|

داستایفسکی و جهان طردشدگان

تراژدی مردم فقیر

داستایفسکی با همان اولین داستانش یعنی «مردم فقیر» به شهرت رسید و این اثر اگرچه امروز جزء شاهکارهای او به شمار نمی‌رود اما داستانی است که نه فقط در میان آثار خود داستایفسکی بلکه در ادبیات روسی جایگاهی تاریخی و بااهمیت دارد.

تراژدی مردم فقیر

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

داستایفسکی با همان اولین داستانش یعنی «مردم فقیر» به شهرت رسید و این اثر اگرچه امروز جزء شاهکارهای او به شمار نمی‌رود اما داستانی است که نه فقط در میان آثار خود داستایفسکی بلکه در ادبیات روسی جایگاهی تاریخی و بااهمیت دارد. داستایفسکی در این داستان به گفت‌وگو با سنت ادبی پرداخته و این رمان را می‌توان نوعی مانیفست هنری از سوی نویسنده‌ای جوان دانست که با استفاده از قالب کهنه نامه‌نگاری و تقلید و الگوبرداری از نویسندگان بزرگی مانند پوشکین و گوگول، در عین حال با آنها به گفت‌وگو و حتی جدل می‌پردازد تا هویت مستقل هنری خود را تثبیت کند.

«مردم فقیر» یا «بیچارگان» در 1846 منتشر شد و به قول پل استراترن کاری عجیب با بی‌قاعدگی‌های زیاد است. نخست آنکه رمانی است نامه‌نگارانه که در آن زمان نیز فرمی قدیمی به شمار می‌رفت و منسوخ شده بود. همچنین مضمون داستان نیز بحث‌برانگیز بود. یک میرزابنویس فقیر اما محترم چهل‌وهفت‌ساله به نام ماکار دووشکین که خانه‌اش گوشه یک آشپرخانه کثیف است، نامه‌هایی با دختری هفده‌ساله ردوبدل می‌کند و این دختری است که از بسیاری جهات پخته‌تر از ماکار است. این مضمون یادآور «شنل» گوگول است که آن نیز داستانی درباره یک میرزابنویس است اما در داستان داستایفسکی درک روان‌شناختی آشکارا دیده می‌شود. برخلاف قهرمان داستان گوگول، دووشکین عمیقا خودآگاه است و تحقیرهای دردناکی را تحمل می‌کند. در سوی دیگر، دختر نیز در فقر غوطه‌ور است و برای پول به وسوسه مردی ثروتمند اما بی‌احساس می‌پردازد. دخترک مدتی مرد را بازی می‌دهد تا سرانجام مرد پیشنهاد ازدواج می‌دهد و دختر قبول می‌کند و دووشکین زیر فشار این مسئله له می‌شود.

داستایفسکی در «مردم فقیر» فضای سن‌پترزبورگ را هم به‌گونه‌ای درخشان به تصویر کشیده است. او در این داستان صدایی هرچند لرزان برای کارمندان پترزبورگی به وجود آورده و این صدا در داستان بعدی‌اش به‌وضوح رساتر می‌شود. قهرمان «مردم فقیر»، کارمندی نسخه‌بردار در اداره‌ای معمولی و دولتی است که در زدوبندهای همکارانش شرکت نمی‌کند و درنهایت بازیچه و قربانی دست آنها می‌شود. او خود را همچون موشی می‌پندارد که اسیر اراده دیگران است. این اثر که در بحبوحه تنگدستی خودِ داستایفسکی نوشته شد، ردی از دورانش را بر خود دارد. زن و مرد داستان خویشاوندانی دور هستند و احوالات زندگی خود را از طریق نامه‌هایی که ردوبدل می‌کنند، برای هم تعریف می‌کنند. دووشکین که خود فقیر است، برای دختر هدیه می‌فرستد و هرچه بیشتر در فقر فرومی‌رود. دختر نیز در نامه‌هایش از گذشته تلخ خود می‌گوید؛ از مرگ پدر، مادر بیمار و عشق نافرجامش به معلمی که در جوانی مرد.

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های «مردم فقیر» نوع شخصیت‌پردازی آدم‌های داستان و به‌خصوص ماکار دووشکین است. پیش از داستایفسکی، کارمند فقیر در ادبیات روسیه معمولا شخصیتی کمیک و مضحک بود اما داستایفسکی با استفاده از قالب نامه‌نگاری، به این شخصیت اجازه داد تا از زبان خودش حرف بزند. به این ترتیب، دووشکین به قهرمان یک رمان تراژیک-کمیک تبدیل شد.

«مردم فقیر» اگرچه شرحی از زندگی طبقات محروم است، اما داستایفسکی به دنبال چیزی فراتر از نشان‌دادن فقر مادی بود. او در پی نشان‌دادن این است که تراژدی قهرمانان فقط در شرایط اجتماعی رخ نمی‌دهد بلکه در خودِ آنها نیز ریشه دارد. با وجود عشق و دلسوزی‌های دووشکین و وارنکا، آنها در نهایت نمی‌توانند یکدیگر را درک کنند و ارتباطشان به سردی و جدایی می‌انجامد. در واقع، داستایفسکی به «درام روحی یک انسان فقیر» و «انسان به‌طورکلی» توجه دارد. نامه‌های دووشکین بیش از آنکه مکالمه‌ای دوسویه باشد، نمایشی از درون‌پریشی و غرق‌شدگی او در دنیای خودش است. او در تلاش است تا با نامه‌هایش «نقص» اجتماعی خود را جبران کند و هویتی برای خود دست و پا کند، اما غرق در توهم و خیال می‌شود.

داستایفسکی در داستان بعدی‌اش نیز باز به سراغ آدم معمولی دیگری رفته و این بار نیز یک کارمند دون‌پایه شخصیت اصلی داستانش است. او در «همزاد»، به‌دنبال صدابخشیدن به کسانی است که جایی در نظم مسلط پترزبورگ ندارند و به هیچ گرفته می‌شوند. «گالیادکینِ» همزاد، کارمندی معمولی است که وقتی می‌خواهد در نظم مسلط جایی برای خود دست‌وپا کند، به گوشه‌ای رانده می‌شود و درنهایت به نقطه‌ای حاشیه‌ای، دیوانه‌خانه، طرد می‌شود. او شخصیتی دوپاره دارد که در فرایندی جنون‌آمیز آرزوها و امیال سرکوب‌شده‌اش را به بیرون از خود پرتاب می‌کند و گالیادکینی دیگر می‌آفریند. همزادی که صورت تحقق‌یافته آرزوهای خود اوست. با این حال هر آن امکان حضور مجدد گالیادکین در شهر وجود دارد و نمی‌توان برای همیشه او را سرکوب و طرد کرد و از شرش خلاص شد.

گالیادکینِ رمان «همزاد» از نخستین چهره‌های دردکشیده جهان جدید است، آدمی که به شکلی عذاب‌آور سرکوب می‌شود و بعد از آن، هرچه را در سر داشته، به بیرون از خود پس می‌زند و آدم دیگری درست همزاد خود می‌آفریند. داستایفسکی در این دومین رمانش، روایتی از زندگی یک کارمند دون‌پایه به دست می‌دهد که می‌خواهد از موقعیت حقیری که در آن قرار دارد فرار کند. او در این رمان در پی صدابخشیدن به آدم‌های فقیر یا به تعبیری آدم‌های حاشیه‌ای است. این مضمونی است که داستایفسکی، همان‌طورکه اشاره شد، نخستین‌بار در رمان اولش یعنی «مردم فقیر» مطرح کرد و در «همزاد» به شکل واضح‌تری به آن پرداخت. شخصیت اصلی «همزاد» یک کارمند معمولی با نام گالیادکین است که یک روز صبح از خواب بیدار می‌شود و با کالسکه و فراکی اجاره‌ای می‌خواهد از حاشیه به متن یعنی به «بلوار نیوسکی» برود؛ به مراسمی که در آن دعوت نشده است. حضور گالیادکین با این شکل و شمایل در نیوسکی، چنان فشاری بر او تحمیل می‌کند که تحملش برای او ممکن نیست. اگرچه همه آدم‌های ثروتمند با کالسکه در این خیابان تردد می‌کنند اما حضور یک کارمند میان‌مایه در حکم تخطی از قانون حاکم بر عرصه عمومی است. گالیادکین در ابتدا از حضورش در خیابان لذت می‌برد اما خیلی زود به بدترین شکلی می‌فهمد که او فاقد اعتبار لازم برای حضور و اشغال عرصه عمومی است. او وقتی دو کارمند هم‌رتبه‌اش را در خیابان می‌بیند، به تاریک‌ترین گوشه کالسکه می‌خزد تا دیده نشود. بعد از این اتفاق، رئیس اداره سوار بر کالسکه‌اش از کنار کالسکه اجاره‌ای گالیادکین عبور می‌کند و دیگر هیچ فرصتی برای پنهان‌شدن وجود ندارد. در پی مواجهه کارمند و رئیس، گالیادکین از اساس وجودش را انکار می‌کند و خودش را به هر دری می‌زند تا اثبات کند که این من نیستم. او درست در نقطه کانونی ماجرا، میلش به برابری با رئیس را انکار می‌کند و بعد از این تمام آرزوها و امیالش از او جدا می‌شوند و در کسی دیگر، همزاد او، محقق می‌شوند. گالیادکین شخصیتی دوپاره دارد که در موقعیت بحرانی شعورش را به‌طورکامل از دست می‌دهد. او زاده پترزبورگ و نظام حاکم بر آن است. او در پی منزلت انسانی و حضور در فضای عمومی شهر است اما نظم مسلط قوی‌تر از میل و اراده اوست. تخطی گالیادکین از نظم مسلط چنان موقعیت او را بحرانی می‌کند که ابتدا به شک و تردید و دست آخر به جنون کشیده می‌شود.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.