|

سینما؛ هنر یا اهرم؟

کمیل روحانی

شاید در آن هنگام که کار ساخت سینماتوگراف به پایان رسید، برادران لومیر نمي‌دانستند که آنچه به وجود آورده‌اند به فراگیرترین و تأثیرگذارترین هنر در قرن آینده تبدیل خواهد شد.

روزگاری ارسطو تأثیرپذیری روانی انسان در هنر و مخصوصا در تئاتر را در قالب پدیده‌ای به نام کاتارسیس تعریف می‌کرد و تفسیر نیچه از آن، غفلت از خود، فراموشی در حالت وجد و جذبه و یافتن نسبت حضوری انسان با عالم هستی بود. سینما تأثیرپذیری انسان از هنر را به نقطه اوج خود رساند و هنگامی که مراکز قدرت و ثروت و رهبران سیاسی و فکری بر این امر واقف شدند تلاش برای انتقال پیام مورد نظر خود به مردم را آغاز کردند.
سینما از زمان ژرژ ملیس شاید برای نخستین بار دارای ساختار و مضمون خاص شد و سازنده سعی کرد تا مضمون مورد نظر خود را در جام یک فیلم به انسان عرضه کند و مفهوم سوررئالی که او از رمان‌های ژول ورن اقتباس کرده بود، در فیلم‌هایی چون «سفر به ماه» و «سفر غیرممکن» به وضوح قابل درک و مشاهده هستند.
پس از ملي‌یس، گریفیث نیز البته به صورت جدي‌تر و با گامی بلندتر این مسیر را ادامه داد و فیلم «تعصب» او که برای نخستین بار در تاریخ سینما چند روایت یا چند فیلم در یک فیلم بود، یکی از بهترین نمونه‌های اولیه انتقال مفهوم و مضمون در قالب یک فیلم است که همچنان پس از گذر حدود یک قرن بر آسمان پرستاره سینما مي‌درخشد؛ هرچند در زمان خود آنچنان که باید درک نشد و حتی با شکست تجاری ناامیدکننده‌ای روبه‌رو شد.
اما آرام آرام با وقوع جنگ‌های جهانی اول و دوم سینما نقش دیگری هم پیدا کرد و آن پروپاگاندا و تأثیرگذاری سیاسی بود. در واقع سینما تبدیل به یکی از تأثیرگذارترین وسیله‌هاي جنگی نیز شده بود و هر کدام از طرف‌های درگیر بهترین راه پروپاگاندا و تبلیغات و تأثیرگذاری سیاسی بر مخاطب را سینما دیدند و این کشورها در طول این دو جنگ در تلاش بودند مفاهیم را آن‌گونه که خود می‌خواهند به مخاطب القا کنند.
در این میان، دولت‌هايي مانند آلمان نازی و ایتالیای موسولینی بر اساس نظریه «گلوله ارتباط» علاوه بر رادیو، سینما را نیز راهی برای تغییر کنش بی‌قیدوشرط مخاطبان خود یافتند.
گوبلز مرکز سینمایی «رایش» را در پایتخت برای پخش فیلم در سراسر آلمان بنا کرد و تا سال 1932 تمام فعالیت‌های سینمایی آلمان به برلین منتقل شد و زیر نظر مستقیم وی قرار گرفت.
موسولینی اقدام به تأسیس اتحادیه سینمای آموزشی کرد تا تحت عنوان «آموزش ملی- میهنی» فیلم‌های مستند و حلقه‌های خبری مورد نظر فاشیسم را تولید کند. موسولینی همچنین دستور بنای مدرسه ملی فیلم را شخصا صادر کرد و در شوروی کمونیستی نیز لنین اعلام کرده بود که سینما برای ما مهم‌ترین هنر است.
کمیته سینما به سرپرستی همسر لنین یک مدرسه سینمایی را در مسکو تأسیس کرد تا برای سینمای نوین خود، بازیگر و تکنیسین تربیت کند. مدرسه دیگری نیز در پتروگراد تأسیس شد و آن را مدرسه فیلم مسکو نامیدند.
پیش از همه اینها، غولی به نام هالیوود در حال بزرگ‌شدن و پاگرفتن بود. روابط عمومی دفاتر تازه‌تأسیس هالیوودی شعاری را برای خود طراحی کردند با این مضمون: «شما هم می‌توانید با آمدن به هالیوود زندگی‌تان را تعییر دهید، پس اقدام کنید...».
هالیوود ابتدا طبقه متوسط آمریکایی را هدف خود قرار داد و سعی کرد تغییرات و پیام‌های مورد نظر خود را به مخاطبان خود القا کند ولی پس از جنگ جهانی دوم و کشیده‌شدن پای آمریکا به این جنگ، پروپگاندای مخصوص خود را در فیلم‌های هالیوودی اعمال کرد.
پس از جنگ جهانی و در دوران جنگ سرد نیز هالیوود همان شیوه را در مورد رقیب و دشمن جدید آمریکا یعنی شوروی انجام داد. البته شوروی نیز با زیربنایی که لنین از طریق مدرسه سینمایی مسکو پایه‌گذاری کرده بود، تلاش‌هایی را علیه آمریکا صورت داد ولی هالیوود دیگر آن‌قدر جهان‌گیر و پرمخاطب شده بود که فیلم‌های ضدآمریکایی شوروی فریادهای گنگی در باد باشد.
ضمن اینکه سیاست‌های بسته و امنیتی حزب کمونیست بسیاری از نخبه‌های سینمایی این کشور مانند آندره تارکوفسکی را نیز از این کشور فراری داد و به غرب پناهنده کرد.
صاحبان قدرت و حتی ثروت در طول یک قرن تاریخ سینما و در سراسر گیتی، همه تلاش خود را انجام دادند تا سینما را از کامل‌ترین و تأثیرگذارترین هنر؛ به وسیله و اهرمی برای ایجاد تغییرات مدنظرشان در مخاطب تنزل دهند اما فارغ از اینکه به طور کلی آثاری در تاریخ سینمای جهان ماندگار و مورد احترام همیشگی سینمادوستان شدند که از تفکرات و احساسات خود واقعی هنرمند تراوش شدند و به عرصه ظهور رسیدند نه بر اساس دستور و سفارش و هدایت‌های محسوس یا نامحسوس و این مهم با بررسی فیلم‌های برگزیده تاریخ سینما به روشنی قابل بررسی و موشکافی است.

شاید در آن هنگام که کار ساخت سینماتوگراف به پایان رسید، برادران لومیر نمي‌دانستند که آنچه به وجود آورده‌اند به فراگیرترین و تأثیرگذارترین هنر در قرن آینده تبدیل خواهد شد.

روزگاری ارسطو تأثیرپذیری روانی انسان در هنر و مخصوصا در تئاتر را در قالب پدیده‌ای به نام کاتارسیس تعریف می‌کرد و تفسیر نیچه از آن، غفلت از خود، فراموشی در حالت وجد و جذبه و یافتن نسبت حضوری انسان با عالم هستی بود. سینما تأثیرپذیری انسان از هنر را به نقطه اوج خود رساند و هنگامی که مراکز قدرت و ثروت و رهبران سیاسی و فکری بر این امر واقف شدند تلاش برای انتقال پیام مورد نظر خود به مردم را آغاز کردند.
سینما از زمان ژرژ ملیس شاید برای نخستین بار دارای ساختار و مضمون خاص شد و سازنده سعی کرد تا مضمون مورد نظر خود را در جام یک فیلم به انسان عرضه کند و مفهوم سوررئالی که او از رمان‌های ژول ورن اقتباس کرده بود، در فیلم‌هایی چون «سفر به ماه» و «سفر غیرممکن» به وضوح قابل درک و مشاهده هستند.
پس از ملي‌یس، گریفیث نیز البته به صورت جدي‌تر و با گامی بلندتر این مسیر را ادامه داد و فیلم «تعصب» او که برای نخستین بار در تاریخ سینما چند روایت یا چند فیلم در یک فیلم بود، یکی از بهترین نمونه‌های اولیه انتقال مفهوم و مضمون در قالب یک فیلم است که همچنان پس از گذر حدود یک قرن بر آسمان پرستاره سینما مي‌درخشد؛ هرچند در زمان خود آنچنان که باید درک نشد و حتی با شکست تجاری ناامیدکننده‌ای روبه‌رو شد.
اما آرام آرام با وقوع جنگ‌های جهانی اول و دوم سینما نقش دیگری هم پیدا کرد و آن پروپاگاندا و تأثیرگذاری سیاسی بود. در واقع سینما تبدیل به یکی از تأثیرگذارترین وسیله‌هاي جنگی نیز شده بود و هر کدام از طرف‌های درگیر بهترین راه پروپاگاندا و تبلیغات و تأثیرگذاری سیاسی بر مخاطب را سینما دیدند و این کشورها در طول این دو جنگ در تلاش بودند مفاهیم را آن‌گونه که خود می‌خواهند به مخاطب القا کنند.
در این میان، دولت‌هايي مانند آلمان نازی و ایتالیای موسولینی بر اساس نظریه «گلوله ارتباط» علاوه بر رادیو، سینما را نیز راهی برای تغییر کنش بی‌قیدوشرط مخاطبان خود یافتند.
گوبلز مرکز سینمایی «رایش» را در پایتخت برای پخش فیلم در سراسر آلمان بنا کرد و تا سال 1932 تمام فعالیت‌های سینمایی آلمان به برلین منتقل شد و زیر نظر مستقیم وی قرار گرفت.
موسولینی اقدام به تأسیس اتحادیه سینمای آموزشی کرد تا تحت عنوان «آموزش ملی- میهنی» فیلم‌های مستند و حلقه‌های خبری مورد نظر فاشیسم را تولید کند. موسولینی همچنین دستور بنای مدرسه ملی فیلم را شخصا صادر کرد و در شوروی کمونیستی نیز لنین اعلام کرده بود که سینما برای ما مهم‌ترین هنر است.
کمیته سینما به سرپرستی همسر لنین یک مدرسه سینمایی را در مسکو تأسیس کرد تا برای سینمای نوین خود، بازیگر و تکنیسین تربیت کند. مدرسه دیگری نیز در پتروگراد تأسیس شد و آن را مدرسه فیلم مسکو نامیدند.
پیش از همه اینها، غولی به نام هالیوود در حال بزرگ‌شدن و پاگرفتن بود. روابط عمومی دفاتر تازه‌تأسیس هالیوودی شعاری را برای خود طراحی کردند با این مضمون: «شما هم می‌توانید با آمدن به هالیوود زندگی‌تان را تعییر دهید، پس اقدام کنید...».
هالیوود ابتدا طبقه متوسط آمریکایی را هدف خود قرار داد و سعی کرد تغییرات و پیام‌های مورد نظر خود را به مخاطبان خود القا کند ولی پس از جنگ جهانی دوم و کشیده‌شدن پای آمریکا به این جنگ، پروپگاندای مخصوص خود را در فیلم‌های هالیوودی اعمال کرد.
پس از جنگ جهانی و در دوران جنگ سرد نیز هالیوود همان شیوه را در مورد رقیب و دشمن جدید آمریکا یعنی شوروی انجام داد. البته شوروی نیز با زیربنایی که لنین از طریق مدرسه سینمایی مسکو پایه‌گذاری کرده بود، تلاش‌هایی را علیه آمریکا صورت داد ولی هالیوود دیگر آن‌قدر جهان‌گیر و پرمخاطب شده بود که فیلم‌های ضدآمریکایی شوروی فریادهای گنگی در باد باشد.
ضمن اینکه سیاست‌های بسته و امنیتی حزب کمونیست بسیاری از نخبه‌های سینمایی این کشور مانند آندره تارکوفسکی را نیز از این کشور فراری داد و به غرب پناهنده کرد.
صاحبان قدرت و حتی ثروت در طول یک قرن تاریخ سینما و در سراسر گیتی، همه تلاش خود را انجام دادند تا سینما را از کامل‌ترین و تأثیرگذارترین هنر؛ به وسیله و اهرمی برای ایجاد تغییرات مدنظرشان در مخاطب تنزل دهند اما فارغ از اینکه به طور کلی آثاری در تاریخ سینمای جهان ماندگار و مورد احترام همیشگی سینمادوستان شدند که از تفکرات و احساسات خود واقعی هنرمند تراوش شدند و به عرصه ظهور رسیدند نه بر اساس دستور و سفارش و هدایت‌های محسوس یا نامحسوس و این مهم با بررسی فیلم‌های برگزیده تاریخ سینما به روشنی قابل بررسی و موشکافی است.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.