ابداع جامعه پوپولیستی
یکی از مصائب روشنفکران و نخبگان سیاسی ایران این است که قادر نیستند حقیقت را به قدرت و مردم بگویند. این ناتوانی دلایل گوناگونی دارد. یکی از آنها، «انزواگرایی» روشنفکران است که سابقه تاریخی دارد.
یکی از مصائب روشنفکران و نخبگان سیاسی ایران این است که قادر نیستند حقیقت را به قدرت و مردم بگویند. این ناتوانی دلایل گوناگونی دارد. یکی از آنها، «انزواگرایی» روشنفکران است که سابقه تاریخی دارد. این انزواگرایی، نخبهگرایی و پرهیز از عوام موجب شده است آنان در مقاطع حساس قادر نباشند حقیقت رخدادها را درک کرده و در کنار مردم و راهنمایشان باشند. در دورههای خاص، دوره مشروطه، دوره مصدق و پیش از انقلاب اسلامی در دهه 50، روشنفکران مرجعیتی قابل اعتنا داشتند و تا حدودی میتوانستند مردم را به سمتوسوی مدنظر خود سوق بدهند.
اما در سالهای اخیر این روند بهکلی از بین رفته است و روشنفکران و نخبگان سیاسیِ در محاق که همواره میل به انزوا داشتند، چنان به عقب رانده شدهاند که بسیاری از تحلیل و پیشبینیهایشان درست از کار درنمیآید و این موضوع، موضع آنان را نزد مردم بیش از پیش تضعیف کرده است. خاصه اینکه تحلیل جامعهشناختی و سیاسی مسائل ایران کار دشواری است، چه برای تحلیلگران داخل و چه خارج. حتی اگر این تحلیلگران مستقل هم باشند، باز به میزان زیادی به خطا خواهند رفت. بگذریم از افراد وابسته به جریانهای فکری و اقتصادی که جهت تحلیلهایشان را آرزوهای سیاسی و منافعشان تعیین میکند. روشنفکران و نخبگان سیاسی نیز به دلیل کمبود اطلاعات از منابع موثق، اغلب دچار خطای فاحش شدهاند. البته در این میان تحلیلها و تفسیرهای گذشتهگرا، یعنی وقایعی که در گذشته دور یا نزدیک رخ داده، از مقبولیت و اعتبار بیشتری برخوردار است. اینگونه تحلیلها در میان روشنفکران دانشگاهی و بوروکراتهای سیاسی رایج است. آنان تمایل دارند بگذارند غبار توفانها فروکش کرده و آنگاه مسائل حلشده را واکاوی کنند. البته در برخی موارد، این تحلیلها نوشدارو بعد از مرگ سهراب است. در این میان کسانی هستند که مسائل گذشته را چنان عمیق مینگرند که تصویر آینده در گذشته عیان میشود. اما اصل ماجرا رابطه روشنفکران با قدرت و مردم است، آنهم در سرزمینی که تجربه دموکراسی تمام و کمال ندارد و هرکسی به فراخور وضعیت خود، تعریف دلبخواهی از این رابطه دارد. این تعریف وابسته به جایگاه فرد، شخصیت و باورهایش است و اینکه تا چه میزان حاضر است برای مبارزه و مقاومت و به معنای دیگر بیان حقیقت به قدرت و مردم، پا پیش بگذارد و تاوان بدهد. تا همینجا بدیهی است که با وجود عدم دسترسی به اطلاعات از منابع موثق و بیاعتمادی صاحبان قدرت به روشنفکران و نخبگان سیاسی، کار چندانی از دست کسی برنمیآید. البته با فرض اینکه روشنفکران و نخبگان سیاسی توانایی تحلیلی قابل اعتنا دارند، این تحلیل باید با مفهوم «فضیلت شجاعت» پیوند وثیقی داشته باشد.
در کشورهای شبهدموکراتیک، بهای سنگینی برای فضیلت شجاعت باید پرداخت. بعید است در صورت عدم دسترسی به اطلاعات و منابع موثق و در فضای بسته سیاسی، کسی حاضر باشد پا به میدان بگذارد تا حقیقت را کشف کرده و آن را به قدرت و مردم بازگوید. در این میان، خصوصیت نادری در میان نخبگان سیاسی دولتی ایران رایج است که در کمتر جای دنیا دیده شده است. سیاست برای آنان دو چهره دارد؛ در قدرت بودن و در تکاپو برای بازگشت به قدرت. آنان تا زمانی که در قدرت هستند، در بهترین وضعیت در بیان حقیقت امساک میکنند و میکوشند تن به دروغ ندهند.
آنگاه که از قدرت کنار میروند و به تکاپو میافتند تا به قدرت بازگردند، اطلاعات سوخته را افشا کرده و بهجای حقیقت جا میزنند. اطلاعات و بیان تصمیمات پشت پرده تاریخگذشته به حقیقت کمک میکند، اما خودِ حقیقت نیست. خاصه اینکه این گروه پیش از آنکه دغدغه حقیقتمندی داشته باشد، درصدد بازآفرینی چهره سیاسی خود برای آینده است. این شیوه دیگر یکی از روشهای منسوخ در سیاست است؛ چون باورپذیریاش را نزد مردم از دست داده است. با این اوصاف، اینگونه برمیآید که دیگر حلقه قابل اعتماد و معتبری بین دولت و مردم وجود ندارد و روشنفکران و نخبگان سیاسی، مرجعیت خود را از دست دادهاند. این اتفاق خوشایندی نیست، اما از پس یکی، دو دهه گذشته «روشنفکرستیزی»، این وضعیت دور از انتظار نیست. اگر در جامعه سه طیف از روشنفکران «رانتی»، «دولتی» و «مستقل» وجود داشته باشند، روشنفکران رانتی چنان فیگور روشنفکران مستقل را تخریب کردهاند که میتوان گفت یکی از دلایل برآمدن جامعه پوپولیست و روشنفکرستیز از عملکرد آنان نشئت گرفته است.
روشنفکران رانتی رقیب سرسخت روشنفکران دولتی هم بودهاند و گاه به آنان نزدیک و گاه از آنان دور میشدند. روشنفکران رانتی در همه سطوح جامعه، دانشگاه، مطبوعات، دولت و احزاب حضور دارند. روشنفکران مستقل تنها جریانی هستند که جایگاه جعلی آنان را نزد مردم تهدید میکنند، اما روشنفکران رانتی صدایشان بلندتر بوده و در این ستیز علیه روشنفکران مستقل به جریان غالب تبدیل شدهاند. دستاورد آنان در این ستیز، شکلگیری جامعه پوپولیست است که آماده پذیرش چهرهای اقتدارگرا در سیاست است. آنها جادهصافکن چنین دولتهایی هستند؛ دولتهایی که ناگزیرند منافع آنان را هم تأمین کنند. با اینکه جریان روشنفکرستیز جریان غالب در تودههاست، اما اتفاق نادر دیگری در این میان رخ داده و آن چیزی نیست جز اینکه جامعه پوپولیست همه روشنفکران را از هر جنمی با یک چشم دیده است. این تقسیمبندی نزد مردم دیگر معنایی ندارد. آنان به هرچه پسوند روشنفکر داشته باشد، بیاعتمادند. اعتراضات اخیر این وضعیت را بهخوبی عیان کرده است. روشنفکران رانتی و دولتی باور داشتند در میان مردم جایگاهی دارند و در نبود روشنفکران مستقل قادرند نقشآفرینی کنند، اما نهتنها این اتفاق نیفتاد، بلکه آنان بیشتر از دیگران مورد خشم مردم قرار گرفتند. به این ترتیب، مبدعان جامعه پوپولیست خود اولین قربانیان آن شدند. اینک در فضای کنونی اگرچه دشوار است، اما جریان روشنفکری مستقل قادر است دوباره احیا شود. این مهم، نیاز به دورهمیها و گردهماییهای فرهنگی دارد که در فضای خالی و رخوتزده جامعه کار چندان دشواری نیست. خاصه اینکه این گردهماییها و تشکلها و ایجاد فضای بحث و گفتوگو میان نویسندگان، هنرمندان و متفکران میتواند به احیای جامعه جدی منجر شود. مردم برای رهایی از وضعیت تعلیق فکری، چارهای جز بازگشت به روشنفکران ندارند.