شکلهای زندگی: به مناسبت انتشار «دیالکتیک و امید» چند مقاله از ارنست بلوخ
جهان هنوز تمام نشده است
کافکا روزی دو نامه مینوشت، نامههایش بیشتر به نامزدش فلیسه و این اواخر به دوست دیگرش ملینا بود. به ملینا مینویسد: «مایلم تو را با همان وضوحی ببینم که نخستینبار در خیابان لرشنفلد دیدمت، گو اینکه نامهها حتی بیشتر از تمامی آن خیابان با سروصدایش حواس مرا پرت میکند». کافکا میکوشد خودش را قانع کند که نامهها اهمیتی بیشتر از دیدار در خیابان دارد تا در عین حال بتواند با هر بار خواندنشان به گرمای برآمده از درون پناه ببرد تا دیدار واقعی به تعویق بیفتد.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
نادر شهریوری (صدقی): کافکا روزی دو نامه مینوشت، نامههایش بیشتر به نامزدش فلیسه و این اواخر به دوست دیگرش ملینا بود. به ملینا مینویسد: «مایلم تو را با همان وضوحی ببینم که نخستینبار در خیابان لرشنفلد دیدمت، گو اینکه نامهها حتی بیشتر از تمامی آن خیابان با سروصدایش حواس مرا پرت میکند». کافکا میکوشد خودش را قانع کند که نامهها اهمیتی بیشتر از دیدار در خیابان دارد تا در عین حال بتواند با هر بار خواندنشان به گرمای برآمده از درون پناه ببرد تا دیدار واقعی به تعویق بیفتد.
«به تعویق انداختن» دیدار، شیوه همیشگی کافکاست و او این شیوه را تا آخرین روز زندگیاش پی میگیرد. آخرین نامه کافکا ۲۴ ساعت پیش از مرگش در آسایشگاه مسلولین در نزدیکی شهر وین بود. او این بار به پدر و مادرش نامه مینویسد و باز به شیوه همیشگیاش میکوشد ملاقات با آنها را به تعویق اندازد. کافکا در این نامه مینویسد که او هر روز و هر ساعت به دیدار با آنها فکر میکند ولی این ملاقات حتما باید به تعویق بیفتد، چراکه او واقعا حال خوشی ندارد و دیدار با آنها هم در اوج ناخوشی درست به نظر نمیرسد. کافکا عدم آمادگیاش را برای دیدار واپسین فرافکنی میکند و با لحن طلبکارانه اما با شوخطبعی همیشگیاش مینویسد: هنوز نه! شما که نمیخواهید مرا تحت این شرایط ملاقات کنید؟ «خودداری کافکا از مواجهه با خانوادهاش در بستر مرگ در حین عطش او برای آخرین دیدار و زنجیره اشارات، تماسها،
به تعویق انداختنها و عزیمتنکردنها که ویژگی رابطه عشقی عمیق او با ملینا است، نشان از فرورفتن و غوطهورشدن او در اعماق بالقوگی دارد».1 «به تعویق انداختن» ایده اصلی کافکا در زندگی و تمامی نوشتههایش است. او با این کار میکوشد نیازهای ارضانشده و بالقوه تحققنیافته خود را انباشت کند تا محرک اصلی او در لحظه تحقق نهایی شود. ارنست بلوخ (1885-1977) فیلسوف همعصر با کافکا (1883-1924) نیز ایده «به تعویض انداختن» را این بار در فلسفه و سیاست به کار میگیرد. بلوخ بهعنوان اومانیستی تمامعیار بر انسان و قابلیتهای وی در مقام «محرک خودپویایی» تأکید میکند. به بیان دیگر بلوخ «... وجود انسانی را بهمثابه هستی نوعی در نظر میگیرد و محتوایش را بهعنوان نیازهای هنوز ارضانشده و بالقوگی تحققنیافتهای وضع میکند که در مقام محرک خودپویایی انسان است».2 به نظر بلوخ لازمه وجود تاریخی انسان به تحقق رساندن خود است، هرچند هنوز زمان آن فرا نرسیده باشد. اما این هیچ از تلاش او برای افزایش میل و پتانسیل و نیروی بالقوه که بر اثر «انباشت» ناشی از «به تعویق انداختن» صورت میپذیرد، نمیکاهد. در تعویق انداختن -هر تعویقافتادنی- مانند دیدار واپسین کافکا با والدین یا معشوق یا اساسا هر خواسته فردی و اجتماعی که هنوز محقق نشده، لاجرم تخیل همراه با نوعی امید شکل میگیرد و دقیقا همین تخیل آزاد است که منشأ امید میشود. امیدی که همواره با نوعی خوشبینی و به همان اندازه بدبینی همراه است.
بلوخ از انسان شروع میکند: «انسانی که هنوز به نهایت نرسیده»3 و به همین خاطر «مولودی نابالغ خوانده میشود».4 انسان در انسانشناسی بلوخ نه انسان مجرد و نه انسان در خود بلکه «انسان هنوز نه» است، انسانی است که میکوشد تا پتانسیل بهتعویقافتادهاش را در غایت خویش به تحقق برساند تا دیدار نهایی کافکا با والدین -که احتمالا بعد از مرگش رخ میدهد- انجام پذیرد تا در همان حال روایتی کلان از انسان -آغاز تا انتها- به سرانجام برسد. اکنون بهتر میتوان درباره امید از نظر بلوخ تأمل کرد. امید به نظر بلوخ خوشبینی خاماندیشانه نیست بلکه نیرویی است که میتواند جهان را تغییر دهد تا آنجا که انسانیت یا در حقیقت انسان بهمثابه کل «... سوار بر کشتی شود و راندن بر اساس میل را ادامه دهد».5 در اینجا به ناگزیر به اتوپیا میرسیم، اتوپیایی که در هستیشناسی بلوخ پیوند تنگاتنگ با امید پیدا میکند:
«...اتوپیایی که همانقدر در امید (پیشنگرش آزادی در برای خود بودن) که در نارضایتی (انکار بردگی) در کار است»6 که لازمه چنین اتوپیایی «قطعا ناامیدنشدن از کل جهان است».7
از طرفی دیگر بلوخ به رهایی تأکید میکند. رهایی از نظر بلوخ یعنی تحقق پتانسیلهای درونی تا انسان آن بشود که باید بشود. در اینجا بلوخ امید را به رهایی پیوند میزند و امید را لازمه و پیشفرض رهایی قلمداد میکند. رهایی همواره مفهومی پرچالش است که در وهله نخست نوعی انتزاع و تصوری مبهم را به ذهن میآورد، اما بلوخ این مفهوم یعنی مفهوم رهایی را به نوعی شناخت سیاسی میکشاند. او با طبیعیدیدن پدیدههای سیاسی در اساس سر ناسازگاری دارد، در حالی که بر تاریخیبودن همان پدیدههای سیاسی تأکید میکند و امید دارد که انسان طی پروسههای تاریخی به موقعیتهای بهتر دست پیدا کند تا از سلطه رهایی یابد. به نظر بلوخ «جهان هنوز تمام نشده» و چون تمام نشده، امید میتواند موجد کنش شود تا «به صورتی رادیکال بر آیندهای نامتناهی بدون نتیجه معین گشوده شود».8 در اینجا بلوخ بر «نامتناهی بدون نتیجه» تأکید میکند تا فلسفه امید را از هرگونه خوشبینی سادهلوحانه رهایی بخشد. در شرایط امید، آدمی به ناگزیر چه بخواهد و چه نخواهد به آینده و افقهای پیشرو کشانده میشود و این مفهوم یعنی مفهوم افق در منظومه فکری بلوخ جایگاه خاص خود را پیدا میکند. مقصود از «افق» نگاه به جلو و توان دیدن امکانات تازه در «بنبستها» است تا گشایشهای نو به نو رخ دهد؛ این افق میتواند جهتدهنده سیاست رهایی باشد زیرا جامعهای که در آن آینده به تخیل درنیاید، جامعهای است که در آن سیاست به بیزینس یا به مدیریت برای بقا تقلیل پیدا میکند. بلوخ به سیاست، سیاستی که رو به آینده دارد، آزادی نام میدهد. این نوع آزادی در عرصه فلسفه قبل از هر چیز خود را در «آزادی تخیل» به نمایش میگذارد، تخیلی که گویای گشودگی مرزهای اندیشه است که نمیتواند به ایدئولوژی با مناسبات اجتماعی خاص محدود شود. به نظر میرسد ارنست بلوخ تمامی مفاهیم مورد نظرش را با انسجام و طی روایتی کلان در کنار هم گرد آورده است تا بتواند روایت کلی از هستی ارائه دهد. بااینحال، بلوخ بهرغم عمر طولانی آنقدر زنده نماند تا تحولات مهم بعد از خود و تأثیرات آن را منجمله در عرصه تئوریک مشاهده کند.* او کماکان به ایدههای اولیه خود که ره به نظریه انتقادی میبرند وفادار بود. او به انقلاب بهمثابه امری اخلاقی مینگریست. در مصاحبهای با میشل لووی -بهعنوان مصاحبهکننده- میگوید که سی میلیون مارک برای انقلاب روسیه پرداخت کرده است، هنگامی که لووی چگونگی پرداخت این مبلغ کلان را جویا میشود، درمییابد که همسر اول بلوخ بسیار ثروتمند بوده زیرا خانوادهاش صاحب بزرگترین معدن طلای روسیه بودند و در انقلاب ۱۹۱۷ آنها تمامی دارایی خود را از دست دادند، اما این واقعه در احساس بلوخ بر اکتبر شورایی هیچ تأثیری نکرد زیرا چنانکه بلوخ میگوید «در عوض چیزهایی به دست آورده است».9 چیزهایی که برای او ارزش زیادی داشتند، زیرا برای او اخلاق به ارمغان آورده بود که ریشههای آن به دو نویسنده بزرگ، داستایفسکی و تولستوی برمیگشت. ارنست بلوخ از معدود اندیشمندانی بود که دریافته بود انقلاب بهمثابه امری اخلاقی ریشه در «دل» دارد و او این دل را در ادبیات داستایفسکی و تولستوی جستوجو میکرد. بااینحال بلوخ به واسطه همان منظومه فکری که گرد هم آورده بود، با استالین و استالینیسم مخالف بود، زیرا در کاراکتر استالین مرگ اتوپیا را که سخت بر آن باور داشت مشاهده میکرد. از طرف دیگر آنچه برای او جذابیت انکارناپذیر داشت و اساسا فلسفه او را شکل میداد و او را به آن نام یعنی «فیلسوف امید» میشناختند، یعنی امید، گشایش و امکانات رهایی انسان، در ایدههای استالین و اساسا سوسیالیسم تحققیافته محلی از اعراب نداشت. به نظر بلوخ سوسیالیسم تحققیافته به منزله فنر بازشدهای است که تمامی نیروی خود را به مصرف رسانیده و دیگر نیرویی برای به ثمر رساندن امکانهای موجود در افق آینده ندارد، در حالی که برای بلوخ افقهای پیشرو مملو از «هنوز نه» است. «هنوز نه»ای که کافکا را وامیدارد تا ملاقاتهای خود با عزیزترین کسانش را دائما به تعویق اندازد تا نیروی جمعآوریشده یکباره مصرف نشود و زندگی به پایان نرسد.
امید در هر حال واژهای گنگ و مبهم است که نمیتوان مصداقهای عینیاش را مشاهده کرد، اما گویا «نبود» آن را بهتر از «بودش» میتوان دریافت و آن هم هنگامی است که امید در هستی آدمی حذف میشود. به نظر بلوخ هنگامی که امید در سیاست حذف شود، سیاست به سازگاری، ناچاری و سرکوب رؤیاها منتهی میشود. در این صورت ادامه سیاست بدون تصور یا تخیلی از افقهای پیشرو ناممکن است.
* نظریه انتقادی که بلوخ به نوعی پیشکسوت آن و هم به نوعی ادامهدهنده آن است، پدیدهها را به صورت جزئی و بیرون از کلیت اجتماعی آن نمیداند و بر این باور است که نمیتوان پدیدهها را جدا از علیت تاریخی و اصول حاکم بر ساختار جامعه شناخت. بنابراین بلوخ مانند سایر همفکرانش به ضرورت روایت کلان برای تحلیل جامعه باور دارد. ایده بلوخ خود روایت هستی کلان است. انسجامی که او میکوشد در ترتیبدادن مفاهیم در منظومه فکریاش به کار بگیرد، در حقیقت و علیرغم میلش ارائه نوعی ایدئولوژی است، بهویژه آنکه بلوخ طی زندگی طولانیاش در قرن بیستم در دل روایتهای کلان، زندگی و اندیشهپردازی کرده است.
1. سیاست کافکا، بارانه عمادیان
2، 3، 4، 5، 6، 7، 8، 9. دیالکتیک و امید، ارنست بلوخ، ترجمه شروین طاهری
آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.