|

‌بازخوانی تجربه دفاع مقدس و نسبت آن با معادلات جنگ‌های اخیر در گفت‌وگو با محمد درودیان

پیروزی بدون جنگ مهم‌تر از پیروزی در جنگ است

۳8 سال از پیام تاریخی حضرت امام خمینی(ره) در ۲۹ تیر ۱۳۶۷، هم‌زمان با سالگرد کشتار خونین حجاج ایرانی در مکه و در پی پذیرش قطع‌نامه ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل متحد می‌گذرد؛ پیامی که با تعبیر ماندگار «نوشیدن جام زهر» در حافظه تاریخی ملت ایران ثبت گردید و موجب شد این تعبیر در چهار دهه گذشته، از یک روایت صرفا تاریخی فراتر برود و به یکی از اثرگذارترین و پرکاربردترین مفاهیم در ادبیات سیاسی جمهوری اسلامی ایران تبدیل شود.

پیروزی بدون جنگ
 مهم‌تر از پیروزی در جنگ است

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

۳8 سال از پیام تاریخی حضرت امام خمینی(ره) در ۲۹ تیر ۱۳۶۷، هم‌زمان با سالگرد کشتار خونین حجاج ایرانی در مکه و در پی پذیرش قطع‌نامه ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل متحد می‌گذرد؛ پیامی که با تعبیر ماندگار «نوشیدن جام زهر» در حافظه تاریخی ملت ایران ثبت گردید و موجب شد این تعبیر در چهار دهه گذشته، از یک روایت صرفا تاریخی فراتر برود و به یکی از اثرگذارترین و پرکاربردترین مفاهیم در ادبیات سیاسی جمهوری اسلامی ایران تبدیل شود. در این سال‌ها، تجربه جنگ تحمیلی هشت‌ساله، چرایی تداوم آن و چگونگی پایان جنگ، بارها از سوی پژوهشگران تاریخ جنگ، فرماندهان نظامی و مسئولان سیاسی بازخوانی و آسیب‌شناسی شده است. با این حال، تحولات امنیتی اخیر، به‌ویژه تجربه دو جنگ ۱۲ روزه و ۴۰ روزه در کمتر از یک سال و نیز آغاز دور تازه‌ای از تنش‌های نظامی، بار دیگر ضرورت بازاندیشی در آن تجربه تاریخی را به مسئله‌ای ملی تبدیل کرده است. امروز بسیاری از مفاهیم و الگوهای برآمده از جنگ ایران و عراق، از جمله تعبیر «جام زهر»، بار دیگر در تحلیل رخدادهای جاری و حتی در مناقشات سیاسی پیرامون تفاهم‌نامه اخیر میان جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده به کار گرفته می‌شود. این بازتولید مفاهیم تاریخی، اگر بدون توجه به تفاوت‌های بنیادین شرایط زمانی، محیط راهبردی و مقتضیات امروز صورت گیرد، می‌تواند به ساده‌سازی مسائل پیچیده بینجامد. ازاین‌رو بازخوانی انتقادی و آسیب‌شناسانه تجربه جنگ هشت‌ساله، نه برای تکرار گذشته، بلکه برای فهم دقیق‌تر حال و تأمین منافع و مصالح ملی و تبیین مسیر پیش‌روی کشور و آینده ایران، ضرورتی اجتناب‌ناپذیر است. ازهمین‌رو، به‌منظور بازخوانی این تجربه تاریخی و ارزیابی ابعاد آن در پرتو تحولات اخیر، دیدگاه‌های محمد درودیان، پژوهشگر برجسته تاریخ جنگ و نویسنده آثار متعدد در این حوزه، را در قالب گفت‌وگویی تفصیلی جویا شده‌ایم. متن کامل این گفت‌وگو در ادامه از نظر خواهد گذشت.

   

‌با توجه به اینکه همواره بر ضرورت نگاه به آینده تأکید داشته‌اید، به نظر می‌رسد تجربه جنگ هشت‌ساله، پذیرش قطع‌نامه ۵۹۸ و سایر ابعاد آن، طی سال‌های گذشته بارها مورد بازخوانی و پژوهش قرار گرفته است. بسیاری از پژوهشگران تاریخ جنگ و حتی برخی از فرماندهان و مسئولان وقت نیز در ارزیابی‌های خود به برخی خطاهای تصمیم‌گیری آن برهه اشاره کرده‌اند. با این حال، پرسش اساسی این است که چرا این مجموعه تجربیات و آسیب‌شناسی‌ها نتوانسته است مبنایی برای شکل‌گیری فصل جدیدی در تصمیم‌گیری‌های نظامی و راهبردی کشور باشد؛ به‌ویژه با توجه به تجربه جنگ ۱۲ روزه، جنگ ۴۰ روزه و جنگ تازه در جنوب کشور؟

اجازه دهید پیش از ورود به بحث، مقدمه‌ای را مطرح کنم تا بتوانیم موضوع را به‌صورت گام‌به‌گام بررسی کنیم. همان‌گونه که اشاره کردید، اساسا در همه کشورها، به‌ویژه در حوزه جنگ و مسائل نظامی، مهم‌ترین مبنای شکل‌گیری اندیشه و تفکر راهبردی، تجربه است. به عبارت دیگر، شالوده تفکر نظامی هر کشور بر پایه تجربیاتی شکل می‌گیرد که در میدان عمل به دست آورده است. جمهوری اسلامی ایران نیز هشت سال جنگ با عراق را پشت سر گذاشته است. از این رو، نخستین پرسش این است که آیا اساسا از درس‌ها و تجربیات آن جنگ استفاده کرده‌ایم یا خیر؟ اگر پاسخ مثبت است، این بهره‌گیری به چه صورت انجام شده است؟ همچنین، به طور مشخص، در مواجهه با جنگ ۱۲ روزه و تحولات اخیر، آیا می‌توان مصادیقی از استفاده از آن تجربیات را مشاهده کرد؟ نکته دوم، که با زمان انجام این مصاحبه و سالگرد پذیرش قطع‌نامه ۵۹۸ نیز مناسبت دارد، مربوط به خود این قطع‌نامه است. قطع‌نامه ۵۹۸ دارای ابعاد سیاسی و حقوقی است و طبیعی است که درباره این ابعاد، مسئولان حوزه سیاست خارجی و دیپلماسی باید پاسخ‌گو باشند. اما درباره چرایی و چگونگی پذیرش آن، مایلم به نکته‌ای اشاره کنم که به بحث امروز نیز کمک خواهد کرد. بر اساس بررسی‌هایی که انجام داده‌ام، در پاسخ به این پرسش که چرا جنگ با آن کیفیت به پایان رسید و چرا قطع‌نامه پذیرفته شد، چهار نظریه اصلی وجود دارد. نظریه نخست، بر عوامل اقتصادی تأکید می‌کند. نظریه دوم، تهدیدات امنیتی و احتمال مداخله مستقیم آمریکا را عامل اصلی می‌داند. نظریه سوم، بر نقش حمایت گسترده بین‌المللی از رژیم صدام تأکید دارد. اما نظریه چهارمی که خودم، بر اساس مطالعات و بررسی‌ها، به آن نزدیک‌تر هستم، این است که از دست رفتن مناطق آزادشده و شکست‌های نظامی، عامل اصلی پذیرش قطع‌نامه بود. اگر این برداشت را بپذیریم، در واقع باید میان وضعیت نظامی، بهره‌گیری سیاسی از نتایج نظامی و چگونگی پایان‌دادن به جنگ، یک رابطه مستقیم و معنادار قائل شویم. به همین دلیل، معتقدم این موضوع، هم در تحلیل گذشته و هم در بررسی شرایط امروز، همچنان مسئله‌ای قابل بحث و تأمل است و پاسخ به پرسش شما نیز از همین زاویه قابل بررسی خواهد بود.

‌مرحوم آیت‌الله هاشمی‌رفسنجانی پس از پایان جنگ، در گفت‌وگویی با آقای مظفر، به پرسشی مهم پاسخ دادند. از ایشان سؤال شد که اگر امروز با تجربه‌ای که اکنون در اختیار دارند به گذشته بازگردند، آیا همان تصمیمات دوران جنگ را اتخاذ خواهند کرد؟ ایشان تصریح کردند که اگر تجربه امروز را در آن زمان داشتند، تلاش می‌کردند اساسا جنگ رخ ندهد. با چنین نگاهی، این پرسش مطرح می‌شود که آیا در مواجهه با جنگ ۱۲ روزه نیز می‌شد با بهره‌گیری از تجربیات گذشته، از وقوع آن جلوگیری کرد؟

من معتقدم اساسا طرح این پرسش، نیازمند دقت بیشتری است.

‌چطور؟

سال‌ها پیش خودم کتابی با عنوان اجتناب‌ناپذیری جنگ نوشتم، اما اگر امروز بخواهم درباره این موضوع اثری تألیف کنم، دیگر آن را به همان صورت نخواهم نوشت.

‌علت این تغییر نگاه چیست؟

دلیل آن این است که وقتی یک واقعه تاریخی، مانند وقوع یک جنگ یا همین جنگ ۱۲ روزه و ۴۰ روزه، به وقوع پیوسته است، طرح این پرسش که آیا آن حادثه اجتناب‌پذیر بوده یا نه، در واقع ناظر به امکان‌هایی است که دیگر تحقق نیافته‌اند. به نظر من، این نوع پرسش درباره رخدادهای تاریخی، می‌تواند موجب خطای ذهنی شود؛ زیرا اگر آن حادثه قابل اجتناب بود، اساسا به وقوع نمی‌پیوست. از این رو، معتقدم چنین پرسشی ما را از فهم راهبردی حادثه دور می‌کند و به جای آنکه به شناخت دقیق علل وقوع آن برسیم، وارد مناقشه‌ای فرضی درباره امکان یا عدم امکان وقوع آن می‌شویم. به جای این رویکرد، باید این پرسش را مطرح کنیم که عوامل و دلایل وقوع آن حادثه چه بوده است؛ چه درباره جنگ هشت‌ساله، چه جنگ ۱۲ روزه و چه هر رخداد دیگری. اگر این عوامل را در جایگاه واقعی خود و با بهره‌گیری از مفاهیم و ابزارهای تحلیل راهبردی بررسی کنیم، آن‌گاه هر فرد می‌تواند بر اساس نتایج این تحلیل، درباره این موضوع قضاوت کند که آیا امکان جلوگیری از وقوع آن وجود داشته است یا خیر. بنابراین، من معتقدم هر حادثه‌ای که رخ می‌دهد، بر پایه مجموعه‌ای از ظرفیت‌ها، زمینه‌ها و علل به وقوع می‌پیوندد. همین که حادثه رخ داده، خود نشان می‌دهد که دلایل و امکان وقوع آن وجود داشته است. از این رو، باید پرسش‌هایی را مطرح کنیم که ما را به فهم دقیق این دلایل برساند، نه پرسش‌هایی که ذهن را درگیر فرضیات تحقق‌نیافته و مناقشه‌آمیز می‌کند.

‌در سالگرد پیام تاریخی ۲۹ تیر ۱۳۶۷ امام به مناسبت کشتار خونین مکه برای پذیرش قطع‌نامه پایان جنگ هستیم. یکی از مفاهیمی که پس از پذیرش قطع‌نامه ۵۹۸ وارد ادبیات سیاسی جمهوری اسلامی شد، تعبیر «جام زهر» بود. این تعبیر که نخستین‌بار از سوی حضرت امام خمینی(ره) در پیام پذیرش قطع‌نامه مطرح شد، طی سال‌های بعد در موضوعات مختلف، از جمله پرونده هسته‌ای، توان موشکی، مسائل منطقه‌ای و اخیرا نیز در ارتباط با مباحث مربوط به تفاهم‌نامه‌ها و مذاکرات، بارها مورد استفاده قرار گرفته است. برخی نیز با استناد به همین تعبیر، تحولات امروز و به‌خصوص موضوع امضای تفاهم‌نامه امضاشده به دست ترامپ و پزشکیان که البته با شروع جنگ در جنوب کشور دیگر به محاق رفته را هم با همان ادبیات پذیرش قطع‌نامه ۵۹۸ مقایسه می‌کنند. با توجه به تأکید شما بر ضرورت تحلیل هر رخداد در بستر تاریخی خود، آیا اساسا چنین قیاسی را میان شرایط سال ۱۳۶۷ و وضعیت کنونی صحیح و قابل دفاع می‌دانید؟

اجازه دهید برای روشن‌ترشدن بحث، از زاویه دیگری به این موضوع نگاه کنم. اتفاقا همین مسئله‌ای که شما مطرح می‌کنید، خود نشان می‌دهد که چگونه تجربه یک جنگ و مفاهیمی که در آن شکل می‌گیرد، مانند تعبیر «جام زهر»، در حافظه تاریخی جامعه استمرار پیدا می‌کند. به بیان دیگر، رخدادهای جدید معمولا با رجوع به مفاهیم و تجربیات گذشته تفسیر و بازخوانی می‌شوند. اما برداشت شخصی من این است که به طور کلی، سه الگوی اصلی برای پایان‌یافتن جنگ‌ها وجود دارد. الگوی نخست، پایان جنگ از طریق پیروزی کامل یک طرف و شکست کامل طرف مقابل است. در چنین حالتی، طرف پیروز اراده و شرایط خود را به صورت یک‌جانبه بر طرف شکست‌خورده تحمیل می‌کند و پایان جنگ نیز بر همین مبنا شکل می‌گیرد. الگوی دوم، جنگ فرسایشی است؛ یعنی جنگ آن‌قدر ادامه پیدا می‌کند تا ظرفیت‌های دو طرف برای ادامه نبرد به‌تدریج تحلیل برود. به اعتقاد من، جنگ ایران و عراق در نهایت به چنین وضعیتی رسید. ظرفیت‌های ادامه جنگ به‌تدریج کاهش یافت و سپس، با راهبرد تهاجمی عراق و بازپس‌گیری مناطقی که جمهوری اسلامی ایران طی چند سال آزاد کرده بود، جنگ در مدت کوتاهی به پایان رسید. امروز نیز جنگ روسیه و اوکراین تا حد زیادی از همین الگو پیروی می‌کند؛ یعنی این پرسش مطرح است که این جنگ تا چه زمانی ادامه خواهد یافت و ظرفیت‌های طرفین در چه نقطه‌ای به پایان خواهد رسید. به اعتقاد من، خطری که امروز ما را تهدید می‌کند، همین الگوی جنگ فرسایشی است. الگوی پیروزی کامل یا شکست کامل، به گمان من، در همان هفته‌های نخست جنگ ۴۰ روزه عملا منتفی شد و ایالات متحده نیز نتوانست جنگ را براساس آن الگو به پایان برساند. بنابراین، پرسش اساسی این است که اگر قرار باشد جنگ ادامه یابد، براساس کدام الگو پایان خواهد یافت؟ برداشت من این است که در صورت نبود یک تحول راهبردی، مسیر محتمل، گرفتارشدن در یک جنگ فرسایشی است.

ولی این پرسش کماکان مطرح است که مشکل کار کجاست؟

مشکل اینجاست که هر جنگی، در نهایت، باید به پایان برسد. اما جنگ فرسایشی، جز از طریق تحلیل تدریجی توان نظامی طرفین، نتیجه دیگری به همراه ندارد. این نوع جنگ پایان را به تعویق می‌اندازد، نه اینکه آن را ناممکن کند. از همین رو، کسانی که صرفا بر ادامه جنگ تأکید می‌کنند، باید به یک پرسش اساسی پاسخ دهند که «جنگ را چگونه می‌خواهند به پایان برسانند؟» اگر الگوی مورد نظر آنان، پیروزی کامل بر آمریکا یا شکست کامل آن است، باید توضیح دهند که این هدف بر چه مبنایی و با چه سازوکاری قابل تحقق است. تا زمانی که پاسخی روشن برای این پرسش وجود نداشته باشد، کشور در چرخه‌ای از جنگ فرسایشی گرفتار خواهد شد؛ چرخه‌ای که در آن آتش‌بس برقرار می‌شود، هر دو طرف تجدید قوا می‌کنند و سپس دوباره جنگ از سر گرفته می‌شود. در چنین شرایطی، طرف مقابل به دلیل برخورداری از ظرفیت‌ها و امکانات گسترده‌تر، توان بیشتری برای بازسازی قدرت خود خواهد داشت و در نتیجه، در هر دور از درگیری، امکان واردکردن خسارت بیشتری به ما پیدا می‌کند؛ در حالی که ظرفیت‌های جمهوری اسلامی ایران محدودتر است. اما در ادامه پاسخ به سؤال قبلی، الگوی سومی نیز وجود دارد که من آن را تقسیم پیروزی و شکست می‌نامم. در این الگو، طرفین به این جمع‌بندی می‌رسند که ادامه جنگ، دیگر منفعتی برای آنان ندارد و هزینه‌های آن از دستاوردهای احتمالی بیشتر است. در نتیجه، هر دو طرف می‌پذیرند که بخشی از اهداف خود را محقق کرده‌اند و بخشی دیگر دست‌نیافتنی باقی مانده است. به اعتقاد من، منطق تقسیم پیروزی و شکست، بیش از سایر الگوها می‌تواند زمینه تثبیت صلح و جلوگیری از بازگشت دوباره به جنگ را فراهم کند.

‌‌اتفاقا در دوران دفاع مقدس نیز با دو رویکرد متفاوت درباره نحوه پایان جنگ مواجه بودیم. از یک سو، جریان‌هایی مانند نهضت آزادی و مهندس مهدی بازرگان، دست‌کم پس از آزادسازی خرمشهر، ادامه جنگ و ورود به خاک عراق را نادرست می‌دانستند. در مقابل، دیدگاهی قرار داشت که بر ادامه جنگ تا پیروزی کامل تأکید می‌کرد‌. در این میان، مرحوم آیت‌الله هاشمی‌رفسنجانی رویکردی میانه را با عنوان «جنگ‌ جنگ تا یک پیروزی» مطرح کرد؛ هرچند برخی معتقدند همان آزادسازی خرمشهر و فتح فاو می‌توانست مصداق آن «یک پیروزی» باشد که استفاده نشد. امروز نیز به نظر می‌رسد همین دو رویکرد، با صورت‌بندی جدید، همچنان وجود دارند؛ گروهی صرفا بر ادامه جنگ تأکید می‌کنند، بدون آنکه تصویری روشن از نقطه پایان آن ارائه دهند و حتی اهدافی همچون تقابل مستقیم با آمریکا یا ترور ترامپ و‌... را مطرح می‌کنند و در مقابل، گروهی دیگر اساسا مخالف هرگونه ادامه درگیری هستند. آیا در شرایط کنونی شخص یا جریانی وجود دارد که بتواند همان نقش میانه‌ای را که مرحوم آیت‌الله هاشمی‌رفسنجانی ایفا می‌کرد، بر عهده بگیرد؟ برای مثال، برخی معتقدند دیدگاه‌های آقای قالیباف تا حدودی به این رویکرد نزدیک است؛ هرچند عده‌ای نیز بر این باورند که شرایط و جایگاه امروز‌ قابل مقایسه با نقش تاریخی مرحوم هاشمی نیست.

من درباره اشخاص، اینکه چه کسی می‌تواند چنین نقشی را ایفا کند، چه ظرفیت‌هایی دارد یا از چه جایگاه تاریخی برخوردار است، قضاوتی نمی‌کنم. همچنین درباره اینکه آیا فردی وجود دارد که بتواند گذار راهبردی از جنگ به صلح را مدیریت کند یا خیر، ترجیح می‌دهم وارد داوری نشوم؛ زیرا به اطلاعات دقیق نیاز دارد که در اختیار ندارم. با این حال، به نظر من‌ استدلال‌هایی که آقای قالیباف درباره ضرورت و روش پایان‌دادن به جنگ مطرح می‌کند، در مقایسه با برخی دیدگاه‌های دیگر، از استحکام منطقی بیشتری برخوردار است. برداشت من این است که ایشان نیز به دنبال جنگ فرسایشی نیست و با توجه به تجربه جنگ ایران و عراق و دانش‌شان از وضعیت کشور و جامعه، به‌خوبی می‌داند که جنگ فرسایشی صرفا زمان و نحوه پایان جنگ را تغییر می‌دهد و ابتکار عمل را در نهایت به طرف مقابل واگذار می‌کند. 

اگر ما بخواهیم جنگ را با ابتکار خود به پایان برسانیم، باید زمان پایان آن را خودمان انتخاب کنیم. به اعتقاد من، در طراحی هر راهبرد، یکی از مهم‌ترین مؤلفه‌ها، عنصر زمان است. اگر زمان مناسب را از دست بدهیم، این احتمال وجود دارد که حتی یک پیروزی نیز به شکست تبدیل شود. اما اینکه چرا در گذشته چنین رویکردهایی وجود داشته و امروز نیز همچنان ادامه دارد، به نظرم‌ به مسئله‌ای اساسی بازمی‌گردد؛ موضوعی که در استدلال‌های آقای قالیباف پررنگ‌تر و در برخی دیدگاه‌های دیگر کم‌رنگ‌تر دیده می‌شود. آن مسئله بر‌ مبنای تفکر راهبردی به‌عنوان راهنمای تصمیم‌گیری براساس‌ تناسب میان اهداف با منابع است.

در هر راهبرد، باید میان اهدافی که تعیین می‌شوند و منابعی که برای تحقق آن اهداف اختصاص می‌یابد، تناسب وجود داشته باشد. اگر چنین تناسبی برقرار نباشد، گذر زمان به زیان طرفی خواهد بود که از منابع محدودتری برخوردار است. از این‌رو، معتقدم در تقابل میان ایران و آمریکا، اگر این توازن میان اهداف و منابع رعایت نشود و همچنین زمان مناسبی برای پایان‌دادن به درگیری و تثبیت صلح انتخاب نشود، این خطر وجود دارد که پیروزی‌های حاصل‌شده، به جای آنکه به دستاوردهای پایدار تبدیل شوند، به تدریج از میان بروند.

‌اگر از منظر تاریخی به موضوع نگاه کنیم، قطع‌نامه ۵۹۸ از تیرماه ۱۳۶۶ آماده شده بود، اما جمهوری اسلامی ایران حدود یک سال بعد آن را پذیرفت. امروز نیز برخی معتقدند تفاهم‌نامه‌ای که برای نخستین‌ بار پس از انقلاب با امضای عالی‌ترین مقامات دو طرف شکل گرفت، می‌توانست آغازگر فصل جدیدی باشد، اما این فرصت از دست رفت. آیا این تفاهم‌نامه را می‌توان از منظر راهبردی، معادل نقش قطع‌نامه ۵۹۸ دانست؟ و آیا این احتمال وجود دارد که ‌مانند گذشته، بر اثر فرصت‌سوزی، در آینده آرزو کنیم که‌ ای‌کاش همان تفاهم‌نامه حفظ شده بود؟

حقوق‌دانانی که درباره این تفاهم‌نامه اظهار‌نظر کرده‌اند و من نیز از دیدگاه‌های آنان استفاده می‌کنم، معتقدند این تفاهم‌نامه‌ بیش از آنکه یک سند حقوقی نهایی باشد، مقدمه‌ای برای شکل‌گیری توافقی با ابعاد حقوقی است. از این جهت، تفاوتی اساسی با قطع‌نامه ۵۹۸ دارد؛ زیرا قطع‌نامه ۵۹۸ از پشتوانه رسمی سازمان ملل متحد برخوردار بود و دبیرکل سازمان ملل نقش مشخصی در آن داشت، اما این تفاهم‌نامه هنوز‌ چنین جایگاه حقوقی روشنی ‌ندارد. 

در آمریکا، بیشتر این توافق به شخص رئیس‌جمهور آن کشور نسبت داده می‌شود و در داخل ایران نیز درباره آن اختلاف‌نظرهایی جدی وجود دارد. به همین دلیل، جایگاه حقوقی و ظرفیت‌های آن هنوز تا حدی مبهم است. با این حال، به اعتقاد من، اگر قرار باشد از جنگ به صلح، یک گذار راهبردی صورت گیرد، ناگزیر باید بر مبنای همین تفاهم‌نامه حرکت کرد؛ زیرا‌ فارغ از اینکه این تفاهم‌نامه را بپذیریم یا نپذیریم، هر زمان که تصمیم به پایان‌دادن جنگ گرفته شود، در نهایت نیازمند نوعی تفاهم خواهیم بود.

از نظر من، مفاد این تفاهم‌نامه در برخی بخش‌ها به اندازه‌ای به سود ایران است که حتی بعضی افراد این احتمال را مطرح می‌کنند که شاید توافقی صورت گرفته باشد که اساسا قرار نبوده اجرا شود. بنابراین، من مشکل اصلی را در خود تفاهم‌نامه نمی‌بینم، بلکه مسئله را در بی‌اعتمادی میان طرفین می‌دانم.‌ اختلاف در تفسیر بندهای توافق و نحوه اجرای آن نیز مسئله‌ای اساسی است؛ همان‌گونه که اختلاف بر سر تفسیر یکی از بندهای توافق، به دور جدیدی از درگیری‌ها انجامید. به اعتقاد من، تا زمانی که جنگ ناتمام گذشته به سرانجام نرسد، امکان دستیابی به صلحی پایدار نیز فراهم نخواهد شد.

‌اجازه دهید به موضوع تنگه هرمز بپردازیم. یکی از محورهایی که شما همواره در مطالعات حوزه جنگ خود بر آن تأکید کرده‌اید، مسئله «فرصت‌سوزی» در دوران جنگ ایران و عراق است؛ اینکه در مقاطعی، جمهوری اسلامی ایران از موقعیت‌های برتر خود بهره لازم را نبرد و در نهایت، در شرایطی دشوار ناگزیر به پذیرش قطع‌نامه شد. امروز نیز برخی معتقدند همان الگو درباره تنگه هرمز در حال تکرار است؛ یعنی زمانی که امکان بهره‌گیری مؤثر از این اهرم وجود داشت، از آن استفاده نشد و اکنون همان ظرفیت، بیش از آنکه یک ابزار فشار باشد، به یک تهدید علیه ایران تبدیل شده است. آیا شما نیز چنین برداشتی دارید؟

به نظر من، مهم‌ترین تحولی که در این جنگ رخ داد، تغییر ماهیت آن بود. در آغاز، مقامات آمریکا و اسرائیل، از‌جمله ترامپ و نتانیاهو، هدف خود را تغییر نظام سیاسی ایران اعلام می‌کردند، اما در ادامه، به دلیل توان دفاعی جمهوری اسلامی ایران، انسجام اجتماعی و حضور مردم، ماهیت جنگ تغییر کرد و از تهدید موجودیت ایران، به وضعیتی رسید که موقعیت ایران تقویت شد و موضوع تنگه هرمز به‌عنوان یک عامل مؤثر در معادلات منطقه‌ای مطرح شد. به اعتقاد من، منطق تفاهم اسلام‌آباد نیز بر پایه همین تغییر موازنه شکل گرفت. اما پرسش اصلی این است که چگونه باید از این ظرفیت استفاده کرد؟ آیا بازدارندگی به این معناست که هر بار سخن از اختلاف یا تنش به میان آمد، تهدید به بستن یا تصرف تنگه هرمز مطرح شود؟ برداشت من این نیست. به نظر من، اگر از ظرفیت‌های تنگه هرمز برای تثبیت صلح و تعامل با کشورها استفاده نکنیم، همین ظرفیت می‌تواند به تهدیدی علیه ایران تبدیل شود و زمینه شکل‌گیری ائتلاف‌های جدید علیه کشور را فراهم کند.

‌آیا این روند‌ هم‌اکنون آغاز نشده است؟

باید توجه داشت که تنگه هرمز، به دلیل جایگاه راهبردی خود در اقتصاد منطقه و اقتصاد جهانی، نمی‌تواند همواره به کانون تهدید و درگیری تبدیل شود؛ چه از سوی ایران و چه از سوی آمریکا. اگر این موضوع را به یک مسئله دائمی تبدیل کنیم، به اعتقاد من، نه‌تنها بازدارندگی ایجاد نخواهد کرد، بلکه زمینه تهدید و ائتلاف‌سازی علیه ایران و جایگزین‌سازی برای تنگه هرمز را فراهم خواهد کرد.

‌تجربه تاریخی نیز مؤید همین مسئله است. پس از ماجرای مک‌فارلین و تشدید تقابل ایران و آمریکا در خلیج فارس، سرانجام عملیات «آخوندک» در ۲۹ فروردین ۱۳۶۷ رخ داد؛ عملیاتی که بسیاری آن را از عوامل مؤثر در پذیرش قطع‌نامه ۵۹۸ می‌دانند. چرا امروز، با وجود اهمیت تنگه هرمز، شاهد تکرار آن معادلات و رویارویی مستقیم نظامی مشابه سال‌های پایانی جنگ نیستیم؟

همان‌گونه که پیش‌تر نیز اشاره کردم، وقتی یک تجربه تاریخی پایان می‌یابد، آنچه از آن باقی می‌ماند، دیگر خودِ رخداد تاریخی نیست، بلکه مجموعه‌ای از مفاهیم و اصول کلی است. بنابراین، نمی‌توان وضعیت امروز تنگه هرمز را به صورت مستقیم و عین به عین با تجربه جنگ ایران و عراق مقایسه کرد. امروز شرایط تاریخی کاملا متفاوت است؛ ماهیت جنگ تغییر کرده و طرف مقابل عراق نیست، بلکه ایالات متحده با همه ظرفیت‌های سیاسی، نظامی و اقتصادی خود است. علاوه بر این، جغرافیای درگیری نیز صرفا محدود به ایران نیست، بلکه ابعاد منطقه‌ای و حتی جهانی یافته است. از این‌رو، معتقدم نمی‌توان الگوها و روش‌هایی را که در گذشته، درست یا نادرست، به کار گرفته شده‌اند، بدون توجه به تفاوت شرایط، بر وضعیت امروز منطبق کرد. امروز ما بیش از هر چیز‌ به قدرت بازدارندگی در برابر تهدیدهای آمریکا نیاز داریم و همچنین باید از توان لازم برای پشتیبانی از تفاهم اسلام‌آباد برخوردار باشیم. تنگه هرمز ظرفیت‌هایی در اختیار ایران قرار می‌دهد که می‌تواند در خدمت این هدف قرار گیرد. در عین حال، به نظر می‌رسد آمریکایی‌ها نیز‌ با همین درک، به تدریج در مسیر نقض تفاهم اسلام‌آباد حرکت می‌کنند؛ یعنی همان توافقی را که خود در شکل‌گیری آن نقش داشته‌اند، با برداشت‌های متفاوت از مفاد آن، به چالش می‌کشند. از این منظر، اختلاف بر سر تفسیر جایگاه و کارکرد تنگه هرمز، در واقع بخشی از همان منازعه است؛ با این تفاوت که این بار، این منازعه در مرحله صلح جریان دارد؛ مرحله‌ای که همچنان ظرفیت بازگشت به جنگ را نیز در خود حفظ کرده است.

‌یکی از نکاتی که همواره بر آن تأکید داشته‌اید، این است که هر مقطع تاریخی باید در بستر زمان و مکان خود تحلیل شود و نمی‌توان شرایط امروز را با الگوهای گذشته به صورت مستقیم مقایسه کرد. با این حال، برخی معتقدند ساختار تصمیم‌گیری در جمهوری اسلامی ایران همچنان با همان چارچوب ذهنی و ادبیات دهه نخست انقلاب، یعنی فاصله سال‌های ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۷، به مسائل امنیتی و راهبردی امروز کشور، منطقه و جهان می‌نگرد. آیا شما نیز چنین برداشتی دارید؟

خیر، با این برداشت موافق نیستم.

‌چرا؟

دلیلش کاملا روشن است؛ چون به اعتقاد من، نمی‌توان گفت ساختار تصمیم‌گیری کشور همچنان با همان ادبیات و همان نوع نگاه دهه نخست انقلاب عمل می‌کند. به هر حال نوع فهمی که امروز از مسئله بازدارندگی وجود دارد، توجهی که به اهمیت تنگه هرمز می‌شود، همچنین این درک که در مواجهه با ایالات متحده باید از ابزارهای قدرت بازدارندگی برخوردار بود و با استحکام و اقتدار عمل کرد، همگی نشان می‌دهد که این نسل از تصمیم‌گیران، متناسب با تحولات جدید، به نوعی هوشیاری راهبردی و ظرفیت تحلیلی متفاوت دست یافته است. بنابراین، من معتقدم نگاه امروز‌ هرچند از تجربه گذشته بهره می‌گیرد، اما لزوما تکرار همان ادبیات و همان چارچوب فکری دهه نخست انقلاب نیست.

‌پس از پیروزی انقلاب اسلامی، کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس، با احساس نگرانی از تحولات جدید منطقه، شورای همکاری خلیج فارس را تشکیل دادند و این شورا در دوران جنگ ایران و عراق نیز نقش فعالی ایفا کرد. اکنون نیز با تحولات اخیر و افزایش تنش‌های منطقه‌ای، برخی معتقدند روندی در حال شکل‌گیری است که می‌تواند به ایجاد یک جبهه منسجم‌تر از کشورهای عربی در برابر ایران بینجامد. هرچند در جریان جنگ ۱۲‌روزه و جنگ ۴۰‌روزه، بسیاری از این کشورها تلاش کردند از ورود مستقیم به درگیری پرهیز کنند، اما در دور تازه جنگ در جنوب کشور یک محور عربی ضدایرانی شکل گرفته است. آیا از نظر شما امکان احیای چنین ائتلافی علیه ایران وجود دارد؟

در این زمینه‌ چون تخصص اصلی من مسائل منطقه‌ای نیست، ترجیح می‌دهم با احتیاط سخن بگویم و پاسخ قطعی ندهم.

‌‌تحلیل خودتان چیست؟

آنچه از تحلیل‌های صاحب‌نظران این حوزه استفاده کرده‌ام، این است که مهم‌ترین تفاوت شرایط امروز با گذشته، در این نکته نهفته است که کشورهای منطقه دیگر مانند گذشته از توانایی ایجاد یک اجماع و ائتلاف فراگیر برخوردار نیستند.

‌یکی از موضوعات مهم و همچنان حل‌نشده پس از پایان جنگ ایران و عراق، مسئله دریافت غرامت جنگی بود؛ موضوعی که در کنار مسائلی مانند لایروبی اروندرود، همچنان در دستور کار باقی مانده است. اکنون نیز در پی تحولات اخیر، برخی کشورهای منطقه و بازیگران درگیر، موضوع پرداخت یا دریافت غرامت و خسارت‌ها را مطرح می‌کنند و در مقابل، در ایران نیز این دیدگاه وجود دارد که با توجه به آغاز درگیری از سوی آمریکا و متحدانش، جمهوری اسلامی ایران باید خواستار دریافت غرامت شود. آیا می‌توان از تجربه جنگ ایران و عراق برای پیگیری این مطالبه بهره گرفت؟

به اعتقاد من، ما هنوز در مرحله‌ای از این منازعه قرار داریم که پرداختن به چنین پرسش‌هایی، هرچند از منظر رسانه‌ای و ژورنالیستی اهمیت دارد، اما هنوز به یک مسئله جدی در سطح سیاست‌گذاری و تصمیم‌گیری تبدیل نشده است. به همین دلیل، تصور می‌کنم طرح این موضوع، بیش از آنکه بازتاب‌دهنده یک دستور کار واقعی در عرصه سیاست باشد، بیانگر دغدغه‌های رسانه‌ای و تلاش برای طرح مسائل آینده است. من شخصا تاکنون نشانه‌هایی جدی و قوی‌ مشاهده نکرده‌ام که نشان دهد موضوع غرامت، در شرایط کنونی، به یکی از محورهای اصلی سیاست تبدیل شده باشد. به نظر من، آنچه امروز بیش از هر چیز در دستور کار کشورهای منطقه قرار دارد، سه مسئله اساسی است. نخست، اینکه جنگ به یک وضعیت دائمی و مستمر در منطقه تبدیل نشود. دوم، اینکه جنگ به‌گونه‌ای پایان یابد که امنیت کشورهای منطقه تأمین شود. این موضوع نیز خود به مباحثی مانند الگوی پایان جنگ، روابط ایران و آمریکا و نوع تعاملات آینده میان بازیگران منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای گره خورده است. سوم، اینکه بسیاری از کشورهای منطقه تمایل ندارند جمهوری اسلامی ایران از این جنگ، با موقعیتی قدرتمندتر خارج شود. به اعتقاد من، اکنون تمرکز اصلی این کشورها بر همین مسائل است و اگر قرار باشد پرسش‌های اساسی مطرح شود، باید حول این محورهای راهبردی شکل بگیرد. موضوعی که شما درباره غرامت مطرح می‌کنید، دست‌کم براساس آنچه من تاکنون مشاهده کرده‌ام، هنوز به یک مسئله محوری در سطح سیاست تبدیل نشده است.

‌مقصود من صرفا یک بحث ژورنالیستی صرف و رسانه‌ای نیست؛ بلکه این موضوع می‌تواند در آینده به یکی از مسائل مهم حقوقی و سیاسی تبدیل شود. غیر از این است؟

مقصود من از تعبیر «ژورنالیستی» نیز همین بود؛ یعنی در شرایط فعلی، این موضوع بیشتر برای رسانه‌ها و در فضای عمومی قابلیت طرح و بحث دارد، اما هنوز در سطح سیاست‌گذاری و تصمیم‌گیری، به عنوان یک دستور کار جدی دنبال نمی‌شود. منظور من از به‌کاربردن این تعبیر، همین تفاوت میان فضای رسانه‌ای و عرصه تصمیم‌گیری سیاسی بود.

‌یکی از مهم‌ترین مباحثی که در بازخوانی جنگ و تحولات پس از آن مطرح می‌شود، تفاوت ساختار سیاسی و اجتماعی ایران در دهه نخست انقلاب با جامعه امروز است. بسیاری معتقدند جامعه ایران در سال ۱۴۰۵، با جامعه‌ای که در فاصله سال‌های ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۷ وجود داشت، از نظر تجربه زیسته، مطالبات، نگرش‌ها و شرایط اجتماعی قابل مقایسه نیست. با توجه به تأکید شما بر ضرورت توجه به اقتضائات زمان و مکان، این پرسش مطرح است که جنگ اخیر چه تحولاتی را در جامعه ایران رقم زده است؟ همچنین برخی بر این باورند که تصمیم‌های کلان همچنان از سوی گروهی محدود اتخاذ می‌شود، در حالی که جامعه امروز ویژگی‌ها و انتظارات متفاوتی دارد. ارزیابی شما از این وضعیت چیست؟

درباره بخش پایانی پرسش شما، یعنی اینکه تصمیم‌ها توسط اقلیتی گرفته می‌شود، با این برداشت موافق نیستم.

‌به چه دلیل؟

چون که این مسئله مختص و محدود به ایران نیست. در همه نظام‌های سیاسی، اعم از آمریکا، اسرائیل، عربستان یا امارات، تصمیم‌های راهبردی در نهایت از سوی مسئولان و حاکمان اتخاذ می‌شود. بنابراین، نمی‌توان این موضوع را به عنوان ویژگی خاص یک نظام سیاسی مطرح کرد. آنچه اهمیت دارد این است که مسئولان تصمیم‌گیر، در برابر تصمیم‌های خود پاسخ‌گو باشند و بتوانند برای آنها استدلال و توجیه ارائه کنند. اما درباره بخش اصلی پرسش شما، به نظر من، موضوع تحولات سیاسی و اجتماعی، یکی از مهم‌ترین مباحثی است که پس از این جنگ باید مورد توجه قرار گیرد. اساسا گفته می‌شود اهمیت جنگ‌ها، بیش از خود جنگ، در پیامدهای آنهاست. جنگ‌ها، مانند انقلاب‌ها، آثار عمیقی بر ساختارهای فرهنگی، اجتماعی و سیاسی برجای می‌گذارند. همان‌گونه که پیامدهای جنگ‌های جهانی اول و دوم، تحولات گسترده‌ای را در اروپا رقم زد، این جنگ نیز می‌تواند آثار مهمی بر جامعه ایران داشته باشد.

به اعتقاد من، روند تحولات سیاسی و اجتماعی ایران پس از این جنگ، به‌ویژه با توجه به اینکه هدف اولیه این جنگ، تغییر نظام سیاسی بود اما این هدف محقق نشد و نظام جمهوری اسلامی تثبیت شد، در سال‌های آینده به یکی از مهم‌ترین موضوعات مطالعاتی تبدیل خواهد شد. اینکه این تثبیت چگونه رخ داده، چه پیامدهایی به دنبال داشته و چه نسبتی با تحولات اجتماعی ایران پیدا خواهد کرد، موضوعی بسیار مهم است. البته بررسی دقیق این مسائل، در حوزه تخصص من نیست. این موضوع بیش از هر چیز، نیازمند تحلیل جامعه‌شناسان، پژوهشگران علوم سیاسی و متخصصان مطالعات اجتماعی است.

‌شما سال‌ها درباره جنگ ایران و عراق پژوهش کرده‌اید و آثار متعددی نیز در این زمینه منتشر کرده‌اید. یکی از ویژگی‌های آن دوره، وجود فرماندهی واحد و انسجام در ساختار تصمیم‌گیری بود؛ به‌ویژه با حضور حضرت امام خمینی(ره) در رأس نظام و نقش محوری مرحوم آیت‌الله هاشمی‌رفسنجانی در مدیریت جنگ. امروز اما برخی معتقدند نوعی پراکندگی و چندصدایی در سطح فرماندهی و تصمیم‌گیری مشاهده می‌شود. آیا شما نیز چنین ارزیابی‌ای دارید؟

خیر، من چنین برداشتی ندارم. شخصا هیچ نشانه‌ای از وجود تشتت در فرماندهی یا ساختار تصمیم‌گیری مشاهده نکرده‌ام. هرچند همواره هماهنگی میان دو حوزه نظامی و سیاسی دشوار است.

‌اگر از حوزه فرماندهی فاصله بگیریم و به فضای سیاسی کشور نگاه کنیم، آیا معتقدید میزان تنش‌های سیاسی امروز نسبت به دوران دفاع مقدس افزایش یافته است؟ در آن مقطع نیز جریان‌هایی مانند نهضت آزادی دیدگاه‌های متفاوتی داشتند، اما امروز نیز اختلاف‌نظرهای سیاسی فراوانی وجود دارد.

همان‌گونه که پیش‌تر نیز اشاره کردم، این جریان‌ها همواره یک جریان سیاسی بوده‌اند و طبیعی است که از منظر سیاسی موضع‌گیری کنند. هر جریان سیاسی، خود را موظف می‌داند مرزبندی‌های فکری و سیاسی خود را از طریق اعلام مواضعش روشن کند. اما اینکه این مواضع تا چه اندازه با منافع راهبردی کشور یا واقعیت‌های موجود انطباق داشته باشد، الزاماً مسئله اصلی آن جریان سیاسی نیست. من این موضوع را، حتی در گفت‌وگوهایی که با مرحوم دکتر ابراهیم یزدی داشتم، از نزدیک مشاهده کرده‌ام. از این رو، معتقدم مواضع جریان‌های سیاسی را باید در چارچوب رقابت‌ها و گفتمان‌های سیاسی تحلیل کرد. اما هنگامی که با یک مسئله ملی، آن هم با ماهیت نظامی و مرتبط با امنیت و سرنوشت کشور مواجه هستیم، من این دو حوزه را از یکدیگر تفکیک می‌کنم و آنها را در یک چارچوب تحلیلی قرار نمی‌دهم.

‌البته برخی معتقدند نهضت آزادی را نیز نمی‌توان به معنای دقیق کلمه «اپوزیسیون» دانست؛ زیرا اعضای آن در مقاطعی درون ساختار رسمی نظام حضور داشتند، مسئولیت اجرایی داشتند، نخست‌وزیر بودند، وزیر امور خارجه بودند و در مجلس نیز فعالیت می‌کردند. آیا این تفکیک را می‌پذیرید؟

نمی‌خواهم وارد مناقشه بر سر اصطلاحات شوم که نهضت آزادی اپوزیسیون بود یا پوزیسیون. ببینید آقای دکتر یزدی در مقطعی که دولت موقت مسئولیت اداره کشور را بر عهده داشت، متناسب با جایگاه خود موضع‌گیری می‌کرد. پس از آنکه از مسئولیت اجرایی خارج شد، طبیعی بود که مواضع متفاوتی اتخاذ کند. این مسئله نیز منحصر به نهضت آزادی نیست. تقریبا همه جریان‌های سیاسی، زمانی که مسئولیت اجرایی دارند، به‌‌گونه‌ای سخن می‌گویند و زمانی که خارج از مسئولیت قرار می‌گیرند، مواضع دیگری اتخاذ می‌کنند. به همین دلیل، معتقدم این مواضع را باید در چارچوب رقابت‌ها و تحولات سیاسی تحلیل کرد و آنها را با مسائل بنیادین و ملی که به امنیت و سرنوشت کشور مربوط می‌شود، در هم نیامیخت.

‌اگر بخواهیم نمونه‌ای معاصر ذکر کنیم، برخی معتقدند عراقچی نیز در دوره‌ای که دولت سیزدهم روی کار بود، ادبیاتی متفاوت، هشدار دهنده و آسیب‌شناسانه نسبت به تحولات داشت و اکنون، با قرارگرفتن در جایگاه وزارت امور خارجه، دیگر از آن ادبیات خبری نیست و...

این تفاوت کاملا طبیعی است و به نقش افراد بازمی‌گردد. اجازه دهید با یک مثال توضیح دهم. اگر فرض کنیم از فردا، شما به عنوان سخنگوی وزارت امور خارجه منصوب شوید، آیا باز هم دقیقا به همین شیوه امروز سخن خواهید گفت؟

‌طبیعتا خیر.

دقیقا همین‌طور است.

‌اما آسیب‌ها که سر جای خود باقی می‌ماند؟

بحث اصلی ما چیز دیگری است؛ اینکه افراد در موقعیت‌های مختلف، رفتار و ادبیات متفاوت دارند. حالا اینکه چه آسیبی در اثر تفاوت ادبیات وارد می‌شود، موضوع دیگری است. بنابراین، باید این تفاوت‌ها را به عنوان واقعیت ناشی از تغییر نقش‌ها بپذیریم و اجازه ندهیم این موضوعات با مسائل بنیادین و راهبردی کشور خلط شوند. این مباحث را می‌توان در حوزه رسانه و مطبوعات دنبال کرد، اما نباید آنها را با مسائل اساسی امنیت ملی درهم آمیخت.

‌باز هم مخالفم. چون برخی معتقدند وظیفه اصلی دستگاه دیپلماسی آن است که تا حد امکان کشور را از جنگ دور نگه دارد و اگر در انجام این مأموریت ناکام بماند، باید عملکرد آن را ناموفق ارزیابی کرد؟

به‌طور کلی، اگر بتوان بدون توسل به جنگ از وقوع آن جلوگیری کرد، این خود یک پیروزی است. حتی در اندیشه «سون‌تزو» نیز آمده است که بهترین پیروزی، آن است که بدون جنگ حاصل شود. اما اینکه دیپلماسی جمهوری اسلامی ایران تا چه اندازه در این زمینه موفق یا ناموفق بوده است، خارج از حوزه تخصص من است. 

زمینه پژوهشی من، تاریخ و مطالعات جنگ است و در حوزه دیپلماسی تخصص لازم را ندارم. به همین دلیل، اگر بخواهم در این باره قضاوت کنم، نه منصفانه خواهد بود و نه مبتنی بر تخصص. به اعتقاد من، این پرسش را باید از صاحب‌نظران حوزه سیاست خارجی و دیپلماسی مطرح کرد.

‌با این حال، در دوران دفاع مقدس نیز همواره این بحث مطرح بوده است که موفقیت‌های میدانی، تا چه اندازه توانسته‌اند در عرصه دیپلماسی به دستاوردهای سیاسی تبدیل شوند. امروز نیز این پرسش وجود دارد که چرا دستاوردهای حاصل از جنگ اخیر، نتوانسته است به موفقیت‌های دیپلماتیک قابل توجهی منجر شود؟

همان‌گونه که عرض کردم، در این زمینه تخصص لازم را ندارم که قضاوت کنم. آنچه همواره برای من اهمیت داشته، این پرسش بوده است که تجربه جنگ چگونه بر آینده اثر می‌گذارد و به همین دلیل، مطالعات خود را بر تاریخ جنگ و پیامدهای آن متمرکز کرده‌ام. اما درباره عملکرد دستگاه دیپلماسی، مسئولانی که در این حوزه فعالیت داشته‌اند، از عملکرد خود دفاع می‌کنند. من با برخی از آنان نیز در جریان تدوین کتاب‌ها و پژوهش‌ها گفت‌وگو کرده‌ام. به اعتقاد من، این پرسش‌ها باید مستقیم از خود آنان مطرح شود تا هم پاسخ‌هایشان روشن شود و هم امکان قضاوت دقیق‌تر برای دیگران فراهم آید.

‌اصل این گزاره را می‌پذیرید که «جنگ ادامه سیاست و دیپلماسی است و دیپلماسی نیز ادامه جنگ با ابزارهای دیگر»؟

حتی اگر ما این گزاره را هم نپذیریم، تأثیری در اهمیت آن ندارد. این دیدگاه، همان نظریه مشهور کلاوزویتس است که امروز بخش مهمی از اندیشه راهبردی جهان بر اساس آن شکل گرفته است. به نظر من، یکی از مسائل مهم ما این است که هنوز به طور کامل روشن نیست تا چه اندازه این پیوستگی میان جنگ و سیاست را به صورت عمیق درک کرده‌ایم.

‌و در پایان، اگر بخواهید با توجه به تجربه جنگ ایران و عراق و همچنین تحولات اخیر، آینده را ترسیم کنید، چه چشم‌اندازی پیش‌روی کشور می‌بینید؟ آیا همچنان احتمال گرفتارشدن در یک جنگ فرسایشی را جدی می‌دانید؟

به اعتقاد من، چه در تجربه جنگ ایران و عراق و چه در شرایط کنونی، مسئله اصلی جمهوری اسلامی ایران، توان دفاعی نیست. ما در دفاع از کشور با مشکل اساسی مواجه نبوده‌ایم. مسئله اصلی این است که چگونه دستاوردهای نظامی را به یک پیروزی راهبردی و سیاسی تبدیل کنیم. اگر در دوران دفاع مقدس چنین توانی وجود داشت، آزادسازی خرمشهر می‌توانست به یک پیروزی راهبردی تبدیل شود و جنگ در همان مقطع پایان یابد. اما چون این گذار راهبردی محقق نشد، جنگ ادامه پیدا کرد. امروز نیز برداشت من همین است. مشکل اصلی ما نه در دفاع، بلکه در چگونگی تبدیل دستاوردهای دفاعی به یک پیروزی سیاسی است. این امر مستلزم ایجاد اجماع، پرهیز از متهم‌کردن یکدیگر به خیانت و عبور از اختلافات داخلی است تا بتوان این گذار راهبردی از میدان جنگ به عرصه سیاست و صلح را با موفقیت طی کرد.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.