تهران میان دو ترس
تهران، شهری که دوستش دارم، در میانه دو جنگ، این روزها بیش از همیشه برایم معنای دیگری پیدا کرده؛ شهری که هم خاطره است و هم اضطراب، هم زندگی است و هم بیمِ از دست رفتن. هر بار که از خیابانهایش عبور میکنم، انگار بار آخری است که آن را میبینم؛ با خودم تکرار میکنم باز هم خوشحالم که هنوز میتوانم این ساختمان را ببینم... .
به گزارش گروه رسانهای شرق،
تهران، شهری که دوستش دارم، در میانه دو جنگ، این روزها بیش از همیشه برایم معنای دیگری پیدا کرده؛ شهری که هم خاطره است و هم اضطراب، هم زندگی است و هم بیمِ از دست رفتن. هر بار که از خیابانهایش عبور میکنم، انگار بار آخری است که آن را میبینم؛ با خودم تکرار میکنم باز هم خوشحالم که هنوز میتوانم این ساختمان را ببینم... .
سالهاست نگران نابودی این شهرم؛ نهفقط فرسایش کالبدی، بلکه فرسایش حافظه. تصمیمهایی که زیر عنوان «توسعه» و «مدرنسازی» گرفته میشوند، گاهی آنقدر بیتوجه به ریشهها و هویت شهر پیش میروند که تهران را میان زمین و آسمان معلق نگه میدارند؛ گویی شهر نه برای زیستن، بلکه برای معامله ساخته شده است.
این روزها وقتی از بازار میگذرم، مکثهایم طولانیتر شده است. جلوی ساختمان تخریبشده میدان ارگ میایستم و نگاه میکنم؛ همانجا که روزگاری نشستهای خبری سخنگوی قوه قضائیه برگزار میشد و من در سکوت، از سقفهای بلند و معماریاش لذت میبردم. حالا اما آن تصویر در ذهنم مثل یک قاب شکسته تکرار میشود. هر بار که از کنار این ویرانهها میگذرم، چیزی در درونم فرو میریزد؛ انگار شهر تکهتکه از حافظهاش جدا میشود.
حتی فکرکردن به برخی نشانهها هم دیگر آسان نیست؛ کاخ گلستان، ساختمان سابق موزه ملی قرآن کریم (فرهنگسرای نگارستان)، دفتر مجلس خبرگان رهبری (موزه سابق نگارستان/ کاخ ملکه مادر شاه)، ساختمان رادیو تهران، انستیتو پاستور، ساختمان نهاد ریاستجمهوری (کاخ اختصاصی محل زندگی محمدرضا پهلوی)، عمارت منظریه، برج آزادی و استادیوم 12هزارنفری آزادی، خانه تاریخی وثوقالدوله، کاخ فرحآباد، کاخ عشرتآباد، کاخ سلطنتآباد، کاخ سرخهحصار، خانه احمد مصدق، باغموزه قصر (بنای مارکوف)، مسجد اردبیلیها (چالحصار)، کلانتری بازار و... .
هر تصویر از تخریب، برایم مثل خنجری است که آرام و بیصدا در قلب این شهر فرو میرود؛ بیآنکه کسی صدای آن را بشنود.
آسمان تهران بیشتر روزها خاکستری است و نفسکشیدن سخت، اما روزی که انفجار انبار نفت شهران رخ داد، آن سیاهی انگار معنای تازهای پیدا کرد و نشان داد بالاتر از سیاهی هم هست.
من هنوز عاشق قدمزدن در خیابان ولیعصر هستم؛ آن درختها، آن امتداد طولانی، آن حس عبور از تاریخ. اما از روزی که انفجار میدان تجریش را دیدم، چیزی در من تغییر کرد. همان خیابانی که زمانی ساده و روزمره از آن عبور میکردم، حالا برایم با نوعی احتیاط و فاصله همراه است. حتی به قیمت نخوردن ماهها از قدیمیترین ساندویچیهای شهر، ترجیح دادم یک سالی به آن سمت نروم؛ نه از بیعلاقگی، از نگرانی.
من نگران آینده تهرانم؛ این شهر عزیز و زخمی. نمیدانم در این یک سال دقیقا چه تصمیمهایی برایش گرفته شده است و چقدر از آسمانش فروخته شده برای آبادی ویرانههایش. نمیدانم اگر روزی همه چیز دوباره «عادی» شود، آیا تهران هنوز همان شهری خواهد بود که بتوان در آن آرام قدم زد، خاطره ساخت و بدون ترس به آینده فکر کرد... .