گفتوگو با فواد نظیری به مناسبت ترجمه «طوفان» شکسپیر
انسان دشواری وظیفه است
علی شروقی
بعد از نمایشنامههای «رومئو و ژولیت»، «تیمون آتنی» و «حکایت زمستانی»، «طوفان» چهارمین اثر نمایشی ویلیام شکسپیر است که با ترجمه فواد نظیری در نشر ثالث منتشر شده است. «طوفان» گویا آخرین نمایشنامه شکسپیر است؛ نمایشنامهای درباره مردی به نام پروسپرو که زمانی فرمانروای میلان بوده است اما برادرش با دسیسه او را از فرمانروایی خلع کرده، با دختر خردسالش به کشتی نشانده و روانه دریا کرده است به این امید که این پایانی باشد بر زندگی آنها. حکمران خلع شده و دخترش اما از این توطئه مرگبار جان سالم به در میبرند و از جزیرهای نامسکون سر درمیآورند. سالها گذشته است و اکنون پروسپرو به یمن کتابهایی که در زمینه علوم خفیه مطالعه کرده بر ارواح و اشباح و موجودات غریب جزیره حکم میراند و به کمک روحی به نام آریل توطئهکنندگان علیه خود را گرفتار طوفان میکند و آنگاه آنها را به جزیره میکشاند. شکسپیر در «طوفان»، به تعبیر یان کات در مقاله «عصای پروسپرو» از کتاب «شکسپیر معاصر ما»، تاریخ جهان، تاریخی را که «بهخودی خود جنونآمیز و دیوانهوار است»، بر صحنه جزیرهای نامسکون اجرا و تکرار کرده است. فواد نظیری در ترجمه «طوفان» نیز مانند ترجمههایش از دیگر آثار نمایشی شکسپیر از پشتوانههای ادبیات کهن فارسی و ذخایر واژگانی موجود در این ادبیات بسیار کمک گرفته است. آنچه میخوانید گفتوگویی است با او به مناسبت انتشار ترجمهاش از این نمایشنامه.
«طوفان» چهارمین ترجمه شما از آثار نمایشی ویلیام شکسپیر است. به همین مناسبت شاید بد نباشد برگردیم به آغاز این پروژه و اینکه چه شد که تصمیم گرفتید نمایشنامههایی از شکسپیر ترجمه کنید؟
اولین کاری که من از شکسپیر ترجمه کردم «رومئو و ژولیت» بود. عشق و علاقهام به این نمایشنامه هم برمیگشت به دهه 50 یعنی وقتی روایت سینمایی درخشان فرانکو زفرلی از این اثر در ایران نمایش داده شد. من آن موقع دانشجو بودم و این فیلم را بارها و بارها در سینما دیدم. در مقدمه ترجمه «رومئو و ژولیت» هم از آن یاد کردهام و نوشتهام که متن دوبله آن فیلم به قلم استاد پرویز دوایی بوده و واقعا هم ترجمه دوایی روی فیلم خوش نشسته و حق مطلب را ادا کرده است. من به حدی شیفته آن کار و دوبلهاش بودم که گاهی میرفتم توی سالنهای سینما و در همان تاریکی از آن نُت برمیداشتم...
قبل از تماشای فیلم زفرلی نمایشنامه را خوانده بودید؟
نه، بعد از دیدن آن فیلم رفتم ترجمهای را که بنگاه ترجمه و نشر کتاب با آن کاورهای خاطرهانگیزش از «رومئو و ژولیت» چاپ کرده بود گرفتم و خواندم و جاهایی از آن را با متن انگلیسی که داشتم و نسخهای در قطع جیبی بود مقابله کردم. آن زمان اما به خیال و رویا هم نمیدیدم که روزی بخواهم خودم این اثر را ترجمه کنم، تا اینکه سالها بعد یعنی در دهه 70 به فکر این کار افتادم. یعنی وقتی دیگر بهطور حرفهای به سمت ترجمه کشیده شده بودم. تمرکز من بیشتر و عموما روی شعر و ترجمه شعر است و آن زمان هم داشتم شعرهای نرودا را میخواندم و ترجمه میکردم که جایی خواندم نرودا «رومئو و ژولیت» را به اسپانیولی ترجمه کرده و ترجمهاش هم یکی از درخشانترین ترجمهها به این زبان است. این مرا کنجکاو کرد که ببینم چهطور میشود یک نمایشنامه شاعرانه را ترجمه کرد، چون «رومئو و ژولیت» در واقع یک منظومه عاشقانه بلند سراسر شاعرانه است. این شد که کتاب را برای ترجمه دست گرفتم و این کار به سامان رسید.
بعد از آن بود که تصمیم گرفتید آثار دیگری هم از شکسپیر ترجمه کنید؟
راستش ابتدا برنامه خاصی برای ترجمه کارهای دیگر شکسپیر نداشتم، اگرچه همیشه شکسپیر را میخواندم و میخوانم و معتقدم شناخت آثار شکسپیر برای سرزمینی مثل ایران که کفه سنگین افتخار و سابقه درخشان تاریخیاش به سمت ادبیات و شعر است ضروری است و ما نیاز داریم به کارکردن روی مجموعه آثار او. این ضرورت و نیاز را خوشبختانه ناصرالملک در دوران قاجار متوجه میشود و دو کار درخشان شکسپیر، یعنی «اتللو» و «تاجر ونیزی» را ترجمه میکند. امیدوارم روزی کار دیگری هم از شکسپیر با ترجمه او پیدا شود، چون وقتی «اتللو» با ترجمه او چاپ شد فکر کردیم این ترجمه حادثهای در زبان است ولی ترجمه او از «تاجر ونیزی» هم که پیدا و چاپ شد دیدیم آن زبان برای ترجمه بسیار هشیارانه انتخاب شده و واقعا زبان درخور و درستی است و چنین زبانی برای ترجمه شکسپیر نمیتوانسته حاصل حادثه و تصادف بوده باشد. اما به نظرم این یک غبن بزرگ است که ترجمه آثار شکسپیر در ایران به چهار، پنج اثر محدود بماند...
جالب اینکه ترجمههای ناصرالملک مربوط به دورانی است که ما هنوز سابقه چندانی در زمینه ادبیات نمایشی نداشتهایم...
با یک نگاه امروزی شاید، ولی فراموش نکنید که ما در ادبیات کلاسیکمان مجموعه آثار حکیم نظامی گنجوی و شاهنامه حکیم فردوسی را داریم که گذشته از اینکه از تنهها و ریشههای مستحکم زبان فارسی محسوب میشوند به لحاظ نمایشی هم درخشاناند. این آثار پر از پرسوناژهای مختلف و گفتوگو هستند و از این لحاظ جنبه تئاتری و دراماتیک دارند.
گفتید بعد از «رومئو و ژولیت» قصد نداشتید کار دیگری از شکسپیر ترجمه کنید؟
نه، بعد از آن برگشتم به کار شعر و ترجمه شعر و علاوه بر ترجمه، یکی دو دفتر شعر هم از خودم چاپ کردم تا اینکه برحسب اتفاق به «تیمون آتنی» برخوردم که از کارهای کمتر شناختهشده و مربوط به تقریبا ده، یازده سال آخر عمر شکسپیر است. این نمایشنامه واقعا مرا شگفتزده کرد، مخصوصا که میدیدم حق این تراژدی فوقالعاده نیرومند در سرزمین ما آنطور که باید ادا نشده و اصلا در اینجا شناختهشده نیست درحالیکه کار بسیار مهمی است. این نمایشنامه را که خواندم شروع کردم به خواندن یکسری تحلیلها درباره آن و قدری که جستوجو کردم، فهمیدم که امروزه در غرب بیشتر به این اثر توجه و روی آن کار شده و اجراهای مختلفی هم اعم از اجراهای کلاسیک و برداشتهای مدرن، از آن روی صحنه رفته است.
از چه منظری مورد توجه قرار گرفته؟
خب «تیمون آتنی» بهنوعی بیانیه اعتراضی شکسپیر در قبال نامردمیهای حاکم بر جامعه زمان خودش است. گرچه قصه را، شاید برای اینکه جان به در ببرد، برده به یونان باستان و مصداق تاریخی برایش در نظر گرفته، اما نمایشنامه را که بخوانید میبینید که کاملا منطقی است اینکه امروزه در غرب به آن توجه کردهاند و آن را مورد بازخوانی قرار دادهاند چون این نمایشنامه به نوعی هشداری است در قبال توحش لجامگسیخته نئوفاشیستها، سیطره نازیسم با چهرههای متفاوت و سرمایهداری لجامگسیخته وحشیای که نمودش را همین امروز در اولین قدرت حاکم بر دنیا میبینیم. رد و نشانِ تمام اینها در «تیمون آتنی» هست و این نمایشنامه ما را به فکر فرومیبرد که چه اتفاقی میافتد که نخبگان، فداکاران و بشردوستان یک جامعه یا قربانی میشوند یا تبدیل میشوند به ضد بشر. این هشدار بزرگ و جدی در «تیمون آتنی» مرا بر آن داشت که آن را ترجمه کنم. همینجا باید ادای دینی هم بکنم به جناب رضی معظمی که این نمایشنامه را اگر اشتباه نکنم در سال 51 ترجمه کردهاند و مقدمه خوبی هم بر آن نوشتهاند.
این ترجمه کجا چاپ شده بود؟
در انتشارات آسیا. البته من وقتی «تیمون آتنی» را ترجمه کردم این موضوع را نمیدانستم و بعدا که متوجه شدم پیگیر شدم که آقای معظمی را پیدا کنم ولی فهمیدم که متأسفانه فوت کردهاند.
بعد از «تیمون آتنی» هم رفتید سراغ «حکایت زمستانی»...
بله بعد از آن راستش دیگر وسوسه ادامه کار روی شکسپیر گریبانم را رها نکرد، اما همچنان تأکیدم بیشتر بر ترجمه کارهای کمتر شناخته و خواندهشده شکسپیر بود. این بود که رفتم سراغ «حکایت زمستانی» که قصه بسیار دلنشین و شیرینی دارد و همانطور که در خود متن هم اشاره شده مناسبِ نقل در شبهای زمستان و کنار آتش است، اگرچه سه پرده اول آن تراژدی فوقالعاده سنگین و کلافهکنندهای است که نطفهاش در حسادتی کور و دیوانهوار شکل میگیرد و از این جهت به نوعی به «اتللو» نزدیک میشود، منتها در «حکایت زمستانی» شکسپیر بعد از آن تراژدی سنگین سه پرده اول، با یک چرخش حکایت را به سمت عاقبتبهخیری برمیگرداند و نمایشنامه از تراژدی به کمدی تبدیل میشود.
میرسیم به «طوفان» که تازهترین ترجمه شما از شکسپیر و گویا آخرین اثر نمایشی اوست؟
بله «طوفان» آخرین اثر شکسپیر و چکیده همه تجربیات تلخ و شیرین اوست. این را فقط من نمیگویم. در تحلیلهایی هم که درباره این اثر نوشته شده به این موضوع اشاره شده است، اگرچه خوانندهای هم که نه آن تحلیلها بلکه فقط خود آثار شکسپیر را، تمام آثار او را، خوانده باشد وقتی به «طوفان» عمیق نگاه کند این را درمییابد. این نمایشنامه که در سالهای پایانی زندگی شکسپیر نوشته شده حاصل دورهای است که او ظاهرا از آن گرفتاریهای سخت و سنگین مالی تا حد زیادی خلاص شده و قدری به آرامش درونی رسیده بوده است. در این دوره شکسپیر متمول شده و شاید از بس تلخیهای روزگار آزارش داده بوده دیگر نمیخواسته به آن شدت و حدت قبل بر تلخیهایی که در تراژدیهای سنگین و غمبار قبلیاش نمود یافته بود، تأکید کند. «طوفان» نمایشنامهای است که اگرچه با طوفان مرگبار تراژدی شروع میشود اما پایانی نسبتا امیدوارکننده و روشن و شیرین دارد.
در مقدمهتان بر ترجمه «طوفان» نوشتهاید که بعد از اینکه از ترجمه آن فاصله گرفتید عظمت آن شما را حیرتزده کرد.
بله، چون حین ترجمه آن چنان درگیر پیدا کردن معادلهای در خورِ زبانِ این اثر بودم و چنان در تلاطم که نمیتوانستم تمام وجوه عظمت آن را دریابم. حکایت کوهی است که وقتی پای آن ایستاده باشی ممکن است عظمتش را بهطور کامل درک نکنی اما وقتی از آن دور میشوی به عظمتش پی میبری.
کار ترجمهاش خیلی دشوار بود؟
بله، چون در «طوفان» هم مثل «حکایت زمستانی» قطعات منظوم و موزون زیاد است و این قطعات الزاما برخوردار از عروض شعر انگلیسی نیستند بلکه برخوردار از طنین و وزن درونی کلماتاند، گاهی مقفا و گاهی به صورت شعر آزاد و سپید هستند. این فقط هم مختص «طوفان» نیست. در کارهای دیگر شکسپیر هم این حالت وجود دارد. مثل «حکایت زمستانی» که اشاره کردم و یا «رویا در شب نیمه تابستان». شکسپیر اساسا یک شاعر دراماتیست است و جاهایی از نمایشنامههایش یکباره میل شاعریاش غالب میشود و شروع میکند قطعهای را به شعر گفتن و بعد دوباره از حالت شعری خارج میشود. مثلا جایی در «تیمون آتنی» پیشکار مَحرمِ تیمون شروع میکند به منظوم و مقفا حرفزدن، بعد خارج میشود از این طرزِ بیان و همه اینها هم حین حرفزدن با چند کارگر درباره دستمزد اتفاق میافتد. این یکی از شگردهای شکسپیر است و درواقع امضای اوست، چون یکی از ویژگیهای شکسپیر که خیلی هم جذاب است این است که در آثارش آگاهانه ردهایی از خودش به جا میگذارد. انگار پیشاپیش واقف بوده که بعدها عدهای میگویند که آثارش را خودش ننوشته و مثلا کریستوفر مارلو نوشته است. شاید هم این حرفها در همان روزگار
شکسپیر هم شایع بوده و در قرن بیستم کسانی به عنوان پژوهشگر به آن دامن زده باشند. اما شکسپیر با نشانههایی که با ظرافت و حساسیتی فوقالعاده در آثارش به جا گذاشته انگار خواسته بگوید اینها کار خودم است نه کار غیر. مثلا در «حکایت زمستانی» آن دختر جوان، پردیتا، وقتی دارد در باغی که در آن گل پرورش میدهد گلهایی را به پادشاه معرفی میکند با زبانی آهنگین و خیلی خیلی عاشقانه از همان گلهایی نام میبرد که اوفلیا در «هملت» در دست گرفته و میرود که خودش را در رودخانه غرق کند. یا همین نمایشنامه «طوفان» که به نوعی یادآور «هملت» است. در «هملت» کلادیوس برادرش را میکشد که قدرت را به دست بگیرد و در «طوفان» هم برادر پروسپرو وقتی او رفته و خودش را وقف کتابخانهاش کرده و دارد مطالعه میکند و قدرت را به نحوی به او واگذار کرده، ناجوانمردانه علیه او کودتا میکند و تا پای قتل او هم میرود و اصلا به امید اینکه غرق بشود او را با دختر دو، سه سالهاش در دریا رها میکند.
جایی از مقدمه ترجمه «طوفان» در مورد شیوه ترجمه نوشتهاید که در انتخاب زبان و واژگان و لحن، برآیندی از ادبیات کلاسیک و شعر معاصر فارسی را مد نظر داشتهاید. این به نظرم هم در این ترجمه و هم در ترجمههای دیگرتان از شکسپیر کاملا مشهود است و اتفاقا طوری هم از این ظرفیتها استفاده کردهاید که خیلی خوب و طبیعی در متن جا افتاده و تصنعی به نظر نمیرسد. میخواستم بدانم شیوه کارتان در رجوع به سنتهای ادبی چگونه است؟ آیا حین ترجمه به متون مختلف رجوع میکنید یا آنچه از این متون وارد کارتان میشود ماحصل رسوب خواندههای قبلی است که بهطور طبیعی میآید و در کار مینشیند؟
در مورد ترجمه شکسپیر بگذارید اول این نکته را بگویم که آنچه باید به آن توجه کرد حفظ ذات شاعرانه و سرشت شعری آثار او در ترجمه است. فقط با گذاشتن واژگان فخیم نمیتوان از پسِ ترجمه گفتار شکسپیر برآمد بلکه آنچه اهمیت دارد بازسرایی اثر اوست. قسمتهایی از نمایشنامههای شکسپیر همانطور که پیش از این هم گفتم به صورت شعر سپید است و برای ترجمه آثار او باید زبانی امروزی را که در عین حال ریشه در ادبیات کلاسیک و واژگان آرکائیک داشته باشد به کار گرفت.
اما در مورد شیوه کار خودم و استفاده از ظرفیتهای ادبیات کلاسیک و شعر معاصر، امیدوارم آنچه میخواهم بگویم سوءتفاهم به وجود نیاورد و تعریف از خود تلقی نشود. ببینید تربیت ذهنی - فرهنگی من با کتابها و بزرگانی شکل گرفته که از آنها آموختهام. بسیاری از این آموختهها را سرمشق خودم کردهام. یک هنرمند، یک شاعر، یک نویسنده و یک مترجم اگر با زبان آشنا نباشد، اگر با آثار کلاسیک سرزمین خودش آشنا نباشد، اگر متون کلاسیک را درست و عمیق نخواند، نمیتواند به موقعِ خودش کارهای درخوری ارائه بدهد. حالا اگر هم مجالی برای خواندن کامل این آثار نیست، که در روزگار ما متأسفانه مجالها بسیار اندک شده، دستکم باید گزیدههای خوبی را که از این آثار فراهم آمده خواند و در زبان و واژگان این متون تدقیق کرد. استاد بزرگم احمد شاملو تأکید بسیار داشتند بر خواندن متون کلاسیک و ورقزدن فرهنگها و خواندن قصهها و ترجمههای خوب و درواقع به ازای یک صفحه نوشتن صد صفحه خواندن. این را ایشان بارها مستقیم و به تأکید به خود من گفتند و واقعا هم خواندن متون مختلف به شاعر و نویسنده و مترجم کمک ذهنی میدهد. ورقزدن فرهنگهای لغت و دایرةالمعارفها هم
همینطور. بورخس و اوکتاویو پاز هر دو گفتهاند که یکی از تفریحاتشان موقع رفع خستگی ورقزدن فرهنگ واژگان، لغتنامهها و دائرةالمعارفهاست. خب این کار هم مثل خواندن متون کلاسیک واقعا خیلی کمک میکند به گسترش دایره لغات. بگذارید یک نمونه را در مورد خودم مثال بزنم و ادای دینی هم بکنم به فرهنگهای کوچک ظریفی مثل فرهنگ واژگان لباس، فرهنگ چاپ و صحافی، فرهنگ نجوم و مانند اینها. در چنین فرهنگهایی من به واژههای خیلی جالبی برخورده بودم که یکی دو جا در ترجمه «حکایت زمستانی» به دادم رسید. یک نمونهاش واژه «گُلسون» بود. در ادبیات قدیم ما «گُلسون» به توریهایی میگفتهاند که بانوان موهایشان را در آنها جمع میکردند. در «حکایت زمستانی» بین اجناسی که اتولیکوس دورهگرد میفروشد این شیء هم هست. خب میشد در ترجمه به جایش «توری» گذاشت ولی «توری» حق مطلب را ادا نمیکرد. اینجا بود که واژه «گُلسون» که در یک فرهنگ واژگان لباس به آن برخورده بودم به یادم آمد و دیدم وقتی من چنین واژهای را در ادبیات خودمان دارم و در یک فرهنگ ارجمند هم آمده چرا آنجا که جایش هست آن را به کار نبرم. اما قضیه به این شکل نیست که موقع ترجمه رفته باشم
جستوجو کرده باشم که لغتی پیدا کنم. من عادت دارم مثل روزنامه فرهنگ ورق بزنم و این عادت جاهایی به کمکم میآید. همانطور که خواندن متون کلاسیک فراوان به من کمک کرده. مثلا در «جوامعالحکایات» واژه «ناووس» آمده است. «ناووس» به دخمههایی میگفتهاند که مردگان را در آنها میگذاشتند بدون اینکه خاک رویشان بریزند. خب این دقیقا تصویری است که در «رومئو و ژولیت» وجود دارد. من خیلی اتفاقی در «جوامعالحکایات» به واژه «ناووس» برخوردم در حالی که احتمالا هر فرهنگی را که باز کنید به واژه دخمه برمیخورید و میتوانید هنگام ترجمه آن صحنه «رومئو و ژولیت» خیلی راحت همین واژه دخمه را بگذارید، ولی برای ترجمه شکسپیر «ناووس» مناسبتر است. اگر مارکز ترجمه کنید میتوانید «دخمه» بگذارید ولی برای ترجمه شکسپیر ناگزیرید که جایی به واژه «ناووس» برخورده باشید، پس ناگزیرید که ادبیات کلاسیک را خوانده باشید. اینکه واژهای ریشهدار در ادبیات کلاسیک حین ترجمه در جای مناسبش بنشیند، برمیگردد به میزان علاقه مترجم به گنجینه زبانی و فرهنگیاش. اگر مترجم چنین علاقهای داشته باشد و این متون را خوانده باشد آنوقت با استعدادی در حد استعداد متوسط
من ممکن است چیزهایی از این متون در ذهنش بماند و بهموقعش آنها را به کار گیرد. در عین حال من سعی میکنم از منظری نو نیز به اثر نگاه کنم تا ترجمهای که ارائه میدهم برای اجرا مناسب باشد. به همین دلیل است که زبان کلاسیک را با زبان شعر معاصر ترکیب میکنم. مثلا جاهایی که اثر حالت روایی پیدا میکند و یک مقدار هم به لحن حماسی نزدیک میشود از زبان اخوانثالث کمک میگیرم، جایی دیگر به تناسب لحن و حال و هوا از شاملو و یا از نثر درخشان استاد ابراهیم گلستان و آن جریان و سَرَیانی که در نثر شاعرانه او هست. همه اینها ناشی از عشقی بوده که من به ادبیات معاصر و کلاسیک خودمان داشتهام. این عشق باعث شده که آن متون در ناخودآگاه من جریان داشته باشند و بازتابهایش را جایی اگر ببینم خوش مینشیند در کارم میآورم، نه اینکه وقت ترجمه بروم کتابی را باز کنم تا واژهای یا ترکیبی را پیدا کنم.
به نظر من نهفقط قدرتمندترین شاعران و نویسندگان ما که قدرتمندترین مترجمان ما هم کسانی هستند که به آن نوع واژگان و ادبیات اشراف دارند. اگر استاد داریوش آشوری در ترجمه «مکبث» تا آن حد موفق است به خاطر اشرافاش بر زبان و تواناییاش در زبانسازی و واژهسازی است.
یک نکتهای که در «طوفان» بارز است، وجه سوررئال و فانتزی آن است. مثل موجودات خیالی و جادوگریهای پروسپرو. کلا یک حالوهوای افسانهپردازانه بر این نمایشنامه حاکم است. باربارا. اِی. مووات هم در مقالهای که در پایان ترجمهتان گذاشتهاید به این موضوع اشاره کرده و «طوفان» را متأثر از سفرنامههای دریایی روزگار شکسپیر میداند؛ سفرنامههای سیاحان و کاشفان سرزمینهای دیگر و گزارشهای این سیاحان و کاشفان از موجودات واقعی و افسانهای سرزمینهای کشفشده در دوران آغاز استعمار و همچنین تصویری که در این گزارشها و سفرنامهها از بومیان مناطق کشفشده ارائه میشده است...
بله، چون تقریبا در همان روزگار پرتغال و اسپانیا و بریتانیا دست انداختهاند گوشه و کنار دنیا و دارند سرزمینهای مختلف را کشف میکنند و استعمار دارد پا میگیرد و شکسپیر هم به دلیل فراگیربودن نگاه و مطالعاتش و درواقع کنجکاویها و جذبههایی که همه مسائل، اعم از تاریخ و رخدادهای معاصر خودش برایش داشته و غوری که در قصهها و افسانهها کرده بوده همه این نکات را میگیرد و جوهره اینها را در آثارش میآورد. حدود شصت، هفتاد سال قبل از تولد شکسپیر، کریستف کلمب آمریکا را با این تصور که دارد به هندوستان نزدیک میشود کشف میکند و سفرهای اکتشافی دیگر به نقاط مختلف و غلبه بر بومیان مناطق کشفشده کموبیش در همان دوران آغاز میشود و ادامه پیدا میکند. جهانهای مختلفی که به واسطه این سفرها کشف میشود یک دنیا فانتزی در خود دارد و کمکم بدهبستانهای فرهنگی هم اتفاق میافتد. مثلا آنها که به این مناطق میروند با خودشان برده میآورند و این بردهها میآیند نقش اتللو را در ونیز بازی میکنند، یا نقش کالیبان را در همین نمایشنامه «طوفان» که چقدر هم این کالیبان شخصیت شگفتانگیزی است به حدی که اصلا «کالیبانیسم» خودش به یک پدیده در
روانکاوی مدرن بدل شده و این پرسش را پیش کشیده که چگونه موجودی بدوی و دفُرمه که شخصیت زننده و منفور نمایشنامه است و در عین حال دل آدم هم برایش میسوزد، جاهایی از نمایشنامه یکباره چنان شاعرانه سخن میگوید که تعجب میکنید. یعنی درواقع با آموختن زبان به این شخصیت، یکی از مشخصههای انسان متمدن به او داده میشود. یا خود پروسپرو که جاهایی انگار سخنگوی استعمار نو است، البته نه بهعنوان یک کاراکتر منفی بلکه بهعنوان کاراکتری که دارد اعلام یک چشمانداز آتی را میکند.
و آن وجه سوررئالی که در نمایشنامه است...
البته ریشههای سوررئالیسم را میتوان در خیلی قدیمتر از شکسپیر، ازجمله در ادبیات قدیم خودمان هم پیدا کرد. مثلا در «هزارویکشب» و قصههای جن و پری و... لحظههای سوررئال فراوان است. منتها آنچه در آثار شکسپیر و ازجمله «طوفان» در ارتباط با این عناصر سوررئال بارز است، این است که شکسپیر این عناصر را به صورت هدفمند و در جهت بیان افکار و بهسامانرساندن نمایشهایش به کار میگیرد. مثل روح پدر هملت که سرنوشت را به نحوی رقم میزند. ریشه بسیاری از این عناصر در آثار شکسپیر در اساطیر یونان و روم است. شکسپیر کاراکترهای مختلفی را از دل آن اسطورهها میآورد و به شکل خیالی یا واقعی وارد آثار خودش میکند. مثلا اوج این لحظههای سوررئال را در «رویای شب نیمه تابستان» او میتوان دید. اما در «طوفان» همانطور که پیش از این هم گفتم چکیده همه تجربیات قبلیاش را ارائه میدهد و همه تجربیات اعم از تراژدی و قصههای غمبار و هولانگیزش را در ترکیب با کمدیها و لحظههای خیالانگیز دیگر آثارش در این نمایشنامه به اوج میرساند، چون «طوفان» آخرین کار شکسپیر و خداحافظی او با دنیای نمایش است. برای همین همه تجربیات خود را بهکار میبندد،
همانطور که همه وجودش را در پروسپرو میگذارد. هر هنرمندی مسلما بخشی از وجودش را در کاراکترهای مثبت و منفی مخلوق خودش خرج میکند و شکسپیر هم در آثارش این کار را کرده است و بخشهایی از وجود خودش را در کاراکترهایش، حتی کاراکترهای زن نمایشنامههایش، گذاشته است. در «طوفان» اما نه بخشی از خود که همه وجودش را در شخصیت اصلی این نمایشنامه میگذارد، چون قصد دارد از دنیای نمایش بیرون برود و میخواهد حرف و کلام آخرش را در آخرین اثرش بگوید. لحظههای تصویری «طوفان» توأم با سرودهای زیبایی که در آن هست به نظر من جزو اصیلترین و نابترین ریشههای سوررئالیسمی است که در قرن بیستم به شکل یک مکتب در آمد.
یکی از ویژگیهای آثار شکسپیر معاصربودن این آثار با همه زمانهاست. یان کات در عنوان کتابش درباره شکسپیر تعبیر «شکسپیر معاصر ما» را بهکار میبرد و واقعا هم همین است، یعنی موقع خواندن شکسپیر آدم انگار اصلا فاصله زمانی با او را حس نمیکند از بس که مسائلی که در آثارش هست و شخصیتهایی که خلق کرده برای ما ملموس و قابل تعمیم به شرایط دنیای امروز و انسان امروزی است.
تعبیر یان کات در مورد شکسپیر کاملا درست است و من تأکید داشتم که در مقدمه ترجمه «طوفان» هم به آن کتاب گرانقدر اشاره کنم و باز هم سپاسگزاری میکنم از جناب رضا سرور که این اثر مهم و ارجمند در باب شکسپیر را به زبان فارسی برگرداندند. در مورد این معاصربودن که میگویید نویسندگان مختلفی هستند که این ویژگی را دارند؛ مثل داستایفسکی که نیچه میگوید من از او روانشناسی یاد گرفتم و واقعا هم آثارش را که واکاوی میکنیم میبینیم که به حساسترین و ظریفترین نهانگاههای روح بشر اشراف دارد و این نهانگاهها را چنان کنکاش و واکاوی میکند که احساس میکنید با یک روانکاو مواجهید. شکسپیر هم دقیقا همینطور است. هم از نظر تعدد کاراکتر، هم شناختش از این کاراکترها و مهارتش در پروردن هرکدام از آنها بهطور فردی و بعد ترکیب مجموعه اینها، وقتی به آثار شکسپیر نگاه میکنید میبینید که یک شاعر - نویسنده - روانکاو پشت این آثار نشسته است. حالا یک روانشناس یا روانکاو متخصص، دقیقتر میتواند از دیدگاه مدرن در این باره نظر بدهد اما با اطلاعات عمومی یک خواننده عادی هم میتوان به این قضیه پی برد. البته همه آثار کلاسیک و ماندگار چنین
جذابیتهایی دارند و نشانگر قدرت تحلیل و تفکر نویسندههای ارجمندشان هستند؛ مثل آثار داستایفسکی، چخوف، تولستوی، بالزاک، تورگنیف و مانند اینها، اما کار شکسپیر طراوت دیگری دارد و هرچند آثار نویسندگانی هم که نام بردم جاویداناند ولی به نظر من آثار شکسپیر فراگیرترند، چون در آثار او با یک شاعر - روانکاو مواجهیم و با ترکیب و تلفیق تجزیهناپذیر شخصیتها و گفتارها و دیگر عناصر این آثار با جان و سرشت و زبان شاعرانه شکسپیر. او کاراکترهایش را به شدت عمیق، دقیق و در عین حال با یک سرشت ظریف درونی و حتا لحظههایی از شعر ناب پرورش میدهد. این معاصربودنی را که در مورد شکسپیر از آن صحبت میکنید در حافظ خودمان هم داریم. حافظ را هم که باز میکنید احساس میکنید شاعر معاصر ماست. همینطور سعدی. ترکیب کلمات فاخر با مضامین عمیق فکری در شعر این دو شاعر و بهخصوص حافظ، شعر آنها را به شعری برای همه روزگاران تبدیل میکند. اینها درواقع شاعران و متفکران و هنرمندان همه روزگاراناند. شکسپیر هم همچنین. حقیقتا به تعبیر درست استاد یان کات شکسپیر معاصر ماست و درواقع معاصر همه قرون است. وجود او واقعا یک اعجاز انسانی در ادبیات و تاریخ بشر
است. کارهای عمیق انسانی چون ریشه در ذات و سرشت انسان دارند در طول تاریخ همواره ارزش و قوت خودشان را حفظ میکنند و کارهای شکسپیر نیز از زمره این نوع کارهاست. نگاه کنید به هشدارهای او در مورد ستم، کودتا، جنگ، آدمکشی، خونخواری، حرص و آز و مالپرستی؛ در همه اینها نشانههایی است از یک بینش عمیقا انسانی جاری در طول تاریخ که نه در زمان معاصر ما که به گمانم تا زمانی که بشر به این چهره امروزی و قامت امروزی و خلقیات امروزیاش است قطعیت دارد.
هارولد بلوم هم در کتاب «نبوغ» وقتی از کسانی صحبت میکند که آنها را شایسته صفت نابغه میداند شکسپیر را بین آن نوابغ بالاتر از همه مینشاند.
حقیقتا همین است. برای همین حتی کسی مثل تولستوی بزرگ که دید خیلی منفیای به شکسپیر دارد و در اثر به شدت انتقادی و سیاهش درباره شکسپیر در حد تنفر با او برخورد میکند باز طوری از شکسپیر سخن میگوید که شما با خواندن اثر او میتوانید به جان و جوهر آثار شکسپیر دست پیدا کنید. یعنی حتی آن اثر به شدت انتقادی تولستوی هم میتواند تخته پرشی باشد برای اینکه شما شکسپیر را بزرگتر و عظیمتر و انسانیتر کشف کنید، بیآنکه از تولستوی بزرگ و نازنین به خاطر انتقاد تندش به شکسپیر بدتان بیاید.
در ترجمه «طوفان» جایی در پاورقی اشاره کردهاید به فیلم eyes wide shut استنلی کوبریک که شما «چشمانی به فراخی بسته» ترجمهاش کردهاید و نوشتهاید این تعبیر را کوبریک عینا از تکهای از «طوفان» گرفته است.
بله، این برداشت من است و تقریبا هم مطمئنم که درست است و آن مجالس و لحظههای خوفانگیز در فیلم کوبریک ریشهاش جدا از فجایعی که در «طوفان» گذشته نیست. در فیلم کوبریک هم یک طوفان هولناک بشری دارد در اواخر قرن بیستم اتفاق میافتد. آلدوس هاکسلی هم بهطور خیلی مشخص تعبیر «دنیای قشنگ نو» را در رمانی به همین نام که استاد سعید حمیدیان آن را به فارسی ترجمه کرده، دقیقا از «طوفان» میگیرد که به این هم جایی از کتاب اشاره کردهام. اما به جز اینها در کتابی با عنوان «سهگانه سهرنگ» از جف اندرو که ترجمهاش اخیرا در انتشارات علمی و فرهنگی چاپ شده و تحلیل سهگانه درخشان کیشلوفسکی است نویسنده در قسمت مربوط به بخش سوم این سهگانه یعنی فیلم «قرمز» ضمن تحلیل بسیار درخشانی که از این فیلم به دست داده گفته است که «قرمز» کیشلوفسکی در «طوفان» شکسپیر ریشه دارد. جالب اینکه پیش از خواندن این کتاب دوست تئاتری من، استاد امیر علیزادگان که از تئاتریهای قدیم تبریز است و کتاب «یکصدسال تئاتر تبریز» را هم تدوین کرده، به من گفت که به نظرم بخش «قرمز» سهگانه کیشلوفسکی به نوعی تحت تأثیر «طوفان» شکسپیر است. بعدا که آن کتاب را خواندم یاد برداشت
آقای علیزادگان افتادم و نسخهای از کتاب را به ایشان هدیه دادم. خب اینها که گفتم نمونههایی از تأثیر شکسپیر بر هنرمندان معاصر است و وقتی آدم به این نمونهها برمیخورد، به فرهیختگی صاحبان این آثار پی میبرد و به اینکه مثلا هنرمندی مثل استنلی کوبریک چقدر باید ذهن ظریف و دقیقی داشته باشد که در فیلمش با نگاهی به «طوفان» شکسپیر، پارهای از یک اثر شوستاکوویچ و لحظههای درخشان قطعهای از بتهوون به آن شکل شگفتانگیز یک هشدار هولانگیز جهانی را در قالب سینما تصویر کند. خب ارزش این آثار در تأثیری است که خالقان آنها از آثار عمیقتر و مهمتر قبل از خودشان گرفتهاند. مثل فیلمی که برسون بر اساس قصه «نازنین» داستایفسکی ساخته و در این فیلم آن زن دردکشیده ارجمند نازنین قربانی شرایط را در قصه قرن نوزدهمی داستایفسکی چقدر امروزی و چقدر ملموس تصویر کرده و او را به صورت یک انسان قربانیشده قرن بیستم نشان داده است.
برای ترجمه «طوفان» فیلمهایی هم از اجراهای آن دیدید، درست است؟
بله، مثلا اجرای خیلی خوبی را که بیبیسی از این اثر دارد و یکی دو فیلم دیگر را که آقای علیزادگان، که گفتم آن برداشت را در مورد تأثیر «قرمز» کیشلوفسکی از «طوفان» داشتند، به من دادند. یکی از این فیلمها اجرایی است درخشان به زبان ایتالیایی و با حداقل امکانات صحنه؛ مثلا دریای متلاطم را با پارچههای اطلس تصویر کرده است. یکی دیگر از فیلمهایی که از اجرای «طوفان» دیدم در دهه 70 میلادی در انگلستان ساخته شده و در آن نقش پروسپرو را یک بانوی سرشناس تئاتر و سینمای انگلستان بازی کرده و این نقش را خیلی هم پرقدرت ایفا کرده است. همچنین باید اشاره کنم به مجموعه انیمیشنی که در انگلستان بر اساس دوازده اثر شکسپیر، از جمله «طوفان»، ساخته شده و انیمیشنهای فوقالعاده درخشانی است. در این انیمیشنها دوازده اثر شکسپیر با نشانههایی شاخص از هر اثر، خلاصه شده و تراژدیها به خوبی با تغییراتی در رنگ و نور از کمدیها جدا شدهاند.
میرسیم به پایان «طوفان» و آن گفتار پایانی پروسپرو که گویا تفسیرهای مختلفی بر آن نوشتهاند. نظرتان درباره آن گفتار پایانی چیست و چرا اینقدر اهمیت یافته است؟
آن اپیلوگِ آخر به نوعی نه فقط چکیده «طوفان» که به گمان من غزل خداحافظی شکسپیر است. راهی طولانی طی شده، قصههایی گفته شده، نمایشنامههایی، اشعاری، غزلیاتی سروده شده، تدوین شده و به اجرا درآمده، بازی و کارگردانی شده و شکسپیر پس از طیکردن همه این راههای پرفراز و نشیب سخت و سنگین و عاشقانه به «طوفان» رسیده است و در اپیلوگِ آخر این نمایشنامه به موجزترین کلام قصه خداحافظی خودش را میگوید. قبل از این اپیلوگ، حرکت آخر پروسپرو دقیقا بازکردن منظری به دنیای نو به دست و قلم شکسپیر است. بازکردن منظری به دنیایی در آستانه یک رنسانس عظیم که شکسپیر هنوز در دامنههایش ایستاده است و این رنسانس تاریخ کل اروپا و بشریت را ورق میزند و آن را به یک جهان نو هدایت میکند. شکسپیر در «طوفان» همه تجربیاتش را در قالب ارواح، اشباح، افسانهها، اسطورهها و خیالها به صحنه میآورد تا انسان را به عنوان انسان به منظر آورد. در پایان این نمایشنامه میبینیم که پروسپرو بعد از اینکه از طریق کتابهای سحر و جادو طوفان برمیانگیزد و کشتی را غرق میکند و از پس این طوفان، آدمهای مغروق را نجات میدهد و به انسانیت برمیگرداند و حیاتی نو به کالبد
کسانی که حتی از آنها زخم کاری خورده و مورد نفرتش بودهاند میدمد و آنها را به سامانی میرساند، آنگاه آنچه را اسباب قدرتش بوده در هم میشکند. عصای ساحریاش را میشکند و کتاب علم جادویش را پاره میکند و اینها را به دریا میافکند و در اعماق دریای طوفانزا غرق میکند و خودش به عنوان یک انسان ساده برمیگردد که حاکمیت میلان را دوباره به عهده بگیرد و آن وقت است که از دیگران میخواهد به او کمک کنند. درواقع قدرت جادویی را از خودش سلب میکند چون به انسانیت انسان و به وجدان انسانی و قدرتهای ملموس و اجرایی انسان ایمان و یقین دارد. آن اپیلوگ آخر درواقع کلام فرجامین خود شکسپیر است و ادای دینش به کسانی که با او کار کردهاند. آن اپیلوگ ادای دین است به انسانیت و حتی ادای دین به کارهایی که خود شکسپیر پشت سر گذاشته. در آن اپیلوگ پروسپرو به شیوهای برشتی رو میکند به تماشاگران و خطاب به جمعیت میگوید که اگر از من بدی دیدید مرا عفو کنید و به من کمک کنید که به عنوان یک آدم عادی به میلان برگردم. من حتی ریشههای عمیق اگزیستانسیالیسم را در خطابه پایانی «طوفان» جستوجو میکنم و آبشخور اصلی اگزیستانسیالیسم در اندیشه بزرگانی نظیر
سارتر را در آثار شکسپیر میدانم چون مشخصه درخشان این آثار بها دادن به اصالت و اراده انسان و سرشت انسانی است. اگر بخواهم مشابه یا معادلی در شعر امروز خودمان برای کلام واپسین «طوفان» بیاورم باید از «در آستانه» شاملو نام ببرم و اگر به آخر صحبت رسیدهایم چه دارم بگویم جز این تعبیر بزرگ شاملوی خودمان که «انسان دشواری وظیفه است» و این دشواری وظیفه را شکسپیر در اوج انسانیت خودش به جا آورده است.
بعد از نمایشنامههای «رومئو و ژولیت»، «تیمون آتنی» و «حکایت زمستانی»، «طوفان» چهارمین اثر نمایشی ویلیام شکسپیر است که با ترجمه فواد نظیری در نشر ثالث منتشر شده است. «طوفان» گویا آخرین نمایشنامه شکسپیر است؛ نمایشنامهای درباره مردی به نام پروسپرو که زمانی فرمانروای میلان بوده است اما برادرش با دسیسه او را از فرمانروایی خلع کرده، با دختر خردسالش به کشتی نشانده و روانه دریا کرده است به این امید که این پایانی باشد بر زندگی آنها. حکمران خلع شده و دخترش اما از این توطئه مرگبار جان سالم به در میبرند و از جزیرهای نامسکون سر درمیآورند. سالها گذشته است و اکنون پروسپرو به یمن کتابهایی که در زمینه علوم خفیه مطالعه کرده بر ارواح و اشباح و موجودات غریب جزیره حکم میراند و به کمک روحی به نام آریل توطئهکنندگان علیه خود را گرفتار طوفان میکند و آنگاه آنها را به جزیره میکشاند. شکسپیر در «طوفان»، به تعبیر یان کات در مقاله «عصای پروسپرو» از کتاب «شکسپیر معاصر ما»، تاریخ جهان، تاریخی را که «بهخودی خود جنونآمیز و دیوانهوار است»، بر صحنه جزیرهای نامسکون اجرا و تکرار کرده است. فواد نظیری در ترجمه «طوفان» نیز مانند ترجمههایش از دیگر آثار نمایشی شکسپیر از پشتوانههای ادبیات کهن فارسی و ذخایر واژگانی موجود در این ادبیات بسیار کمک گرفته است. آنچه میخوانید گفتوگویی است با او به مناسبت انتشار ترجمهاش از این نمایشنامه.
«طوفان» چهارمین ترجمه شما از آثار نمایشی ویلیام شکسپیر است. به همین مناسبت شاید بد نباشد برگردیم به آغاز این پروژه و اینکه چه شد که تصمیم گرفتید نمایشنامههایی از شکسپیر ترجمه کنید؟
اولین کاری که من از شکسپیر ترجمه کردم «رومئو و ژولیت» بود. عشق و علاقهام به این نمایشنامه هم برمیگشت به دهه 50 یعنی وقتی روایت سینمایی درخشان فرانکو زفرلی از این اثر در ایران نمایش داده شد. من آن موقع دانشجو بودم و این فیلم را بارها و بارها در سینما دیدم. در مقدمه ترجمه «رومئو و ژولیت» هم از آن یاد کردهام و نوشتهام که متن دوبله آن فیلم به قلم استاد پرویز دوایی بوده و واقعا هم ترجمه دوایی روی فیلم خوش نشسته و حق مطلب را ادا کرده است. من به حدی شیفته آن کار و دوبلهاش بودم که گاهی میرفتم توی سالنهای سینما و در همان تاریکی از آن نُت برمیداشتم...
قبل از تماشای فیلم زفرلی نمایشنامه را خوانده بودید؟
نه، بعد از دیدن آن فیلم رفتم ترجمهای را که بنگاه ترجمه و نشر کتاب با آن کاورهای خاطرهانگیزش از «رومئو و ژولیت» چاپ کرده بود گرفتم و خواندم و جاهایی از آن را با متن انگلیسی که داشتم و نسخهای در قطع جیبی بود مقابله کردم. آن زمان اما به خیال و رویا هم نمیدیدم که روزی بخواهم خودم این اثر را ترجمه کنم، تا اینکه سالها بعد یعنی در دهه 70 به فکر این کار افتادم. یعنی وقتی دیگر بهطور حرفهای به سمت ترجمه کشیده شده بودم. تمرکز من بیشتر و عموما روی شعر و ترجمه شعر است و آن زمان هم داشتم شعرهای نرودا را میخواندم و ترجمه میکردم که جایی خواندم نرودا «رومئو و ژولیت» را به اسپانیولی ترجمه کرده و ترجمهاش هم یکی از درخشانترین ترجمهها به این زبان است. این مرا کنجکاو کرد که ببینم چهطور میشود یک نمایشنامه شاعرانه را ترجمه کرد، چون «رومئو و ژولیت» در واقع یک منظومه عاشقانه بلند سراسر شاعرانه است. این شد که کتاب را برای ترجمه دست گرفتم و این کار به سامان رسید.
بعد از آن بود که تصمیم گرفتید آثار دیگری هم از شکسپیر ترجمه کنید؟
راستش ابتدا برنامه خاصی برای ترجمه کارهای دیگر شکسپیر نداشتم، اگرچه همیشه شکسپیر را میخواندم و میخوانم و معتقدم شناخت آثار شکسپیر برای سرزمینی مثل ایران که کفه سنگین افتخار و سابقه درخشان تاریخیاش به سمت ادبیات و شعر است ضروری است و ما نیاز داریم به کارکردن روی مجموعه آثار او. این ضرورت و نیاز را خوشبختانه ناصرالملک در دوران قاجار متوجه میشود و دو کار درخشان شکسپیر، یعنی «اتللو» و «تاجر ونیزی» را ترجمه میکند. امیدوارم روزی کار دیگری هم از شکسپیر با ترجمه او پیدا شود، چون وقتی «اتللو» با ترجمه او چاپ شد فکر کردیم این ترجمه حادثهای در زبان است ولی ترجمه او از «تاجر ونیزی» هم که پیدا و چاپ شد دیدیم آن زبان برای ترجمه بسیار هشیارانه انتخاب شده و واقعا زبان درخور و درستی است و چنین زبانی برای ترجمه شکسپیر نمیتوانسته حاصل حادثه و تصادف بوده باشد. اما به نظرم این یک غبن بزرگ است که ترجمه آثار شکسپیر در ایران به چهار، پنج اثر محدود بماند...
جالب اینکه ترجمههای ناصرالملک مربوط به دورانی است که ما هنوز سابقه چندانی در زمینه ادبیات نمایشی نداشتهایم...
با یک نگاه امروزی شاید، ولی فراموش نکنید که ما در ادبیات کلاسیکمان مجموعه آثار حکیم نظامی گنجوی و شاهنامه حکیم فردوسی را داریم که گذشته از اینکه از تنهها و ریشههای مستحکم زبان فارسی محسوب میشوند به لحاظ نمایشی هم درخشاناند. این آثار پر از پرسوناژهای مختلف و گفتوگو هستند و از این لحاظ جنبه تئاتری و دراماتیک دارند.
گفتید بعد از «رومئو و ژولیت» قصد نداشتید کار دیگری از شکسپیر ترجمه کنید؟
نه، بعد از آن برگشتم به کار شعر و ترجمه شعر و علاوه بر ترجمه، یکی دو دفتر شعر هم از خودم چاپ کردم تا اینکه برحسب اتفاق به «تیمون آتنی» برخوردم که از کارهای کمتر شناختهشده و مربوط به تقریبا ده، یازده سال آخر عمر شکسپیر است. این نمایشنامه واقعا مرا شگفتزده کرد، مخصوصا که میدیدم حق این تراژدی فوقالعاده نیرومند در سرزمین ما آنطور که باید ادا نشده و اصلا در اینجا شناختهشده نیست درحالیکه کار بسیار مهمی است. این نمایشنامه را که خواندم شروع کردم به خواندن یکسری تحلیلها درباره آن و قدری که جستوجو کردم، فهمیدم که امروزه در غرب بیشتر به این اثر توجه و روی آن کار شده و اجراهای مختلفی هم اعم از اجراهای کلاسیک و برداشتهای مدرن، از آن روی صحنه رفته است.
از چه منظری مورد توجه قرار گرفته؟
خب «تیمون آتنی» بهنوعی بیانیه اعتراضی شکسپیر در قبال نامردمیهای حاکم بر جامعه زمان خودش است. گرچه قصه را، شاید برای اینکه جان به در ببرد، برده به یونان باستان و مصداق تاریخی برایش در نظر گرفته، اما نمایشنامه را که بخوانید میبینید که کاملا منطقی است اینکه امروزه در غرب به آن توجه کردهاند و آن را مورد بازخوانی قرار دادهاند چون این نمایشنامه به نوعی هشداری است در قبال توحش لجامگسیخته نئوفاشیستها، سیطره نازیسم با چهرههای متفاوت و سرمایهداری لجامگسیخته وحشیای که نمودش را همین امروز در اولین قدرت حاکم بر دنیا میبینیم. رد و نشانِ تمام اینها در «تیمون آتنی» هست و این نمایشنامه ما را به فکر فرومیبرد که چه اتفاقی میافتد که نخبگان، فداکاران و بشردوستان یک جامعه یا قربانی میشوند یا تبدیل میشوند به ضد بشر. این هشدار بزرگ و جدی در «تیمون آتنی» مرا بر آن داشت که آن را ترجمه کنم. همینجا باید ادای دینی هم بکنم به جناب رضی معظمی که این نمایشنامه را اگر اشتباه نکنم در سال 51 ترجمه کردهاند و مقدمه خوبی هم بر آن نوشتهاند.
این ترجمه کجا چاپ شده بود؟
در انتشارات آسیا. البته من وقتی «تیمون آتنی» را ترجمه کردم این موضوع را نمیدانستم و بعدا که متوجه شدم پیگیر شدم که آقای معظمی را پیدا کنم ولی فهمیدم که متأسفانه فوت کردهاند.
بعد از «تیمون آتنی» هم رفتید سراغ «حکایت زمستانی»...
بله بعد از آن راستش دیگر وسوسه ادامه کار روی شکسپیر گریبانم را رها نکرد، اما همچنان تأکیدم بیشتر بر ترجمه کارهای کمتر شناخته و خواندهشده شکسپیر بود. این بود که رفتم سراغ «حکایت زمستانی» که قصه بسیار دلنشین و شیرینی دارد و همانطور که در خود متن هم اشاره شده مناسبِ نقل در شبهای زمستان و کنار آتش است، اگرچه سه پرده اول آن تراژدی فوقالعاده سنگین و کلافهکنندهای است که نطفهاش در حسادتی کور و دیوانهوار شکل میگیرد و از این جهت به نوعی به «اتللو» نزدیک میشود، منتها در «حکایت زمستانی» شکسپیر بعد از آن تراژدی سنگین سه پرده اول، با یک چرخش حکایت را به سمت عاقبتبهخیری برمیگرداند و نمایشنامه از تراژدی به کمدی تبدیل میشود.
میرسیم به «طوفان» که تازهترین ترجمه شما از شکسپیر و گویا آخرین اثر نمایشی اوست؟
بله «طوفان» آخرین اثر شکسپیر و چکیده همه تجربیات تلخ و شیرین اوست. این را فقط من نمیگویم. در تحلیلهایی هم که درباره این اثر نوشته شده به این موضوع اشاره شده است، اگرچه خوانندهای هم که نه آن تحلیلها بلکه فقط خود آثار شکسپیر را، تمام آثار او را، خوانده باشد وقتی به «طوفان» عمیق نگاه کند این را درمییابد. این نمایشنامه که در سالهای پایانی زندگی شکسپیر نوشته شده حاصل دورهای است که او ظاهرا از آن گرفتاریهای سخت و سنگین مالی تا حد زیادی خلاص شده و قدری به آرامش درونی رسیده بوده است. در این دوره شکسپیر متمول شده و شاید از بس تلخیهای روزگار آزارش داده بوده دیگر نمیخواسته به آن شدت و حدت قبل بر تلخیهایی که در تراژدیهای سنگین و غمبار قبلیاش نمود یافته بود، تأکید کند. «طوفان» نمایشنامهای است که اگرچه با طوفان مرگبار تراژدی شروع میشود اما پایانی نسبتا امیدوارکننده و روشن و شیرین دارد.
در مقدمهتان بر ترجمه «طوفان» نوشتهاید که بعد از اینکه از ترجمه آن فاصله گرفتید عظمت آن شما را حیرتزده کرد.
بله، چون حین ترجمه آن چنان درگیر پیدا کردن معادلهای در خورِ زبانِ این اثر بودم و چنان در تلاطم که نمیتوانستم تمام وجوه عظمت آن را دریابم. حکایت کوهی است که وقتی پای آن ایستاده باشی ممکن است عظمتش را بهطور کامل درک نکنی اما وقتی از آن دور میشوی به عظمتش پی میبری.
کار ترجمهاش خیلی دشوار بود؟
بله، چون در «طوفان» هم مثل «حکایت زمستانی» قطعات منظوم و موزون زیاد است و این قطعات الزاما برخوردار از عروض شعر انگلیسی نیستند بلکه برخوردار از طنین و وزن درونی کلماتاند، گاهی مقفا و گاهی به صورت شعر آزاد و سپید هستند. این فقط هم مختص «طوفان» نیست. در کارهای دیگر شکسپیر هم این حالت وجود دارد. مثل «حکایت زمستانی» که اشاره کردم و یا «رویا در شب نیمه تابستان». شکسپیر اساسا یک شاعر دراماتیست است و جاهایی از نمایشنامههایش یکباره میل شاعریاش غالب میشود و شروع میکند قطعهای را به شعر گفتن و بعد دوباره از حالت شعری خارج میشود. مثلا جایی در «تیمون آتنی» پیشکار مَحرمِ تیمون شروع میکند به منظوم و مقفا حرفزدن، بعد خارج میشود از این طرزِ بیان و همه اینها هم حین حرفزدن با چند کارگر درباره دستمزد اتفاق میافتد. این یکی از شگردهای شکسپیر است و درواقع امضای اوست، چون یکی از ویژگیهای شکسپیر که خیلی هم جذاب است این است که در آثارش آگاهانه ردهایی از خودش به جا میگذارد. انگار پیشاپیش واقف بوده که بعدها عدهای میگویند که آثارش را خودش ننوشته و مثلا کریستوفر مارلو نوشته است. شاید هم این حرفها در همان روزگار
شکسپیر هم شایع بوده و در قرن بیستم کسانی به عنوان پژوهشگر به آن دامن زده باشند. اما شکسپیر با نشانههایی که با ظرافت و حساسیتی فوقالعاده در آثارش به جا گذاشته انگار خواسته بگوید اینها کار خودم است نه کار غیر. مثلا در «حکایت زمستانی» آن دختر جوان، پردیتا، وقتی دارد در باغی که در آن گل پرورش میدهد گلهایی را به پادشاه معرفی میکند با زبانی آهنگین و خیلی خیلی عاشقانه از همان گلهایی نام میبرد که اوفلیا در «هملت» در دست گرفته و میرود که خودش را در رودخانه غرق کند. یا همین نمایشنامه «طوفان» که به نوعی یادآور «هملت» است. در «هملت» کلادیوس برادرش را میکشد که قدرت را به دست بگیرد و در «طوفان» هم برادر پروسپرو وقتی او رفته و خودش را وقف کتابخانهاش کرده و دارد مطالعه میکند و قدرت را به نحوی به او واگذار کرده، ناجوانمردانه علیه او کودتا میکند و تا پای قتل او هم میرود و اصلا به امید اینکه غرق بشود او را با دختر دو، سه سالهاش در دریا رها میکند.
جایی از مقدمه ترجمه «طوفان» در مورد شیوه ترجمه نوشتهاید که در انتخاب زبان و واژگان و لحن، برآیندی از ادبیات کلاسیک و شعر معاصر فارسی را مد نظر داشتهاید. این به نظرم هم در این ترجمه و هم در ترجمههای دیگرتان از شکسپیر کاملا مشهود است و اتفاقا طوری هم از این ظرفیتها استفاده کردهاید که خیلی خوب و طبیعی در متن جا افتاده و تصنعی به نظر نمیرسد. میخواستم بدانم شیوه کارتان در رجوع به سنتهای ادبی چگونه است؟ آیا حین ترجمه به متون مختلف رجوع میکنید یا آنچه از این متون وارد کارتان میشود ماحصل رسوب خواندههای قبلی است که بهطور طبیعی میآید و در کار مینشیند؟
در مورد ترجمه شکسپیر بگذارید اول این نکته را بگویم که آنچه باید به آن توجه کرد حفظ ذات شاعرانه و سرشت شعری آثار او در ترجمه است. فقط با گذاشتن واژگان فخیم نمیتوان از پسِ ترجمه گفتار شکسپیر برآمد بلکه آنچه اهمیت دارد بازسرایی اثر اوست. قسمتهایی از نمایشنامههای شکسپیر همانطور که پیش از این هم گفتم به صورت شعر سپید است و برای ترجمه آثار او باید زبانی امروزی را که در عین حال ریشه در ادبیات کلاسیک و واژگان آرکائیک داشته باشد به کار گرفت.
اما در مورد شیوه کار خودم و استفاده از ظرفیتهای ادبیات کلاسیک و شعر معاصر، امیدوارم آنچه میخواهم بگویم سوءتفاهم به وجود نیاورد و تعریف از خود تلقی نشود. ببینید تربیت ذهنی - فرهنگی من با کتابها و بزرگانی شکل گرفته که از آنها آموختهام. بسیاری از این آموختهها را سرمشق خودم کردهام. یک هنرمند، یک شاعر، یک نویسنده و یک مترجم اگر با زبان آشنا نباشد، اگر با آثار کلاسیک سرزمین خودش آشنا نباشد، اگر متون کلاسیک را درست و عمیق نخواند، نمیتواند به موقعِ خودش کارهای درخوری ارائه بدهد. حالا اگر هم مجالی برای خواندن کامل این آثار نیست، که در روزگار ما متأسفانه مجالها بسیار اندک شده، دستکم باید گزیدههای خوبی را که از این آثار فراهم آمده خواند و در زبان و واژگان این متون تدقیق کرد. استاد بزرگم احمد شاملو تأکید بسیار داشتند بر خواندن متون کلاسیک و ورقزدن فرهنگها و خواندن قصهها و ترجمههای خوب و درواقع به ازای یک صفحه نوشتن صد صفحه خواندن. این را ایشان بارها مستقیم و به تأکید به خود من گفتند و واقعا هم خواندن متون مختلف به شاعر و نویسنده و مترجم کمک ذهنی میدهد. ورقزدن فرهنگهای لغت و دایرةالمعارفها هم
همینطور. بورخس و اوکتاویو پاز هر دو گفتهاند که یکی از تفریحاتشان موقع رفع خستگی ورقزدن فرهنگ واژگان، لغتنامهها و دائرةالمعارفهاست. خب این کار هم مثل خواندن متون کلاسیک واقعا خیلی کمک میکند به گسترش دایره لغات. بگذارید یک نمونه را در مورد خودم مثال بزنم و ادای دینی هم بکنم به فرهنگهای کوچک ظریفی مثل فرهنگ واژگان لباس، فرهنگ چاپ و صحافی، فرهنگ نجوم و مانند اینها. در چنین فرهنگهایی من به واژههای خیلی جالبی برخورده بودم که یکی دو جا در ترجمه «حکایت زمستانی» به دادم رسید. یک نمونهاش واژه «گُلسون» بود. در ادبیات قدیم ما «گُلسون» به توریهایی میگفتهاند که بانوان موهایشان را در آنها جمع میکردند. در «حکایت زمستانی» بین اجناسی که اتولیکوس دورهگرد میفروشد این شیء هم هست. خب میشد در ترجمه به جایش «توری» گذاشت ولی «توری» حق مطلب را ادا نمیکرد. اینجا بود که واژه «گُلسون» که در یک فرهنگ واژگان لباس به آن برخورده بودم به یادم آمد و دیدم وقتی من چنین واژهای را در ادبیات خودمان دارم و در یک فرهنگ ارجمند هم آمده چرا آنجا که جایش هست آن را به کار نبرم. اما قضیه به این شکل نیست که موقع ترجمه رفته باشم
جستوجو کرده باشم که لغتی پیدا کنم. من عادت دارم مثل روزنامه فرهنگ ورق بزنم و این عادت جاهایی به کمکم میآید. همانطور که خواندن متون کلاسیک فراوان به من کمک کرده. مثلا در «جوامعالحکایات» واژه «ناووس» آمده است. «ناووس» به دخمههایی میگفتهاند که مردگان را در آنها میگذاشتند بدون اینکه خاک رویشان بریزند. خب این دقیقا تصویری است که در «رومئو و ژولیت» وجود دارد. من خیلی اتفاقی در «جوامعالحکایات» به واژه «ناووس» برخوردم در حالی که احتمالا هر فرهنگی را که باز کنید به واژه دخمه برمیخورید و میتوانید هنگام ترجمه آن صحنه «رومئو و ژولیت» خیلی راحت همین واژه دخمه را بگذارید، ولی برای ترجمه شکسپیر «ناووس» مناسبتر است. اگر مارکز ترجمه کنید میتوانید «دخمه» بگذارید ولی برای ترجمه شکسپیر ناگزیرید که جایی به واژه «ناووس» برخورده باشید، پس ناگزیرید که ادبیات کلاسیک را خوانده باشید. اینکه واژهای ریشهدار در ادبیات کلاسیک حین ترجمه در جای مناسبش بنشیند، برمیگردد به میزان علاقه مترجم به گنجینه زبانی و فرهنگیاش. اگر مترجم چنین علاقهای داشته باشد و این متون را خوانده باشد آنوقت با استعدادی در حد استعداد متوسط
من ممکن است چیزهایی از این متون در ذهنش بماند و بهموقعش آنها را به کار گیرد. در عین حال من سعی میکنم از منظری نو نیز به اثر نگاه کنم تا ترجمهای که ارائه میدهم برای اجرا مناسب باشد. به همین دلیل است که زبان کلاسیک را با زبان شعر معاصر ترکیب میکنم. مثلا جاهایی که اثر حالت روایی پیدا میکند و یک مقدار هم به لحن حماسی نزدیک میشود از زبان اخوانثالث کمک میگیرم، جایی دیگر به تناسب لحن و حال و هوا از شاملو و یا از نثر درخشان استاد ابراهیم گلستان و آن جریان و سَرَیانی که در نثر شاعرانه او هست. همه اینها ناشی از عشقی بوده که من به ادبیات معاصر و کلاسیک خودمان داشتهام. این عشق باعث شده که آن متون در ناخودآگاه من جریان داشته باشند و بازتابهایش را جایی اگر ببینم خوش مینشیند در کارم میآورم، نه اینکه وقت ترجمه بروم کتابی را باز کنم تا واژهای یا ترکیبی را پیدا کنم.
به نظر من نهفقط قدرتمندترین شاعران و نویسندگان ما که قدرتمندترین مترجمان ما هم کسانی هستند که به آن نوع واژگان و ادبیات اشراف دارند. اگر استاد داریوش آشوری در ترجمه «مکبث» تا آن حد موفق است به خاطر اشرافاش بر زبان و تواناییاش در زبانسازی و واژهسازی است.
یک نکتهای که در «طوفان» بارز است، وجه سوررئال و فانتزی آن است. مثل موجودات خیالی و جادوگریهای پروسپرو. کلا یک حالوهوای افسانهپردازانه بر این نمایشنامه حاکم است. باربارا. اِی. مووات هم در مقالهای که در پایان ترجمهتان گذاشتهاید به این موضوع اشاره کرده و «طوفان» را متأثر از سفرنامههای دریایی روزگار شکسپیر میداند؛ سفرنامههای سیاحان و کاشفان سرزمینهای دیگر و گزارشهای این سیاحان و کاشفان از موجودات واقعی و افسانهای سرزمینهای کشفشده در دوران آغاز استعمار و همچنین تصویری که در این گزارشها و سفرنامهها از بومیان مناطق کشفشده ارائه میشده است...
بله، چون تقریبا در همان روزگار پرتغال و اسپانیا و بریتانیا دست انداختهاند گوشه و کنار دنیا و دارند سرزمینهای مختلف را کشف میکنند و استعمار دارد پا میگیرد و شکسپیر هم به دلیل فراگیربودن نگاه و مطالعاتش و درواقع کنجکاویها و جذبههایی که همه مسائل، اعم از تاریخ و رخدادهای معاصر خودش برایش داشته و غوری که در قصهها و افسانهها کرده بوده همه این نکات را میگیرد و جوهره اینها را در آثارش میآورد. حدود شصت، هفتاد سال قبل از تولد شکسپیر، کریستف کلمب آمریکا را با این تصور که دارد به هندوستان نزدیک میشود کشف میکند و سفرهای اکتشافی دیگر به نقاط مختلف و غلبه بر بومیان مناطق کشفشده کموبیش در همان دوران آغاز میشود و ادامه پیدا میکند. جهانهای مختلفی که به واسطه این سفرها کشف میشود یک دنیا فانتزی در خود دارد و کمکم بدهبستانهای فرهنگی هم اتفاق میافتد. مثلا آنها که به این مناطق میروند با خودشان برده میآورند و این بردهها میآیند نقش اتللو را در ونیز بازی میکنند، یا نقش کالیبان را در همین نمایشنامه «طوفان» که چقدر هم این کالیبان شخصیت شگفتانگیزی است به حدی که اصلا «کالیبانیسم» خودش به یک پدیده در
روانکاوی مدرن بدل شده و این پرسش را پیش کشیده که چگونه موجودی بدوی و دفُرمه که شخصیت زننده و منفور نمایشنامه است و در عین حال دل آدم هم برایش میسوزد، جاهایی از نمایشنامه یکباره چنان شاعرانه سخن میگوید که تعجب میکنید. یعنی درواقع با آموختن زبان به این شخصیت، یکی از مشخصههای انسان متمدن به او داده میشود. یا خود پروسپرو که جاهایی انگار سخنگوی استعمار نو است، البته نه بهعنوان یک کاراکتر منفی بلکه بهعنوان کاراکتری که دارد اعلام یک چشمانداز آتی را میکند.
و آن وجه سوررئالی که در نمایشنامه است...
البته ریشههای سوررئالیسم را میتوان در خیلی قدیمتر از شکسپیر، ازجمله در ادبیات قدیم خودمان هم پیدا کرد. مثلا در «هزارویکشب» و قصههای جن و پری و... لحظههای سوررئال فراوان است. منتها آنچه در آثار شکسپیر و ازجمله «طوفان» در ارتباط با این عناصر سوررئال بارز است، این است که شکسپیر این عناصر را به صورت هدفمند و در جهت بیان افکار و بهسامانرساندن نمایشهایش به کار میگیرد. مثل روح پدر هملت که سرنوشت را به نحوی رقم میزند. ریشه بسیاری از این عناصر در آثار شکسپیر در اساطیر یونان و روم است. شکسپیر کاراکترهای مختلفی را از دل آن اسطورهها میآورد و به شکل خیالی یا واقعی وارد آثار خودش میکند. مثلا اوج این لحظههای سوررئال را در «رویای شب نیمه تابستان» او میتوان دید. اما در «طوفان» همانطور که پیش از این هم گفتم چکیده همه تجربیات قبلیاش را ارائه میدهد و همه تجربیات اعم از تراژدی و قصههای غمبار و هولانگیزش را در ترکیب با کمدیها و لحظههای خیالانگیز دیگر آثارش در این نمایشنامه به اوج میرساند، چون «طوفان» آخرین کار شکسپیر و خداحافظی او با دنیای نمایش است. برای همین همه تجربیات خود را بهکار میبندد،
همانطور که همه وجودش را در پروسپرو میگذارد. هر هنرمندی مسلما بخشی از وجودش را در کاراکترهای مثبت و منفی مخلوق خودش خرج میکند و شکسپیر هم در آثارش این کار را کرده است و بخشهایی از وجود خودش را در کاراکترهایش، حتی کاراکترهای زن نمایشنامههایش، گذاشته است. در «طوفان» اما نه بخشی از خود که همه وجودش را در شخصیت اصلی این نمایشنامه میگذارد، چون قصد دارد از دنیای نمایش بیرون برود و میخواهد حرف و کلام آخرش را در آخرین اثرش بگوید. لحظههای تصویری «طوفان» توأم با سرودهای زیبایی که در آن هست به نظر من جزو اصیلترین و نابترین ریشههای سوررئالیسمی است که در قرن بیستم به شکل یک مکتب در آمد.
یکی از ویژگیهای آثار شکسپیر معاصربودن این آثار با همه زمانهاست. یان کات در عنوان کتابش درباره شکسپیر تعبیر «شکسپیر معاصر ما» را بهکار میبرد و واقعا هم همین است، یعنی موقع خواندن شکسپیر آدم انگار اصلا فاصله زمانی با او را حس نمیکند از بس که مسائلی که در آثارش هست و شخصیتهایی که خلق کرده برای ما ملموس و قابل تعمیم به شرایط دنیای امروز و انسان امروزی است.
تعبیر یان کات در مورد شکسپیر کاملا درست است و من تأکید داشتم که در مقدمه ترجمه «طوفان» هم به آن کتاب گرانقدر اشاره کنم و باز هم سپاسگزاری میکنم از جناب رضا سرور که این اثر مهم و ارجمند در باب شکسپیر را به زبان فارسی برگرداندند. در مورد این معاصربودن که میگویید نویسندگان مختلفی هستند که این ویژگی را دارند؛ مثل داستایفسکی که نیچه میگوید من از او روانشناسی یاد گرفتم و واقعا هم آثارش را که واکاوی میکنیم میبینیم که به حساسترین و ظریفترین نهانگاههای روح بشر اشراف دارد و این نهانگاهها را چنان کنکاش و واکاوی میکند که احساس میکنید با یک روانکاو مواجهید. شکسپیر هم دقیقا همینطور است. هم از نظر تعدد کاراکتر، هم شناختش از این کاراکترها و مهارتش در پروردن هرکدام از آنها بهطور فردی و بعد ترکیب مجموعه اینها، وقتی به آثار شکسپیر نگاه میکنید میبینید که یک شاعر - نویسنده - روانکاو پشت این آثار نشسته است. حالا یک روانشناس یا روانکاو متخصص، دقیقتر میتواند از دیدگاه مدرن در این باره نظر بدهد اما با اطلاعات عمومی یک خواننده عادی هم میتوان به این قضیه پی برد. البته همه آثار کلاسیک و ماندگار چنین
جذابیتهایی دارند و نشانگر قدرت تحلیل و تفکر نویسندههای ارجمندشان هستند؛ مثل آثار داستایفسکی، چخوف، تولستوی، بالزاک، تورگنیف و مانند اینها، اما کار شکسپیر طراوت دیگری دارد و هرچند آثار نویسندگانی هم که نام بردم جاویداناند ولی به نظر من آثار شکسپیر فراگیرترند، چون در آثار او با یک شاعر - روانکاو مواجهیم و با ترکیب و تلفیق تجزیهناپذیر شخصیتها و گفتارها و دیگر عناصر این آثار با جان و سرشت و زبان شاعرانه شکسپیر. او کاراکترهایش را به شدت عمیق، دقیق و در عین حال با یک سرشت ظریف درونی و حتا لحظههایی از شعر ناب پرورش میدهد. این معاصربودنی را که در مورد شکسپیر از آن صحبت میکنید در حافظ خودمان هم داریم. حافظ را هم که باز میکنید احساس میکنید شاعر معاصر ماست. همینطور سعدی. ترکیب کلمات فاخر با مضامین عمیق فکری در شعر این دو شاعر و بهخصوص حافظ، شعر آنها را به شعری برای همه روزگاران تبدیل میکند. اینها درواقع شاعران و متفکران و هنرمندان همه روزگاراناند. شکسپیر هم همچنین. حقیقتا به تعبیر درست استاد یان کات شکسپیر معاصر ماست و درواقع معاصر همه قرون است. وجود او واقعا یک اعجاز انسانی در ادبیات و تاریخ بشر
است. کارهای عمیق انسانی چون ریشه در ذات و سرشت انسان دارند در طول تاریخ همواره ارزش و قوت خودشان را حفظ میکنند و کارهای شکسپیر نیز از زمره این نوع کارهاست. نگاه کنید به هشدارهای او در مورد ستم، کودتا، جنگ، آدمکشی، خونخواری، حرص و آز و مالپرستی؛ در همه اینها نشانههایی است از یک بینش عمیقا انسانی جاری در طول تاریخ که نه در زمان معاصر ما که به گمانم تا زمانی که بشر به این چهره امروزی و قامت امروزی و خلقیات امروزیاش است قطعیت دارد.
هارولد بلوم هم در کتاب «نبوغ» وقتی از کسانی صحبت میکند که آنها را شایسته صفت نابغه میداند شکسپیر را بین آن نوابغ بالاتر از همه مینشاند.
حقیقتا همین است. برای همین حتی کسی مثل تولستوی بزرگ که دید خیلی منفیای به شکسپیر دارد و در اثر به شدت انتقادی و سیاهش درباره شکسپیر در حد تنفر با او برخورد میکند باز طوری از شکسپیر سخن میگوید که شما با خواندن اثر او میتوانید به جان و جوهر آثار شکسپیر دست پیدا کنید. یعنی حتی آن اثر به شدت انتقادی تولستوی هم میتواند تخته پرشی باشد برای اینکه شما شکسپیر را بزرگتر و عظیمتر و انسانیتر کشف کنید، بیآنکه از تولستوی بزرگ و نازنین به خاطر انتقاد تندش به شکسپیر بدتان بیاید.
در ترجمه «طوفان» جایی در پاورقی اشاره کردهاید به فیلم eyes wide shut استنلی کوبریک که شما «چشمانی به فراخی بسته» ترجمهاش کردهاید و نوشتهاید این تعبیر را کوبریک عینا از تکهای از «طوفان» گرفته است.
بله، این برداشت من است و تقریبا هم مطمئنم که درست است و آن مجالس و لحظههای خوفانگیز در فیلم کوبریک ریشهاش جدا از فجایعی که در «طوفان» گذشته نیست. در فیلم کوبریک هم یک طوفان هولناک بشری دارد در اواخر قرن بیستم اتفاق میافتد. آلدوس هاکسلی هم بهطور خیلی مشخص تعبیر «دنیای قشنگ نو» را در رمانی به همین نام که استاد سعید حمیدیان آن را به فارسی ترجمه کرده، دقیقا از «طوفان» میگیرد که به این هم جایی از کتاب اشاره کردهام. اما به جز اینها در کتابی با عنوان «سهگانه سهرنگ» از جف اندرو که ترجمهاش اخیرا در انتشارات علمی و فرهنگی چاپ شده و تحلیل سهگانه درخشان کیشلوفسکی است نویسنده در قسمت مربوط به بخش سوم این سهگانه یعنی فیلم «قرمز» ضمن تحلیل بسیار درخشانی که از این فیلم به دست داده گفته است که «قرمز» کیشلوفسکی در «طوفان» شکسپیر ریشه دارد. جالب اینکه پیش از خواندن این کتاب دوست تئاتری من، استاد امیر علیزادگان که از تئاتریهای قدیم تبریز است و کتاب «یکصدسال تئاتر تبریز» را هم تدوین کرده، به من گفت که به نظرم بخش «قرمز» سهگانه کیشلوفسکی به نوعی تحت تأثیر «طوفان» شکسپیر است. بعدا که آن کتاب را خواندم یاد برداشت
آقای علیزادگان افتادم و نسخهای از کتاب را به ایشان هدیه دادم. خب اینها که گفتم نمونههایی از تأثیر شکسپیر بر هنرمندان معاصر است و وقتی آدم به این نمونهها برمیخورد، به فرهیختگی صاحبان این آثار پی میبرد و به اینکه مثلا هنرمندی مثل استنلی کوبریک چقدر باید ذهن ظریف و دقیقی داشته باشد که در فیلمش با نگاهی به «طوفان» شکسپیر، پارهای از یک اثر شوستاکوویچ و لحظههای درخشان قطعهای از بتهوون به آن شکل شگفتانگیز یک هشدار هولانگیز جهانی را در قالب سینما تصویر کند. خب ارزش این آثار در تأثیری است که خالقان آنها از آثار عمیقتر و مهمتر قبل از خودشان گرفتهاند. مثل فیلمی که برسون بر اساس قصه «نازنین» داستایفسکی ساخته و در این فیلم آن زن دردکشیده ارجمند نازنین قربانی شرایط را در قصه قرن نوزدهمی داستایفسکی چقدر امروزی و چقدر ملموس تصویر کرده و او را به صورت یک انسان قربانیشده قرن بیستم نشان داده است.
برای ترجمه «طوفان» فیلمهایی هم از اجراهای آن دیدید، درست است؟
بله، مثلا اجرای خیلی خوبی را که بیبیسی از این اثر دارد و یکی دو فیلم دیگر را که آقای علیزادگان، که گفتم آن برداشت را در مورد تأثیر «قرمز» کیشلوفسکی از «طوفان» داشتند، به من دادند. یکی از این فیلمها اجرایی است درخشان به زبان ایتالیایی و با حداقل امکانات صحنه؛ مثلا دریای متلاطم را با پارچههای اطلس تصویر کرده است. یکی دیگر از فیلمهایی که از اجرای «طوفان» دیدم در دهه 70 میلادی در انگلستان ساخته شده و در آن نقش پروسپرو را یک بانوی سرشناس تئاتر و سینمای انگلستان بازی کرده و این نقش را خیلی هم پرقدرت ایفا کرده است. همچنین باید اشاره کنم به مجموعه انیمیشنی که در انگلستان بر اساس دوازده اثر شکسپیر، از جمله «طوفان»، ساخته شده و انیمیشنهای فوقالعاده درخشانی است. در این انیمیشنها دوازده اثر شکسپیر با نشانههایی شاخص از هر اثر، خلاصه شده و تراژدیها به خوبی با تغییراتی در رنگ و نور از کمدیها جدا شدهاند.
میرسیم به پایان «طوفان» و آن گفتار پایانی پروسپرو که گویا تفسیرهای مختلفی بر آن نوشتهاند. نظرتان درباره آن گفتار پایانی چیست و چرا اینقدر اهمیت یافته است؟
آن اپیلوگِ آخر به نوعی نه فقط چکیده «طوفان» که به گمان من غزل خداحافظی شکسپیر است. راهی طولانی طی شده، قصههایی گفته شده، نمایشنامههایی، اشعاری، غزلیاتی سروده شده، تدوین شده و به اجرا درآمده، بازی و کارگردانی شده و شکسپیر پس از طیکردن همه این راههای پرفراز و نشیب سخت و سنگین و عاشقانه به «طوفان» رسیده است و در اپیلوگِ آخر این نمایشنامه به موجزترین کلام قصه خداحافظی خودش را میگوید. قبل از این اپیلوگ، حرکت آخر پروسپرو دقیقا بازکردن منظری به دنیای نو به دست و قلم شکسپیر است. بازکردن منظری به دنیایی در آستانه یک رنسانس عظیم که شکسپیر هنوز در دامنههایش ایستاده است و این رنسانس تاریخ کل اروپا و بشریت را ورق میزند و آن را به یک جهان نو هدایت میکند. شکسپیر در «طوفان» همه تجربیاتش را در قالب ارواح، اشباح، افسانهها، اسطورهها و خیالها به صحنه میآورد تا انسان را به عنوان انسان به منظر آورد. در پایان این نمایشنامه میبینیم که پروسپرو بعد از اینکه از طریق کتابهای سحر و جادو طوفان برمیانگیزد و کشتی را غرق میکند و از پس این طوفان، آدمهای مغروق را نجات میدهد و به انسانیت برمیگرداند و حیاتی نو به کالبد
کسانی که حتی از آنها زخم کاری خورده و مورد نفرتش بودهاند میدمد و آنها را به سامانی میرساند، آنگاه آنچه را اسباب قدرتش بوده در هم میشکند. عصای ساحریاش را میشکند و کتاب علم جادویش را پاره میکند و اینها را به دریا میافکند و در اعماق دریای طوفانزا غرق میکند و خودش به عنوان یک انسان ساده برمیگردد که حاکمیت میلان را دوباره به عهده بگیرد و آن وقت است که از دیگران میخواهد به او کمک کنند. درواقع قدرت جادویی را از خودش سلب میکند چون به انسانیت انسان و به وجدان انسانی و قدرتهای ملموس و اجرایی انسان ایمان و یقین دارد. آن اپیلوگ آخر درواقع کلام فرجامین خود شکسپیر است و ادای دینش به کسانی که با او کار کردهاند. آن اپیلوگ ادای دین است به انسانیت و حتی ادای دین به کارهایی که خود شکسپیر پشت سر گذاشته. در آن اپیلوگ پروسپرو به شیوهای برشتی رو میکند به تماشاگران و خطاب به جمعیت میگوید که اگر از من بدی دیدید مرا عفو کنید و به من کمک کنید که به عنوان یک آدم عادی به میلان برگردم. من حتی ریشههای عمیق اگزیستانسیالیسم را در خطابه پایانی «طوفان» جستوجو میکنم و آبشخور اصلی اگزیستانسیالیسم در اندیشه بزرگانی نظیر
سارتر را در آثار شکسپیر میدانم چون مشخصه درخشان این آثار بها دادن به اصالت و اراده انسان و سرشت انسانی است. اگر بخواهم مشابه یا معادلی در شعر امروز خودمان برای کلام واپسین «طوفان» بیاورم باید از «در آستانه» شاملو نام ببرم و اگر به آخر صحبت رسیدهایم چه دارم بگویم جز این تعبیر بزرگ شاملوی خودمان که «انسان دشواری وظیفه است» و این دشواری وظیفه را شکسپیر در اوج انسانیت خودش به جا آورده است.