ابوالحسن نجفی: مرد آموختن و آموختن
منوچهر بدیعی
تابستان 1336، 42 سال پیش، تازه چندماهی از آشنایی من با ابوالحسن نجفی گذشته بود. هر روز ساعتی پیش از غروب آفتاب همه، یعنی ابوالحسن نجفی و بهرام صادقی و ایرج مصطفیپور و غلامرضا لبخندی (که بعدها با نام «رامین فرزاد» در نمایشهای رادیو حرف میزد) و من در کافه «پارک» اصفهان -کنار هشتبهشت در چهارباغ- جمع میشدیم، شیرقهوهای میخوردیم و مدتی میماندیم و گفتوگو میکردیم. بعد راه میافتادیم و نزدیک به دو ساعت در چهارباغ و دنبال رودخانه زایندهرود قدم میزدیم و باز هم گفتوگو میکردیم تا نزدیک ساعت 9 شب که هرکس به خانه خود میرفت. روزهای جمعه که شهر و کافه و دنبال رودخانه شلوغ بود در خانههامان میماندیم. ابوالحسن نجفی در همان سال دو بار به تهران سفر کرد، هر بار نزدیک به 10 روز. بنابراین درمجموع در تمام آن سهماهه تابستان آن گفتوگوها بیشتر از 60 روز، هر روز سه ساعت، جمعا 180 ساعت، طول نکشید. دیگران را نمیدانم اما پایههای ساختمان فکری و معنوی و حتی شیوه زندگانی من، هرچه که هست، در همین 180 ساعت ریخته شده است. با اینکه من هیچوقت در هیچ کلاس درسی شاگرد ابوالحسن نجفی نبودهام1 اما هیچوقت هم استادی برتر و بهتر از
او نداشتهام. مرادم فقط فراگرفتن روش کتابخواندن و حتی طرز تجزیه و تحلیل آدمها و نوشتهها نیست؛ آنکه جای خود دارد و بعدا در این نوشته به آن خواهم پرداخت: ابوالحسن نجفی با آموزش خود ذهن و نیروی آدمها را از عرصه اقتصاد (که هدف آن پول و ثروت است) و سیاست (که هدف آن مقام و قدرت است) بیرون میکشد و به عرصه فرهنگ میکشاند و این کار را با یک روش فرهنگی میکند نه با نصیحت خشک بیمایه که روش مکتبخانهها و دارالتأدیبها و ندامتگاههاست. نمونهای که در همان تابستان سال 1336 روی داد: تابستان 1336 چهار سال از واقعه شرمآور 28 مرداد 1332 گذشته بود. تازه دو سالی بود که همه از بهت و حیرت و شرم آن واقعه اندکاندک بیرون آمده بودیم؛ بهت و حیرت و شرم از اینکه چگونه مشتی اوباش توانستند در یک نصفه روز بنیاد نهضت استقلالطلبی و آزادیخواهی ملتی را براندازند. آن واقعه بیش از آنکه شکستی سیاسی برای ملت ایران باشد، فاجعه اخلاقی دردناک شرمآوری بود که همسنوسالهای مرا نهتنها از سیاست که از زندگی بیزار کرد. در آن تابستان کسانی که 10 سالی از من بزرگتر بودند، یعنی همسنوسالهای آقای نجفی، یا در زندان کیفر فعالیت سیاسی
شرافتمندانه خود را میچشیدند یا تازه از بهت و حیرت بیرون آمده بودند و میخواستند زندگی عادی خود را شروع کنند یا، از همه بدتر، نتوانسته بودند طاقت بیاورند و دچار هزار بیماری روانی شده بودند و مدتی بود که خودکشی و اعتیاد به هرویین شروع شده بود که تا چند سال بعد، تا اوایل دهه 40، ادامه یافت و به نسل من هم سرایت کرد: در این سالها یک دوست نزدیک، سه نفر از آشنایان و دو نفر از خویشان من خود را کشتند؛ از اعتیاد بهتر است حرفی نزنیم. زنده و سالمماندن معجزه بود. خود من، در آن تابستان، تازه سه سالی بود که به یاری بهرام صادقی و به لطف ایرج پورباقر که در دبیرستان ما دبیر بود از عالم روزنامه و مجله و مطیعالدوله حجازی و حسینقلی مستعان و الکساندر دوما و ترجمههای ذبیحالله منصوری به عالم ادبیات جدی پا نهاده بودم و، مثلا، با صادق هدایت، در واقع با خودکشی صادق هدایت، آشنا شده بودم. همه میکوشیدیم تا با رشتهای از یأس هم که شده با زندگی آشتی کنیم. یک دردسر شخصی هم برای خود من پیش آمده بود: یک سال قبل از آن- در تابستان 1335- در کنکور دانشکده پزشکی دانشگاه تهران با مغز به زمین آمده بودم و از لحاظ شخصی هم کاملاً بلاتکلیف
بودم. گذشته در یک زمینه ویران اجتماعی مدفون شده بود و آینده تیرهوتار بود. درواقع روحیهام آشولاش بود و خود را برای مرگ آماده میکردم و مانند همه کسانی که سودای مرگ در سر دارند میخواستم هر چه را که بهنوعی مرا به زندگی متصل میکرد ویران کنم. ابوالحسن نجفی به من فهماند که چنین روحیهای لزوما به مرگ نمیانجامد، چهبسا به زندگی مبتذلی بینجامد که آدم در آن جز پول و مقام در فکر هیچچیز دیگر نباشد: نمیدانم در کجا خواندم که صادق هدایت داستان کوتاه «گجسته دژ» را از «گیدوموپاسان» اقتباس کرده است. همین که خواندم موضوع را با آب و تاب ضمن همان گفتوگوهای آن تابستان نقل کردم. ابوالحسن نجفی آنچه را من گمان میکردم «اصل موضوع» است، یعنی اقتباس صادق هدایت از گیدوموپاسان را، در خور بحث ندانست و گفت که داستان «گجسته دژ» از کارهای بیاهمیت صادق هدایت است و حتی اگر نوشته نمیشد به اعتبار هدایت لطمهای وارد نمیآمد. نجفی «اصل موضوع» را چیز دیگری میدانست؛ میگفت: «اصل موضوع این حالت ویرانگری و حرمتشکنی است که شما پیدا کردهاید. این حالت به نوعی خودآزاری میماند و هرکس گرفتار آن شد با شکستن حرمت کسانی که به آنان اعتقاد
دارد هر بار با خود میگوید خوب شد، های، از دست این یکی هم راحت شدم؛ حرمت تکتک کسانی را که به آنها از جهتی اعتقاد دارد در دل خود به هر بهانهای میشکند و دلش خنک میشود و گمان میکند بتشکنی کرده و به آزادی مطلق دست یافته است. اما درواقع با این کار هر بار از عالم اندیشه و فرهنگ دور میشود. در عالم اندیشه و فرهنگ با بیاعتقادی مطلق نمیتوان ماند. حتی نیچه هم که برای هیچکس حرمتی قایل نبود و به هیچکس اعتقاد نداشت، بالاخره به موجودی-خیالی یا واقعی- به نام زرتشت اعتقاد داشت. کسی که تا آنجا پیش رود که با این حرمتشکنیها دیگر به هیچکس اعتقاد نداشته باشد و به هیچکس احترام نگذارد سرانجام فقط دنبال پول و مقام خواهد رفت.» مایه شماتتی که در این سخنان بود البته مرا آزرد، نه پیش از آن و نه پس از آن شماتتی تندتر از این از ابوالحسن نجفی نشنیدم. اما با همین سخنان به طور مشخص به من حالی کرد که آنچه از همان ابتدای آشنایی مطرح کرده بود و هنوز هم مطرح میکند در عمل به چه صورتی درمیآید: ابوالحسن نجفی در زمره نسلی است که برای نخستینبار عرصه فرهنگی را عرصه مستقل از سیاست و اقتصاد دانستند و فرهنگ را سکوی پرش به مقام سیاسی
نکردند. مراد از نسل در اینجا، البته، نسل فرهنگی است نه نسل زیستشناختی. فاصله میان نسلها از لحاظ زیستشناسی 20 تا 25 سال است، یعنی فاصله سنی معمول بین پدر و مادر از یک سو و فرزندان از سوی دیگر اما از لحاظ فرهنگی فاصله میان نسلها 10 سال، یعنی فاصله سنی متوسط بین معلم و شاگرد است. بنابراین میتوان نسلهای فرهنگی را برحسب سال تولدشان در گروههای 10ساله تقسیمبندی کرد. ابوالحسن نجفی که متولد 1308 است در میان نسل متولدان 10 سال بین 1300 تا پایان 1309 قرار میگیرد که همچون هوشنگ ابتهاج، مهدی اخوانثالث، محمدعلی اسلامیندوشن، هوشنگ ایرانی، سیمین بهبهانی، عبدالله توکل، پرویز داریوش، سیمین دانشور، نجف دریابندری، مصطفی رحیمی، رضا سیدحسینی، اسماعیل سعادت و احمد شاملو، خصلت اصلی آنان این است که فرهنگ را درست در ردیف سیاست و اقتصاد عرصه فعالیت مستقلی دانستند نه سکوی پرش به مقام سیاسی. در اینجا مقصود ارزشگذاری به هیچکدام از آن عرصهها نیست که بگوییم به فرض عرصه فرهنگ ارزش بیشتری دارد تا عرصه دیگر. فقط واقعیت تاریخی را بیان میکنم که نشان میدهد پیش از آنان فعالیت در عرصه فرهنگ و روشنفکری به خودی خود ارج و قربی
نداشته بلکه مقدمهای بوده است برای رسیدن به مقام سیاسی و گاه اداری. در یکی، دو نسل فرهنگی پیش از آن کسانی مانند محمدعلی فروغی، ملکالشعرای بهار، سیدنصرالله تقوی، دکتر قاسم غنی، سیدحسن تقیزاده، محمد حجازی (مطیعالدوله) و رعدی آذرخشی که اهل فرهنگ به معنای اخص بودهاند و فعالیت ادبی و فلسفی داشتهاند این فعالیت را در ذیل فعالیت سیاسی و حتی اداری نهاده بودند و اساساً کار فرهنگی آنان مقدمهای بوده است برای کار سیاسی و اداری آنان. نسلی که نجفی جزو آنان است برای امر فرهنگی شأن مستقلی قایل بودند و از اینرو نهتنها به دنبال آن نبودهاند که فعالیت فرهنگی خود را نردبان مقام سیاسی و اداری سازند بلکه حتی وقتی به آنان پیشنهاد تصدی چنین مقامهایی میشده است آن را نمیپذیرفتهاند و این نپذیرفتن نه به آن دلیل بوده است که خواسته باشند از خود زهد و تقوای شخصی نشان دهند. این نپذیرفتن از لحاظ تأثیر اجتماعی اهمیتی بسیار بیش از زهد و تقوای فردی داشته است؛ پس از آنان عرصه فرهنگ چنان استقلالی یافت که حتی روشنفکرانی که به سیاست علاقهای داشتند آن را موضوع کار فرهنگی خود کردند نه وسیله رسیدن به مقام سیاسی و اداری.
مقدمات پدیدآمدن چنین نسلی البته از مدتها پیش فراهم شده بوده؛ صادق هدایت و نیما یوشیج که جزو روشنفکران استثنایی نسلهای پیشین بودند که فقط به کار فرهنگی دل بستند سرمشق اولیه را به دست داده بودند؛ به نحوی که بازماندگان نسل فرهنگی بعدی آنان نیز از آبروی فرهنگی خود دست شستند و دل به مقام بستند خود شرمسار بودند؛ چندان که وقتی دکتر پرویز خانلری که تا سال 1334 تنها مایه امید اهل فرهنگ بود، ناگهان مقام وزارت کشور اسدالله اعلم را پذیرفت و دانشجویان دانشکده ادبیات برای او مجلس مبارکبادی گرفتند، در آن مجلس چنین گفت: «... تهنیتی که به من میگویید تهمتی بر من است. تهمت آنکه این شغل را از معلمی برتر شمرده و آن را برای خود شأن و مقامی دانستهام. هر که مرا میشناسد میداند که چنین نیست. من بیش از 20 سال معلمی کردهام. درجات این خدمت را از آموزگاری تا استادی، یکیک پیمودهام. بهترین روزگار جوانیام در سر این کار رفته است. خوشترین یادگاری که از زندگی دارم یاد ساعاتی است که با شما گفتوگو میکردم و میدیدم که نفسم درمیگیرد و دلهای پاک شما مانند دل من از پرتو شوق و آرزو، آرزوی خدمت به ایران و شوق کوشش در راه سربلندی آن
روشن میشود». (سخن، دوره ششم، شماره چهارم، خرداد 1334) دکتر خانلری آخرین نفر از آخرین نسل روشنفکرانی بود که فرهنگ را سکوی پرش به مقام سیاسی و اداری قرار داد و با این کار خود چنان یأس و وحشتی در دل اهل فرهنگ انداخت که نسل فرهنگی بعد از او، یعنی همین نسلی که ابوالحسن نجفی جزو آن است و حتی ما که جزو نسل بعد از اینان بودیم، هرگز او را نبخشیدیم. از سوی دیگر، صحنه و پهنه فرهنگ چنان ارج یافت که توانست دستکم در ردیف عرصه سیاست و اقتصاد قرار گیرد؛ چندان که اهل فرهنگ نه از آنرو که اهل سیاست و اقتصاد را حقیر بدارند و نیز نه از آنرو که توانایی دسترسی به آن دو عرصه دیگر را نداشته باشند بلکه چون دانش و هنر را دارای شأن جداگانه مستقلی میدانستند و فعالیت در آن را فیحدذاته قانعکننده و لذتبخش مییافتند، از فعالیت سیاسی و اقتصادی دوری جستند. ابوالحسن نجفی فرد اعلای این نسل فرهنگی است و همین سبب شده است که از دو صفت اصلی فرهیختگان بیشترین بهره را داشته باشد، یعنی از پختگی و اعتدال: در بین دوستان جوانتر ابوالحسن نجفی معمول است که میگویند هرگز جوانی او را ندیدهاند؛ هرچند که شاید بیش از 30، 40 سال پیش با او آشنا
شدهاند. به عبارت دیگر میخواهند بگویند که ابوالحسن نجفی هیچگاه جوان نبوده است. احمد میرعلایی در مصاحبه با مجله «آدینه» همین نکته را به زبان آورده است. این روزها که 70 سالگی2 ابوالحسن نجفی را جشن میگیریم و دیگر باید گفت که از جوانی و میانسالی گذشته و قطعا به تعبیر متداول، به پیری رسیده است، میبینیم که نجفی پیر هم نشده است. درست است که هیچگاه جوان نبوده اما هیچگاه هم پیر نشده است. نجفی از خامی دوران جوانی لطمهای ندیده است و به سوختگی دوران پیری مبتلا نشده است. ابوالحسن نجفی همواره پخته بوده است و این پختگی از «آموختن و آموختن» برخاسته است: اینکه در عنوان این نوشته واژه «آموختن» دو بار آمده تنها به قصد تأکید نبوده است؛ یک «آموختن» به معنای یاد گرفتن است و یک «آموختن» به معنای یاددادن. ابوالحسن نجفی مرد هر دو کار است و مهم اینکه هر دو کار را در آن واحد میکند، یعنی همزمان با یاد دادن یاد میگیرد و این تنها یکی از جلوههای منش دیالکتیک ابوالحسن نجفی است. «دیالکتیک» در این معنی از حد روش میگذرد و به صورت منش درمیآید و نهتنها توانایی دیدن و فهمیدن ابعاد گوناگون واقعیتها را به آدم میدهد بلکه توانایی
جمعکردن دو سوی متضاد و مکمل هر امر و رسیدن به برآیند آنها را نیز عطا میکند. با این منش دشوارترین آرزوی بشر، که رسیدن به اعتدال باشد، برآورده میشود. در جامعه ما که افراط و تفریط و پرهیز از اعتدال به نوعی منش ملی بدل شده است، این میزان از اعتدال در حکم کیمیاست و ابوالحسن نجفی از این کیمیا بهره فراوانی دارد.
در زمستان 1335، نخستینباری که در خانه ایرج پورباقر با ابوالحسن نجفی آشنا شدیم، پس از چند دقیقه دریافتیم که در سخنگفتن راجع به مردم از رسم جاری روشنفکری آن زمان پیروی نمیکند. در آن زمان بنای روشنفکری بر رد و قبول مطلق اشخاص و آثار بود و غالبا هم اصل بر رد و نفی بود تا خلاف آن ثابت شود. اندوه و دلتنگی و یأس تلخ و کشنده حاکم بر فضای روشنفکری که دنباله روحیه پس از 28 مرداد بود همین را اقتضا میکرد و البته عاقبت آن نیز در عالم اندیشه کوتهبینی و بیحاصلی بود.
ابوالحسن نجفی در همان چند دقیقه بنای سخن را بر این نهاد که: «پس بد مطلق نباشد در جهان» و بیآنکه به این مصرع مولوی توسل جوید با بیان بیاندازه دقیق و تحلیلی و گاه دراماتیک خود و با ذکر شواهد فراوان از جهان واقعی آدمها، اعم از روشنفکران یا غیر از آنها، پرتو شاداب و نشاطآوری بر عالم و آدم انداخت و دلهای گرفته ما را باز کرد. دوستان نجفی میدانند که نخستین قوهای که هرکس در نخستین دیدار در او مییابد همین قوت تجزیه و تحلیل گفتار و رفتار و روحیات دیگران است. به قول ضیاء موحد تا پیش از آشنایی با ابوالحسن نجفی ما نمیدانستیم درباره مردم چگونه باید حرف زد و همین باعث میشد که همه را با بیحوصلگی از صفحه ذهن و دل خود پاک کنیم اما نجفی با آن سعهصدر بیاندازه و با تجربه حاصل از تماشای دقیق عالم و آدم و خواندن رمانها سرانجام به نتیجهای رسیده بود که آن را با این جمله آلبر کامو بیان میکرد: «در بلاهای سخت پدید میآید که آنچه در انسانها ستودنی است بسیار بیش از آن است که تحقیرشدنی است.» (طاعون)
نکتهای که از همان شب معلوم بود آن بود که ابوالحسن نجفی احتراز از مطلقجویی و رعایت انصاف را به سبب «مزایای اخلاقی» آنها توصیه نمیکرد بلکه میگفت که مطلقجویی و بیانصافی مانع کسب تجربه و شناخت آفاق و انفس است و در نتیجه لذت زندگی را از بین میبرد چنانکه کمالطلبی مفرط نیز خلاقیت را میکشد. این درجه انصاف و اعتدالی که نجفی در حق دیگران روا میدارد و به دیگران نیز تعلیم میدهد فضایی در پیرامونش فراهم میآورد که همه در آن احساس آزادی میکنند و چون چنین است با صداقت با او روبهرو میشوند. در برابر ابوالحسن نجفی همیشه آزادی بیان محفوظ است و همیشه میتوان صادق بود: اصراری ندارد برخلاف عقیده خود با او سخن گوییم. وقتی که دکتر محمدرضا باطنی در مجله «آدینه» بر کتاب «غلط ننویسیم» خرده گرفت و مخصوصا لحنی به کار برد که تا آن زمان هیچکس در حق نجفی به کار نبرده بود، من در اصول حق را به دکتر باطنی دادم، هرچند در یافتن پارهای مصداقها با او موافق نبودم؛ درخصوص لحن نیز معتقد بودم و هستم، که لحن هر نوشتهای امری شخصی است و به شخصی که آن لحن درباره او به کار برده شده است مربوط میشود و خوانندگان فقط حق دارند در این زمینه
اظهارنظر کنند که آیا لحن نوشته، هر قدر هم تند باشد، در خواندنیتر کردن آن تأثیر مثبت داشته است یا منفی. خوانندگان حق پاسخگویی به لحن یا ملامت نویسنده را از بابت آن ندارند هرچند حق اظهارنظر و پاسخگویی و مقابله با لحن نوشته برای طرفی که لحن متوجه اوست محفوظ میماند. این نظر را که درمجموع به سود دکتر باطنی است با آزادی تمام برای ابوالحسن نجفی شرح دادم و هرگز در او ذرهای رنجش ندیدم.
جلوه دیگری از اعتدال در ابوالحسن نجفی طرز معلمی اوست. نجفی معلم است، «آقا معلم» نیست؛ بنابراین برای معلمی به کلاس درس و تخته سیاه و گچ، از همه بالاتر، سلطه بر شاگردان، نیازی ندارد. هنری که دارد و من تقریبا در هیچکس دیگر ندیدهام آن است که میتواند به دیگران بفهماند که یادگرفتن آنقدرها هم که به نظر میرسد دشوار نیست: در همان تابستان سال 1336 اولین سؤالی که هر روز میکرد این بود که: «امروز چه خواندهاید؟» روزهای اول این سؤال برای ما که به تفنن و سر فرصت کتابی میخواندیم و اساسا خواندن را کاری هر روزه نمیدانستیم آنقدر ناآشنا بود که سکوت میکردیم و حتی نمیگفتیم چیزی نخواندهایم. نجفی هم ملامتی نمیکرد اما از تکرار هر روزه سؤال هم دست برنمیداشت تا بالاخره ما برای آنکه باری به هر جهت پاسخی داشته باشیم افتادیم به کتابخواندن منظم هر روزه. تا اینکه یک روز گفت: «شما کتاب انگلیسی نمیخوانید؟» معلوم بود با آن انگلیسی مختصری که در دبیرستان خوانده بودیم جواب این سؤال دیگر یک «نه» بسیار قاطع بود که در گفتن آن خود را حقبهجانب میدانستیم چون علتش واضح بود. آنوقت برگشت و گفت از قضا با همین پایه ضعیف هم میشود کتاب
خواند، مشکل فقط در ندانستن معنی پارهای از لغات است که آن هم لازم نیست همیشه به کتاب لغت رجوع کنید، از فحوای عبارت میتوان معنای آن را حدس زد، مگر وقتی کتاب فارسی میخوانید معنای همه لغات را میدانید؟ فردای آن روز دو کتاب از یکی از کتابفروشیهای چهارباغ خریدم که فقط نام نویسندگان آنها را میدانستم: کتاب The Possessed از داستایوسکی (که علیاصغر خبرهزاده بعدها آن را به نام «تسخیرشدگان» ترجمه کرد) و مجموعهای از رمانهای کوتاه جان استینبک. روزهای بعد این راه سنگلاخ را با آن قوت قلبی که نجفی داد بر خود آسان دیدم. 20 روز پس از آن بود که داستان «چتر» گیدوموپاسان را ترجمه کردم و دستکم میتوانم بگویم در خواندن کتاب به زبان انگلیسی راه افتادم. ابوالحسن نجفی یکی از دشوارترین کارها را که کلنجاررفتن با زبان بیگانه باشد برای من آسان کرده بود.
مهمترین موردی که نشان میدهد اعتدال ابوالحسن نجفی تا چه اندازه آگاهانه است، رویکرد او به «مدرنیته» است. نجفی ازجمله معدود کسانی است که در جامعه ما نسبت به هر چیز مدرن حساسیت دارند، یعنی صاحب قوهای است که در زبان فرانسه به آن
Sensibilite moderne میگویند و من نمیتوانم واژه مناسبی در فارسی برای آن پیدا کنم. باز هم در همان تابستان 1336 ابوالحسن نجفی روزهایی را در تهران و اصفهان به تنظیم و نوشتن فصل سوررئالیسم کتاب «مکتبهای ادبی»- اثر رضا سیدحسینی- گذراند و وقتی از این کار فارغ شد چنان با سوررئالیسم اخت شده بود که ما همه قدری شگفتزده شده بودیم. اما وقتی آنچه را نوشته بود خواندیم درجه اعتدال او را دریافتیم. درواقع اعتدال آگاهانه به دست نمیآید مگر آنکه آدم به هر دو طرف افراط و تفریط آگاه باشد و چهبسا در هر دو طرف هم توانا باشد. ابوالحسن نجفی هم با طرف افراط در «مدرنیته» که تظاهر به تجدد و اسنوبیسم باشد آشناست و هم به طرف تفریط آن که کهنهپرستی باشد. با این همه، ابوالحسن نجفی حتی امروز در همین سن و سال هر چیز تازهای را میخواند و میبیند و در تمام چهل و چند سال گذشته آثار هر نویسنده مدرنی را خوانده و به آشنایان خود معرفی کرده است. ولی هرگز اسیر مدرنیته نشده و به اشتباه نیفتاده است و از اینرو میبینیم که آنچه را ترجمه کرده است مانند آثار سارتر و کامو و رمان عظیم «خانواده تیبو» اثر روژه مارتن دوگار در نقطه اعتدال ادبیات مدرن
فرانسه است که کاملا در قالب نثر معیار مترجم جای گرفته است.
آنچه نوشتم در باب معلمی نجفی بود که هرکس با او سروکار داشته باشد از آن بهره برمیگیرد و بدین معنی جنبه عمومی و همگانی دارد و دانستن و توجه به آن برای همه مفید و آموزنده است. جنبه دیگر رابطه با ابوالحسن نجفی دوستی با اوست که از جانب او همواره پایدار و محکم است و تصور اینکه ابوالحسن نجفی در این دنیا هست و دوست آدم است در این جهان وحشتزای پرآشوب مایه قوت قلب و آرامش درون است. در این باب بیش از این نمیتوانم تفصیل بدهم: گزاردن حق معلمی و دوستی ابوالحسن نجفی از توان من بیرون است.
پینوشتها:
1. اندکی پس از نوشتن این نوشته شاگرد کلاس درس عروض ایشان در مرکز نشر دانشگاهی بودم.
2. این متن در آبان 1378 نوشته شد، برای جشننامه ابوالحسن نجفی، که قرار بود بهمناسبت 70 سالگی ایشان منتشر شود و بهدلایلی در جشننامه منتشر نشد.
2. .
تابستان 1336، 42 سال پیش، تازه چندماهی از آشنایی من با ابوالحسن نجفی گذشته بود. هر روز ساعتی پیش از غروب آفتاب همه، یعنی ابوالحسن نجفی و بهرام صادقی و ایرج مصطفیپور و غلامرضا لبخندی (که بعدها با نام «رامین فرزاد» در نمایشهای رادیو حرف میزد) و من در کافه «پارک» اصفهان -کنار هشتبهشت در چهارباغ- جمع میشدیم، شیرقهوهای میخوردیم و مدتی میماندیم و گفتوگو میکردیم. بعد راه میافتادیم و نزدیک به دو ساعت در چهارباغ و دنبال رودخانه زایندهرود قدم میزدیم و باز هم گفتوگو میکردیم تا نزدیک ساعت 9 شب که هرکس به خانه خود میرفت. روزهای جمعه که شهر و کافه و دنبال رودخانه شلوغ بود در خانههامان میماندیم. ابوالحسن نجفی در همان سال دو بار به تهران سفر کرد، هر بار نزدیک به 10 روز. بنابراین درمجموع در تمام آن سهماهه تابستان آن گفتوگوها بیشتر از 60 روز، هر روز سه ساعت، جمعا 180 ساعت، طول نکشید. دیگران را نمیدانم اما پایههای ساختمان فکری و معنوی و حتی شیوه زندگانی من، هرچه که هست، در همین 180 ساعت ریخته شده است. با اینکه من هیچوقت در هیچ کلاس درسی شاگرد ابوالحسن نجفی نبودهام1 اما هیچوقت هم استادی برتر و بهتر از
او نداشتهام. مرادم فقط فراگرفتن روش کتابخواندن و حتی طرز تجزیه و تحلیل آدمها و نوشتهها نیست؛ آنکه جای خود دارد و بعدا در این نوشته به آن خواهم پرداخت: ابوالحسن نجفی با آموزش خود ذهن و نیروی آدمها را از عرصه اقتصاد (که هدف آن پول و ثروت است) و سیاست (که هدف آن مقام و قدرت است) بیرون میکشد و به عرصه فرهنگ میکشاند و این کار را با یک روش فرهنگی میکند نه با نصیحت خشک بیمایه که روش مکتبخانهها و دارالتأدیبها و ندامتگاههاست. نمونهای که در همان تابستان سال 1336 روی داد: تابستان 1336 چهار سال از واقعه شرمآور 28 مرداد 1332 گذشته بود. تازه دو سالی بود که همه از بهت و حیرت و شرم آن واقعه اندکاندک بیرون آمده بودیم؛ بهت و حیرت و شرم از اینکه چگونه مشتی اوباش توانستند در یک نصفه روز بنیاد نهضت استقلالطلبی و آزادیخواهی ملتی را براندازند. آن واقعه بیش از آنکه شکستی سیاسی برای ملت ایران باشد، فاجعه اخلاقی دردناک شرمآوری بود که همسنوسالهای مرا نهتنها از سیاست که از زندگی بیزار کرد. در آن تابستان کسانی که 10 سالی از من بزرگتر بودند، یعنی همسنوسالهای آقای نجفی، یا در زندان کیفر فعالیت سیاسی
شرافتمندانه خود را میچشیدند یا تازه از بهت و حیرت بیرون آمده بودند و میخواستند زندگی عادی خود را شروع کنند یا، از همه بدتر، نتوانسته بودند طاقت بیاورند و دچار هزار بیماری روانی شده بودند و مدتی بود که خودکشی و اعتیاد به هرویین شروع شده بود که تا چند سال بعد، تا اوایل دهه 40، ادامه یافت و به نسل من هم سرایت کرد: در این سالها یک دوست نزدیک، سه نفر از آشنایان و دو نفر از خویشان من خود را کشتند؛ از اعتیاد بهتر است حرفی نزنیم. زنده و سالمماندن معجزه بود. خود من، در آن تابستان، تازه سه سالی بود که به یاری بهرام صادقی و به لطف ایرج پورباقر که در دبیرستان ما دبیر بود از عالم روزنامه و مجله و مطیعالدوله حجازی و حسینقلی مستعان و الکساندر دوما و ترجمههای ذبیحالله منصوری به عالم ادبیات جدی پا نهاده بودم و، مثلا، با صادق هدایت، در واقع با خودکشی صادق هدایت، آشنا شده بودم. همه میکوشیدیم تا با رشتهای از یأس هم که شده با زندگی آشتی کنیم. یک دردسر شخصی هم برای خود من پیش آمده بود: یک سال قبل از آن- در تابستان 1335- در کنکور دانشکده پزشکی دانشگاه تهران با مغز به زمین آمده بودم و از لحاظ شخصی هم کاملاً بلاتکلیف
بودم. گذشته در یک زمینه ویران اجتماعی مدفون شده بود و آینده تیرهوتار بود. درواقع روحیهام آشولاش بود و خود را برای مرگ آماده میکردم و مانند همه کسانی که سودای مرگ در سر دارند میخواستم هر چه را که بهنوعی مرا به زندگی متصل میکرد ویران کنم. ابوالحسن نجفی به من فهماند که چنین روحیهای لزوما به مرگ نمیانجامد، چهبسا به زندگی مبتذلی بینجامد که آدم در آن جز پول و مقام در فکر هیچچیز دیگر نباشد: نمیدانم در کجا خواندم که صادق هدایت داستان کوتاه «گجسته دژ» را از «گیدوموپاسان» اقتباس کرده است. همین که خواندم موضوع را با آب و تاب ضمن همان گفتوگوهای آن تابستان نقل کردم. ابوالحسن نجفی آنچه را من گمان میکردم «اصل موضوع» است، یعنی اقتباس صادق هدایت از گیدوموپاسان را، در خور بحث ندانست و گفت که داستان «گجسته دژ» از کارهای بیاهمیت صادق هدایت است و حتی اگر نوشته نمیشد به اعتبار هدایت لطمهای وارد نمیآمد. نجفی «اصل موضوع» را چیز دیگری میدانست؛ میگفت: «اصل موضوع این حالت ویرانگری و حرمتشکنی است که شما پیدا کردهاید. این حالت به نوعی خودآزاری میماند و هرکس گرفتار آن شد با شکستن حرمت کسانی که به آنان اعتقاد
دارد هر بار با خود میگوید خوب شد، های، از دست این یکی هم راحت شدم؛ حرمت تکتک کسانی را که به آنها از جهتی اعتقاد دارد در دل خود به هر بهانهای میشکند و دلش خنک میشود و گمان میکند بتشکنی کرده و به آزادی مطلق دست یافته است. اما درواقع با این کار هر بار از عالم اندیشه و فرهنگ دور میشود. در عالم اندیشه و فرهنگ با بیاعتقادی مطلق نمیتوان ماند. حتی نیچه هم که برای هیچکس حرمتی قایل نبود و به هیچکس اعتقاد نداشت، بالاخره به موجودی-خیالی یا واقعی- به نام زرتشت اعتقاد داشت. کسی که تا آنجا پیش رود که با این حرمتشکنیها دیگر به هیچکس اعتقاد نداشته باشد و به هیچکس احترام نگذارد سرانجام فقط دنبال پول و مقام خواهد رفت.» مایه شماتتی که در این سخنان بود البته مرا آزرد، نه پیش از آن و نه پس از آن شماتتی تندتر از این از ابوالحسن نجفی نشنیدم. اما با همین سخنان به طور مشخص به من حالی کرد که آنچه از همان ابتدای آشنایی مطرح کرده بود و هنوز هم مطرح میکند در عمل به چه صورتی درمیآید: ابوالحسن نجفی در زمره نسلی است که برای نخستینبار عرصه فرهنگی را عرصه مستقل از سیاست و اقتصاد دانستند و فرهنگ را سکوی پرش به مقام سیاسی
نکردند. مراد از نسل در اینجا، البته، نسل فرهنگی است نه نسل زیستشناختی. فاصله میان نسلها از لحاظ زیستشناسی 20 تا 25 سال است، یعنی فاصله سنی معمول بین پدر و مادر از یک سو و فرزندان از سوی دیگر اما از لحاظ فرهنگی فاصله میان نسلها 10 سال، یعنی فاصله سنی متوسط بین معلم و شاگرد است. بنابراین میتوان نسلهای فرهنگی را برحسب سال تولدشان در گروههای 10ساله تقسیمبندی کرد. ابوالحسن نجفی که متولد 1308 است در میان نسل متولدان 10 سال بین 1300 تا پایان 1309 قرار میگیرد که همچون هوشنگ ابتهاج، مهدی اخوانثالث، محمدعلی اسلامیندوشن، هوشنگ ایرانی، سیمین بهبهانی، عبدالله توکل، پرویز داریوش، سیمین دانشور، نجف دریابندری، مصطفی رحیمی، رضا سیدحسینی، اسماعیل سعادت و احمد شاملو، خصلت اصلی آنان این است که فرهنگ را درست در ردیف سیاست و اقتصاد عرصه فعالیت مستقلی دانستند نه سکوی پرش به مقام سیاسی. در اینجا مقصود ارزشگذاری به هیچکدام از آن عرصهها نیست که بگوییم به فرض عرصه فرهنگ ارزش بیشتری دارد تا عرصه دیگر. فقط واقعیت تاریخی را بیان میکنم که نشان میدهد پیش از آنان فعالیت در عرصه فرهنگ و روشنفکری به خودی خود ارج و قربی
نداشته بلکه مقدمهای بوده است برای رسیدن به مقام سیاسی و گاه اداری. در یکی، دو نسل فرهنگی پیش از آن کسانی مانند محمدعلی فروغی، ملکالشعرای بهار، سیدنصرالله تقوی، دکتر قاسم غنی، سیدحسن تقیزاده، محمد حجازی (مطیعالدوله) و رعدی آذرخشی که اهل فرهنگ به معنای اخص بودهاند و فعالیت ادبی و فلسفی داشتهاند این فعالیت را در ذیل فعالیت سیاسی و حتی اداری نهاده بودند و اساساً کار فرهنگی آنان مقدمهای بوده است برای کار سیاسی و اداری آنان. نسلی که نجفی جزو آنان است برای امر فرهنگی شأن مستقلی قایل بودند و از اینرو نهتنها به دنبال آن نبودهاند که فعالیت فرهنگی خود را نردبان مقام سیاسی و اداری سازند بلکه حتی وقتی به آنان پیشنهاد تصدی چنین مقامهایی میشده است آن را نمیپذیرفتهاند و این نپذیرفتن نه به آن دلیل بوده است که خواسته باشند از خود زهد و تقوای شخصی نشان دهند. این نپذیرفتن از لحاظ تأثیر اجتماعی اهمیتی بسیار بیش از زهد و تقوای فردی داشته است؛ پس از آنان عرصه فرهنگ چنان استقلالی یافت که حتی روشنفکرانی که به سیاست علاقهای داشتند آن را موضوع کار فرهنگی خود کردند نه وسیله رسیدن به مقام سیاسی و اداری.
مقدمات پدیدآمدن چنین نسلی البته از مدتها پیش فراهم شده بوده؛ صادق هدایت و نیما یوشیج که جزو روشنفکران استثنایی نسلهای پیشین بودند که فقط به کار فرهنگی دل بستند سرمشق اولیه را به دست داده بودند؛ به نحوی که بازماندگان نسل فرهنگی بعدی آنان نیز از آبروی فرهنگی خود دست شستند و دل به مقام بستند خود شرمسار بودند؛ چندان که وقتی دکتر پرویز خانلری که تا سال 1334 تنها مایه امید اهل فرهنگ بود، ناگهان مقام وزارت کشور اسدالله اعلم را پذیرفت و دانشجویان دانشکده ادبیات برای او مجلس مبارکبادی گرفتند، در آن مجلس چنین گفت: «... تهنیتی که به من میگویید تهمتی بر من است. تهمت آنکه این شغل را از معلمی برتر شمرده و آن را برای خود شأن و مقامی دانستهام. هر که مرا میشناسد میداند که چنین نیست. من بیش از 20 سال معلمی کردهام. درجات این خدمت را از آموزگاری تا استادی، یکیک پیمودهام. بهترین روزگار جوانیام در سر این کار رفته است. خوشترین یادگاری که از زندگی دارم یاد ساعاتی است که با شما گفتوگو میکردم و میدیدم که نفسم درمیگیرد و دلهای پاک شما مانند دل من از پرتو شوق و آرزو، آرزوی خدمت به ایران و شوق کوشش در راه سربلندی آن
روشن میشود». (سخن، دوره ششم، شماره چهارم، خرداد 1334) دکتر خانلری آخرین نفر از آخرین نسل روشنفکرانی بود که فرهنگ را سکوی پرش به مقام سیاسی و اداری قرار داد و با این کار خود چنان یأس و وحشتی در دل اهل فرهنگ انداخت که نسل فرهنگی بعد از او، یعنی همین نسلی که ابوالحسن نجفی جزو آن است و حتی ما که جزو نسل بعد از اینان بودیم، هرگز او را نبخشیدیم. از سوی دیگر، صحنه و پهنه فرهنگ چنان ارج یافت که توانست دستکم در ردیف عرصه سیاست و اقتصاد قرار گیرد؛ چندان که اهل فرهنگ نه از آنرو که اهل سیاست و اقتصاد را حقیر بدارند و نیز نه از آنرو که توانایی دسترسی به آن دو عرصه دیگر را نداشته باشند بلکه چون دانش و هنر را دارای شأن جداگانه مستقلی میدانستند و فعالیت در آن را فیحدذاته قانعکننده و لذتبخش مییافتند، از فعالیت سیاسی و اقتصادی دوری جستند. ابوالحسن نجفی فرد اعلای این نسل فرهنگی است و همین سبب شده است که از دو صفت اصلی فرهیختگان بیشترین بهره را داشته باشد، یعنی از پختگی و اعتدال: در بین دوستان جوانتر ابوالحسن نجفی معمول است که میگویند هرگز جوانی او را ندیدهاند؛ هرچند که شاید بیش از 30، 40 سال پیش با او آشنا
شدهاند. به عبارت دیگر میخواهند بگویند که ابوالحسن نجفی هیچگاه جوان نبوده است. احمد میرعلایی در مصاحبه با مجله «آدینه» همین نکته را به زبان آورده است. این روزها که 70 سالگی2 ابوالحسن نجفی را جشن میگیریم و دیگر باید گفت که از جوانی و میانسالی گذشته و قطعا به تعبیر متداول، به پیری رسیده است، میبینیم که نجفی پیر هم نشده است. درست است که هیچگاه جوان نبوده اما هیچگاه هم پیر نشده است. نجفی از خامی دوران جوانی لطمهای ندیده است و به سوختگی دوران پیری مبتلا نشده است. ابوالحسن نجفی همواره پخته بوده است و این پختگی از «آموختن و آموختن» برخاسته است: اینکه در عنوان این نوشته واژه «آموختن» دو بار آمده تنها به قصد تأکید نبوده است؛ یک «آموختن» به معنای یاد گرفتن است و یک «آموختن» به معنای یاددادن. ابوالحسن نجفی مرد هر دو کار است و مهم اینکه هر دو کار را در آن واحد میکند، یعنی همزمان با یاد دادن یاد میگیرد و این تنها یکی از جلوههای منش دیالکتیک ابوالحسن نجفی است. «دیالکتیک» در این معنی از حد روش میگذرد و به صورت منش درمیآید و نهتنها توانایی دیدن و فهمیدن ابعاد گوناگون واقعیتها را به آدم میدهد بلکه توانایی
جمعکردن دو سوی متضاد و مکمل هر امر و رسیدن به برآیند آنها را نیز عطا میکند. با این منش دشوارترین آرزوی بشر، که رسیدن به اعتدال باشد، برآورده میشود. در جامعه ما که افراط و تفریط و پرهیز از اعتدال به نوعی منش ملی بدل شده است، این میزان از اعتدال در حکم کیمیاست و ابوالحسن نجفی از این کیمیا بهره فراوانی دارد.
در زمستان 1335، نخستینباری که در خانه ایرج پورباقر با ابوالحسن نجفی آشنا شدیم، پس از چند دقیقه دریافتیم که در سخنگفتن راجع به مردم از رسم جاری روشنفکری آن زمان پیروی نمیکند. در آن زمان بنای روشنفکری بر رد و قبول مطلق اشخاص و آثار بود و غالبا هم اصل بر رد و نفی بود تا خلاف آن ثابت شود. اندوه و دلتنگی و یأس تلخ و کشنده حاکم بر فضای روشنفکری که دنباله روحیه پس از 28 مرداد بود همین را اقتضا میکرد و البته عاقبت آن نیز در عالم اندیشه کوتهبینی و بیحاصلی بود.
ابوالحسن نجفی در همان چند دقیقه بنای سخن را بر این نهاد که: «پس بد مطلق نباشد در جهان» و بیآنکه به این مصرع مولوی توسل جوید با بیان بیاندازه دقیق و تحلیلی و گاه دراماتیک خود و با ذکر شواهد فراوان از جهان واقعی آدمها، اعم از روشنفکران یا غیر از آنها، پرتو شاداب و نشاطآوری بر عالم و آدم انداخت و دلهای گرفته ما را باز کرد. دوستان نجفی میدانند که نخستین قوهای که هرکس در نخستین دیدار در او مییابد همین قوت تجزیه و تحلیل گفتار و رفتار و روحیات دیگران است. به قول ضیاء موحد تا پیش از آشنایی با ابوالحسن نجفی ما نمیدانستیم درباره مردم چگونه باید حرف زد و همین باعث میشد که همه را با بیحوصلگی از صفحه ذهن و دل خود پاک کنیم اما نجفی با آن سعهصدر بیاندازه و با تجربه حاصل از تماشای دقیق عالم و آدم و خواندن رمانها سرانجام به نتیجهای رسیده بود که آن را با این جمله آلبر کامو بیان میکرد: «در بلاهای سخت پدید میآید که آنچه در انسانها ستودنی است بسیار بیش از آن است که تحقیرشدنی است.» (طاعون)
نکتهای که از همان شب معلوم بود آن بود که ابوالحسن نجفی احتراز از مطلقجویی و رعایت انصاف را به سبب «مزایای اخلاقی» آنها توصیه نمیکرد بلکه میگفت که مطلقجویی و بیانصافی مانع کسب تجربه و شناخت آفاق و انفس است و در نتیجه لذت زندگی را از بین میبرد چنانکه کمالطلبی مفرط نیز خلاقیت را میکشد. این درجه انصاف و اعتدالی که نجفی در حق دیگران روا میدارد و به دیگران نیز تعلیم میدهد فضایی در پیرامونش فراهم میآورد که همه در آن احساس آزادی میکنند و چون چنین است با صداقت با او روبهرو میشوند. در برابر ابوالحسن نجفی همیشه آزادی بیان محفوظ است و همیشه میتوان صادق بود: اصراری ندارد برخلاف عقیده خود با او سخن گوییم. وقتی که دکتر محمدرضا باطنی در مجله «آدینه» بر کتاب «غلط ننویسیم» خرده گرفت و مخصوصا لحنی به کار برد که تا آن زمان هیچکس در حق نجفی به کار نبرده بود، من در اصول حق را به دکتر باطنی دادم، هرچند در یافتن پارهای مصداقها با او موافق نبودم؛ درخصوص لحن نیز معتقد بودم و هستم، که لحن هر نوشتهای امری شخصی است و به شخصی که آن لحن درباره او به کار برده شده است مربوط میشود و خوانندگان فقط حق دارند در این زمینه
اظهارنظر کنند که آیا لحن نوشته، هر قدر هم تند باشد، در خواندنیتر کردن آن تأثیر مثبت داشته است یا منفی. خوانندگان حق پاسخگویی به لحن یا ملامت نویسنده را از بابت آن ندارند هرچند حق اظهارنظر و پاسخگویی و مقابله با لحن نوشته برای طرفی که لحن متوجه اوست محفوظ میماند. این نظر را که درمجموع به سود دکتر باطنی است با آزادی تمام برای ابوالحسن نجفی شرح دادم و هرگز در او ذرهای رنجش ندیدم.
جلوه دیگری از اعتدال در ابوالحسن نجفی طرز معلمی اوست. نجفی معلم است، «آقا معلم» نیست؛ بنابراین برای معلمی به کلاس درس و تخته سیاه و گچ، از همه بالاتر، سلطه بر شاگردان، نیازی ندارد. هنری که دارد و من تقریبا در هیچکس دیگر ندیدهام آن است که میتواند به دیگران بفهماند که یادگرفتن آنقدرها هم که به نظر میرسد دشوار نیست: در همان تابستان سال 1336 اولین سؤالی که هر روز میکرد این بود که: «امروز چه خواندهاید؟» روزهای اول این سؤال برای ما که به تفنن و سر فرصت کتابی میخواندیم و اساسا خواندن را کاری هر روزه نمیدانستیم آنقدر ناآشنا بود که سکوت میکردیم و حتی نمیگفتیم چیزی نخواندهایم. نجفی هم ملامتی نمیکرد اما از تکرار هر روزه سؤال هم دست برنمیداشت تا بالاخره ما برای آنکه باری به هر جهت پاسخی داشته باشیم افتادیم به کتابخواندن منظم هر روزه. تا اینکه یک روز گفت: «شما کتاب انگلیسی نمیخوانید؟» معلوم بود با آن انگلیسی مختصری که در دبیرستان خوانده بودیم جواب این سؤال دیگر یک «نه» بسیار قاطع بود که در گفتن آن خود را حقبهجانب میدانستیم چون علتش واضح بود. آنوقت برگشت و گفت از قضا با همین پایه ضعیف هم میشود کتاب
خواند، مشکل فقط در ندانستن معنی پارهای از لغات است که آن هم لازم نیست همیشه به کتاب لغت رجوع کنید، از فحوای عبارت میتوان معنای آن را حدس زد، مگر وقتی کتاب فارسی میخوانید معنای همه لغات را میدانید؟ فردای آن روز دو کتاب از یکی از کتابفروشیهای چهارباغ خریدم که فقط نام نویسندگان آنها را میدانستم: کتاب The Possessed از داستایوسکی (که علیاصغر خبرهزاده بعدها آن را به نام «تسخیرشدگان» ترجمه کرد) و مجموعهای از رمانهای کوتاه جان استینبک. روزهای بعد این راه سنگلاخ را با آن قوت قلبی که نجفی داد بر خود آسان دیدم. 20 روز پس از آن بود که داستان «چتر» گیدوموپاسان را ترجمه کردم و دستکم میتوانم بگویم در خواندن کتاب به زبان انگلیسی راه افتادم. ابوالحسن نجفی یکی از دشوارترین کارها را که کلنجاررفتن با زبان بیگانه باشد برای من آسان کرده بود.
مهمترین موردی که نشان میدهد اعتدال ابوالحسن نجفی تا چه اندازه آگاهانه است، رویکرد او به «مدرنیته» است. نجفی ازجمله معدود کسانی است که در جامعه ما نسبت به هر چیز مدرن حساسیت دارند، یعنی صاحب قوهای است که در زبان فرانسه به آن
Sensibilite moderne میگویند و من نمیتوانم واژه مناسبی در فارسی برای آن پیدا کنم. باز هم در همان تابستان 1336 ابوالحسن نجفی روزهایی را در تهران و اصفهان به تنظیم و نوشتن فصل سوررئالیسم کتاب «مکتبهای ادبی»- اثر رضا سیدحسینی- گذراند و وقتی از این کار فارغ شد چنان با سوررئالیسم اخت شده بود که ما همه قدری شگفتزده شده بودیم. اما وقتی آنچه را نوشته بود خواندیم درجه اعتدال او را دریافتیم. درواقع اعتدال آگاهانه به دست نمیآید مگر آنکه آدم به هر دو طرف افراط و تفریط آگاه باشد و چهبسا در هر دو طرف هم توانا باشد. ابوالحسن نجفی هم با طرف افراط در «مدرنیته» که تظاهر به تجدد و اسنوبیسم باشد آشناست و هم به طرف تفریط آن که کهنهپرستی باشد. با این همه، ابوالحسن نجفی حتی امروز در همین سن و سال هر چیز تازهای را میخواند و میبیند و در تمام چهل و چند سال گذشته آثار هر نویسنده مدرنی را خوانده و به آشنایان خود معرفی کرده است. ولی هرگز اسیر مدرنیته نشده و به اشتباه نیفتاده است و از اینرو میبینیم که آنچه را ترجمه کرده است مانند آثار سارتر و کامو و رمان عظیم «خانواده تیبو» اثر روژه مارتن دوگار در نقطه اعتدال ادبیات مدرن
فرانسه است که کاملا در قالب نثر معیار مترجم جای گرفته است.
آنچه نوشتم در باب معلمی نجفی بود که هرکس با او سروکار داشته باشد از آن بهره برمیگیرد و بدین معنی جنبه عمومی و همگانی دارد و دانستن و توجه به آن برای همه مفید و آموزنده است. جنبه دیگر رابطه با ابوالحسن نجفی دوستی با اوست که از جانب او همواره پایدار و محکم است و تصور اینکه ابوالحسن نجفی در این دنیا هست و دوست آدم است در این جهان وحشتزای پرآشوب مایه قوت قلب و آرامش درون است. در این باب بیش از این نمیتوانم تفصیل بدهم: گزاردن حق معلمی و دوستی ابوالحسن نجفی از توان من بیرون است.
پینوشتها:
1. اندکی پس از نوشتن این نوشته شاگرد کلاس درس عروض ایشان در مرکز نشر دانشگاهی بودم.
2. این متن در آبان 1378 نوشته شد، برای جشننامه ابوالحسن نجفی، که قرار بود بهمناسبت 70 سالگی ایشان منتشر شود و بهدلایلی در جشننامه منتشر نشد.
2. .