهایت وقتی پلاک پدر را آوردند، قبول کرد.
در چندسالگی واقعا نبود پدر را حس کردید و دلتنگ شدید؟
مادرم تعریف میکند که تا مدت زیادی پس از شهادت پدرم بیتاب بودم. من پدر را در آلبوم عکسهایمان حس میکنم. در واقع با همان آلبوم عکسها بزرگ شدم و زندگی کردم؛ بههمیندلیل هم دیگر خیلی احساس دلتنگی نمیکردم. چون پدرم از اول نبود؛ برای ما جا افتاده بود و باعث میشد دلتنگی نکنم. وقتی بزرگتر شدم، دلتنگی را بیشتر درک کردم و فهمیدم.
چه زمانهایی دلتنگ پدر میشوید و آرزو ميکنید ای کاش پدر الان حضور داشت؟
پیش آمده که مشکلی داشته باشم؛ البته به این فکر نکردهام که اگر پدر بود، میتوانست آن را حل کند چراکه فکر میکردم شاید اگر او هم بود، نمیتوانست حل کند؛ اما پیش آمده که بگویم ای کاش الان به من نگاه میکرد یا حتی ارتباط روحی با هم داشتیم.
از برادرتان بگویید.
او خیلی بچه بود و اصلا چیزی به یاد ندارد. مادر همیشه به من میگوید خیلی از حرکاتت شبیه پدر است. من از این صحبتها خوشم میآید و خوشحال میشوم؛ البته برادرم راضی نیست و دوست دارد او بیشتر شبیه پدر باشد. این حرفها بهگونهای باعث میشود ما وجود پدر را حس کنیم یعنی اینطور نیست که او را فراموش کرده باشیم.
تا به حال شده شاهد دلتنگی و گریه مادر باشید؟
من تا به حال ندیدهام.
هر چند وقت یک بار سر مزار پدر میروید؟
سالی یکی، دو بار، چون خیلی وابستگی ندارم شاید به این دلیل است که واقعا جنازه پدر آنجا نیست؛ شاید اگر بود بیشتر میرفتم.
تا به حال شلمچه رفتهاید؟
یک بار؛ در شلمچه به خیلی چیزها فکر کردم؛ اینکه پدر اینجا بودند، راه رفته و جنگیده است.
در شلمچه حس قویتری دارید یا زمانی که سر مزارشان میروید؟
شاید چون آنجا یک بار رفتم و برای من تازگی داشته حسم قویتر بوده است و حس میکردم آنجا به واقعیت ماجرا نزدیکتر است. رامسر برای من ارزشش در حد یادبود است. واقعا نمیدانم آن استخوانها متعلق به پدر من هست یا نه.
میگوید «از گروهانی ۷۰نفره بودند که در «سهراه مرگ» شلمچه، فقط سه، چهار نفرشان زنده ماندند و بیشترشان به شهادت رسیدند. پدر من بهترین مرگ را داشت؛ مرگی که آگاهانه بود. برای من نیز بسیار مهم است که او مجبور به رفتن نبود، آنهم در شرایطی که دو بچه کوچک داشت؛ اما باز هم رفتن را انتخاب کرد؛ چراکه شهادت را انتخاب کرده بود». آهی میکشد و بلافاصله ادامه میدهد: «پدرم را در آلبوم عکسهایش حس میکنم. با همان عکسها بزرگ شدم و زندگی کردم. بعد از چند سال پلاکش را همراه با تکههای استخوانی به ما تحویل دادند؛ مادرم پذیرفت و پیکر پدر تشییع شد». این جملات حس و حال دختر شهید مرتضی شریفنیا است که سالها در انتظار بازگشت پدر شهیدش داغ انتظار را با جان و دل لمس کرده است. او در گفتوگو با «شرق» از روزهای انتظار و حالوهوای خانوادههای شهدایی میگوید که پیکرشان پس از سه دهه هنوز شناسایی نشده است.
از پدرتان و زندگی شخصیاش برایمان بگویید.
پدرم سال 39 و در رامسر متولد شد. او فرزند سوم خانواده بود و دو خواهر و دو برادر داشت. پدرش آهنگر و مادرش خانهدار بود. پدرم در سن 21سالگی ازدواج کرد و حاصل این ازدواج دو فرزند - من و برادر کوچکم- شد. او پیش از جنگ معلم دبستان بود. جنگ که شد، داوطلبانه به جبهه رفت و در هفت یا هشت عملیات هم حضور داشت. در تاریخ 21 دی 1365 یعنی وقتی که 26 سال داشت، به شهادت رسید.
در هیچکدام از این عملیاتها صدمه ندیده بودند؟
در عملیات آزادسازی خرمشهر، از ناحیه پا تیر خورده بود که این مسئله باعث شد تا حدود یک ماه را در خانه باشد.
در یکی دیگر از عملیاتها نیز پدر دچار موج انفجار شد. مادر میگوید در آن دوره برای مدتی، پدر اصلا تحمل سروصدا را نداشت. او در آن زمان حدود یکی ماه بستری بود و اقوام و آشنایان به ملاقاتش میآمدند. وضعیت جسمانی پدر به شکلی نبود که در رختخواب دراز کشیده باشد، فقط تحمل شلوغی و سروصدا را نداشت. زمانی که آشنایان برای ملاقات او میآمدند، پدر بهسرعت دراز میکشید و وقتی مادر دلیل این کار را از او میپرسید، در جواب میگفت که آنها به یک امیدی به ملاقات من میآیند؛ پس اجازه بده تا من دراز بکشم که امیدشان ناامید نشود و نگویند او سالم است.
مادر با جبههرفتن پدر مشکلی نداشت؟
نه، اما یادم میآید گاهی به پدرم توصیه میکرد که به خاطر بچههایشان کمتر به جبهه برود. مادرم تعریف میکند که برای پدر در چند سال متوالی دفترچه ثبتنام کنکور گرفت و از او خواست ادامه تحصیل بدهد؛ اما پدر میگفت تا زمانی که جنگ تمام نشود، ادامه تحصیل نمیدهم. اولویت اصلی ما اتمام جنگ است.
مادرم با اینکه از جبههرفتن پدر خیلی راضی نبود؛ اما هر زمان که پدر به جبهه میرفت، برای او آش پشتپا میپخت. او دغدغه رفتن پدر را داشت؛ اما مانع او نمیشد. مادرم میگوید که پدرم همیشه به شوخی به او - مادرم- میگفته که آنقدر تو برای ما آش پشتپا میپزی که نمیگذاری به شهادت برسیم.
وقتی پدرتان به شهادت رسید، مادر چند سال داشتند؟
مادرم متولد سال 42 هستند. آن زمان ۲۳ سال داشت. او در آن زمان دو بچه دو و سهساله داشت که شرایط را برایش بسیار دشوار و سخت میکرد. مادرم زنی سرسخت است؛ بههمیندلیل نبود پدرم او را از پا در نیاورد. بعد از خبر شهادت پدر حدود یک سال افسرده شد. بعد از یک سال پس از شهادت پدر تصمیم گرفت که ادامه تحصیل بدهد و زندگی را بدون او بچرخاند و درحالحاضر دکترای جغرافیا دارد.
پدرتان در چه عملیاتی شهید شد؟
او در عملیات کربلای ۵ در شلمچه به شهادت رسید. در این عملیات افراد زیادی به شهادت رسیدند که خیلی از آنها تا چندین سال پیکرشان پیدا نمیشد و در خاک عراق میماند.
خبر شهادت چگونه به شما رسید؟
یک گروهان ۷۰نفره بودند که فقط سه، چهار نفر از آنها زنده مانده و اکثر آنها به شهادت میرسند. مکانی در شلمچه بود که به «سهراه مرگ» یا «سهراه شهادت» معروف بوده است. اگر کسی به آنجا میرفت، احتمال زندهبرگشتن او خیلی کم بود. گروهانی که پدر همراه آنها بود، از این مسیر عبور کردند و بههمینخاطر احتمال زندهبرگشتن آنها ضعیف بود. چون جسدی وجود نداشت، اطلاع از خبر شهادت پدر دقیق نبود؛ زیرا کسی نمیتوانست به طور قطع خبر شهادت پدر را بدهد؛ چراکه کسی ندیده بود و نشانه و شاهد عینی وجود نداشت که شهادت پدر را تأیید کند یا پلاک او را پیدا کنند. بههمینخاطر کسی نتوانست خبر شهادت پدر را به خانواده بدهد. بعد از چندین سال یک نفر آمد و تعریف کرد که دیده به شکم پدر تیر اصابت کرده و به شهادت رسیده است. تا چند سال کسی نمیدانست و خبر نداشت که داستان شهادت پدر به چه صورت بوده است؛ اما میدانستیم که به شهادت رسیده و اسیر نشده است؛ چراکه در سال ۶۷ بیشتر اسرا به ایران برگشتند؛ اما پدر من همراه آنها نبود.
پس چطور متوجه شهادت پدر شدید؟
زمانی که عملیات تمام شد، آنهایی که برنگشتند، قطعا یا شهید شده بودند یا اسیر. همرزم و دوستانشان با توجه به جایی که قرار داشتند، با قاطعیت میگفتند که بقیه به شهادت رسیدند. بعد از چندین سال که اسرا برگشتند، معلوم شد که واقعا این اتفاق افتاده؛ چراکه پدر من جزء آنها نبود. بعد از چندین سال پلاک پدر را همراه با تکههای استخوانی به ما تحویل دادند.
از حس و حال مادر، زمانی که خبر شهادت همسرشان را شنیدند، بگویید.
آخرینباری که پدر قرار بود به جبهه برود، شب قبلش مادر خوابی میبینند و در این خواب پدر را میبینند که یک سربند بسته و روی آن با خطی که از آن نور ساطع میشود، نوشته شده «شهید شد». بعد از این خواب بود که پدر رفت و هیچوقت بازنگشت.
وقتی پدر به شهادت رسیدند، شما چند سال داشتید؟
من سهسالونیم داشتم و برادرم دوساله بود. مادرم همیشه تعریف میکند که پدر خیلی فرد آرامی بود، برخلاف مادر که خیلی شلوغ و پرجنبوجوش است. او میگوید آخرین باری که پدر رفت و به شهادت رسید، زمان خداحافظی به شما نگاه نکرد، میگفت من اگر به اینها نگاه کنم، دیگر نمیتوانم به جبهه بروم.
چهسالی پلاک پدر به شما تحویل داده شد؟
سال 73 بود که پلاک پدر را برای ما آوردند. البته قبل از آن سه، چهار بار چند تکه استخوان میآوردند؛ میگفتند قبول کنید ولی مادر قبول نمیکرد، میگفت لااقل پلاک داشته باشید. سال 72 از سپاه زنگ زدند به ما و گفتند میخواهیم شهید شما را تشییع کنیم و با پدر شهید هم صحبت کردیم؛ همه راضی بودند؛ میخواهیم از شما نیز اجازه بگیریم. مادر گفت چه چیزی از او دارید که میخواهید تشییع کنید؛ در جواب گفتند هیچی؛ مادر در جواب گفت ما هیچی را تشییع نمیکنیم. مادرم میگفت من نمیتوانم هیچی را تشییع کنم. نمیتوانم دلم را پیش هیچی بگذارم. این موضوع دوباره در سال ۷۳ نیز اتفاق افتاد، آنها همراه پلاک چند تکه استخوان نیز آوردند و ما پذیرفتیم استخوانها حتما متعلق به پدر است چون اطراف پلاک پیدا شده بودند. مادر تعریف کردند «سه روز قبل از اینکه پلاکش را تحویل دهند، خواب دیدم که رئیس بنیاد شهید وقت آمد و زنگ خانه ما را زد. در را باز کردم در همین حین خاله من که خودش مادر شهید است، از زیر دست من وارد خانه شد. صحبتم که با رئیس بنیاد شهید تمام شد، یک لحظه برگشتم و دیدم که خاله من حدود هزار گلدان با گلهای لاله سرخ در داخل حیاط چیده است. من
گفتم این چه وضعی است این همه لاله آوردی، بعد خالهام یک گلدان متفاوت آورد و گذاشت روی پله و گفت بیا این هم تاج گل تو، ببر و در داخل خانه بگذار». صبح بیدار شدم، رفتم فرمانداری سر کار، آنجا جلسه داشتیم. فرماندار گفت قرار است سه هزار شهید را تشییع کنند؛ من آنجا متوجه موضوع شدم. وقتی برای تشییع همان گروه تماس گرفتند، مادر اینبار قبول کرد. آنها تعجب کردند، پرسیدند چطور راضی شدید، مادر گفت خبرش از قبل به ما رسید.
از پیداشدن پلاک پدر خوشحال شدید یا منتظر بازگشت او به خانه بودید؟
من آن زمان ۱۲ساله بودم و درک خاصی از این قضیه نداشتم. ولی مادر از اینکه هر بار یک مشت استخوان میآوردند و میگفتند این همسر شماست، اصلا راضی نبود اما در نهایت وقتی پلاک پدر را آوردند، قبول کرد.
در چندسالگی واقعا نبود پدر را حس کردید و دلتنگ شدید؟
مادرم تعریف میکند که تا مدت زیادی پس از شهادت پدرم بیتاب بودم. من پدر را در آلبوم عکسهایمان حس میکنم. در واقع با همان آلبوم عکسها بزرگ شدم و زندگی کردم؛ بههمیندلیل هم دیگر خیلی احساس دلتنگی نمیکردم. چون پدرم از اول نبود؛ برای ما جا افتاده بود و باعث میشد دلتنگی نکنم. وقتی بزرگتر شدم، دلتنگی را بیشتر درک کردم و فهمیدم.
چه زمانهایی دلتنگ پدر میشوید و آرزو ميکنید ای کاش پدر الان حضور داشت؟
پیش آمده که مشکلی داشته باشم؛ البته به این فکر نکردهام که اگر پدر بود، میتوانست آن را حل کند چراکه فکر میکردم شاید اگر او هم بود، نمیتوانست حل کند؛ اما پیش آمده که بگویم ای کاش الان به من نگاه میکرد یا حتی ارتباط روحی با هم داشتیم.
از برادرتان بگویید.
او خیلی بچه بود و اصلا چیزی به یاد ندارد. مادر همیشه به من میگوید خیلی از حرکاتت شبیه پدر است. من از این صحبتها خوشم میآید و خوشحال میشوم؛ البته برادرم راضی نیست و دوست دارد او بیشتر شبیه پدر باشد. این حرفها بهگونهای باعث میشود ما وجود پدر را حس کنیم یعنی اینطور نیست که او را فراموش کرده باشیم.
تا به حال شده شاهد دلتنگی و گریه مادر باشید؟
من تا به حال ندیدهام.
هر چند وقت یک بار سر مزار پدر میروید؟
سالی یکی، دو بار، چون خیلی وابستگی ندارم شاید به این دلیل است که واقعا جنازه پدر آنجا نیست؛ شاید اگر بود بیشتر میرفتم.
تا به حال شلمچه رفتهاید؟
یک بار؛ در شلمچه به خیلی چیزها فکر کردم؛ اینکه پدر اینجا بودند، راه رفته و جنگیده است.
در شلمچه حس قویتری دارید یا زمانی که سر مزارشان میروید؟
شاید چون آنجا یک بار رفتم و برای من تازگی داشته حسم قویتر بوده است و حس میکردم آنجا به واقعیت ماجرا نزدیکتر است. رامسر برای من ارزشش در حد یادبود است. واقعا نمیدانم آن استخوانها متعلق به پدر من هست یا نه.