|

در ستایش تماشاگری

تماشاگر‌بودن، چه در فوتبال، چه در سینما و تئاتر، چه در دیگر ورزش‌ها و رویدادهای فرهنگی، به گمان من یک هنر است. در نگاه نخست، شاید چنین به نظر برسد که تماشاگربودن هیچ کنشی نمی‌طلبد و چیزی جز انفعال و کاهلی نیست؛ اما حقیقت درست برعکس این تصور است. تماشاکردن و لذت‌بردن از تماشا، هنری است که نصیب هرکسی نمی‌شود.

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

تماشاگر‌بودن، چه در فوتبال، چه در سینما و تئاتر، چه در دیگر ورزش‌ها و رویدادهای فرهنگی، به گمان من یک هنر است. در نگاه نخست، شاید چنین به نظر برسد که تماشاگربودن هیچ کنشی نمی‌طلبد و چیزی جز انفعال و کاهلی نیست؛ اما حقیقت درست برعکس این تصور است. تماشاکردن و لذت‌بردن از تماشا، هنری است که نصیب هرکسی نمی‌شود.

کافی است به اطراف خود نگاه کنیم. کم نیستند کسانی که در حرفه و تخصص خود موفق‌اند، اما ذوق تماشا ندارند؛ نمی‌توانند لحظه‌ای خود را به یک مسابقه، یک فیلم، یک نمایش یا یک کنسرت بسپارند. گویی همواره باید در مرکز صحنه باشند و نه در جایگاه تماشاگر. چنین آدم‌هایی، با همه توانایی‌هایشان، اغلب از یکی از عمیق‌ترین لذت‌های انسانی محروم‌اند.

آلبر کامو که روزگاری دروازه‌بان تیم دانشگاه الجزیره بود و بیماری سل او را از زمین فوتبال به سکوها کشاند، جایی گفته بود هرآنچه درباره اخلاق و تعهد انسانی آموخته، مدیون فوتبال و تئاتر است. برادری، همبستگی و روحیه مبارزه را نه در کتاب‌های فلسفه، بلکه در میدان بازی و جایگاه تماشاگران آموخته بود. برای کامو، تماشاگری تفریحی حاشیه‌ای نبود؛ مدرسه‌ای برای اخلاق بود. تماشاگری پیش از هر چیز فروتنی می‌خواهد. باید «من» را، همان ایگو را، موقتا کنار گذاشت. سیمون وی، فیلسوف و عارف فرانسوی، می‌گوید: «توجه، ناب‌ترین و نایاب‌ترین صورت سخاوت است». از نگاه او، توجه‌کردن با تمام وجود به چیزی بیرون از خود، یعنی رهاشدن از زندان منیت و بخشیدن حضور کامل خویش به دیگری. به این معنا، تماشاگری نیز شکلی از سخاوت است؛ بخشیدن توجه ناب به بازی، به صحنه یا به اثر هنری، بی‌آنکه خود را محور عالم بدانیم. شاید به همین دلیل کسی که می‌تواند همواره در مرکز نباشد و با اشتیاق نظاره کند، از سلامت روان بیشتری برخوردار باشد و ظرفیت بالاتری برای دوستی، عشق و همدلی داشته باشد. تماشاگری، تمرین خروج از خود است.

در تماشای جمعی، مانند تماشای فوتبال، این تجربه ژرف‌تر می‌شود. در آن لحظه، فرد از مرزهای فردیت خود عبور می‌کند و در یک «ما»ی جمعی حل می‌شود. امیل دورکیم برای این تجربه اصطلاح «جوشش جمعی» را به کار می‌برد. به باور او، هنگامی که انسان‌ها در تجربه‌ای مشترک گرد هم می‌آیند، نیرویی پدید می‌آید که افراد را از خویشتن فراتر می‌برد و احساس همبستگی را در آنان زنده می‌کند. آنچه در ورزشگاه، سالن سینما یا تالار کنسرت رخ می‌دهد، بازآفرینی همان تجربه‌ای است که بشر از نخستین آیین‌های جمعی خود جست‌وجو کرده است: محوشدن فرد در کلیتی بزرگ‌تر از خویش. سنت عرفانی ما نیز نمونه‌ای درخشان از این تجربه را پیش چشم می‌گذارد. سماع در سنت مولوی، لحظه جذبه و فناست؛ لحظه‌ای که سالک اراده فردی خود را کنار می‌نهد و در وجد جمعی مستحیل می‌شود. اما این بی‌خودی فقط نصیب چرخندگان نیست. تماشاگر سماع نیز بیرون از دایره نمی‌ایستد؛ او نیز در همان شور شریک می‌شود. در چنین تجربه‌ای، تماشاکردن خود نوعی ورود به حلقه رقص است و مرز میان تماشاگر و رقصنده رنگ می‌بازد. نشئه‌ای که از این محوشدن در جمع پدید می‌آید، شاید با هیچ تجربه دیگری قابل قیاس نباشد. از کامویی که اخلاق را در سکوهای فوتبال آموخت، تا سیمون وی که توجه را سخاوت خواند؛ از دورکیمی که راز همبستگی را در تجربه‌های جمعی کشف کرد، تا درویشانی که در سماع خود را گم می‌کردند تا خویشتن را بازیابند، همگی بر یک حقیقت انگشت می‌گذارند: تماشاکردن اگر با تمام وجود باشد، نه غیبت از زندگی، بلکه یکی از کامل‌ترین صورت‌های حضور در آن است.

شاید زندگی بی‌تماشا، زندگیِ بی‌حیرت باشد؛ زندگی‌ای که در آن آدمی فرصت دیدن، شگفت‌زده‌شدن و از خود بیرون آمدن را از دست می‌دهد. آن‌گاه، همان می‌شود که بیدل دهلوی با حسرت سروده است:

به داغِ بی‌نگاهی رفت از این محفل چراغِ من

شکست آیینه رنگی که گم کردم تماشا را

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.