|

استاد به‌مثابه سرمشق و نماد دانايي

نعمت‌الله فاضلي- انسان‌شناس

گروه اجتماعي بزرگي به نام «استادان دانشگاه» گروهي است که به‌تازگي در جامعه ما ظاهر شده است. اين گروه اجتماعي بزرگ به‌تازگي در حال شکل‌گيري و گسترش‌يافتن است؛ اما ابتدا بايد بتوانيم «استاد‌بودن» را تعريف کنيم. اينکه استاد کيست يا چيست و به‌ويژه در ايران معاصر چه تعريفي دارد. در اين مقاله مسائل صنفي استادان، مانند حقوق و مشکلات شغلي و اداري و استخدامي مد‌نظر نيست؛ بلکه «مسئله استادي» به‌عنوان يک مسئله مفهومي و نظري مطرح است. استادي را تعريف‌کردن، کار بسيار دشواري است و شايد شدني نباشد؛ به‌ویژه اگر در ايران معاصر بخواهيم تعریفي از آن به دست دهيم. اگر بخواهيم در چارچوب تجربه زيسته تاريخي خودمان استادي را معنا کنيم و مسائل آن را توضيح دهيم، کار دشوارتر خواهد بود؛ چون مستلزم درگيري‌هاي تاريخي، سياسي، اجتماعي و معرفتي نظري پيچيده‌اي است. دانشگاه به معناي مدرن آن ريشه در تمدن غرب دارد و اگرچه از قرن سيزدهم شروع مي‌شود، عمده گسترش آن در قرن نوزدهم است. در همين قرن نوزدهم بود که بحث بر سر چيستي و کيستي استاد شکل گرفت و مقام استادي به اين بستگي داشت که دانش را چه بدانيم يا نهاد آموزش عالي و ايده دانشگاه را چگونه تعریف کنيم؛ اينکه دانشگاه را صرفا نهاد مولد دانش بدانيم يا آنکه کار دانشگاه پرورش شهروند مدني و ارتقاي فضيلت‌هاي مدني است. دانشگاه هاروارد از زماني که پديد آمد، به تعبيري به‌عنوان فضايي براي تربيت انسان مدني، انساني با خلق‌و‌خوي ليبرال، فاخر، متشخص و جنتلمن، انساني که ادب و آداب شهري را مي‌داند، مسئوليت‌پذير است و فداکار و مبادي به آداب معاصر است، در نظر گرفته شد و دانشگاه‌هايي که بعد از هاروارد توسعه پيدا کردند، عمدتا چنين آرماني داشتند. در تخيل جمعي انسان غربي در زمان فيشته، استاد دانشگاه قرار بود سرمشق مدنيت و فضيلت‌هاي مدني باشد و از‌اين‌رو «آموزگار روزگار» نام گرفت. ماکس وبر در مقاله‌اي مشهور، مقام استادي را هم از دانشمند‌بودن جدا کرده است و هم از سياست‌مدار‌بودن و در واقع مقام معلمي را ممتاز و متمايز مي‌کند؛ مقامي که استاد -به قول فيشته- آموزگار روزگار است. منش او در کلاس درس و دانشگاه و جامعه، منش سرمشق است. او نماد يادگيري و ياددهي و نماد دانايي است. به‌اين‌ترتيب مهم‌ترين کاري که استاد انجام مي‌دهد، آن است که بتواند اهميت دانش و يادگيري را براي مردمان خاصي توضيح دهد؛ به‌طوري‌که آن مردمان، اهميت آن دانش و يادگيري را باور کنند. به تعبير ميشل فوکو اين معنا که وجود استاد يا معلم، تبلور دانش است، در سنت يونان باستان و در معناي علم تا قبل از دکارت بود؛ يعني انديشمند بيش از آنکه در نوشته‌هايش تعريف شود، در شخصيتش تعريف مي‌شد. دانشگاه به معناي آموزش‌هاي عالي در ايران، مفهومي معاصر نيست و از دانشگاه جندي‌شاپور در دوره ساسانيان و عهد خسرو انوشيروان مرکزي بوده که دانشجويان و محققان در حوزه‌هاي مختلف و عالمان ديني در آن بودند و تا دوره اسلامي و مدارس جامع و نظاميه‌ها و معلمان بزرگي مانند غزالي و خواجه‌نظام‌الملک را داشتيم که آموزش‌عالي مي‌دادند - به معني آموزش‌هاي معطوف به يادگيري و ياددهي بخش عالي يا متعالي فرهنگ، بخشي از فرهنگ که جامعه آن را متعالي‌ترين مي‌داند، شامل ادبيات و عرفان و اخلاق و علوم و طبيعيات و فلسفه و حکمت و رياضيات. علم عالي يعني علمي که وقتي انسان مي‌آموزد، به‌ نوعي استعلا دست پيدا مي‌کند و فرد و جامعه با فراگيري آن مي‌تواند از واقعيت‌هاي موجود و روزمره فراتر رود. در دانشگاه پيشا‌معاصر معلم داشتيم، نه استاد. معلم کسي است که تعليم مي‌دهد و خود او مظهر و مصداق آن علم است. وجود و شخصيت و زندگي او مصداق همان علم است. اما دانشگاه معاصر آن دانشگاه نيست. دانشگاه معاصر با دارالفنون از 1230 (1851 ميلادي) به همت ميرزا تقي‌خان اميرکبير در ايران پديد آمد. اولين استادان، در معناي معاصر، استادان ايراني يا غيرايراني دارالفنون بودند و در آغاز پيدايش استادي جديد، همچنان علم در منش استاد تعريف مي‌شد. استادي، هويت است و بودن، نه شغل يا کسب‌و‌کار. نکته ديگر اينکه استادان در امتداد سنت و فرهنگ و تاريخ بودند و به‌همين‌دليل دانش وسيعي از تاريخ ايران داشتند. نسل اول استادان ايران، افرادي مانند ملکم‌خان مسلط به نوعي فهم جامع و کلي از فرهنگ ايران بودند و نماينده انسان نوعي ايراني بودند. افتخار آنها تخصص و تکنيک نبود، تفکر و تأمل بود. قلم و زبان و مشي و منش آنان نمادي بود از کل اين فرهنگ. مشي و منش آنان به معني انساني، فاخر و استادانه بود. به اين علت بود که شاگردان آنها توانستند کاري کارستان انجام دهند و رنسانس ايران دوره مدرن را شکل دادند. اما آيا استادان در دانشگاه‌هاي امروز و در نظام آموزش عالي و دانشگاه فعلي چنين جايگاه و نقشي دارند؟ اين بحثي است که مجالي ديگر مي‌طلبد.

گروه اجتماعي بزرگي به نام «استادان دانشگاه» گروهي است که به‌تازگي در جامعه ما ظاهر شده است. اين گروه اجتماعي بزرگ به‌تازگي در حال شکل‌گيري و گسترش‌يافتن است؛ اما ابتدا بايد بتوانيم «استاد‌بودن» را تعريف کنيم. اينکه استاد کيست يا چيست و به‌ويژه در ايران معاصر چه تعريفي دارد. در اين مقاله مسائل صنفي استادان، مانند حقوق و مشکلات شغلي و اداري و استخدامي مد‌نظر نيست؛ بلکه «مسئله استادي» به‌عنوان يک مسئله مفهومي و نظري مطرح است. استادي را تعريف‌کردن، کار بسيار دشواري است و شايد شدني نباشد؛ به‌ویژه اگر در ايران معاصر بخواهيم تعریفي از آن به دست دهيم. اگر بخواهيم در چارچوب تجربه زيسته تاريخي خودمان استادي را معنا کنيم و مسائل آن را توضيح دهيم، کار دشوارتر خواهد بود؛ چون مستلزم درگيري‌هاي تاريخي، سياسي، اجتماعي و معرفتي نظري پيچيده‌اي است. دانشگاه به معناي مدرن آن ريشه در تمدن غرب دارد و اگرچه از قرن سيزدهم شروع مي‌شود، عمده گسترش آن در قرن نوزدهم است. در همين قرن نوزدهم بود که بحث بر سر چيستي و کيستي استاد شکل گرفت و مقام استادي به اين بستگي داشت که دانش را چه بدانيم يا نهاد آموزش عالي و ايده دانشگاه را چگونه تعریف کنيم؛ اينکه دانشگاه را صرفا نهاد مولد دانش بدانيم يا آنکه کار دانشگاه پرورش شهروند مدني و ارتقاي فضيلت‌هاي مدني است. دانشگاه هاروارد از زماني که پديد آمد، به تعبيري به‌عنوان فضايي براي تربيت انسان مدني، انساني با خلق‌و‌خوي ليبرال، فاخر، متشخص و جنتلمن، انساني که ادب و آداب شهري را مي‌داند، مسئوليت‌پذير است و فداکار و مبادي به آداب معاصر است، در نظر گرفته شد و دانشگاه‌هايي که بعد از هاروارد توسعه پيدا کردند، عمدتا چنين آرماني داشتند. در تخيل جمعي انسان غربي در زمان فيشته، استاد دانشگاه قرار بود سرمشق مدنيت و فضيلت‌هاي مدني باشد و از‌اين‌رو «آموزگار روزگار» نام گرفت. ماکس وبر در مقاله‌اي مشهور، مقام استادي را هم از دانشمند‌بودن جدا کرده است و هم از سياست‌مدار‌بودن و در واقع مقام معلمي را ممتاز و متمايز مي‌کند؛ مقامي که استاد -به قول فيشته- آموزگار روزگار است. منش او در کلاس درس و دانشگاه و جامعه، منش سرمشق است. او نماد يادگيري و ياددهي و نماد دانايي است. به‌اين‌ترتيب مهم‌ترين کاري که استاد انجام مي‌دهد، آن است که بتواند اهميت دانش و يادگيري را براي مردمان خاصي توضيح دهد؛ به‌طوري‌که آن مردمان، اهميت آن دانش و يادگيري را باور کنند. به تعبير ميشل فوکو اين معنا که وجود استاد يا معلم، تبلور دانش است، در سنت يونان باستان و در معناي علم تا قبل از دکارت بود؛ يعني انديشمند بيش از آنکه در نوشته‌هايش تعريف شود، در شخصيتش تعريف مي‌شد. دانشگاه به معناي آموزش‌هاي عالي در ايران، مفهومي معاصر نيست و از دانشگاه جندي‌شاپور در دوره ساسانيان و عهد خسرو انوشيروان مرکزي بوده که دانشجويان و محققان در حوزه‌هاي مختلف و عالمان ديني در آن بودند و تا دوره اسلامي و مدارس جامع و نظاميه‌ها و معلمان بزرگي مانند غزالي و خواجه‌نظام‌الملک را داشتيم که آموزش‌عالي مي‌دادند - به معني آموزش‌هاي معطوف به يادگيري و ياددهي بخش عالي يا متعالي فرهنگ، بخشي از فرهنگ که جامعه آن را متعالي‌ترين مي‌داند، شامل ادبيات و عرفان و اخلاق و علوم و طبيعيات و فلسفه و حکمت و رياضيات. علم عالي يعني علمي که وقتي انسان مي‌آموزد، به‌ نوعي استعلا دست پيدا مي‌کند و فرد و جامعه با فراگيري آن مي‌تواند از واقعيت‌هاي موجود و روزمره فراتر رود. در دانشگاه پيشا‌معاصر معلم داشتيم، نه استاد. معلم کسي است که تعليم مي‌دهد و خود او مظهر و مصداق آن علم است. وجود و شخصيت و زندگي او مصداق همان علم است. اما دانشگاه معاصر آن دانشگاه نيست. دانشگاه معاصر با دارالفنون از 1230 (1851 ميلادي) به همت ميرزا تقي‌خان اميرکبير در ايران پديد آمد. اولين استادان، در معناي معاصر، استادان ايراني يا غيرايراني دارالفنون بودند و در آغاز پيدايش استادي جديد، همچنان علم در منش استاد تعريف مي‌شد. استادي، هويت است و بودن، نه شغل يا کسب‌و‌کار. نکته ديگر اينکه استادان در امتداد سنت و فرهنگ و تاريخ بودند و به‌همين‌دليل دانش وسيعي از تاريخ ايران داشتند. نسل اول استادان ايران، افرادي مانند ملکم‌خان مسلط به نوعي فهم جامع و کلي از فرهنگ ايران بودند و نماينده انسان نوعي ايراني بودند. افتخار آنها تخصص و تکنيک نبود، تفکر و تأمل بود. قلم و زبان و مشي و منش آنان نمادي بود از کل اين فرهنگ. مشي و منش آنان به معني انساني، فاخر و استادانه بود. به اين علت بود که شاگردان آنها توانستند کاري کارستان انجام دهند و رنسانس ايران دوره مدرن را شکل دادند. اما آيا استادان در دانشگاه‌هاي امروز و در نظام آموزش عالي و دانشگاه فعلي چنين جايگاه و نقشي دارند؟ اين بحثي است که مجالي ديگر مي‌طلبد.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.