یا نوشتاری در باب تجربه زیستی در کتاب «نزدیکی» حنیف قریشی
آن سکه آخر
حبیب احمدزاده
اول، حکایتی از گذشتگان
در روزگاران قدیم پادشاهی در قصرش خدمتکاری داشت که بسیار شاد بود، از او علت شادبودنش را پرسید، خدمتکار گفت سرورم همسر و فرزندانی نیکو دارم و نانی برای خوردن و دستی برای درازنشدن و به این سبب راضی و شادم. پادشاه با تعجب از این قناعت، موضوع را به وزیر گفت. وزیر گفت پادشاها چون او عضو گروه ۹۹ نفر نیست بدان جهت شاد است، پادشاه گفت گروه ۹۹ نفر چیست؟! وزیر گفت قربان امشب ۹۹ سکه طلا در میان کیسه برنجی در مقابل خانهاش قرار دهید، پادشاه دستور داد تا چنین کنند. وقتی شبانه خدمتکار به خانه رفت، کیسه را دید و برداشت و با حیرت در میان برنجها ۹۹ سکه طلا را دید. پس بسیار شادمان شد ولی متعجب شد که چرا فقط ۹۹ سکه و سکه صدم چه شده ولی هرچه گشت نتوانست آن یک سکه را بیابد. بسیار ناراحت شد و از عدم دستیابی به سکه صدم خوابش نبرد. فردا صبح سعی کرد با تلاش و کار بیشتر به آن یک سکه هم دست یابد. او شروع کرد به سخت کارکردن، ولی دیگر آن مرد خوشحال نبود و بعد از تصاحب سکه صدم فکر کرد که باید به سکه دویستم هم دست یابد. برای رسیدن به این نتیجه دیگر نهتنها خوشحال نبود، بلکه تمام فکر و ذکرش شده بود سکههای بیشتر و بیشتر و حتی دیگر به
خانوادهاش هم رسیدگی نمیکرد. وزیر به پادشاه که در تمام این مدت این خدمتکار در گذشته شاد و اکنون غمگین را زیر نظر داشت گفت سرورم او اکنون عضو گروه ۹۹ نفر شده!
«نزدیکی» حنیف قریشی
در این کتاب داستان زندگی مردی به صورت اولشخص برای مخاطب روایت میشود؛ مردی که در قیاس با استانداردهای محیط اجتماعی غرب به هر شکل و صورت در محیط اجتماعی خود در انگلیس چیزی کم ندارد بهجز دلیل محکمی برای ادامه زندگی به همین روش. خواننده در تمامی سطرهای داستان تا به انتها با سؤالات فراوان او درباره تجربیات قبلی و فعلی زندگیاش روبهرو شده و این سؤال ساده ولی اساسی که بالاخره این امواج کوبنده افکار او را عملا به رهایی از ادامه کلاسیک گذر عمر بر او خواهد رساند یا خیر؟ در سطر به سطر داستان، مخاطب با تفاوت دیدگاههای اجتماعی و تجربی فردی خود، راوی داستان را ناخوداگاه مورد قضاوت قرار میدهد؛ برای کسی که نان شب ندارد بهگونهای و برای کسی که دارای همه امکانات مادی و رفاهی زندگی است به شکلی دیگر. این چرایی راوی برای دلیل ادامه یا عدم ادامه زندگی، افراد با تجربیات متفاوت را به قضاوتهای متضاد وادار میکند، مثلا برای فردی که با خانواده قبل از مهاجرت غیرقانونی و خطرناک در گذر از توفانی سهمناک در دریای سیاه، حتما خواندن این روایت در قبل از حرکت به دل و خشت غرقشدن همدلی چندانی برنخواهد انگیخت و شاید هم پوزخندی نثار کند
بر این مرد سبکبار ساحلها که سیری و امنیت زیر دلش زده است و برعکس برای فردی دیگر با همه نوع دسترسی مطامع مادی و حتی معنوی خودساخته و با برداشت غلط و دمدستی از اگزیستانسیالیسم، حتما آه همدلی دوصدچندانی برخواهد انگیخت مثل همان جمله معروف «بوف کور» که در زندگی زخمهایی هست که... چون قرارمان بر آن است که انتهای داستان افشا نشود، میتوان با این سؤال بنیادین شروع کرد که آیا با انتخاب نهایی داستان، ملال همیشگی راوی به پایان خود رسیده یا حداقل تخفیف مییابد؟ آیا تعریف او از جابهجایی افراد همنشین و نزدیکیهای هرچندگاه، او را فرسودهتر و خستهتر و دورتر از دیگران و شاید فاجعه اصلیتر دورتر از خود واقعی گمشدهاش نمیکند؟ داستان دارای نقصهای سادهای در طراحی شخصیت است. او صرفا در یک جمله کاندیدای اسکار معرفی میشود، ولی هرگز از روابط نویسندگی مرتبط با جهان سینمایی، چه با افراد در قبل از این ارتقای مهم در دنیای شهرتزده احاطهکننده او و چه بعد از آن، چیزی نمیخوانیم. آیا برای راوی به دلیل ملال در تغییر زندگی هیچ چیز مهم نیست؟ آیا نباید از دوستان سینمایی و رفتارهای پس از این کاندیداتوری حتی با یک ابراز توجه از طرف
همسر یا دوستان نامبرده شده از قبیل ویکتور در کتاب روبهرو شویم؟ تعریف «تاچریسم» که معنایی بسیطتر از یک اسم در قرن گذشته از این زن موسوم به آهنین در جهان سیاست به جای گذاشته و موارد دیگر میتوانست با توجه بیشتر مترجم با چند جمله در آخر کتاب به کمک مخاطب نوپای امروزی بیاید که سری در سیاستهای گذشته ندارد. اگر ادامه این داستان در فکر مخاطب باهوش ادامه یابد، به خوبی متوجه آن میشود که هیچ جابهجایی و نقطه آخر داستان توسط نویسنده گذاشتن را نباید انتهای رسیدن به مقصود و جواب تلقی کند؛ چون این به دنبال آرامش و نزدیکی و یکیشدن با اصل گمشده به قول حافظ بزرگ مانند آن است که آن گوهری را کز صدف کون و مکان بیرون است، انسان باخرد از گمشدگان لب دریا طلب کند. از شروع حیات با همان معجزه جهشها و تکامل اولیه از یک تکسلولی در بدو آفرینش تا این موجود صدها هزار میلیارد سلولی به نام انسان، حتما هوش بشر با ادعای اشرف بردهدار سایر مخلوقات بدان پایه از تکامل رسیده تا در کنار بت خودساخته و تراشیدهای به نام (درک ناقص از اگزیستانسیالیسم) در اکثر امور با بعضی خودمقدسپنداران در تعریف دروغین ایستایی تکامل و ملال ناشی از آن شریک
نشود که هر دو در انتها به یک نقطه ختم خواهند شد؛ خودمحوری چه (با تعریف به زیر کشیدن آفرینشگر در هیبت بشر) و چه با حذف آن در تأیید بیهدفی زندگی. راوی تمام هوش و استعداد خود را همچون تار عنکبوتی میگسترد تا از تمام مواهب آمادهشده توسط نسل قبل و حتی کنونی از اجداد گرفته تا همسر و حتی فرزندان و دوستان برخوردار کامل شود، ولی باز هم درصدد طلب و شکار است. طلبی یکطرفه و همیشگی، چه در جایگاه یک نویسنده با این حد از دامگستری و چه در جایگاه احتمالی فرداهای در پیش با محدوده قدرت بالاتر. انتهای حرص و آز انسان اگر در تکامل خیرخواهانه نباشد، حتما این دامگستر نابخرد در دام بزرگتر دیگر مکاران همهچیزخواه بدتر از خود گرفتار خواهد شد. در تمامی داستان «نزدیکی» ما با روایت انسان طلبکاری روبهرو هستیم که بدون کاشتن درختی فقط با جابهجایی زیر سایه درختان دیگر زندگی کرده و از میوههای رسیده تناول کرده و سپس رهاکردن را حق مسلم خود میپندارد. و اما انتهای حکایت قدیمی رهاشده اول کار ما:
... وزیر به پادشاه گفت اکنون او عضو جدید گروه ۹۹ شده، اینان اعضای گروهی هستند که بسیار دارند اما هرگز شاد نخواهند شد.
چون آرامش و خوشبختی نهایی هر انسان در سه جمله است؛ شکر داشتهها، سعی بیشتر برای کمال در کنار دوری از حرص بیپایان و در آخر لذتبردن بیطمع از شادکردن دل دیگران و موجزتر آنگونه که رابیند رانات تاگور با چنین جمله زیبایی معنای اولیه زندگی را به جهان خرد انسانی هدیه میکند: «آن که درختی را میکارد و میداند که خودش قرار نیست در سایه آن استراحت کند، تازه شروع کرده به فهم کوچکی از معنای زندگی». اگر مخاطب باهوش داستان «نزدیکی» فقط بداند که پایان این کتاب فرصت شناخت تجربه زیسته فردی است که همیشه ۹۹ سکه مسلم خود را رها کرده و دنبال آن یک سکه ناوجود است، شاید که بتواند طرحی نو برای فرار از ملال بیابد.
اول، حکایتی از گذشتگان
در روزگاران قدیم پادشاهی در قصرش خدمتکاری داشت که بسیار شاد بود، از او علت شادبودنش را پرسید، خدمتکار گفت سرورم همسر و فرزندانی نیکو دارم و نانی برای خوردن و دستی برای درازنشدن و به این سبب راضی و شادم. پادشاه با تعجب از این قناعت، موضوع را به وزیر گفت. وزیر گفت پادشاها چون او عضو گروه ۹۹ نفر نیست بدان جهت شاد است، پادشاه گفت گروه ۹۹ نفر چیست؟! وزیر گفت قربان امشب ۹۹ سکه طلا در میان کیسه برنجی در مقابل خانهاش قرار دهید، پادشاه دستور داد تا چنین کنند. وقتی شبانه خدمتکار به خانه رفت، کیسه را دید و برداشت و با حیرت در میان برنجها ۹۹ سکه طلا را دید. پس بسیار شادمان شد ولی متعجب شد که چرا فقط ۹۹ سکه و سکه صدم چه شده ولی هرچه گشت نتوانست آن یک سکه را بیابد. بسیار ناراحت شد و از عدم دستیابی به سکه صدم خوابش نبرد. فردا صبح سعی کرد با تلاش و کار بیشتر به آن یک سکه هم دست یابد. او شروع کرد به سخت کارکردن، ولی دیگر آن مرد خوشحال نبود و بعد از تصاحب سکه صدم فکر کرد که باید به سکه دویستم هم دست یابد. برای رسیدن به این نتیجه دیگر نهتنها خوشحال نبود، بلکه تمام فکر و ذکرش شده بود سکههای بیشتر و بیشتر و حتی دیگر به
خانوادهاش هم رسیدگی نمیکرد. وزیر به پادشاه که در تمام این مدت این خدمتکار در گذشته شاد و اکنون غمگین را زیر نظر داشت گفت سرورم او اکنون عضو گروه ۹۹ نفر شده!
«نزدیکی» حنیف قریشی
در این کتاب داستان زندگی مردی به صورت اولشخص برای مخاطب روایت میشود؛ مردی که در قیاس با استانداردهای محیط اجتماعی غرب به هر شکل و صورت در محیط اجتماعی خود در انگلیس چیزی کم ندارد بهجز دلیل محکمی برای ادامه زندگی به همین روش. خواننده در تمامی سطرهای داستان تا به انتها با سؤالات فراوان او درباره تجربیات قبلی و فعلی زندگیاش روبهرو شده و این سؤال ساده ولی اساسی که بالاخره این امواج کوبنده افکار او را عملا به رهایی از ادامه کلاسیک گذر عمر بر او خواهد رساند یا خیر؟ در سطر به سطر داستان، مخاطب با تفاوت دیدگاههای اجتماعی و تجربی فردی خود، راوی داستان را ناخوداگاه مورد قضاوت قرار میدهد؛ برای کسی که نان شب ندارد بهگونهای و برای کسی که دارای همه امکانات مادی و رفاهی زندگی است به شکلی دیگر. این چرایی راوی برای دلیل ادامه یا عدم ادامه زندگی، افراد با تجربیات متفاوت را به قضاوتهای متضاد وادار میکند، مثلا برای فردی که با خانواده قبل از مهاجرت غیرقانونی و خطرناک در گذر از توفانی سهمناک در دریای سیاه، حتما خواندن این روایت در قبل از حرکت به دل و خشت غرقشدن همدلی چندانی برنخواهد انگیخت و شاید هم پوزخندی نثار کند
بر این مرد سبکبار ساحلها که سیری و امنیت زیر دلش زده است و برعکس برای فردی دیگر با همه نوع دسترسی مطامع مادی و حتی معنوی خودساخته و با برداشت غلط و دمدستی از اگزیستانسیالیسم، حتما آه همدلی دوصدچندانی برخواهد انگیخت مثل همان جمله معروف «بوف کور» که در زندگی زخمهایی هست که... چون قرارمان بر آن است که انتهای داستان افشا نشود، میتوان با این سؤال بنیادین شروع کرد که آیا با انتخاب نهایی داستان، ملال همیشگی راوی به پایان خود رسیده یا حداقل تخفیف مییابد؟ آیا تعریف او از جابهجایی افراد همنشین و نزدیکیهای هرچندگاه، او را فرسودهتر و خستهتر و دورتر از دیگران و شاید فاجعه اصلیتر دورتر از خود واقعی گمشدهاش نمیکند؟ داستان دارای نقصهای سادهای در طراحی شخصیت است. او صرفا در یک جمله کاندیدای اسکار معرفی میشود، ولی هرگز از روابط نویسندگی مرتبط با جهان سینمایی، چه با افراد در قبل از این ارتقای مهم در دنیای شهرتزده احاطهکننده او و چه بعد از آن، چیزی نمیخوانیم. آیا برای راوی به دلیل ملال در تغییر زندگی هیچ چیز مهم نیست؟ آیا نباید از دوستان سینمایی و رفتارهای پس از این کاندیداتوری حتی با یک ابراز توجه از طرف
همسر یا دوستان نامبرده شده از قبیل ویکتور در کتاب روبهرو شویم؟ تعریف «تاچریسم» که معنایی بسیطتر از یک اسم در قرن گذشته از این زن موسوم به آهنین در جهان سیاست به جای گذاشته و موارد دیگر میتوانست با توجه بیشتر مترجم با چند جمله در آخر کتاب به کمک مخاطب نوپای امروزی بیاید که سری در سیاستهای گذشته ندارد. اگر ادامه این داستان در فکر مخاطب باهوش ادامه یابد، به خوبی متوجه آن میشود که هیچ جابهجایی و نقطه آخر داستان توسط نویسنده گذاشتن را نباید انتهای رسیدن به مقصود و جواب تلقی کند؛ چون این به دنبال آرامش و نزدیکی و یکیشدن با اصل گمشده به قول حافظ بزرگ مانند آن است که آن گوهری را کز صدف کون و مکان بیرون است، انسان باخرد از گمشدگان لب دریا طلب کند. از شروع حیات با همان معجزه جهشها و تکامل اولیه از یک تکسلولی در بدو آفرینش تا این موجود صدها هزار میلیارد سلولی به نام انسان، حتما هوش بشر با ادعای اشرف بردهدار سایر مخلوقات بدان پایه از تکامل رسیده تا در کنار بت خودساخته و تراشیدهای به نام (درک ناقص از اگزیستانسیالیسم) در اکثر امور با بعضی خودمقدسپنداران در تعریف دروغین ایستایی تکامل و ملال ناشی از آن شریک
نشود که هر دو در انتها به یک نقطه ختم خواهند شد؛ خودمحوری چه (با تعریف به زیر کشیدن آفرینشگر در هیبت بشر) و چه با حذف آن در تأیید بیهدفی زندگی. راوی تمام هوش و استعداد خود را همچون تار عنکبوتی میگسترد تا از تمام مواهب آمادهشده توسط نسل قبل و حتی کنونی از اجداد گرفته تا همسر و حتی فرزندان و دوستان برخوردار کامل شود، ولی باز هم درصدد طلب و شکار است. طلبی یکطرفه و همیشگی، چه در جایگاه یک نویسنده با این حد از دامگستری و چه در جایگاه احتمالی فرداهای در پیش با محدوده قدرت بالاتر. انتهای حرص و آز انسان اگر در تکامل خیرخواهانه نباشد، حتما این دامگستر نابخرد در دام بزرگتر دیگر مکاران همهچیزخواه بدتر از خود گرفتار خواهد شد. در تمامی داستان «نزدیکی» ما با روایت انسان طلبکاری روبهرو هستیم که بدون کاشتن درختی فقط با جابهجایی زیر سایه درختان دیگر زندگی کرده و از میوههای رسیده تناول کرده و سپس رهاکردن را حق مسلم خود میپندارد. و اما انتهای حکایت قدیمی رهاشده اول کار ما:
... وزیر به پادشاه گفت اکنون او عضو جدید گروه ۹۹ شده، اینان اعضای گروهی هستند که بسیار دارند اما هرگز شاد نخواهند شد.
چون آرامش و خوشبختی نهایی هر انسان در سه جمله است؛ شکر داشتهها، سعی بیشتر برای کمال در کنار دوری از حرص بیپایان و در آخر لذتبردن بیطمع از شادکردن دل دیگران و موجزتر آنگونه که رابیند رانات تاگور با چنین جمله زیبایی معنای اولیه زندگی را به جهان خرد انسانی هدیه میکند: «آن که درختی را میکارد و میداند که خودش قرار نیست در سایه آن استراحت کند، تازه شروع کرده به فهم کوچکی از معنای زندگی». اگر مخاطب باهوش داستان «نزدیکی» فقط بداند که پایان این کتاب فرصت شناخت تجربه زیسته فردی است که همیشه ۹۹ سکه مسلم خود را رها کرده و دنبال آن یک سکه ناوجود است، شاید که بتواند طرحی نو برای فرار از ملال بیابد.