افسانه مارکوس
شرق: «کائوس» نوشته آلساندر شیروانزاده، روایت سرگذشت خانواده ارمنی متمول و سرشناسِ آلیمیانها است که بعد از مرگ مارکوس آلیمیان، بزرگ خاندان دستخوش حوادثی میشود چراکه با خواندن وصیتنامه او، تمام خانواده در موقعیتی گرفتار میشود که رهایی از آن جز با عشق میسر نیست. «کائوس» بهتعبیر مترجم کتاب «داستان دلدادگیها و تطهیر عاشقان است، با معصومیتی که مدتهاست رخت از این خاندان بربسته». آلکساندر شیروانزاده، نویسنده اهل ارمنستان، قبل از اینکه به داستاننویسی روی بیاورد، بهعنوان منشی و کتابدار و حسابدار کار کرده بود. البته او در تمام این مدت از خواندن آثار نویسندگان ارمنی و ادبیات جهان غافل نماند و این آثار چنان در او تأثیر گذاشت که او به نوشتن روی آورد. بعد از چاپ داستان نخستش، «حریق در کارگاه نفت» وقت بیشتری صرف ادبیات کرد و چندی بعد در تفلیس داستان دوم خود «از دفتر خاطرات یک کارمند» را نوشت که او را به شهرت رساند. از سال 1885 به بعد شیروانزاده نویسندهای تماموقت شد که از گوشههای تاریک زندگی مردم جامعه خود مینوشت و با نقبزدن به لایههای زیرین اجتماع با زبانی ساده و روان واقعیت دوران خود را ترسیم میکرد. داستان «کائوس» با احتضار مارکوس آغاز میشود: «ارباب مارکوس آلیمیان بهسختی بیمار بود. هفت روز قبل، زمانی که در محل یازدهمین ساختمان در دست ساخت خود به کارگران سفارشهایی میکرد، سرمای غریبی در وجودش احساس کرد. به خانه آمد، در بسترش دراز کشید و دیگر نتوانست بلند شود. پزشکان با دقت معاینهاش کردند و تشخیص همگی یکی بود؛ سرطان ریه. خبر بیماری همان ساعت اول پخش شد. در شهر کسی نبود که زمیندار و مالک چاههای نفت، مارکوس آلیمیان، این پیرمرد شصتوپنجساله پرانرژی را با آن هیکل چاق و لپهای بادکردهاش نشناسد و داستان زندگی پرفرازونشیب و آموزندهاش را نشنیده باشد. درست پنجاه سال قبل، او زادگاهش را که بر کسی معلوم نیست کجا بوده، رها کرد و به این شهر کوچک ساحلی گمنام آمد؛ شهری که این بخت نصیبش شده بود تا در آیندهای نزدیک به برکت گنجهای زیرزمینیاش شهرت جهانی به دست آورد. اکنون، در ربع آخر قرن نوزدهم، درباره او افسانههایی نقل میکردند. میگفتند در زیرزمین خانه بزرگش اتاق جداگانهای هست که مثل قبر تاریک و سرد است و هیچ موجود زمینی از در آهنین آن به درون نرفته... خیلیها میدانستند همۀ این حرفها ساختگی است... اما حسادت آنها را کور کرده بود و هر داستانی را که میتوانست قلب زنگزده از ناملایمات زندگیشان را کمی سبک کند به هم میبافتند».
شرق: «کائوس» نوشته آلساندر شیروانزاده، روایت سرگذشت خانواده ارمنی متمول و سرشناسِ آلیمیانها است که بعد از مرگ مارکوس آلیمیان، بزرگ خاندان دستخوش حوادثی میشود چراکه با خواندن وصیتنامه او، تمام خانواده در موقعیتی گرفتار میشود که رهایی از آن جز با عشق میسر نیست. «کائوس» بهتعبیر مترجم کتاب «داستان دلدادگیها و تطهیر عاشقان است، با معصومیتی که مدتهاست رخت از این خاندان بربسته». آلکساندر شیروانزاده، نویسنده اهل ارمنستان، قبل از اینکه به داستاننویسی روی بیاورد، بهعنوان منشی و کتابدار و حسابدار کار کرده بود. البته او در تمام این مدت از خواندن آثار نویسندگان ارمنی و ادبیات جهان غافل نماند و این آثار چنان در او تأثیر گذاشت که او به نوشتن روی آورد. بعد از چاپ داستان نخستش، «حریق در کارگاه نفت» وقت بیشتری صرف ادبیات کرد و چندی بعد در تفلیس داستان دوم خود «از دفتر خاطرات یک کارمند» را نوشت که او را به شهرت رساند. از سال 1885 به بعد شیروانزاده نویسندهای تماموقت شد که از گوشههای تاریک زندگی مردم جامعه خود مینوشت و با نقبزدن به لایههای زیرین اجتماع با زبانی ساده و روان واقعیت دوران خود را ترسیم میکرد. داستان «کائوس» با احتضار مارکوس آغاز میشود: «ارباب مارکوس آلیمیان بهسختی بیمار بود. هفت روز قبل، زمانی که در محل یازدهمین ساختمان در دست ساخت خود به کارگران سفارشهایی میکرد، سرمای غریبی در وجودش احساس کرد. به خانه آمد، در بسترش دراز کشید و دیگر نتوانست بلند شود. پزشکان با دقت معاینهاش کردند و تشخیص همگی یکی بود؛ سرطان ریه. خبر بیماری همان ساعت اول پخش شد. در شهر کسی نبود که زمیندار و مالک چاههای نفت، مارکوس آلیمیان، این پیرمرد شصتوپنجساله پرانرژی را با آن هیکل چاق و لپهای بادکردهاش نشناسد و داستان زندگی پرفرازونشیب و آموزندهاش را نشنیده باشد. درست پنجاه سال قبل، او زادگاهش را که بر کسی معلوم نیست کجا بوده، رها کرد و به این شهر کوچک ساحلی گمنام آمد؛ شهری که این بخت نصیبش شده بود تا در آیندهای نزدیک به برکت گنجهای زیرزمینیاش شهرت جهانی به دست آورد. اکنون، در ربع آخر قرن نوزدهم، درباره او افسانههایی نقل میکردند. میگفتند در زیرزمین خانه بزرگش اتاق جداگانهای هست که مثل قبر تاریک و سرد است و هیچ موجود زمینی از در آهنین آن به درون نرفته... خیلیها میدانستند همۀ این حرفها ساختگی است... اما حسادت آنها را کور کرده بود و هر داستانی را که میتوانست قلب زنگزده از ناملایمات زندگیشان را کمی سبک کند به هم میبافتند».